پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۸۲ - ۱۴ ذيحجه ۱۴۲۴
Thu, Feb 5, 2004
گفت و گو
شماره ۲۷۱۸
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
تاريخ
جوان
چشم انداز
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
سينما تئاتر
اوقات شرعي
آرشيو
نگاهي به شعر اشيا، حلقه اصفهان و تحولات ادبي چند دهه اخير
پالتو، چكمه و گارمون روسي
در گفت وگو با ايرج ضيايي ـ شاعر
153747.jpg
• يزدان سلحشور

ايرج ضيايي (متولد ۱۳۲۸) از چهره هاي شاخص شعر هفتاد است كه با ارائه ايده «شعر اشيا» توانست تأثيري عميق بر شعر اين دهه بگذارد. وي پيش از آن، در حلقه شاعران و نويسندگان «جنگ اصفهان» حضور داشت و آثار وي، در شماره هاي اواخر دهه چهل و اوايل دهه پنجاه قابل ردگيري ست. از ضيايي تاكنون مجموعه هاي: «حركت ناگهاني اشيا» ]1373 ـ آرست[؛ «سكوها خالي ست» ]1374 ـ اسكاف[؛ «زير پاي همهمه» ]1376 ـ پرسش[؛ «سبك نمي شود اين وقت» ]گزينه اي از شعرهاي دهه هاي شصت و هفتاد به انتخاب ضيايي ـ ۱۳۸۰ ـ همراه[ منتشر شده است و مجموعه «اتاق ها، نامه ها» نيز در دست انتشار است.
«ضيايي» شاعري گيلاني ست كه بخش عمده اي از عمر خود را در شهرهاي مختلف ايران به سر برده است. شايد به همين دليل است كه مكان وقوع شهرهايش، از دريا تا كوير را دربر مي گيرد. خاطرات او از حلقه اصفهان و بزرگاني همچون ابوالحسن نجفي، هوشنگ گلشيري و محمد حقوقي خواندني ست. گفت وگوي ما در غروبي زمستاني، در خانه استيجاري وي واقع در «خيابان سهروردي، انديشه دو» صورت گرفت. از معدود زمان هايي بود كه در يك شهر ]تهران[ قرار گرفته بود. از آخرين باري كه اين خانه را ديده بودم دو سالي مي گذشت. ديگر از كتابخانه بزرگي كه ضيايي به آن مي باليد خبري نبود. مثل همه نويسندگان اين سال ها، كتابخانه اش در گرداب مشكلات اقتصادي فرورفته بود و جز اندكي، بر سطح آب شناور نمانده بود؛ با اين همه هنوز مي خنديد. به نظرم اين مهمترين ويژگي اوست؛ خنده... در تاريكي!

\ جناب ضيايي، در آغاز اين گفت وگو مي خواهم نقبي بزنم به اواخر دهه چهل، و حلقه اصفهان. شما در اين حلقه حضور داشتيد. چطور وارد و ماندگار شديد؟
* تابستان .۱۳۴۴ خانواده ما از «تالش» به اصفهان منتقل شد اين نقل و انتقال به دليل انتقال شغلي پدرم بود در دادگستري. در اصفهان، من در «دبيرستان ادب» ثبت نام كردم كه كتابخانه بزرگي داشت؛ دومين كتابخانه شهر از لحاظ كميت و كيفيت بود. در اين كتابخانه با آموزگار همه روزگارانم «محمد حقوقي» آشنا شدم. پيش از آن، با شعر و به خصوص شعر امروز، از طريق «ويژه فرهنگ و هنر بازار» كه در رشت و توسط محمدتقي صالح پور منتشر مي شد آشنا شده بودم اما آشنايي من با حقوقي باعث شد كه با نخستين خواننده حرفه اي شعر هم آشنا شوم. حقوقي، علاوه بر اين كه شنونده خيلي خوبي بود براي شعر، كتاب هم سركلاس معرفي مي كرد و نشرياتي همچون «جنگ اصفهان» را كه شماره دومش منتشر شده بود. همان موقع، حقوقي شعرهاي تازه اش را در زنگ تفريح، در كتابخانه برايمان مي خواند. البته شش، هفت سالي طول كشيد تا كاملاً جذب «جنگ و حلقه اصفهان» شدم. به همين راحتي كسي را قبول نمي كردند؛ آن موقع اعضاي حلقه اصفهان، عصرها در «كافه پارك» جمع مي شدند و ما جوان ها هم در ميز بغلي مي نشستيم كه يك جوري حرف هايشان را بشنويم و نزديك شويم به اين حلقه. من بودم، احمد اخوت بود. گاهي اوقات بيژن بيجاري همراه ما بود. ضيمران بود همين دكتر ضيمران كه نامش معرف حضور هست!
بعدها با «هوشنگ گلشيري» آشنا شدم كه مسير بعدي شعرهايم را او مشخص كرد. شنونده اي حرفه اي بود كه انگشت روي نقاط منفي نمي گذاشت مي گفت كه اين تصوير خوب است يا در اين بخش با زبان خوب كار شده. وقتي در خلوتم به تذكرهاي گلشيري فكر مي كردم خود به خود مي فهميدم كه چه تكه هايي از شعر خوب نيست. آن موقع خيلي ها نقد شعر مي كردند اما شيوه هيچ كدامشان مثل گلشيري نبود.
\ در حلقه اصفهان چه كساني بودند؟
* نخستين جلسه اي كه من در آن شركت كردم در خانه محمدحسين افراسيابي ـ شاعر و نقاش، كه الآن ديگر در ايران نيست ـ برگزار شد. يادم هست كه يونس تراكمه مرا در چارباغ ديد و گفت: «هوشنگ گلشيري گفته كه بيايي جلسه.» كه من از هول يك ساعت هم زودتر رفتم! آن موقع ـ بايد به حافظه ام رجوع كنم ـ استاد ابوالحسن نجفي بود؛ استاد حقوقي؛ هوشنگ و احمد گلشيري؛ يادم نيست كه احمد ميرعلايي بود يا آن موقع خارج بود؛ به گمانم كه نبود؛ محمدرحيم اخوت، احمد اخوت، رضا فرخفال، يونس تراكمه، ناصر كوشان، منصور كوشان، برهان حسيني، رضا شيرواني، محمود نيكبخت، محمد كلباسي، زاون قوكاسيان و ... بگذاريد رفته رفته يادم مي آيد. نخستين جلسه اي كه من بودم هوشنگ گلشيري داشت «كريستين وكيد» را مي خواند.
بله! استاد جليل دوستخواه هم بود. من در اين جلسه، چند شعر خواندم كه دست به دست شد تا رسيد به دست استاد نجفي كه اظهارنظر هم كردند؛ دكتر ضيا موحد هم بودند... واقعيت آن است كه تو جرأت نمي كردي دست خالي وارد جلسه اي شوي. پوست مي كندند! قرائت شعر و داستان، نقد شعر و داستان و صحبت درباره آخرين اثري كه خوانده بوديم در دستور كار جلسات بود...
\ بعد، اين جمع رفته رفته آمدند تهران و ...
* بله! پراكنده شدند. آقاي حقوقي آمد تهران. آقاي نجفي زودتر آمده بود. يك عده هم به شهرستان هاي ديگر رفتند. خود من هم تا ۱۳۵۲ كه خدمت سربازيم تمام شد دورماندم از جمع. بعد در ،۱۳۵۲ هوشنگ و احمد گلشيري مانده بودند و رضا شيرواني، همين!
آن موقع هوشنگ گلشيري پيشنهاد ادامه جلسات «جنگ» را داد كه يكي از اولين جلساتش در خانه من برگزار شد؛ در اين جلسه هوشنگ گلشيري بود رضا شيرواني بود. در آن نشست، من براي اولين بار كامران بزرگ نيا و مرتضي ثقفيان را به جلسه معرفي كردم كه آن موقع دانش آموز بودند و شعرهايشان را پيش من مي آوردند.
\ شما با شعر بي وزن شروع كرديد يا نيمايي؟ چون آن موقع در حلقه اصفهان، معمولاً شعر نيمايي كار مي كردند؟
* من دقيقاً با شعر بي وزن شروع كردم. نيما را هم نمي شناختم. نخستين شعرهايي كه خواندم مال احمدرضا احمدي و فروغ بودند و با شعرهاي شاملو، بعدها آشنا شدم. آن موقع در حلقه اصفهان البته تأكيد بر وزن بود؛ بيشتر توسط محمد حقوقي و ابوالحسن نجفي. تأكيد داشتند كه حتماً بخوانيد و بدانيد و بهره ببريد؛ كه ما مي خوانديم اما هيچ وقت دچار وسوسه وزن نشدم.
\ در دهه پنجاه، تحت تأثير موج نو يا موج ناب نبوديد؟
* به جرأت مي توانم بگويم كه شايد يكي از شانس هاي من بود، هيچ وقت تحت تأثير قرار نگرفتم. اغراق نمي كنم خودستايي هم نمي كنم. اگر نگاهي به شعرهاي چاپ نشده من هم بكنيد اين امر روشن است. شايد به اين دليل بود كه زياد در شعرهايي كه مي خواندم يا مي شنيدم غرق نمي شدم. دوستاني را مي شناسم كه الآن هم نوار شاملو را مي گذارند تا حس بگيرند يا شعر فلان شاعر را مي خوانند تا حس بگيرند. اين فقط «حس» نيست «تأثير» هم پشت سرش مي آيد.
\ شما در طي دو دهه، هيچ كتابي منتشر نكرديد، چرا؟
* قريب به ده مجموعه شعر داشتم. اين مجموعه ها در بازنگري هاي مكرر، به دو مجموعه تقليل پيدا كرد كه پهلوي هوشنگ گلشيري ماند براي آنكه فكري براي چاپشان كند؛ اشاره اي، تأييدي يا معرفي. به گمانم مقارن با ساخته شدن فيلم «شازده احتجاب» بود كه آمدند سراغ گلشيري و يك سري مسائل پيش آمد...
\ يعني ريختند توي خانه اش؟
* بله! همه آرشيو و حتي دست خط هاي خودش را بردند. گلشيري كسي بود كه اگر يك قصه در يك مجله پرتي هم چاپ مي شد آن مجله را مي خريد. آرشيو بسيار عظيمي داشت. آن زمان مشغول تدوين «سي سال قصه نويسي ايران» بود كه به هدر رفت. موقع بردن آرشيو اش سعي مي كردند كه آرشيو را ناقص كنند. شماره اول يا جلد اول كتاب را مي بردند. آرشيو مجلات و نشريات را به كلي ناقص كردند...
\ در اصفهان اين قضيه پيش آمد؟
* بله! در اصفهان بود. دو مجموعه شعر من هم تك نسخه بود. غير از من، بچه هاي ديگري هم بودند كه كارهايشان پيش گلشيري بود. موقعي كه گلشيري را گرفتند هم ما نگران او بوديم و هم ـ دروغ چرا! ـ نگران كارهايمان! شش ماهي گلشيري توي زندان ماند. وقتي بيرون آمد پيغام فرستاد كه به فلاني بگوييد كارهايش را ساواك نبرده! رفتم پيش اش؛ گفت: «مي خواهي همين جا بماند كه چاپش كنم!» گفتم: «مي خواهم بازنگري كنم!» و كارها را گرفتم. ترسيده بودم. فهميد كه ترسيده بودم. چيزي نگفت. مدتي هم اين مجموعه ها دست دكتر ضيا موحد بود كه او هم رفت انگلستان براي ادامه تحصيل. دو سال هم اين كارها در انگلستان بود. وقتي كه برگشت. كارها را بازگرفتم. به خودم گفتم خودم فكري برايش مي كنم كه از بدشانسي ساواك رد خودم را زد! شعرها را با تعدادي كتاب ممنوعه، گذاشتم توي يك ساك و فرستادم خانه يكي از بستگان زنم؛ غافل از اينكه ساواك پيش از آنكه بخواهد بريزد توي خانه ما، تلفني فاميل ما را تهديد و تفتيش كرده است. آن فاميل ما هم از ترس، ساك را بردند و انداختند توي رودخانه رشت! يك ماهي كه گذشت و اوضاع آرام شد رفتم پي ساك؛ اما نشاني اش را در رودخانه دادند!
\ پس همه آن شعرها نابود شد؟
* اكثرشان! بعضي را از حافظه منتقل كردم روي كاغذ؛ بعضي ديگر را از نشريات آن زمان جمع آوري كردم و البته چيز دندان گيري نشدند.
\ در دهه شصت، شما جزو حلقه «مفيد» نبوديد، چرا؟
* در تهران نبودم. شايد هم به دلايل ديگري بود. مجله فوق العاده اي بود كه بيشتر از هفت، هشت شماره دوام نياورد.
\ بله! متأسفانه درگير مشكلات مالي بود. گلشيري هم دائم در هر شماره متذكر مي شد...
* به نظر من، آن حلقه هم كه ادامه منطقي حلقه اصفهان بود خوب كار كرد...
\ بعد مي رسيم به دهه هفتاد. تقريباً مقارن با ورود نخستين مهمانان جمهوري آذربايجان شوروي به آستارا ـ پيش از فروپاشي ـ شما به شعر اشياء رسيديد...
* من در زندگي ام، از آن افراد چند هزار پيشه بوده ام كه به هر كاري زده ام. زماني جنس روسي از آستارا مي بردم براي اصفهان. مقارن همان ورود تاريخي مردم جمهوري آذربايجان بود كه دو چيز در من جرقه زد اول يادگار و خاطرات پدرم بود كه پالتو و چكمه و گارمون روسي اش توي ذهنم مانده بود و دوم وقوف به اين اصل بود كه آدم ها مي آيند و مي روند اما اشياء مي مانند. رفته رفته اين دو قضيه با هم تلفيق شد و زبان هم شروع كرد به ساده شدن. يادم هست كه اولين شعر از اين سري، شعر «باكو، باكو» بود كه در آستارا گفته شد. صبح سردي بود؛ بهمن ماه. قهوه خانه ها هنوز باز نكرده بودند. از اصفهان راه افتاده بودم و صبح زود رسيده بودم آستارا. بعد در بازار روسي آستارا، يكي دو سه ساعت بعد، صداي گارمون را شنيدم. همان موقع فهميدم كه اين نوستالوژي زندگي من است: اشيايي كه يادآور آدم هايند؛ آدم هايي كه آمده اند و رفته اند يا مي روند. در اصفهان شعرها را براي احمد ميرعلايي خواندم كه خوشش آمد. يك سري هم آمدم رشت كه با دوستي رفتيم منزل يكي از شاعران جوان كه گويا شما هم بوديد...
\ همراه عليرضا پنجه اي بوديد. يك شب سرد باراني بود. آمديد منزل پدري دكتر مسعود جوزي...
* بله! آنجا هم كارها را خواندم كه پنجه اي اصرار داشت اين يك فضاي تازه اي ست زودتر چاپش كن كه از دست نرود.
به هرحال چاپ اين مجموعه كه با سرمايه «دكتر علي سهرابي» و توسط «نشر آرست» منصور كوشان صورت گرفت دو سال بعد بود. در اين فاصله، «اكبر اكسير» زنگ زد كه چرا كارها را به دكتر براهني نشان نمي دهي؟ نشان داديم در كافه نادري تهران. خوشش آمد و يك صفحه در «تكاپو» به آن اختصاص داد.
\ حالا كه در ۱۳۸۲ هستيد و قلم مي زنيد، اين همه قضايا و موج ها را پشت سر گذاشته ايد اگر شعري براي خودتان جذاب باشد اما براي خواننده جذاب نباشد با آن چه مي كنيد؟ اصلاً برايتان مهم است كه شعرتان براي مخاطب جذاب باشد؟
* فكر مي كنم اين يك اصل است. خواننده مهم است؛ خيلي مهم. با اين همه نمي خواهم اين نظرم را پتك كنم و بر پيكر شعر كم تيراژ و كم رمق اين دوره بزنم. به نظرم همين كه شاعران هنوز شعر مي گويند در اين وانفسا خيلي هنر است.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |