زير سقف يكي از هزاران خانه اين شهر بزرگ در كوهپايه هاي منتهي به شمال غرب تهران پدرومادري دل شكسته اما اميدوار و فداكار سالهاست در حسرت نشسته اند. حسرت از نوعي ديگر. حسرت يك نفس، يك لبخند، يك حركت و شنيدن حتي كلمه اي از زبان جگر گوشه خود. نفسي كه مي تواند
پرده هاي تاريك يك زندگي پرغم و درد را كنار بزند
و لبخند و آرامش را به خانواده باز گرداند.
۳ گزارش و عكس: شقايق آرمان
ساعت دوازده ظهر تير ماه هفتاد و چهار: پسرك مثل هر روز تنها در خانه پشت ميز كامپيوتر نشسته. او عاشق كامپيوتر است. و يك سال است در دانشگاه در رشته نرم افزار درس مي خواند.
نيما همچنان كه در دنياي پرپيچ و خم برنامه هاي كامپيوتري قدم مي زد، بلند شد و تلفن را جواب داد، دوستانش بودند. آنها از نيما خواستند براي انجام كاري همراهشان به دانشكده برود.
نيما به مادر تلفن زد و … ساعت يك ونيم بعدازظهر است و بچه ها در حال بازگشت به خانه اما ناگهان تصادف شديدي رخ مي دهد. نيما كه به شدت آسيب ديده بود توسط چند نفر از رهگذران به بيمارستان منتقل مي شود. اول او را به بيمارستان طالقاني مي برند اما امكانات كافي نيست بيمارستان شهدا هم همين طور.! شش ساعت بعد بيمارستان رسالت. نيما ظرف ۴۸ ساعت بايد عمل شود. وقتي او را از بيمارستان شهدا به بيمارستان رسالت انتقال مي دهند نيما هنوز نفس مي كشد و دست و پايش حركت مي كنند اما نيما عمل نمي شود. چرا؟
چند ساعت بعد، محسن و هما (پدرومادر نيما) به خانه مي روند. مادر وقتي پيغام گير را مي بيند به همسرش مي گويد: محسن امروز چقدر پيغام داشتيم. پيغام اول را گوش كردند: «سلام، من دوست نيما هستم. اصلاً نگران نباشيد. ولي … ولي… نيما تصادف كرده و الان دربيمارستان رسالت است.» دنيا در يك لحظه دو ر سرمادر مي چرخد. هنوز خستگي يك روز كار بي وقفه در تنش جاري است. بلافاصله به همراه شوهرش خود را به بيمارستان مي رساند.
ساعت هفت شب : بيمارستان رسالت، نيما از هوش رفته . ديگر تقريباً تمام اقوام درجه يك او در بيمارستان هستند. مادر پشت در اتاق آي.سي.يو ايستاده. تمام ابرهاي دلتنگي اش را جمع كرده و درحالي كه سرخود را به شيشه پشت در اتاق چسبانده يكسره مي گريد و التماس مي كند. او را به داخل اتاق راه بدهند.
پزشكي، پدر نيما را كنار مي كشاند و آرام در گوش او زمزمه مي كند: «آقاي خائفي نژاد واقعاً متأسفم. پسر شما دچار مرگ مغزي شده و مرگ مغزي يعني…» و بعد فرمي را به او نشان مي دهد و از او مي خواهد تا دير نشده اعضاي سالم بدن نيما را به بيماران ديگر اهدا كنند. مادر نيما صداي پزشك را مي شنود، زار مي زند و التماس مي كند كه بگذارند او وارد اتاق شود. بالاخره با اصرار زياد؛ چند لحظه موافقت مي شود. به محض ورود پيكر خونين فرزندش را مي بيند. نيما ديگر جسم بي جاني بيش نبود. همه پزشكان اعلام مي كنند. او دچار مرگ مغزي شده و هيچ نقطه اميدي وجود ندارد. مادر تمام عشق آسماني اش را در حنجره خسته و مجروحش جمع مي كند و با صداي لرزانش نيما را به اسم مي خواند. نيما پسرم و … براي يك لحظه به ياد پنج دي ماه پنجاه و نه مي افتد. اولين لحظه اي كه چشمان درشت و مشكي نيما در چشمان مادر باز شد. آن روز هما روي تخت بيمارستان بود و نيما را از روبرو در آغوش او گذاردند. امروز اما روز غريبي بود. مادر دوباره صدا زد. قلبها از تپش افتاده بودند. نيما چشم گشود اما قلب هما همچنان به شدت مي تپيد. نيما جان، مادر! پلك بزن و لحظاتي بعدپسرك بلك زد.
