پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۸۲ - ۱۴ ذيحجه ۱۴۲۴
Thu, Feb 5, 2004
فرهنگ و انديشه
شماره ۲۷۱۸
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
تاريخ
جوان
چشم انداز
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
سينما تئاتر
اوقات شرعي
آرشيو
نگاهي بر كتاب «تاريخ جنون» اثر ميشل فوكو
جلوه هايي از جنون در هنر و فلسفه
153798.jpg
اشاره:
يكصدوهجدهمين نشست كتاب ماه ادبيات وفلسفه به نقد و بررسي كتاب «تاريخ جنون» نوشته ميشل فوكو و باترجمه فاطمه ولياني
اختصاص داشت.
اين نشست هفتم بهمن ماه درحضور جمع گسترده اي از صاحبنظران درخانه كتاب برگزارشد كه دراين جمع دكتر ضيمران و دكترمعصومي همداني سخنراني كردند و هريك جنبه هايي از انديشه هاي فوكو را دراين كتاب موردبحث قراردادند كه دراين نوشتار سخنراني دكتر ضيمران در ابتدا و سپس گزيده اي از سخنراني دكتر معصومي ارائه مي شود.
• گروه انديشه

دكتر ضيمران :
كتاب «تاريخ جنون» به هيچوجه ديوانگي و جنون راازمنظر روانپزشكي و يا حتي نگاه علمي موردبررسي قرارنمي دهد. دراين اثر اين پديده ازمنظر ديرينه شناسي و باستان شناسي دانش موردتحليل قرارگرفته است و همچنين بحث قدرت از ديدگاه تبارشناسي و دودمان پژوهي مطرح شده است. فوكو دراين كتاب چهارمرحله متمايز را موردبحث قرار داده است و مدعي مي شود كه درقرون وسطي، جنون، نيرويي متافيزيكي قلمدادمي شد و ازمفاهيم كتابهاي مقدس ازجمله مشيت الهي، دوزخ، شيطان و آخرالزمان تأثيرپذيرفته بود.
درعصر رنسانس، جنون در ادبيات، فلسفه و هنر به عنوان نيرويي دراعماق روح انسان تجسم مي يافت. جنون دراين پويه، داراي نقش نمادين اما اجتماعي بود و درچهره دلقك و ابله دركوي و برزن متجلي مي شد. درعصر كلاسيك يعني دوران حاكميت بازنمايي، جنون به گونه اي مؤثر سركوب شد و رفته رفته مجانين ازكوي و برزن جمع آوري شدند و به مؤسسات رواني و دارالمجانين انتقال يافتند.
از اين رو، آزادي مجانين دوره رنسانس از ميان رفت و جنون به عنوان مفهوم مخالف عقل و يا نفي خرد، عنصري نامطلوب درجامعه تلقي شد و به همين سبب نهادهاي محدودكننده اي عهده دار نگهداري از مجانين شدند. دراين زمان ديگر جنون به عنوان دريغ لطف پروردگار قلمداد نمي شد، بلكه نوعي بدسگالي درسازگاري با معيارهاي اجتماعي به شمارمي رفت. پويه نهايي تاريخ جنون را در قرن بيستم يعني عصر سلطه مدرنيته و عصر فرويد و روانكاوي مي توان ملاحظه كرد.
به زعم فوكو، فرويد در آثار خود، رژيم سركوب و سكوت عصر كلاسيك را مردود اعلام كرد وگفتمان جنون را جانشين آن نمود. بدين معنا كه روانكاوي فرويد و طرفداران او با ترفندهاي مختلف كوشيد تا ازطريق به زبان آوردن بيماررواني، مكنونات نهفته درناخودآگاه او را آشكارنمايد و آنها را ثبت كند.
درواقع «تاريخ جنون» روايت تجربه ذهني ديوانگي و جنون در راستاي تاريخ غرب نيست.
اين اثر بيشتر به نهادها و مؤسساتي پرداخته كه از ديدگاه زبان شناسي و فرهنگ، جنون و عقل را در پيوند با دانش و قدرت مدنظر قرارمي دهند. فوكو دراين كتاب، شرايط تاريخي ظهور تمايز ميان عقل و جنون، خرد و بي خردي از قرن هفدهم به بعد را تحليل مي نمايد و در باب ظهور حوزه علمي جديدي به نام روان شناسي و روان پزشكي، بحث مي كند.
