يكشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۲ - ۱۷ ذيحجه ۱۴۲۴
Sun, Feb 8, 2004
فرهنگ و انديشه
شماره ۲۷۲۱
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
اينترنت
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
جوان
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
سينما تئاتر
اوقات شرعي
آرشيو
بزرگان انديشه(۱۶)
نيكلاي برديايف Nikolai Berdiaev
فيلسوفي سالك در قلمرو روح
154047.jpg
حميدرضا فرزاد
3 به عقيده او در دوران جديد مركز معنوي زندگي به حاشيه
رانده شده است. شكوفايي سوداگري برديايف را به آنجا سوق داد كه بگويد تاريخ داستان يك شكست است. برديايف تأسف مي خورد كه اراده
معطوف به قدرت و ثروت بر اراده معطوف به امور قدسي و اصيل
سيطره پيدا كرده است

نيكلاي برديايف بزرگترين فيلسوف و متفكر ديني روس در نيمه نخست قرن بيستم، در سال ۱۹۲۲ به دليل مخالفتش با انقلاب روسيه از وطن خود اخراج شد. او مسأله محوري عصر حاضر را استيلاي روح بورژوا يا سوداگر مي دانست. به عقيده او كلمه بورژوا نه به يك وضعيت اجتماعي، اقتصادي يا اخلاقي بلكه به يك وضعيت معنوي و جهت گيري روح دلالت دارد. روح سوداگر در ذات خويش در پي ابعاد مادي زندگي است و همواره به طور بي وقفه منفعت و سود مي جويد. سوداگر بت اين جهان است. برديايف معتقد بود كه روح سوداگر هميشه در فرهنگ وجود داشته است اما در قرن نوزدهم به اوج خود رسيد و نفس پرستي و عافيت طلبي اينك ديگر توسط اعتقادات ديني و فوق طبيعي، چنانكه در گذشته بود، محدود و مقيد نمي شود و در حيطه نمادپردازي هاي مقدس فرهنگ سنتي عالي تر تحديد نمي گردد. به عقيده او در دوران جديد مركز معنوي زندگي به حاشيه رانده شده است. شكوفايي سوداگري برديايف را به آنجا سوق داد كه بگويد تاريخ داستان يك شكست است. برديايف تأسف مي خورد كه اراده معطوف به قدرت و ثروت بر اراده معطوف به امور قدسي و اصيل سيطره پيدا كرده است.
برديايف درك و تلقي اي از تاريخ داشت كه با تلقي بيشتر مورخان و فلاسفه سياسي قرون نوزدهم و بيستم تفاوت بسيار دارد. در نظر او تاريخ هيچ كاري با موفقيت مادي با پيشرفت و ترقي يا با جست جوي بت هاي قدرت و شهوت و عافيت ندارد. مطابق باسنت اصيل مسيحي معتقد بود كه انسان بر صورت خداوند آفريده شده و در تقدير اوست كه در راستاي خواست و فرمان پروردگار در ساختن دنياي نو فعاليت كند.
***
نيكلاي برديايف يكي از فيلسوفان وجودي مسيحي برجسته قرن بيستم است. محورهاي اصلي انديشه او عبارتند از آزادي، خلاقيت و رستاخيز. برديايف در سال ۱۸۷۴ در كي يف زاده شد و ۷۴ سال بعد در سال ۱۹۴۸ در كلامار از توابع پاريس چشم از جهان فرو بست.
زندگي برديايف را مي توان تقريباً به طور مساوي به سه ربع قرن تقسيم كرد: سالهاي اقامت در كي يف، سالهاي زندگي در وولگدا، سنت پيترزبورگ و مسكو، و سالهاي تبعيد در خارج ( عمدتاً در فرانسه).
برديايف فرزند يك خانواده ممتاز بود. پدرش افتخارات نظامي بالايي كسب كرده بود و مادرش نيز اصل و نسب شاهانه فرانسوي داشت. موقعيت و منزلت خانواده اش كاملاً مطلوب بود. با اين همه بر ديايف آرام و قرار نداشت. از همان نوجواني گرايش به اين داشت كه دنياي پيرامون خود را وهم و پندار تلقي كند و خود را جزيي از دنياي ديگر، دنياي «واقعي» بداند. درك و تصور او در دوران نوجواني در مورد قابليت و گرايش معنوي كه خصلتي عرفاني و مربوط به رستاخيز داشت، بعدها در آثار اصلي اش نمود پيدا كرد. او را جع به تجربه ها و طرز تلقي اوليه خود در زندگينامه خود نوشته اش به نام رؤيا و واقعيت: گفتاري در زندگينامه خود نوشت (۱۹۴۹) سخن گفته است: «نمي توانم نخستين گريه ام را وقتي به دنيا آمدم و با دنيا رو برو شدم به ياد بياورم اما به يقين مي دانم كه از همان آغاز احساس مي كردم كه به قلمرويي بيگانه فرو افتاده ام. من از اولين روز زندگي آگاهانه ام اين احساس را داشتم همان اندازه كه امروز چنين احساسي دارم. من هميشه يك زائر بوده ام.»
شخصيت زائر برديايف در آثار مهم زير جلوه گر شده است: معناي هنر خلاق (۱۹۱۶)، داستايفسكي (۱۹۲۳)، آزادي و روح (۱۹۲۷)، سر نوشت انسان (۱۹۳۱)، تنهايي و جامعه (۱۹۳۴)، منشأ كمونيسم روسي (۱۹۳۷)، بندگي و آزادي (۱۹۳۹)، و قلمرو روح و قلمرو قيصر (۱۹۵۱). (هيچ اثري از برديايف يادرباره برديايف به فارسي ترجمه و منتشر نشده است). در سراسر اين آثار برديايف به عنوان يك متفكر وجودي (اگزيستانسياليست) و از منظري مسيحي كه در عين حال عرفاني و فراتر از منطق متعارف بود در باره وضعيت عيني انسان فلسفه ورزي كرد.
بصيرت هاي برديايف و منش شخصي اش از او چهره اي تنها و پيام آور در ميان معاصرانش ساخت. او خود را جزو جماعت روشنفكر و انديشمند روس در آستانه قرن بيستم مي دانست كه به اعتقاد وي پيوسته در جست وجوي حقيقت بودند و خود را در خط داستايفسكي وتولستوي و نيز ولاديمير سولو ويف و نيكلاي فدورف مي ديد. او در بيان سنت هايي كه براو تأثير گذاشته بودند مي گويد: «من يك روس ام و جهان گرايي و خصومت ام باملي گرايي را امري روسي تلقي مي كنم.»
برديايف در سال ۱۹۲۰ به استادي فلسفه در دانشگاه مسكو منصوب شد اما دو سال بعد به دليل خودداري از پذيرفتن ماركسيسم رسمي و تندروانه، از اتحاد شوروي اخراج شد. او خوار و بي مقدار شدن فرديت و آزادي در برابر پرستش جمع در ماركسيسم را نمي پذيرفت. به علاوه او نظر ماركسيستي راجع به واقعيت و عالم وجود را كه هر ساحتي غير از دنياي زمانمند و مادي را انكار مي كرد بسيار ناقص و محدود مي شمرد. به عقيده برديايف زندگي در يك دنيا بي روح و كم عمق است و حيات و هستي عالم و آدم ابعاد ديگري هم دارد. برديايف معتقد بود كه روح انسان همواره در جست وجوي امر متعالي است و در جهت تقرب به وجود نامحدود و نامتناهي مي كوشد. زيستن فقط در قلمرو قيصر به معناي نفي و انكار قلمرو روح است.
چنين محدوديتي مخالف با نگرش وي در باره آزادي ، خلاقيت و اميد است. به عقيده برديايف فقط يك منظر ديني ( و در مورد او مسيحيت آن گونه كه در سنت ارتدوكس روسي تجسم يافته بود) مي تواند به نحو شايسته اي هم امور زميني و هم امور آسماني را در برگيرد و دال بر درك و فهم او از حكومت خداوند باشد. برديايف در مقام يك فيلسوف زائر و جست وجوگر وظيفه آدمي را سلوك در جهت تقرب به غايت خدا مي دانست ( وجه رستاخيز شناسانه برديايف). اين نظري بود كه يك ارزيابي مجدد و كامل از ارزش ها و شيوه زندگي كنوني انسان را طلب مي كرد. به نظر او ديدگاه مسيحي به مراتب انقلابي تر از ماركسيسم است.
انجيل مسيحي در نزد برديايف دال بر يك اخلاق معطوف به رستگاري است كه در نقطه اوج خود به ظهور و تجلي حكومت پروردگار منتهي مي شود حكومتي كه مبتني بر عشق و محبت است نه حقوق و قوانين. هر چند او قوياً احساس مي كرد كه حقيقت زندگي معنوي را نمي توان به طور كامل منطبق بر زندگي زميني كرد.
۱ـ ماتر ياليسم، ويران كننده روح سرمدي:
برديايف هم سرمايه داري وهم ماترياليسم را در تقابل با ساحت معنوي و متعالي انسان و عالم مي داند و با استفاده از تمايز نهادن ميان تمدن و فرهنگ در اين باره مي نويسد: «بورژواي ياسوداگري يعني بندگي در برابر ماده و دشمني با ساحت سرمدي. تمدنهاي اروپايي و امريكايي موجب ظهور نظام صنعتي ـ سرمايه داري شدند كه نشان دهنده نه تنها يك سير و تحول اقتصادي عظيم بلكه حاكي از نابودي و زوال معنويت است. تمدن صنعتي ـ سرمايه داري البته دين رايكسره كنارنگذاشت و فايده و ضرورت آن را به عنوان پديده اي مصلحتي مورد تأييد قرار داد. از اين رو دين كه جلوه و ظهوري نمادين و رمزي در فرهنگ داشت در تمدن خصلتي مصلحتي پيدا كرد. تمدن بنابر طبيعت خويش امري مصلحت جويانه است. عامه پسند شدن وعموميت يافتن پراگماتيسم يا مذهب اصالت عمل در آمريكا سرزمين كلاسيك تمدن شگفت انگيز نيست. از سوي ديگر سوسياليسم دين مصلحتي را مورد انكار و طرد قرار داد اما خود بنابر مصلحت عملي از الحاد به عنوان امري مفيد تر براي پيشرفت نيروهاي زندگي و خشنودي دنيوي دفاع كرد. اما طرز تلقي مصلحت انديشانه و سودگرايانه سرمايه داري منشأ واقعي الحاد و افلاس و ورشكستگي در معنويت است.»
۲ـ جامعه تكنولوژيك:
برديايف با ديدي بسيار انتقادي در باره تكنولوژي جديد و تأثير آن بر زندگي انسان چنين مي نويسد: «ظهور شكوهمند ماشين و تكنولوژي عصر جديدي به وجود آورد كه در آن زندگي آهنگ و انتظام و اندامواري طبيعي خود رااز دست مي دهد. محيط مصنوعي حاصل از تكنولوژي و ابزار و تجهيزات تكنيكي براي سيطره عامدانه بر طبيعت، باعث دور شدن انسان از طبيعت مي شود. انسان جديد در واكنش عليه آرمان مذهبي قرون وسطي هم تسليم و رضا و هم ژرف انديشي و مراقبه درون را به كنار نهاد و سعي كرد برطبيعت سيطره و چيرگي يابد و بر نيروهاي مولد زندگي بيفزايد و طرحي نو در اندازد. بدين ترتيب امور معنوي مورد غفلت و بي توجهي قرار مي گيرد و كميت در جاي كيفيت مي نشيند و عافيت جويي و قدرت طلبي موجب انحطاط معنوي انسان مي شود. زيرا زندگي معنوي و متعالي مبتني بر مراقبه درون، ژرف انديشي و رضاست. در اين نگرش تكنيك امري واقعي محسوب مي شود اما فرهنگ معنوي امري غير واقعي و ابزار و وسيله اي در دست تكنيك قلمداد مي گردد. بدين ترتيب رابطه ميان غايت و وسيله برعكس مي شود. فقدان هر گونه حس هدفمندي به معناي مرگ يك فرهنگ است، و تنها راه راستين براي حيات فرهنگ، تحول و دگرگوني ديني است.»
۳ـ معناي تاريخ و انديشه ترقي:
برديايف در اين باره چنين مي گويد: «اغراق نيست اگر گفته شود كه براي خيلي ها نظريه ترقي يك دين محسوب مي شود.
اين ترقي در قرن نوزدهم توسط كساني مطرح شد كه از مسيحيت گسسته بودند. نظريه ترقي در درجه اول نوعي قائل شدن به مقام خدايي براي آينده در گسترش گذشته و حال است، نظري كه به هيچ وجه كمترين توجيه علمي و فلسفي يا اخلاقي ندارد. نظريه ترقي تنها مي تواند در بستر يك ايمان ديني معنا داشته باشد. آموزه هاي پوزيتيويستي قرن نوزدهم راجع به ترقي، دلخواهانه محتواي ديني در آموزه ترقي را كنار گذاشتند. اما وقتي انديشه ترقي از محتواي ديني اش تهي مي شود چه چيزي باقي مي ماند و چگونه چنين انديشه تحريف شده و ناقصي را مي توان باطناً پذيرفت؟ ... يكي از آشكارترين ايرادات به نظريه ترقي كشف فرهنگ بزرگي چون فرهنگ بابل است كه سه هزار سال قبل از ميلاد مسيح به شكوفايي رسيد و به چنان پايه اي از كمال مادي رسيد كه از بسياري جهات بر هر آنچه قرن بيستم بر آن توانايي دارد تفوق و برتري دارد. با اين همه آنها از ميان رفتند و نابود شدند بدون آنكه نشانه چنداني از خود بر جا نهند. انديشه ترقي تهي شده از محتواي ديني نگاهي خوار و غير مشفقانه به گذشته و حال دارد و با خوشبيني مطلق به آينده مي نگرد. اما در نگرش ديني همه انسانها در طول همه قرون و اعصار در رستاخيز الهي برمي خيزند... تاريخ در حقيقت راهي به دنياي ديگر است و به اين معني است كه محتوايش ديني است... ما بايد وجودانرژي فوق تاريخي در دايره بسته تاريخ را تصديق كنيم.»
ديدگاه برديايف در باره حكومت خدا در سراسر طول زندگي اش غالباً موجب كژفهمي شده است. در نتيجه، يك فيلسوف خودمدار و سركش محسوب شده كه تمايلي نداشت طرح منظم و نظام مندي از انديشه هايش به دست دهد. دوگانه انگاري اساسي در تفكر برديايف وي را به سمت نوعي خوار و بي ارزش تلقي كردن جدي اين جهان كشاند نظري كه به اعتقاد برخي محققان بيشتر جنبه گنوسي ـ مانوي داشت تا انجيلي. به هر روي نيكلاي برديايف، از متفكران برجسته در فلسفه اگزيستانسياليست ديني به شمار مي رود.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |