|
درباره سينماي افغانستان و صديق برمك به مناسبت نمايش «اسامه» در جشنواره فيلم فجر
شناختن دوباره خويشتن در كابل
ديويد كلهون ـ سايت اندساوند مترجم: وصال روحاني
|
|
|
اين مطلب، در جديد ترين شماره ماهنامه سايت اندساوند در خصوص سينماي افغانستان پس از رفتن طالبان و بويژه در باره فيلم «اسامه» كه كار صديق برمك فيلمساز آشناي اين كشور، به چاپ رسيده است و اطلاعات جامعي را در باره سينماي از هم گسيخته اين كشور كه در راه بازيابي خود و تجديد حيات قرار دارد، به دست مي دهد. در اين مقاله به نقش مهم ايران و بخصوص خانواده مخملباف و شخص محسن مخملباف به عنوان باني اين روند اشاره شده است. سرو صدايي كه اسامه در يك سال اخير در سطح جهان به راه انداخته و اختصاص يافتن جايزه گولدن گلاب به اين فيلم و پخش آن در جشنواره امسال فيلم فجر در تهران، دليل اصلي چاپ اين مطلب است.
«اسامه» ساخته صديق برمك كه در باره زندگي و مشكلات دختري در دوره حكومت طالبان برافغانستان است، فيلمي بسيار خاص و متفاوت به نظر مي رسد. دو فيلم از فيلم هايي كه در جشنواره معتبر كن فرانسه ۲۰۰۳ به نمايش در آمدند، ساخته شده در افغانستان بودند و جالب آن كه اين كار فقط چند ماه پس از اتمام جنگ در اين كشور صورت گرفته است. اين دو فيلم يكي ، همين «اسامه» از برمك افغاني و ديگري «۵ عصر» از سميرا مخملباف ايراني است كه هر دو فيلم در چند جشنواره ديگر هم به نمايش در آمدند و اين تصور به وجود آمد كه يك فرهنگ جديد فيلمسازي در افغانستان در حال شكل گيري است. البته «اسامه» اولين فيلمي هم بود كه پس از سقوط طالبان در افغانستان تهيه شد. ولي آيا اين فيلم و همتاهاي آن ( كه هنوز در راه و يا در حال ساخته شدن اند) مي توانند به تغيير چشمگيري در سرنوشت افغاني ها و هنر هفتم در نزد آنها گواهي بدهند؟ صديق برمك در دوره قبل از طالبان نيز بيكار نبود و رياست انستيتوي فيلم ملي افغانستان را بر عهده داشت. او و امثال وي پس از روي كار آمدن طالبان، از افغانستان رفتند وحالا مدتي است بازگشته اند تا يك نسل جديد فيلمسازي را در اين كشور هدايت كنند. اما نبايد از خاطر برد كه نقش ايران و بويژه خانواده مخملباف ( به رياست محسن مخملباف پدر سميرا و حنا) در احياي سينماي به كلي مرده افغانستان چشمگير بوده است و حتي مي توان ادعا كرد اين خانواده زندگي خود رامصروف اين امر كرده اند. اگر بخواهيم عميق تر به مسأله نگاه كنيم، بايد بگوييم حتي قبل از به قدرت رسيدن طالبان، سينماي افغانستان ريشه اي سست داشت. تا آن زمان در كل دوران حيات افغانستان فقط ۵۰ تا ۶۰ فيلم بلند و كوتاه سينمايي در اين كشور ساخته شده بود كه اين در قياس با تعداد سرسام آور محصولات سينماي هند و حتي ايران، بسيار نازل و تأسف انگيز نشان مي داد. در نتيجه وقتي طالبان كابل و اكثر نقاط افغانستان را در دست گرفت، تنها اثري از هنر سينما را كه فراروي خود مي ديد، يك لابراتوار مستعمل تكثير و كپي برداري از روي فيلم هاي خارجي، چند ميز و دستگاه رنگ و رو رفته اديت و يك دوربين فيلمبرداري زرد و در آستانه از كار افتادن بود. آتش زدند سالهاي حضور طالبان، وضع را خراب تر كرد: تمام سينماهاي كم شمار كشور بسته و حتي فراتر از آن آتش زده شدند و در ابتداي سال ۲۰۰۱ كه يكي از سران طالبان به انستيتوي فيلم افغانستان سرزد، به اين هم كفايت نكرد و دستور آتش زدن تمام ۳ هزار نوار فيلمي را داد كه در آن جا موجود بودند و فقط چيزي حدود ۱۰۰۰ نوار از چنگ آنان نجات يافت. در دوران طالبان حتي ديدن فيلم نيز گناه شمرده مي شد و بعد از رفتن آنها هم وقتي سميرا مخملباف براي ساختن «۵ عصر» پاي در كابل نهاد، با افرادي روبرو شد كه با همين باور از وي فراري بودند و حضور در فيلم وي را خلافي نابخشودني براي خود تلقي مي كردند. همه از دوربين او مي ترسيدند و بر اين اعتقاد بودند كه بازيگري نوعي تخطي بزرگ اخلاقي است و بنا بر اين سميرا با زحمت و مرارت فراوان سياهي لشگر و افراد مورد نظر را براي بازي در فيلمش يافت. ناملايمات سياسي برمك كه حالا مهره اي مركزي در روند احياي سينماي افغانستان است، در سال ۱۹۸۱ صاحب بورسيه تحصيلي در دانشگاه مسكو شد و آن زماني بود كه كشور وي در اشغال اتحاد شوروي به سر مي برد. او در سال ۱۹۸۷ به زادگاهش بازگشت و شروع به كار روي فيلم هاي كوتاه كرد و در سال ۱۹۹۲ همان طور كه پيشتر نيز گفتيم مسؤول اول سينماي افغانستان و انستيتوي مركزي آن شد. اكثر كارهاي او بر ناملايمات سياسي در كشورش متمركز بوده است. «وقتي تحصيلاتم در روسيه تمام شد و به افغانستان باز گشتم، به گروههايي پيوستم كه با اشغال كشور توسط شورويها مي جنگيدند. همان جا يك مركز و نهاد سينمايي و بنياد ساخت فيلم هاي مستند و داستاني را بنا نهادم كه كارش بخشيدن اطلاعات فرهنگي و هنري در خصوص اين نهضت و مبارزه، به سايرين بود. اعتقادم اين بود و هست كه فقط با سلاح و جنگ فيزيكي نمي شد شوروي ها و اشغالگران را بيرون كرد و بايد از نظر فرهنگي نيز با آنها مبارزه صورت مي گرفت و اين كاري بود كه من سعي در انجامش داشتم.» موضوعاتي ساده اما مهم در سال ۱۹۹۶ بود كه برمك به جبهه شمال فرار كرد و براي ائتلاف شمال به سركردگي احمدشاه مسعود فيلم هايي را ساخت و آنگاه به پاكستان رفت و يك «زندگي در تبعيد» اجباري را در آنجا گذراند. پس از سقوط طالبان بديهي بود به كابل بازگردد و در آنجا به كار روي يك سري فيلم كوتاه اطلاع رساني و فرهنگي بپردازد و موضوعاتي ساده اما مهم چون اهميت حفظ سلامتي و مراقب بودن نسبت به مين هاي كارگذاري شده (و هنوز منفجر نشده) در خاك افغانستان را در اين آثار به نمايش بگذارد. اين فيلم ها در سينماهاي سيار در سطح افغانستان پخش مي شدند. «ما اين فيلم ها را حتي به نقاطي بسيار دور افتاده در كشور مي برديم. هنوز هم اكثر مردم در كشور من بي سوادند و نمي توانند روزنامه بخوانند. بنابراين بايد از طريق تصاوير و فيلم به آنها آگاهي داد.» چاره اي نيست از ديد برمك مقوله هايي مثل سينما، فرهنگ و بازسازي هاي اجتماعي بسيار نزديك و با يكديگر مرتبط اند. در «اسامه»، او يك خانواده افغان را فراروي ما مي گذارد تا به ما بگويد زندگي در دوران طالبان چگونه بوده است. يك دختر نوجوان (با بازي مارينا گل بهاري دختر ۱۳ ساله اي كه برمك در خيابان هاي كابل به طور تصادفي با وي آشنا شد و براي فيلمش برگزيد)، همراه با مادر و مادربزرگش زندگي مي كند و طبعاً چون همگي زن اند، حق كاركردن در حكومت طالبان را ندارند. پدر و پدربزرگ او نيز مرده اند. پس چطور خرج شان را در بياورند و امرار معاش كنند؟ براي اسامه چاره اي نمي ماند جز اين كه موهايش را بزند تا شبيه پسرها شود و به او كار بدهند و از اين طريق شغلي را در يك طباخي محلي به دست مي آورد. ولي يكي از افراد طالبان، او را هم مثل تمام پسرهاي ديگر مكلف به شركت در كلاس هاي اخلاق مي كند و همانجا است كه مشخص مي شود او يك دختر است و ... نمادي صادقانه «اسامه» جنبه ها و زواياي تلخ مختلف حكومت طالبان را آشكار مي كند و به خصوص روي سركوب زنان، بيرحمي طالبان و محدود بودن دايره انتخاب و اقدام مردم در آن دوران تكيه و تأكيد مي كند و اين كار