فوكو در آغاز كتاب «تاريخ جنون» كه به پايان سده هاي ميانه مي پردازد به جذام اشاره مي كند و مي گويد: جذام خانه هاي قرون وسطي در حاشيه شهرها ساخته مي شدند. اين امر از يك سو از وحشت ساكنان شهر مي كاست و از سويي ديگر سبب مي شد مراقبت از آنها با سهولت بيشتري صورت بگيرد. هرچند اين جذام خانه ها دراواخر قرون وسطي تخليه شدند، اما اين عرصه تبعيد درتمدن غربي باقي ماند و تا قرن نوزدهم درباره ديوانگان به كارگرفته شد. پس نظام طرد و تبعيد برقوت خودماند اما سرنشينان آن تغييركردند. ازسال ۱۶۵۶ كليه مجانين از سطح شهر پاريس جمع آوري و به آسايشگاهها منتقل شدند.
مي توان گفت كه آسايشگاههاي رواني خود متضمن چارچوبي بودند كه غياب عقلانيت دكارتي را تجسمي عيني مي بخشيد و خردورزي مدرن كه خودنمود تقابل ميان خردمندي و نابخردي بود، دگرساني ناشي از اين نابخردي را به عنوان مقوله اي نامطلوب موردطرد، تفكيك و عزل ازجامعه قرارداد. بنابراين جنون به عنوان پديده اي مضر شناخته شد و متصفان به اين صفت از سطح شهر جمع شدند. از اين هنگام به بعد، مجانين و ديوانگان به عنوان موجوداتي متفاوت ومغاير با ساير شهروندان جامعه تلقي شدند. درواقع طرد كامل ديوانگان، تهي دستان، تبهكاران، بيماران و متكديان ازجامعه، سبب تكوين جامعه اي «زندان محور» شده بود كه با وقوع انقلاب فرانسه، درهاي آسايشگاههاي رواني گشوده شدو مجانين مجدداً به جامعه بازگشتند و يكبار ديگر عقل و جنون دركنار هم قرارگرفت و بدين اعتبار دوران مدرن آغازشد. دراين دوران بود كه رفته رفته حوزه روانپزشكي اعتباري خاص يافت. درحقيقت زندان بزرگ عصركلاسيك، درعصر مدرن به دهليز وجدان آدميان انتقال يافت و از اين دوران، «ندامتگان وجدان» جاي آسايشگاههاي كلاسيك را گرفت.
ديوانگي، در دوران مدرن برخلاف عصر كلاسيك كه يك نوع ناهنجاري اجتماعي قلمدادمي شد، به بيماري و ناهنجاري رواني تغييرماهيت داد. ازاين زمان بود كه روانپزشك نقش پدرروحاني دوران استيلاي كليسا را به خودگرفت و لذا مظهر قانون مدني و مشروعيت جامعه شناخته شد.
فوكو معتقداست دردوران كلاسيك، برخلاف سده هاي مياني، سكوت تحميلي ازسوي نهادهاي بازداشت كننده، مقدمات رشد و گسترش روانپزشكي را فراهم كرد. دراين دوره مجانين و ديوانگان درپشت حصارهاي بلند آسايشگاهها محبوس شدند و ديگر صداي آنها به گوش نمي رسيد و ما تنها درخلال آثار هنرمنداني چون گويا و ماركي دوساد غريو آنها را مي شنويم.
فوكو مدعي است كه فلسفه نيچه، شعر هولدرلين و نقاشي هاي ونگوگ جلوه هايي از جنون و ديوانگي را بازتاب بخشيده و گفتمان مجانين را به گوش ما مي رسانند.
پس سرانجام جنون، تنها ازطريق هنر و فلسفه كساني چون نيچه، آرتوررمبو، ونگوگ است كه مي تواند فراسوي حصارهاي بلند عقليت، شيدايي و خلاقيت خويش به منصه ظهور برسد.
***
دكتر معصومي :
به فوكو و آثار او مي توان از زواياي مختلفي نظر كرد. بسياري از مريدان و منتقدان فوكو، به او به چشم فيلسوف مي نگريستند و سعي مي كردند تا دستاوردهاي فلسفي يا محدوديتهاي فكر فلسفي او را روشن نمايند، اما نبايد از ياد برد كه بيشتر آثار فوكو به مقوله تاريخ، يا دست كم تاريخ فكر، تعلق دارند و خود او هم بيشتر دوست داشته است كه به عنوان تاريخدان شناخته شود.
پل ون، مورخ فرانسوي در مقاله اي با عنوان «انقلاب فوكو در تاريخ» در مورد فوكو مي گويد: «فوكو مورخ تمام عيار است، هيچ كس شك ندارد كه اين فيلسوف از بزرگترين مورخان عصر ماست. پوزيتيويست است، نوميناليست است، پلوراليست است و دشمن همه «ايسم» هاست. همه ما اين صفات را داريم، اما او اين همه را به كمال دارد، او نخستين مورخ به تمام معني پوزيتيويست است.»
فوكو در آثار خود عمدتاً به گروههاي مطرود جامعه پرداخته است و در مقام تاريخ نويس به سراغ موضوعاتي رفته كه جامعه معمولاً سعي در پوشيده داشتن آنها دارد. نهادهايي چون زندان، بيمارستان و گروههايي چون ديوانگان موضوع بسياري از تحقيقات او هستند.
تصويري از جهان كه در نگاه اول از آثار فوكو به دست مي آيد، مبتني بر منع و سركوب است. اين منع و سركوب، بر خلاف آنچه در آثار ماركس و فرويد مطرح است، تنها متوجه يك گروه اجتماعي خاص يا يك دسته از غرايز بشري است. سركوبي همه جانبه اي است كه در آن سركوب كنندگان و سركوب شوندگان از هم متمايز نيستند. خواننده با آثار فوكو حس مي كند كه ميان مدرسه، زندان، بيمارستان و سربازخانه تفاوت چنداني وجود ندارد. همه اينها عناصري از يك شبكه منع و سركوب اند كه بر خلاف آنچه از آثار ماركس و فرويد به دست مي آيد، يك هدف عقلايي و عقلاني مشخص را از اين كار در نظر ندارد.
مفاهيم قدرت و سركوب هم كه دست كم در مطالعه اجمالي آثار فوكو به عنوان يك توضيح احتمالي براي اين حوادث سر بر مي آورد، در واقع قدرت تبييني ندارد، زيرا اين مفهوم چنان گسترده است كه قدرت تفكيك ميان صورتهاي مختلف سركوب و اعمال قدرت را ندارد، به عبارت ديگر، قدرت و سركوب در آثار فوكو بيشتر نقش يك استعاره يا متافور را بازي مي كنند و استعاره را نمي توان در توضيح علمي به كار برد، تنها مي توان دامنه كاربرد استعاره اي را گسترش داد يا استعاره اي را به كمك استعاره ديگر روشن تر كرد.
نتيجه اي كه مي توان گرفت، اين است كه از تاريخ، شناخت واقعي به دست نمي آيد. براي انسان نوميناليست، آنچه درخور شناخت واقعي است، همين امور جزئي است و كليات چيزي جز نامهاي برساخته ذهن آدمي نيستند. از اين نظر، ميان نوميناليسم و پوزيتيويسم رابطه اي است. اين نوع پوزيتيويسم نوعي روحيه است كه اساس آن توجه به جزئيات و بي اعتنايي به كليات و بر ساخته هاي ذهني بشري است. بنابراين فوكو به اين معني يك پوزيتيويست است. كتاب «تاريخ جنون»، تاريخ مفهوم جنون نيست، چون چنين مفهومي از پيش وجود ندارد، در اين كتاب تعريفي از جنون نمي توان يافت. مفهوم جنون، خود امري تاريخي است كه با تاريخ پزشكي، نهادهاي درماني و ايدئولوژيهاي اجتماعي ارتباط دارد.
ساختارگرايي به اعتباري نقطه مقابل تاريخ است، اگر مورخ بخصوص مورخ پوزيتيويست و نوميناليست با امور جزئي زماني و مكاني سر و كار دارد، كار ساختارگرا كشف مجموعه اي از روابط و يا قالبهاي فراتاريخي است كه اين امور جزئي را توضيح مي دهند. اين روابط و قالبها بخصوص در آن نوع ساختارگرايي اي كه در آثار لوي استراوس ديده مي شود، ذاتي ذهن بشرند و غالباً بر اساس ساختارهاي زباني شكل گرفته اند. رفتارهاي جزئي ما، اسطوره ها، شبكه روابط خويشاوندي، همه و همه جلوه هاي روابط ثابت و ازلي اند كه مقوم رفتارها و نهادهاي اجتماعي ما هستند. در حقيقت، فوكو در اين كتاب مي كوشد كه به مفهوم ساختار يك معناي تاريخي بدهد، ساختارهاي او كه نمونه مهم آن مفهوم «اپيستمه» است، از ذهن تغييرناپذير آدمي بر تاريخ تحميل نمي شوند، بلكه مفاهيمي هستند كه بر اثر مطالعه تاريخ به دست مي آيند. فوكو در مقدمه همين كتاب علاقه مندي خود را به مكتب «آنال» هم نشان مي دهد، زيرا اين مكتب با مطالعه در جريانهاي درازمدت تاريخي به نوعي ساختار دست مي يابد. فوكو همانند كاري را كه با ساختارگرايي كرده است، با ديد هگلي هم مي كند. او در بخش پاياني خطابه استادي اش سعي مي كند توضيح دهد كه چگونه مي توان به هگل به چشم تاريخي نگاه كرد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |