نوشته ياسوناري كاواباتا برنده جايزه نوبل ۱۹۶۸
فتح الله بي نياز
در داستان «دست» زني مهربان يك دستش را قطع مي كند و به يك مرد قرض مي دهد. براي اين كه دست حركت و احساس داشته باشد، زن با آب دهان مفصل و آرنج آن را مرطوب مي كند.نيز براي اين كه مرد يادش بماند كه دست مال زن است و بايد آن را بازگرداند، به يكي از انگشتان دست او انگشتري مي كند و آن را براي يك شب به مرد قرض مي دهد و به او مي گويد كه اگر رفتار شايسته اي داشته باشد، مي تواند حتي حرف هاي دست را هم بشنود و با او حرف بزند. مرد دست را زيرباراني اش پنهان مي كند. از خانه بيرون مي رود و پس از عبور هراس آميز از خيابان هاي مه آلود شهر به خانه اش مي رود. دست، چراغ خانه اش را برايش روشن مي كند. چون احساس خستگي مي كند، مرد او را روي رختخواب مي گذارد. دست از روتختي و پرده اتاق تعريف مي كند. سپس دست مرد را مي گيرد و آن را نوازش مي كند. اين نوازش، محبت مرد را نسبت به آن (دست) افزايش مي دهد. آن را در آغوش مي گيرد و مفصل هايش را خم و راست مي كند. امواجي كه از دست ساطع مي شود، يادآور صدا و لبخند زن اند. سپس به بستر مي رود. بعد از اين كه حس مي كند، دست خوابش برده است، تصميم مي گيرد آن را با دست خود عوض كند. بلند مي شود، دست راست خود را مي كند و دست زن را جاي آن به بدنش وصل مي كند. دست بيدار مي شود و مي گويد تعويض در اختيار او نيست. دست، مرد و دست بريده اش را كه روي تختخواب انداخته، نوازش مي كند. خون پاك زن از طريق دست در وجود مرد جاري مي شود. مرد با خود فكر مي كند موقعي كه دست را به زن برگرداند، خون خبيث او در تن زن جاري خواهدشد. با اين افكار به خوابي آرام و شيرين مي رود. اما ناگهان از خواب مي پرد. دستش با دست بريده تماس پيدا مي كند، از وحشت دست زن را با عجله از بدن خود جدا مي كند و دست خودش را به جاي آن وصل مي كند. وقتي كمي آرام مي شود، متوجه دست زن مي گردد. دست در حالي كه پتو را چنگ زده، مرده است. به عقيده خواننده منظور نويسنده از نوشتن اين داستان چه بود؟ آيا اين داستان تمثيلي براي بيان خباثت نيست و نمي توان گفت آدمهاي خبيث حتي خود نيز از برخورد با خود وحشت دارند و به خاطر همين وحشت به راحتي مي توانند تمام چيزهاي پاك و خوب را از بين ببرند؟ همانطور كه مرد از دست خودش وحشت مي كند؟ مرد براي اين كه با دست تماس نداشته باشد و مجبور نشود جدا از خود به آن نگاه كند، آن را دوباره به خود نزديك مي كند. آيا همين خودبيني و ناتواني در نگاه كردن به خود، فاصله اي منطقي نيست كه سبب مرگ دست پاك (نماد موجودات معصوم) مي شود. آيا مي توان گفت كه كشاكش روحي و رواني مرد در انتخاب يا عدم انتخاب اين يا آن دست، تصويرگر ترديد و تزلزل او در انتخاب نوع زندگي و اصولاً برخورد به هستي است و گرايش او را به وجوه متضاد پيرامون نشان مي دهد؟ فكر مي كنم بدنباشد خواننده هم درباره تأويل خود از اين متن فكر كند.