را به شكلي قابل فهم و مستقيم و مهيج انجام مي دهد. برمك تأكيد و اصرار داشت، فيلمش به گونه اي باشد كه با قاطبه مردم كشور و طيف وسيعي از افغان ها ارتباط برقرار كند. او مي خواست فيلمش نمادي صادقانه از رنج هاي مردم افغانستان در زمان سلطه طالبان باشد و به هدفش نيز رسيده است. ولي جالب است بدانيد كه با همه اين اوصاف «اسامه» هنوز در سطح افغانستان اكران عمومي نشده و اين مسأله دو دليل اصلي دارد. يكي اين كه هنوز سينماها در اكثر نقاط (به جز كابل) يا تعطيل اند يا وضع خوبي ندارند و دوم اين كه هنوز درباره واكنش مردم افغانستان نسبت به اين فيلم شك هايي وجود دارد و در جامعه اي كه بسياري از عادات و ترس هاي مفرط ايام طالبان باقي است، نمايش فيلمي چنين صريح مي تواند پس زننده افرادي باشد كه از فرط ترس، اين عادات را كنار نگذاشته اند. فراتر از فيلم و سينما بودجه ها و كمك هاي خارجي در ساخت و عرضه «اسامه» بسيار دخيل و مؤثر بوده است. قسمت اعظم بودجه اصلي و مركزي تهيه فيلم و همچنين نيازهاي فني و پشتوانه وسايل از ايران آمد و ژاپني ها و ايرلندي ها هم در اين قضيه شريك شدند. اما همان طور كه پيشتر نوشتيم سنگ بناي اوليه را محسن مخملباف فيلمساز ايراني نهاده، علاقه او به افغانستان و مردم رنج كشيده آن، از مقوله فيلم و سينماي صرف فراتر مي رود. به محض پايان يافتن فيلم «سفر قندهار» در سال ،۲۰۰۰ وي توانش را معطوف به كمك به آوارگان و پناهندگان پرشمار افغان در ايران كرد و فيلم مستند «الفباي افغانستان» را در اين خصوص ساخت. او همچنين نهضت با سوادسازي كودكان افغان (با نام اختصاري ACEM) را به راه انداخت كه در درجه اول حدود ۱/۵ ميليون افغاني مقيم ايران (و فاقد حق حضور در مدارس اين كشور) را هدف مي گرفت. تحركي بيشتر مخملباف براي اين مهم از يونسكو هم كمك گرفت. "ACEM" با آن پشتوانه تاكنون توانسته است ۸۰ پروژه فرهنگي را براي افغان ها پياده و اجرا كند و اين از خريداري كتاب هاي تحصيلي تا ساخت مدارس براي آنها و همچنين رسيدگي به مسائل پزشكي آنان را شامل مي شود. پس از فرار طالبان، اين بنياد به داخل افغانستان منتقل شد و در كابل هم يك يتيم خانه بزرگ را پايه گذاري كرد و سه آموزشگاه را در هرات ساخت "ACEM" همچنين بودجه ساخت ۱۰ فيلم كوتاه را براي كارگردانان جديد افغان و هزينه شركت ۲۰ تن از آنان در كلاس هاي آموزشي را فراهم آورده و با كمك شخص مخملباف و بنياد سينمايي او بود كه برمك توانست تحرك بيشتري به كارش بدهد و سرانجام در اواخر ۲۰۰۲ پست رياست ACEM را هم از مخملباف تحويل بگيرد. با اين حال هر دو معترف اند كه سينما به عنوان وسيله فرهنگ سازي و با سواد كردن مردم افغان فقط تا حد معيني كارايي و تأثير دارد. اما مخملباف اعتقاد دارد فيلم و سينما در اين دوره خاص از حيات اجتماعي افغانستان مي تواند به مردم اين كشور بگويد كه در كشور خودشان و در سطح جهان چه خبر است. مخملباف مي گويد: «تماشاگران فيلم در افغانستان اينك بيشتر از طبقات كودكان و جوانان هستند و در ميان شان كمتر فرد ميانسال و مسني را مي يابيد. با اين وجود براي تمام آنها مثل همه مردم جهان سينما آينه اي از مسائل روز است و آنها مي توانند در آن بنگرند و امور غلط را بيابند و آن را تصحيح و ترميم كنند. بايد تأكيد كنم مردم اين كشور در سال هاي اخير چنان از سينما دورمانده بودند كه حالا پس از نگاه كردن به درون آينه به دشواري خود ر امي شناسند و تشخيص مي دهند.» «اسامه» قدري از اين روند را تغيير مي دهد و مردم را به «مسير شناختن خويش وديگران» باز مي گرداند.
|