پسرم دوباره بزن! و او دوباره پلك زد. مادر ايمان آورد كه نيما زنده است وزنده مي ماند.
مادر از اتاق خارج مي شود وپزشك را مي بيند كه در حال رفتن به اتاق عمل است. مادر گوشه روپوش سيپد دكتر را مي گيرد و مي گويد: «آقاي دكترنرو، تو را به خدا نرو! فقط يك دقيقه به اتاق پسرم بيا. آقاي دكترجان بچه هايت بيا! بچه من زنده است. به خدا او زنده است. همان موقع همكاران پزشك معالج به او مي گويند: «اين زن دچار القائات مادرانه شده است.»آنها همگي نيما را مرده مي پنداشتند، ظواهر امر چنين مي گفت: ولي به هر شكلي بود مادر پزشك را به اتاق مي كشاند. در حالي كه دو كاسه خون در صورتش فوران مي زند باصداي بغض آلودش مي گويد: «ببين دكتر! من او را صدا مي زنم. او به من پاسخ مي دهد.» مادر باز هم تكرارمي كند. اما نيما پلك نمي زند. دكتر در حال رفتن است كه مادر باز هم صدامي زند و اين بار نيما پلك مي زند. «او پلك زد»... دكتر هم از نيما مي خواهد دوباره پلك بزند... «او پلك زد » دكتر بيرون مي رود در جواب همه آنهايي كه ادعامي كنند نيما دچار مرگ مغزي شده باعصبانيت اعلام مي كندنيماهنوز زنده است.
* ورق برگشت
نيما چهل و هشت ساعت بعد به هوش آمد. پدر و مادر از كنار تخت او تكان نخورده بودند. نيما هنوز نمي توانست صحبت كند.دستگاههاي زيادي به سر و دست و پاي او وصل بودند. لوله هاي زيادي در دهانش بودندكه اجازه صحبت كردن به او نمي دادند. نيما به چشمان مهربان مادر نگاهي انداخت. تنها در يك عبارت كوتاه و بريده پرسيد: «چي شده؟» مادر گفت: «چيز خاصي نيست پسرم،. تصادف كوچكي بوده. نگران نباش.» تازه آن موقع بود كه مادر فهميد نيمااتفاقات چند روز قبل از تصادف راهم فراموش كرده است. همان موقع پسرك حادثه ديده سوژه روزنامه ها و برنامه هاي تلويزيون شد. اما براي مدتي بسيار كوتاه.
* تصميم جديد
هشت بهمن هفتاد و نه. نيمارا به خانه بردند! هما تصميم گرفت دور تمام خواسته هايش خط قرمز بكشد.او از آن روز ديگر همانبود، نيما بود. به خود قول داد. يك قول بزرگ.«همه جا نيما باشد من هستم، هر جانيما نباشد من هم نيستم.» هما هميشه در بين اقوام و دوستان يك الگوبود. او باز هم تصميم گرفت شاگرد اول باشد. مثل تمام دوران دبيرستان و دانشگاه. اماآن امتحان امتحان سختي بود. «هما جان !نمي ترسي مردود شوي؟ » اين راهمه به او مي گفتند. پزشكان بيشتر از همه. آنها گفتنداگر نيما را به خانه ببرند پوستي مي شود روي استخوان. عضلاتش كج مي شوند. لاغر مي شود. ضعيف مي شود...
در يك كلام همه مي گفتنداگر او به خانه برود، مي ميرد! هرچند هما و محسن خودشان او رادر بيمارستان اداره مي كردند ولي هنوز به خود مطمئن نبودند. هما وحشت داشت. ديگر با آمدن نيما به خانه او به پزشك دسترسي نداشت. هرچند مي دانست چطور بايد تنفس مصنوعي را هدايت كند اما خيلي چيزهاي ديگر بود كه او هنوز نمي دانست. اما او يك چيز را بهتر از هر كسي فهميده بود، نيما زنده مي ماند. اوبا صداي نفسهاي نيما حرف مي زد. هما پس از بيست و هفت سال و اندي درخواست بازنشستگي خودرا نوشت و به همسرش داد وديگر هرگز به اداره بازنگشت.
چهار سال در خانه:
امروز نيما هنوز تنفس نمي كند. تنفس او ساختگي است. مصنوعي است. برقي است. باغچه حياط خانه نيما هم اين را مي داند. پرده ها را كه كناري بزني مي تواني با سرعت نور وارد مرز اقاقي آنها بشوي. بياييد اين بار از پنچره خانه نيما را نگاه كنيم. آخر مي دانيد اينجا يك خانه معمولي نيست. خدايا چه مي بينم. درست آمده ام. اينجا خانه است يا بيمارستان. تخت متحركي كه نيما روي آن است تقريبا همه دقايق عمرش را روي آن مي گذراند.زنگي كنار دستش است و ميز كامپيوتر كنار تخت تلويزيوني مقابل چشمانش است كه به مونيتور كامپيوتر وصل شده و چشم هايش كه در آن خانه هما را چون پروانه اي به گرد خود مي بيند. در گوشه پذيرايي دستگاهي مدام روشن است. نفس پسرك از آن جا بيرون مي آيد. هواساز، دستگاه توليد اكسپژن، مانيتور نشان دهنده فشار خون و اكسيژن ... . در نگاه اول گيج مي شوم از خود مي پرسم اينجا اتاق آي سي يو بيمارستان است يا خانه؟ ويلچر معمولي. ويلچر ايستايي. ساكشن. نيما حالا ديگر حدود چهار سال است كه درخانه بستري است. همانا قبل از روز حادثه به كامپيوتر علاقه اي نداشت اما حالا ديگر در كنار نيما يك پا مهندس كامپيوتر هم شده است.
|
|
|
نيما فصلها را از پشت شيشه همين پنجره مي بيند. او نه مي تواند بنشيند نه بلند شود و نه هيچ يك از اندامش را حركت دهد. مغز نيما سالم است. اما نخاعش له شده است. پدر و مادر نيما فصلها را با گرفتن عكس به او نشان مي دهند. پسرك خيلي وقت است زمستان را نديده . در اين ميان پدر و مادر هنوز لبخند بر لب دارند جسم او نحيف و خسته است ولي روحش هنوز قدرتمند.
ـ «نيماي من قطع نخاع نشده بلكه لهيدگي نخاع دارد پس مي تواند خوب شود. علوم روز به روز رو به پيشرفت است. اگر نيما را به آلمان ببريم. حداقل دو مهره گردنش فيكس مي شوند. با درست شدن مهره گردن تنفس او هم باز مي گردد و به اميد خدا حركات او هم باز خواهند گشت. پزشكان ايراني كمكهاي فراواني به ما كرده انداما هيچ كس حاضر نيست نيما را در ايران عمل كند. من هم حاضر نيستم فرزندم را زير تيغ جراحاني بگذارم كه خودشان حتي به ميزان قابل قبولي از نتيجه كارشان مطلع نيستند. اگر نيما تا به حال در بيمارستان مانده بود، جان سالم به در نمي برد. اگر من براي نيما كاري انجام مي دهم هم زحمت نيست، وظيفه است. ما روزها با هم درس مي خوانيم، كتاب مي خوانيم و واردسايتهاي مختلف علمي مي شويم حدودنود درصد وقت ما با كامپيوتر پر مي شود.» اين ها را مادر نيما مي گويد.
غدا خوردن نيما حدود دو ساعت طول مي كشد. او هر روز فيزيوتراپي مي شود. وقتي از پدر نيما در مورد هزينه هاي درمان او مي پرسم مي گويد: هر پزشكي كه براي ويزيت نيما به منزل ما مي آيد در حدود چهل، پنچاه هزار تومان براي هر ويزيت دريافت مي كند. حالا شما فكر كنيد پزشك مغز و اعصاب و گوش و حلق و بيني، متخصص مجاري ادراري و ... چقدر هزينه دارد. همسرم بازنشسته بيمه تأمين اجتماعي است و خود من هم با اين سن و سال هنوز كار مي كنم.
هر دو بيمه شده هستيم و سالها حق بيمه خود را پرداخته ايم. نمي گويم بيمه هيچ كاري برايمان انجام نداده، چرا انجام داده اند دستشان درد نكند. اما مگر ما چند تا بيمه شده مثل نيما داريم؟ تأمين اجتماعي توانايي پرداخت تمام هزينه هاي تنها فرزند ما را دارد اما ...
پدر مي گويد: ما شبها شيفتي بيدار مي مانيم. نيما سالها است روي تخت است. او بيمار سرطاني و خوني نيست. او خوب مي شود. اما بايدعمل كند يك پروفسور ايراني مقيم آلمان هم به ما قول همكاري داده است ولي متأسفانه مسؤولان محترم كميسيون پزشكي اعزام به خارج چند سال است اعلام مي كنند تنها فرزندمان را بايد با هزينه شخصي جهت معالجه به خارج از كشور ببريم.
اما هزينه عمل جراحي نيما در آلمان حدود هشتاد تا صدوبيست ميليون تومان تخمين زده شده است. اگر سازمان تأمين اجتماعي، وزارت بهداشت و درمان و ساير ارگانها به ما كمك كنند ما مي توانيم يك جوان باهوش و با استعداد را دوباره به اجتماع بازگردانيم ولي برخي از مسؤولان انگار كه ...