در داستان پرندگان و حيوانات ديگر، مرد در جواني با يك گروه نمايشي همكاري مي كند و علاقه ويژه اي به دنياي موسيقي دارد. با اين حال اطلاعاتش درباره موسيقي به اندازه پولي نيست كه هرماه براي خريدن مجله هاي موسيقي مي پردازد. او بيشتر به كنسرت مي رود تا با آشنايان شوخي و صحبت كند. در همين دوران با زن رقاصه اي به نام «شي كاگو» كه او نيز با گروه نمايشي همكاري مي كند، آشنا مي شود. مرد با ديدن رقص او مفتون اندامش مي شود. رابطه صميمانه اي بين شان به وجود مي آيد. مرد بدون هيچ دليلي دوست دارد بميرد. او هيچ همراهي بهتر از شي كاگو پيدا نمي كند؛ زيرا هميشه در حالتي مبهوت به سرمي برد و حتي آرزوهايش توسط ديگران برايش رقم زده مي شود. مرد مسأله را به شي كاگو مي گويد. او كه گويي اهميت كار پيشنهادي را نمي داند، به علامت رضايت سرتكان مي دهد و مي پذيرد. ولي تنها يك شرط براي همراهي با او مي گذارد. از مرد مي خواهد اول او را بكشد. زماني كه براي خودكشي آماده مي شوند، مرد متوجه زيبايي شي كاگو مي شود؛ پس به زن مي گويد ما نبايد بميريم و پس از آن ديگر نه از خودكشي حرف مي زند نه به آن مي انديشد. حتي تصميم مي گيرد به هر قيمت كه شده از آن زن همچون گنجي محافظت كند. اما شي كاگو پس از مدتي از گروه نمايشي جدا مي شود و ازدواج مي كند.پس از ازدواج به تنهايي رسيتال هاي متعددي اجرا مي كند. مرد در رسيتال هاي او شركت مي كند. در اولين رسيتال به خاطر ازدواجش به او اعتراض مي كند. زن علت ازدواج را علاقه اش به بچه دار شدن عنوان مي كند. مرد در رسيتال هاي بعدي شركت مي كند، اما ديگر به ديدن او نمي رود. حس مي كند كه اندام زيبا و سرحال زن روبه اضمحلال مي رود و ديگر براي رقصيدن زيبا نيست. بعدها مي فهمد كه شي كاگو با همسرش اختلاف خانوادگي پيدا كرده است و در ديدار اتفاقي با شوهر اوپي مي برد كه آنها از هم جدا شده اند. مرد پس از ازدواج شي كاگو، از آدم ها متنفر مي شود و به اين نتيجه مي رسد كه «روابط زنان و شوهران، بچه ها و والدين، برادران و خواهران، قيودي هستند كه گسيختن آنها به سادگي امكان ندارد؛ حتي اگر اين روابط نامطبوع و بد باشند. بنابراين لازم نيست انسان به اين روابط تن دهد، بلكه بايد خود را از آنها كنار بكشد. در مورد ديگران نيز به دليل اين كه هر كسي داراي خودخواهي است، ارتباط با او لزومي ندارد.» (ص۱۹۹ و ۲۰۰) او به جاي رابطه با انسانها به نگهداري و پرورش حيوانات مي پردازد. اما با آنها همان كاري را مي كند كه در جواني با شي كاگو كرده بود. دوست دارد هميشه چيزي زنده و پويا كنارش باشد، از اين رو اصيل ترين و زيباترين سگ ها و حيوانات را مي خرد. با حضور آنها احساس مي كند كه دارد از زندگي لذت مي برد. اما هيچ گاه نمي تواند به خوبي از آنها نگهداري كند و به علت ندانم كاري آنها را به كشتن مي دهد؛ مثلاً يك جفت پرنده تاج طلايي را كه نمادي از عشق هستند؛ همان طور كه شي كاگو را ظاهراً از مرگ نجات مي دهد، اما روح او را با نزديك كردنش به مرگ و شناساندن هراس مرگ مي كشد. در عين حال، تنفرش از بچه دار شدن و تشكيل خانواده، سبب مي شود كه شي كاگو او را ترك كند و با مرد ديگري برود. شخصيت مورد بحث ما به موجودات زنده احتياج دارد؛ موجوداتي كه عشق مي ورزند و پويا هستند. اما اين شخصيت دوست ندارد موجودات مورد علاقه اش درك هم داشته باشند. نيز رفتار خلاف خواسته اش را از جانب جانداران نمي تواند تحمل كند. درواقع او به موجودات زنده و پوياي بدون درك و بدون زبان احتياج دارد؛ كساني كه در مقابل اعمال او حرف نزنند و قادر به مخالفت نباشند. همانطور كه تاج طلايي ها در مقابل بلايي كه سرشان آمد، حرف نزدند شي كاگو هم با وجود علاقه شديدش به زندگي كه از ميل او به بچه دار شدن قابل درك است، به خاطر عشق محض راضي مي شود با او بميرد و براي اين كه مرگ معشوق خود را نبيند، تقاضا مي كند اول خودش خودكشي كند.
ازدواج شي كاگو با يك مرد ديگر براي بچه دار شدن، مرد را نسبت به سگ هاي ماده اصيلي كه مي خرد، حساس مي كند. مرد به هيچ وجه دوست ندارد سگش با سگ هاي ولگرد آميزش كند، به همين دليل وقتي برحسب اتفاق يكي از سگهاي اصيلش با سگ ولگردي مي آميزد و حامله مي شود، موقع زايمان تمام توله هاي او را مي كشد. تنفر او از ازدواج شي كاگو باعث مي شود حتي توله هاي حاصل از جفت گيري سگ هاي اصيل هم منفور واقع شوند، طوري كه آنها نيز بر اثر سهل انگاري يكي پس از ديگري مي ميرند. درواقع علاقه و توجه او به حيوانات، درست شبيه علاقه و توجه اش به شي كاگو است. زيبايي و اندام شي كاگو او را مفتون مي كند، اما چون نمي داند چگونه او را براي خود نگه دارد، خيلي زود او را از دست مي دهد و چون دوست ندارد چيزي را كه ديگران دور مي اندازند، حتي اگر خوب و زيبا باشد، تصاحب كند، بعد از اين كه مي فهمد شي كاگو از همسرش جدا شده است، ديگر به ديدن او نمي رود، زيرا به نظر مي رسد شي كاگو نيز براي او مانند يك شيء زيبا و زنده است. اما آنقدر به او علاقه مند نيست كه بخواهد پس از دور انداخته شدن او توسط ديگري، دوباره او را به دست آورد؛ درست همانطور كه ميل ندارد حيواناتي را كه ديگران دور مي اندازند، به خانه ببرد.
|
|
|
در هر دو داستان نوعي شيء وارگي وجود دارد. اشيايي كه با آنها مواجه مي شويم، زنده هستند و مي توان گفت زندگي آنها گياهي است. دست و حيوانات و حتي شي كاگو با آن كه حركت دارند، داراي نوعي معصوميت و پاكي اند و نمايانگر عشق و فاقد قدرت تكلم اند. درباره شي كاگو بايد گفت: با آن كه انسان است، اما اين بي زباني به خاطر عشق، با سكوت و رضايت او براي مرگ، جلوه گر مي شود. با اين تفسير، مي توان آدم هايي را كه علاقه مند به اين نوع موجودات زنده و پويا هستند، موجوداتي خودبين و خودخواه به حساب آورد، زيرا تحمل پذيرش عمل و عكس العمل مخالف ميل خود را ندارند. ناگفته نبايد گذاشت كه مطالعه اي نه چندان زياد در اسطوره ها و آيين هاي مردم ژاپن ما را با اين الگوها آشنا خواهد كرد. به بيان ديگر، كاواباتا به خوبي از رسوم و اعتقادات هموطنانش بهره برده است و ضمن حفظ ايجاز و پرهيز از «دشوارنويسي عمدي» انبوهي از ابهام هاي زيباشناختي را در متن خود تنيده است. يكي از دلايلي كه نگارنده خواندن افسانه ها و اسطوره ها و حتي ادبيات اقليمي ايران زمين را به نويسندگان جوان توصيه مي كند، همين است.