|
مروري بر پرونده هاي قديمي ـ نخستين گنگستر ايران مهدي بليغ ( قسمت پنجم)
مهدي بليغ در دادگاه: مي خواهيد اعدامم كنيد؟
|
|
|
در شماره هاي گذشته خوانديد مهدي بليغ پس از بستن پيماني با دوتن از دوستان خود مبني بر اينكه تحت هر شرايطي پس از زنداني شدن هر يك، دوتن ديگر به كمك او بشتابند، به زندان افتاد و در زندان متوجه شد دو همپيمانش همسر او را فريب داده و به او خيانت كرده اند. مهدي بليغ پس از به دست آوردن فرصتي مناسب از زندان فرار كرد و به قتل يكي از دوهمدستش به نام مهدي نظري دست زد. پليس بليغ را به علت قتل دستگير كرد ولي او دوباره فرار كرده و به عراق رفت. در عراق تشكيل خانواده داد ولي پس از شناسايي دستگير شد. در حال انتقال بليغ به ايران او دوباره فرار كرد ولي سرانجام در لبنان شناسايي و دستگير شد. اين بار بليغ را به اتهام توزيع موادمخدر در ميان زندانيان محاكمه كردند و بعد نوبت به محاكمات جنايي او رسيد. «بليغ» در تمام طول دادگاه همواره سعي داشت به قاضي بقبولاند كه مرتكب هيچ قتلي نشده است و دادگاه بي جهت او را در مورد قتل محاكمه مي كند. بليغ با در پيش گرفتن روشي جديد مبني بر داشتن همدست سعي كرد هر طور شده است، دادگاه را در دادن رأي به ترديد بيندازد. پس از اظهارات قاضي دادگاه نماينده دادستان گفت: اين مرد گفته سيد است و از اولاد حضرت علي (ع) است ولي من معتقدم او فرزند ناخلفي است كه به علت همنشيني با اشخاص ناباب به وضعيتي رسيده كه او را مي بينيد او به علت همين همنشيني ها اكنون به عنوان متهم به قتل در دادگاه حاضر شده است.
\ و اينك ادامه پرونده نماينده دادستان بعد از اينكه به جايگاه رئيس دادگاه روي مي كند مي گويد: ـ متهم به سه فقره از اتهامات خود در دادگاه اعتراف كرده است و حتي دلايل وانگيزه ارتكاب اين اعمال را شرح داد. دادگاه جنايي قبلاً به مورد قتل رسيدگي كرده است و همين طور هيأت عمومي آن را بررسي كرده و رأي هم صادر كرده است. اكنون به عنوان نماينده قانون و طبق رأي هيأت عمومي براي متهم يعني «مهدي بليغ» كيفرخواست شايسته اي را تقاضا مي كنم. در اينجا وكيل مدافع بليغ لايحه دفاعيه خود را تقديم مي كند و رئيس دادگاه ادامه جلسه را به روز بعد موكول مي كند. روز بعد وقتي بليغ به جايگاه دعوت مي شود چندبرگ يادداشت را كه از قبل تهيه كرده است روي ميز مي گذارد وحرفهايش را با اين شعر آغاز مي كند: پاي اميد من همه جا مي خورد به سنگ جنگي است در مجادله سنگ وپاي لنگ و بعد ادامه مي دهد: ديگر چيزي برايم نمانده است. جواني و آبرويم را در اين مدت از دست داده ام. ظرف دوسال گذشته همواره دچار بيماري عصبي بوده ام. به جرأت مي گويم حتي يك شب را بدون مصرف كردن قرص نخوابيده ام. بنابراين از شما مي خواهم حرفهايم را به دقت گوش كنيد و بدانيد قصد خاصي از گفتن اين مطالب ندارم جز آنكه شما با همه حقيقت آشنا شويد. در اين لحظه در سالن دادگاه باز مي شود و مردي مسن به درون مي آيد و آهسته روي يكي از صندلي ها مي نشيند. او صاحب خانه اي است كه بليغ آن را اجاره كرده بود و پليس جنازه نظري را در زيرزمين آن خانه يافته بود. عكس صاحبخانه چندي پيش كه بليغ به اتهام سرقت محاكمه مي شد در روزنامه چاپ شده بود و صاحبخانه با خواندن اين خبر و ديدن عكس خود به دادگاه مراجعه و عليه بليغ شكايت كرده است. او اظهار مي دارد بليغ خانه مرا اجاره كرده و از چندماه پيش كرايه مرا نداده است. او وارد دادگاه شده است. بليغ به او نگاهي مي اندازد و لحظه اي مكث مي كند و سپس سخنانش را دنبال مي كند: ـ وقتي در جريان انتقال به دادگاه از پنجره توالت فرار كردم به عراق رفتم. مدتها بي كار بودم تا اينكه با يك زن عراقي ازدواج كردم و از او صاحب دوفرزند شدم. مدتي نگذشته بود كه مرا شناختند و دستگيرم كردند و به ايران آوردند. مدتها از زن و دو بچه ام بي خبر بودم. جريان كودتاي عراق كه پيش آمد نگرانيهاي من بيشتر شد. بخصوص كه هر روز خبرهاي ضد و نقيضي مي شنيدم و چون در زندان بودم نمي توانستم اطلاعات دقيقي داشته باشم. روزهايي كه هر روزش براي من به اندازه يك سال گذشت تا اينكه خبردار شدم همسرم و دو فرزندم و برادرهمسرم طي يك حادثه دلخراش تصادف جان باخته اند. بعداز گفتن اين جملات ساكت مي شود . نفس و آه بلندي مي كشد و با صدايي گرفته مي گويد: ـ اين حادثه تقريباً ۵سال پيش روي داد و من آن را تلخ ترين حادثه زندگي ام مي دانم و تنها چيزي كه مرا بعد از اين ماجراي تلخ زنده نگه داشته است فقط و فقط وجودمادرم است. من به خاطر مادرم است كه ناچارم زندگي را ادامه بدهم. من در طول سالهايي كه در زندان و در حبس بودم سختي هاي زيادي راتحمل كرده ام. حدود ۱۴سال از بهترين دوران زندگي ام را در سلولهاي زندان قصر گذرانده ام. بهتر است بگويم در جزيره قصر، جزيره اي كه تقريباً پنج هزار ساكن رنج ديده و محزون و غمگين دارد. آقاي رئيس باور كنيد من هميشه تلاش مي كنم انسان مفيدي باشم. دو سال ابتداي دوران زندان را مشغول تدريس عربي و انگليسي به ديگر زندانيان بودم. اما محيط زندان براي من كسل كننده است. دادگاه نهايي بليغ به ساعات پاياني اش نزديك مي شد. قرار بود همان روز رأي در مورد او صادر شود. رئيس دادگاه از متهم مي خواهد اگر حرف ديگري دارد بيان كند. بليغ سكوت مي كندو بعد يادداشتهاي خود را زير و رو مي كند و بعد اين شعر را مي خواند: شمعي ام و خوانده ايم خط سرنوشت خويش ما را براي سوز و گداز آفريده اند بعد هم جمله ـ «آيا كساني كه از تاريكي مي هراسند ديوانه نيستند؟» را از قول موريس مترلينگ ـ نويسندگان كتاب مورچگان ـ نقل مي كند و بعد مي گويد: آيا كساني كه از شب مي هراسند مغبون نيستند. ما اگر از باران بترسيم احمق نيستيم. من معتقدم آنكه از مرگ مي ترسد هم احمق است. دوباره شعر گونه اي را كه خودش سروده است مي خواند: حاليا در پيشگاه دادگاه و دادرس دارم اميد ترحم از عدالت دادگستري اين بليغ مرده و فرسوده رأي آن شما و رأي صائب تاچه باشد داوري سپس خطاب به رئيس دادگاه مي گويد: ـ اگر مرا اعدام كرديد تعهدكنيدكه از مادرم به خوبي نگهداري كنيد و اگر هم به زندان محكوم شدم تمام آرزوهايي را كه در زمان حبس و زندان بودم حساب كنيد. حتي يك روز رافراموش نكنيد. در اينجا قول مي دهم اگر آزاد شدم مادرم را به كربلا ببرم. دادگاه سپس براي شور تعطيل مي شود و دوباره ساعت ۱۳ و ۳۰ رسميت مي يابد و منشي دادگاه رأي قضات را به اين شرح مي خواند: ـ مهدي بليغ به اتهام ۱۲مورد خلاف محاكمه شده است كه دادگاه در مورد قتل مهدي نظري آن را قتل عمد با تصميم قبلي تشخيص داده و او را با حداكثر ارفاق مشمول يك درجه تخفيف دانسته و مهدي بليغ را به حبس ابد محكوم مي كند. او مهدي نظري را با نقشه قبلي به خانه برده است و بعد از بيهوش كردن دستهايش را از پشت بسته و سپس او را كشته است. متهم بانظري دوست يك دل بوده و آنچه را از راه نامشروع به دست مي آورده اند با هم تقسيم مي كردند. هنگامي كه بليغ دستگير و زنداني مي شود توقع كمك از دوستش داشته است اما به دليل بي اعتنايي از سوي او كينه اش را به دل مي گيرد و نقشه قتل مهدي نظري رامي كشد. چند لحظه بعد به دستهاي بليغ دستبند مي زنند و او را به زندان مي فرستند. ولي آيا بليغ تا آخر عمر در زندان مي ماند؟ اين آغاز يك ماجراي شگفت انگيز است. | ادامه دارد
|