|
تكنولوژي خرد ورز در جامعه فراصنعتي (بخش دوم و پاياني)
گسترش شكافهاي اجتماعي
|
|
|
* دانيل بل * ترجمه سپيده گوران با توجه به اينكه وجه مشخصه جامعه فراصنعتي نه «نظريه ارزش كار» بلكه «نظريه ارزش دانش» است و در چنين جامعه اي قانونمندي (Condification) دانش است كه جهت دهنده ابداعات مي شود. ابعاد عمده جامعه فراصنعتي از يك سو به مركزيت يافتن دانش نظري منتهي مي شود و از سويي ديگر به وسعت يافتن بخش خدمات در مقابل اقتصاد توليدي. دانيل بل در اين مقاله اشاره مي كند كه جامعه فراصنعتي هيچگاه جايگزين جامعه صنعتي نمي شود همانگونه كه جامعه صنعتي نيز هرگز نتوانست جايگزين جامعه مبتني بر اقتصاد كشاورزي شود. وي از جمله ويژگي هاي جامعه فراصنعتي به مواردي چون مركزيت يافتن دانش نظري، ايجاد تكنولوژي خردورز، گسترش طبقه دانش ورز، تغيير جهت از كالا به خدمات و تغيير در ويژگي كار اشاره مي كند كه در بخش نخست اين مقاله به اين پنج خصوصيت اشاره شد. گروه انديشه
۶ـ نقش زنان: كار در بخش صنعتي ( مثلاً كارخانه) عمدتاً كار مردان بوده است. زنان معمولاً از اين بخش بركنار بوده اند. اما كار در بخش هاي فراصنعتي ( مانند خدمات انساني) فرصت هاي شغلي گسترده اي براي زنان فراهم مي كند. براي نخستين بار مي توان گفت كه زنان تكيه گاه امني براي استقلال اقتصادي خواهند داشت. از جمله شواهد اين امر سير صعودي سهم زنان در نيروي كار، افزايش تعداد خانواده هايي كه بيش از يك حقوق بگير ثابت دارند و بيش تر شدن طلاق است، طلاق هايي كه دليل آن احساس روز افزون عدم وابستگي اقتصادي زن نسبت به مرد است. ۷ـ تغيير خصوصيت علم: از قرن هفدهم تاكنون، مجامع علمي، نهادهايي بي همتا در جامعه انساني بوده اند و اقتدار معنوي خاصي داشته اند. اين مجامع در حقيقت جويي انقلابي و در رويه ها و روش هاي شان صريح و بي پرده بوده و مشروعيت شان را از اين اعتقاد به دست مي آورند كه هدف علم، نه رسيدن به نتايج فني خاص بلكه خود كسب دانش است. برخلاف ديگر مجامع داراي اقتدار (به خصوص گروه هاي مذهبي و جنبش هاي سياسي) عقايدشان را نه «عاميانه» كرده اند و نه تحميل كننده جزم هاي رسمي بوده اند. حتي تا چندي پيش، لازم نبود علم درگير بوروكراسي تحقيقات و يا جوابگوي اهداف باشد كه دولت تعيين مي كند. نيازي نبود كه نتايج كارهاي علمي بر اساس فوايد فني آنها «سنجيده» شود. امروز علم نه تنها با تكنولوژي بلكه به گونه اي جدايي ناپذير با امور نظامي و با تكنولوژي هاي اجتماعي و نياز هاي جامعه در هم آميخته است. در تمام اين موارد ـ كه مشخصه اصلي جامعه فراصنعتي است ـ ويژگي نهادهاي جديد علمي برآينده دانش و پژوهش آزادانه اهميتي اساسي خواهد داشت. ۸ـ جايگاه ها (Situses) به عنوان واحد سياسي: توجه اصلي اكثر تحليل هاي جامعه شناختي معطوف به طبقات يا لايه هاي اجتماعي است، يعني واحدهاي اجتماعي افقي كه رابطه بالا دست ـ پايين دست با يكديگر دارند اما در مورد بخش هاي جامعه فراصنعتي شايد بهتر باشد تحليلها براساس جايگاه افراد صورت پذيرد. درتحليل تعلق سياسي آنچه بيشتر اهميت دارد مجموعه اي از نظام هاي عمودي است (كه شامل افراد در سطوح مختلف اقتدار مي شود) در جامعه فراصنعتي چهار جايگاه عملكردي ـ علمي، فني (يعني مهارت هاي كاربردي مانند مهندسي، پزشكي، اقتصادي) اداري و فرهنگي ـ و پنج جايگاه نهادي ـ مؤسسات اقتصادي، هيأت هاي دولت، مجتمع هاي دانشگاهي و تحقيقاتي، مجتمع هاي اجتماعي (مانند بيمارستانها و مراكز خدمات اجتماعي) و ارتش ـ و جود دارد. عقيده من اين است كه تضاد منافع اصلي، ميان گروههايي خواهد بود كه هر كدام به جايگاه خاصي تعلق دارند و معتقدم كه تعلق به اين جايگاه مي تواند چنان قوي باشد كه مانع جذب سازماني گروههاي متخصص جديد در يك طبقه منسجم اجتماعي شود. ۹ـ شايسته سالاري: يك جامعه فراصنعتي، كه پيش از هر چيز جامعه اي فني است، بيشترين اعتبار و بهترين مناصب را براساس ميزان تحصيلات و مهارت ها به افراد اعطا مي كند و كمتر مبنا را بر دارايي يا اصالت هاي خانوادگي و موروثي قرارمي دهد. (هرچند كه اين معيارها مي توانند تعيين كننده امتيازات فرهنگي يا ثروت افراد باشند) شايسته سالاري ناگزير به مسأله اي حياتي درباره ارزشها تبديل خواهد شد. من دريكي از مقالات خود كوشيدم ويژگي شايسته سالاري را مشخص كنم و از ايده يك «شايسته سالاري منصفانه» يا اين ايده كه «شايسته» كسي است كه در عين برابري با ديگران كار بزرگي انجام داده باشد، دفاع كردم. (مقاله «مساوات منصفانه» نوشته دانيل بل، نشريه ديالوگ، جلد ۸ شماره ۲سال ۱۹۷۵). اشكال تازه رقابت ۱۰ـ پايان كمبود؟ اكثر سوسياليست ها و نظريه هاي آرمان گرايانه قرن نوزدهم تقريباً تمامي كاستي هاي جامعه را به كمبود كالاها و رقابت انسانها براي دستيابي به اين كالاهاي كمياب نسبت مي دادند. درواقع يكي از رايج ترين تعاريف علم اقتصاد، اقتصاد را هنر تخصيص مناسب كالاهاي كمياب بين طرف هاي رقيب مي داند. ماركس و ديگر سوسياليست ها معتقد بودند كه فراواني پيش شرط سوسياليسم است و مدعي بودند كه تحت نظام سوسياليستي احتياجي به اتخاذ قوانيني براي توزيع عادلانه نخواهد بود زيرا براي همگان به اندازه نيازشان كالا وجود خواهد داشت. از اين جنبه، كمونيسم به معناي از ميان رفتن علم اقتصاد يا «تجسم مادي» فلسفه بود اما كاملاً روشن است كه ماهميشه دچار كمبوديم. منظورم فقط كمبود منابع نيست (زيرا در اين باره هنوز بحث است) بلكه مي خواهم بگويم كه جامعه فراصنعتي، به لحاظ طبيعت اش كمبودهاي جديدي به همراه خواهد آورد كه نويسندگان قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم هرگز تصور آن را هم نكرده بودند. سوسياليست ها و ليبرال ها از كمبود كالاها سخن گفته اند، حال آن كه در جامعه فراصنعتي همانطور كه اشاره كردم دچار كمبود وقت و اطلاعات خواهيم بود. مشكل تخصيص همچنان برجا خواهد بود. در شكل بي رحمانه تر آن، حتي انسان مجبور مي شود چگونگي صرف اوقات فراغت رابراساس معيارهاي اقتصادي ارزيابي كند. ۱۱ـ اقتصاد اطلاعات: اطلاعات به لحاظ سرشت خود، كالا (يا يك دارايي) جمعي است ونه خصوصي. در تجارت كالاهاي خصوصي بديهي است كه بين توليدكنندگان بايد نوعي استراتژي «رقابتي» وجود داشته باشد تا مؤسسه اي كم كار يا انحصارگر نشود. اما در مورد سرمايه گذاري مطلوب اجتماعي در زمينه دانش ناچاريم كه استراتژي «تعاوني» در پيش گيريم تا وسعت و كاربرد دانش در جامعه راافزايش دهيم. اين مشكل جديد كه در ارتباط با مسأله اطلاعات است، اقتصاددانان و تصميم گيرندگان را روياروي جذاب ترين چالش ها قرارمي دهد، چالش هايي هم درزمينه نظري و هم درزمينه سياستگذاري هاي جامعه فراصنعتي. گرايش عمومي ابعاد عمده جامعه فراصنعتي كه قبلاً به آنها اشاره كردم، يك مركزيت يافتن دانش نظري است و ديگري وسعت يافتن بخش خدمات درمقابل اقتصاد توليدي. شرط تحقق اولي، وابستگي روزافزون به علوم به عنوان ابزاري براي نوآوري و سازماندهي تغييرتكنولوژيكي است. اكثر جوامع صنعتي نسبت به لزوم دسترسي به دانش علمي، سازماندهي پژوهش ها و اهميت فزاينده اطلاعات به عنوان منبعي استراتژيك براي جامعه حساسيت فوق العاده اي پيداكرده اند. به همين نسبت تغيير دراعتبار جامعه شناختي بخش هايي ازجوامع پيشرفته پديدآمده و نقش درحال رشد صنايع مبتني برعلم، روزبه روز اهميت بيشتري مي يابد. گرچه دومين تغيير ـ يعني گسترش يافتن خدمات در بخش اقتصادي ـ درآمريكا بيش از هرجاي ديگري قابل ملاحظه است. اما در اروپاي غربي نيز به چشم مي خورد. اين تغييروضعيت، دروهله اول به نفع بخش خدمات و به زيان بخش كشاورزي بود، هرچند كه با خود، رشد مشاغل صنعتي را نيز به همراه داشت. اما اكنون دركشورهاي دانمارك، سوئد، بلژيك و انگلستان بخش هايي كه جهت گيري خدماتي دارند به زيان اشتغال صنعتي رشد يافته اند (زيرا بخش كشاورزي تقريباً به پايين ترين حدخود رسيده است.) اين امر رفته رفته درحال وقوع درسراسر اروپاست. ازديدگاه نظري، معتقدم كه نمي توان ساختار پيچيده جوامع مدرن را با مفاهيم كلي اي مانند سرمايه داري يا سوسياليسم توصيف كرد. نكته جالب اين كه، درسال ۱۹۶۷ گروهي از جامعه شناسان چكسلواكي امكان وجود نوع جديدي از «تضادمنافع» (اگرنگوييم «تضادطبقاتي») را درجامعه سوسياليستي ميان قشر كارشناسان و متخصصان با طبقه كارگر تشخيص داده بودند. لزوم يك قاعده رفتاري جديد موضوع نظام فراصنعتي پيش ازهرچيز تغييرات ساختاراجتماعي (نظام فني ـ اقتصادي) را شامل مي شود و تنها به طور غيرمستقيم به تغييرات حكومتي و فرهنگي جزء ديگر حيطه هاي عمده ساختار جامعه اند ربط پيدامي كند. يكي از پيامدهاي اين واقعيت، افزايش شكاف ميان حيطه هاي مختلف جامعه است، زيرا قواعد اصلي حاكم بر اين حيطه ها با يكديگر متضادند. زماني كه نظام سرمايه داري به عنوان يك نظام اقتصادي اجتماعي سربرآورد وحدتي ظريف داشت كه عناصر آن عبارت بودند از: يك قاعده رفتاري (فردگرايي)، يك فلسفه سياسي (ليبراليسم)، يك فرهنگ (درك بورژوايي از سودمندي و واقع گرايي) و يك ساختار شخصيتي (آبرومندي، شكل پسندي و امثال آن) بسياري ازاين عناصر ازبين رفته اند و يا به صورت ايدئولوژي هاي كمرنگ برجاي مانده اند. آنچه كه باقي مانده موتور تكنولوژي است، موتوري كه با نظريه ثمربخشي و خردگرايي عملي تجهيزگرديده است، وعده افزايش سطح زندگي را مي دهد و طريقه لذت جويي اززندگي را تشويق مي كند. تغيير فراصنعتي موجب لايه بندي مجدد و تازه اي درنظام جامعه خواهدشد، تكنولوژي پيچيده تري به ارمغان مي آورد و علم را به گونه اي مستقيم تر درخدمت اهداف فني و ابزارسازي قرارخواهدداد. اما به هيچوجه معلوم نيست كه علم، به عنوان يك «مجموعه از فضايل»، قدرت تأمين قواعد رفتاري جديدي را براي جامعه داشته باشد، بلكه بيشتر محتمل است كه خود علم هم بي اعتبار گردد. اين بدان معناست كه جامعه ازهرگونه قواعد رفتاري متعالي كه تأمين كننده معناي مناسبي براي اهداف باشد و ازهرگونه نقطه اتكايي كه معنايي پايدار براي مردم فراهم آورد عاري خواهدبود. درواقع، معناي تحول فراصنعتي تقويت نيروهاي فني و ابزاري است، نيروهايي حاكم بر طبيعت و حتي حاكم بر انسان ها. سوسياليست ها و آرمان گرايان قرن نوزدهم معتقدبودند كه هرگونه افزايش نيروي بشر ضرورتاً به معناي پيشرفت است. زيرا چنين افزايشي مترادف با سقوط جزم انديشي و خرافات و دليلي برخودآگاهي و نيروهاي عظيم بشري به حساب مي آمد. اما اكنون ثابت شده است كه اين يك توهم بوده است. ابزارفني را به گونه هاي متفاوت مي توان مورداستفاده قرارداد. نوع استفاده بستگي دارد به: ارزش هاي جامعه، چگونگي سيستم حفاظت ازخود طبقه حاكم، بازبودن جامعه، اعتدال و ميانه روي آن و يا ـ همانطور كه ازتجربه تلخ قرن بيستم آموخته ايم ـ وحشي گري آن. تحول فراصنعتي، به خودي خود «راه حل» هيچ مسأله اي نيست، بلكه تنها اميد و قدرتي تازه و درعين حال موانع و مسائلي جديد به همراه خواهدآورد، با اين تفاوت كه اين ويژگي هاي جديد چنان ابعادي خواهندداشت كه تاكنون هرگز درتاريخ جهان قابل تصور نبوده است.
|