دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۲ - ۱۸ ذيحجه ۱۴۲۴
Mon, Feb 9, 2004
ويژه ۵
شماره ۲۷۲۲
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
ويژه
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ويژه ۵
ويژه ۶
ويژه ۷
ويژه ۸
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
افق
سينما تئاتر
نو بانگ
اوقات شرعي
آرشيو
معماي پليسي با جايزه ويژه شماره ۱۳
مروري بر پرونده هاي قديمي ـ نخستين گنگستر ايران مهدي بليغ ( قسمت پنجم)
معماي پليسي با جايزه ويژه شماره ۱۳
عروس دانشگاهي!
154146.jpg
همه ديدند كه مرد جوان در راه پله هاي ساختمان فريادكشان به سمت كوچه دويد، در حالي كه دستان و لباس خون آلودش را به همسايه ها نشان مي داد، فرياد زد: «زنم از دستم رفت، خودش را كشت!»
وقتي فريادهاي «سعيد» خاموش شد و او با گريه سرش را به ديوار كوبيد، چند زن و مرد به سمت طبقه سوم دويدند و ديدند «مژگان» با پيكري خون آلود در كنار مبلمان اتاق پذيرايي افتاده است.
ساعت ۱۸ عصر بود كه تلفن همراه بازپرس شمس به صدا درآمد. از اداره پليس بود. مركز پيام پليس ۱۱۰ گزارش داده بود كه زني جوان با وارد آوردن ضربه چاقو به خود، اقدام به خودكشي كرده است.
اين حادثه حوالي ميدان بهارستان رخ داده بود و بازپرس كه در نزديكي هاي آن براي خريد لاستيك خودرو رفته بود، قبل از اينكه بتواند خريد كند، با سرعت به سمت محل حادثه حركت كرد. يك كوچه بن بست پر از جمعيت در برابر بازپرس شمس وجود داشت، به گونه اي كه ناچار شد خودرواش را سر كوچه متوقف كند و با پاي پياده سمت ساختمان شماره ۹ به راه بيفتد.
هر كس چيزي مي گفت، زني با تأسف خوردن به حال شوهر «مژگان» به ديگري مي گفت كه «بيچاره ها سه ماه نمي شد كه با هم ازدواج كرده بودند.»
پس «مژگان» يك نوعروس بود و همين ماجراي خودكشي را زير سؤال مي برد، چه انگيزه اي باعث اين اقدام زن جوان شده بود، بايستي در بازجويي از تازه داماد روشن مي شد.
وقتي وارد ساختمان شد، مردي جوان را ديد كه روي پله هاي پاركينگ نشسته، سرش را به نرده ها تكيه داده و آرام گريه مي كند، همه نشانه ها حاكي از اين بود كه او «سعيد» و شوهر «مژگان» است، خصوصاً اينكه چند زن و مرد نيز دور او حلقه زده بودند و سعي در دلداري اش داشتند. بازپرس شمس از پله ها بالا رفت و وقتي به طبقه سوم رسيد، از همه مأموران و همسايگان خواست محل حادثه را ترك كنند تا او بتواند به بررسي صحنه حادثه بپردازد. همه اتاقها مرتب بودند و تنها اتاق پذيرايي بود كه با قطرات پاشيده شده خون روي مبلمان و اطراف جسد «مژگان» به هم ريخته نشان مي داد. جسد طاقباز روي زمين افتاده بود و چاقو در دست چپ «مژگان» ديده مي شد، به گونه اي كه تيغه آن به سمت پايين بوده است و دست «مژگان» با زاويه ۴۵ درجه به اطراف پرت شده بود. پزشك جنايي كه در حال بررسي جسد در صحنه حادثه بود، با ديدن بازپرس شمس به سمت او آمد و در حالي كه سرش را تكان مي داد، با بيان اينكه چه روزگاري شده است، گفت: «فقط با يك ضربه چاقو جان داده است.» بعد در حالي كه مي گفت «مژگان» ۲۱ ساله است و خيلي جوان است، ادامه داد: «يك ضربه چاقو به سينه وارد شده است و چون چاقو نوك تيز بود و به صورت قائم ـ عمودي ـ وارد شده، به قلب اصابت كرده و باعث مرگ آني شده است.
به نظر مي رسد اين زن با عصبانيت چاقو را به سينه اش زده است و وقتي آن را بيرون كشيده تا ضربه دوم را وارد كند، به خاطر مرگ آني به پشت روي زمين افتاده است.
بازپرس شمس به بالاي سر جسد رفت، آستين و كف دست راست «مژگان» خون آلود بود و اطراف آن قطرات تا شعاع نيم متري پاشيده شده بودند و فضاي دلخراشي را به تصوير كشيده بودند.
وقتي از اتاق پذيرايي خارج شد، به آشپزخانه رفت. كشو كابينت باز بود و چاقو و قاشق و چنگال داخل آن به هم ريخته بود، يعني اينكه «مژگان» پس از درگيري با شوهرش به آشپزخانه رفته، چاقو برداشته و با برگشتن به پذيرايي، اقدام به خودزني كرده است.
بازپرس متأثر از مرگ اين نوعروس، وقتي از خانه خارج شد و از پله ها پايين آمد، صداي گريه هاي تازه داماد را شنيد كه با ديدن مادرزنش از او گلايه مي كرد و زن پيري با دست به صورتش مي كوبيد.
بازپرس شمس سراغ مدير ساختمان را گرفت و مردي را ديد كه وحشتزده در گوشه اي از حياط ساختمان بين اعضاي خانواده اش نشسته بود. او به خاطر پيري، لكنت داشت و وقتي بازپرس پرسيد چه اطلاعاتي از زندگي تازه عروس و داماد دارد، سرش را به علامت افسوس تكان داد و گفت: «قديم ها خيلي خوب بود، زن و شوهر احترام همديگر را نگه مي داشتند و اگر اختلافي پيش مي آمد، چند سال بعد از زندگي آنها بود. اين همسايه ما انگار همين ديروز بود كه به خاطر عروسي اش جشن گرفتند و همه جاي اين ساختمان را چراغاني كردند، از همان شب نخست صداي بلند «سعيد»، جيغ هاي «مژگان» و گريه هاي اين زن را شاهد بوديم، نمي دانم اين چه صيغه اي بوده و هست.»
* از امروز بگو، چه اتفاقي افتاد؟
ـ اطلاعي ندارم، چند باري داد و فريادهاي زن و شوهر را شنيديم، وقتي صدا خاموش شد، فقط فريادهاي «سعيد» شنيده شد كه داد مي زد: «زنم خودش را كشت!» يا...
* از حرفهاي «مژگان» بين فريادهاي او چيزي خاطرت نيست؟
ـ همه چيز را شنيدم، اما حرف خاصي نزد. او از مادرشوهرش بد مي گفت و «سعيد» از مادرزنش. همين!
بازپرس شمس ديگر حرفي براي گفتن نداشت. او با توجه به روحيه بد شوهر «مژگان» و اعضاي خانواده آنان، دستور داد تا پس از برگزاري مراسم عزاداري، براي تحقيق در خصوص خودكشي اين زن به دادسرا مراجعه كنند.
هشت روز بعد، در اتاق بازپرس ويژه قتل باز شد و «سعيد» در حالي كه لباس سياهرنگ پوشيده بود و ظاهري ژوليده داشت، اجازه گرفت تا وارد اتاق شود.
بازپرس شمس سراغ مادرزن و مادر «سعيد» را گرفت كه اين مرد با ادعاي بي خبري گفت كه به خاطر اين اتفاق، هر دو را از خود دور كرده است، چون تصور مي كند عامل بدبختي اش همين دو زن هستند.
* با همسرت قبل از ازدواج فاميل بودي؟
ـ خير، او و من هم دانشگاهي بوديم، سريع تصميم به ازدواج گرفتم. وقتي عروسي سر گرفت، خواستم ترك تحصيل كند، او نيز چنين كرد. از آن به بعد، چون تصور مي كرد مادرم من را به خاطر تحصيل او تحريك كرده است، به مادرم بد و بيراه مي گفت.
* مگر شرط نكرده بوديد؟
ـ خير، بعد تصميم گرفتم مژگان در خانه بماند و درس نخواند، خودم درس مي خواندم و مي خواستم آينده او را روشن كنم، اما خودش نخواست و زندگي اش را به هم ريخت.
* آيا سابقه تهديد به خودكشي داشت؟
ـ از حد تهديد گذشته بود، يك ماه پيش با خوردن قرصي مي خواست خودكشي كند كه مادرزنم به دادش رسيد، چند بار نزد من، خانواده ام و حتي خانواده اش بيان كرده بود كه ناراحت است و مي خواهد خود را خلاص كند.
* با اين وجود، تو اجازه نمي دادي به دانشگاه برود؟
ـ هميشه اين رفتارها را نداشت، زماني كه يكي از دوستان دانشگاهي اش به او زنگ مي زد، از اين رو به اون رو مي شد، من هم خسته شده بودم، اما از خواسته ام عقب نشيني نمي كردم.
* از روز حادثه بگو؟
ـ من از دانشگاه برگشته بودم كه ديدم «مژگان» ناراحت روي مبل نشسته است. فهميدم كه يكي از دوستانش زنگ زده است، ابتدا سعي كردم شوخي كنم، اما او بدون در نظر گرفتن احترام، شروع به بد و بيراه گفتن به مادرم كرد، چند بار خواهش كردم كوتاه بيايد، گوش نداد. وقتي ديدم آبروداري بلد نيست، من هم با او يكصدا شدم و شروع كردم به فحش دادن به دوستانش و خانواده اش. باور كنيد كنترلم را از دست داده بودم.
«مژگان» از حد بي احترامي تجاوز كرده بود كه يك سيلي به گوشش زدم، انگار انتظار اين حركت را از من نداشت، از اتاق خارج شد، شنيدم در آشپزخانه صداي به هم خوردن درهاي كابينت مي آيد، بعد «مژگان» را ديدم كه چاقو در دست داشت.
* چاقو در كدام دستش بود؟
ـ آن لحظه بيشتر از هر چيزي ترسيده بودم، از طرفي مي دانستم «مژگان» مي تواند دست به هر كاري بزند. نمي دانستم او مي خواهد چه بكند يا بايستي من را مي زد يا خودش را. او راه دوم را انتخاب كرد و ابتدا به التماس هاي من گوش داد، بعد ناگهان با چاقو به سينه اش كوبيد، فكر مي كنم چاقو در دست چپش بود.
* چند ضربه زد؟
ـ فقط يك ضربه، بعد چاقو را بيرون كشيد، نمي دانم چرا؟ اما روي زمين افتاد، من به سمتش دويدم، حتي نتوانست حرفي بزند، دستم را روي سينه اش گذاشتم تا خونريزي نكند، اما كار از كار گذشته بود و من خانه خراب شده بودم.
* زنت راست دست بود يا چپ دست؟
ـ او راست دست بود، اما آن لحظه چاقو در دست چپش بود و انگار خودش ترسيده بود، چون ناخن هاي دست راستش را مي جويد.
بازپرس شمس با توجه به تحقيقات مأموران كلانتري از بستگان تازه عروس و داماد و ادعاي آنها مبني بر اينكه «مژگان» استعداد خودكشي را داشت، از سعيد خواست آنجا را ترك كند تا دقايقي بعد حكم قرار منع تعقيب براي او ابلاغ شود.
هنوز دقايقي از خروج «سعيد» از اتاق بازپرس نگذشته بود و او در بوفه دادسرا براي سپري شدن وقت انتظار، ساندويچ مي خورد كه سربازي به او مراجعه كرد و خواست سريع به اتاق بازپرس شمس برود.
وقتي «سعيد» روبروي بازپرس نشست، پي به نگاههاي معني دار او برد، بعد در حالي كه سر به زير انداخته بود، از بازپرس شمس شنيد كه با وجود ماهرانه بودن نقشه قتل، به خاطر يك دليل و چند مكمل دليل كه بسيار علمي است، عامل قتل «مژگان» شناخته شده است.
«سعيد» وقتي حرفهاي بازپرس را شنيد، به گريه افتاد و گفت: «به جز اقدام به خودزني «مژگان»، بقيه اعترافاتش صحيح است و روز حادثه با از دست دادن كنترلش، چاقويي از آشپزخانه برداشته و به همسرش حمله كرده است.»
برنده معماي پليسي شماره۱۰ ـ اختلاس
برنده معماي پليسي شماره ۱۰ ـ اختلاس، به قيد قرعه آقاي ابوالفضل گل عليزاده از روستاي يا لبندان شهر كلار آباد چالوس است كه براي دريافت جايزه ويژه مي تواند با روزنامه ايران تماس بگيرد.
در اين مسابقه اين عزيزان با اشاره به پاسخ صحيح در قرعه كشي شركت داده شدند: مهدي فعلي، زهرا آزاد فلاح، ژاله حاجي زاده، حسين عجم مقصودي، عليرضا عراقي، فريبرز دانش جابلو، رضا اسماعيلي ، سرور حسيني، حسن كريمي، فروغ محمدي، مينا مسرورنيا، حسين جليلي ، هوشيار ذوالفقار نسب، اعظم ازموده شندي، مبينا رادمنش، سعيد اسكندري جمادي، مهرداد زحمتكش، منصور احمدي ممقاني، بهزاد مهاجر، مجيد جعفرزاده، سعيد حسيني معتمدي، زهرا كاشفي مسعود، فاطمه پل گردني، محمدامين مؤيدي بنان، امير حسين جهان نور آرا، محمدعلي دولتي، محمدامين شهسواراني، فريبا مسيبي بناب، مژده رضوان، محمد نجفي زياراني، مجتبي اميري، ستاره گلروج، شهرزاد فروهر، نادر پندخواهي، شيرزاد فخروئيان، منصور خجسته، نسيم برادران، سيد حسين قاسم نيا، سارا دشتي ، عباس قربانپور، اكبر كبابرئان اصفهان، زهرا نصراللهي ، مهري سيونديان، پروين باقري ، رضا حسن زاده، حميد رضايي، حسن ايرجي، صابرجهانبخش، محمدباقري عسگري، مجيد عبدالحسيني، اكرم مهربان، گوهر تاج آذرهوش، سيمين جلالي، مرضيه شوشتري، فاطمه مناف پور ، شهرام بهشتي،
امير تيغ براني، هانيه تيغ براني، داود فلاح رنجبر، عليرضا عباديان، حميد اميني ، اسد اسدي،
فرخنده رحمتي، جبار ساريجالو، احمد جارچي ،
عليرضا شفيع زاده، علي اكبر رضويان زاده،
ميلاد چهارلنگ، شادان مهران،
بدون نام از درمانگاه دكتر پاسدار و فرج الله احمديان.
اين عزيزان نيز پاسخ هايي نزديك داده بودند اما در قرعه كشي شركت داده نشده اند:
عليرضا ربيعي، سحر فرهودي نيري، حسن فرهودي، نرگس كرماني، ميترا فقير، ميترا غلامحسين زاده اقدم ، محمدرضا افتي مقدم، مريم بخشش ، محمدرضا احمدي، مهدي پرهيزكاري، پيام بيگلري ، محمدمهدي مبارك نژاد، محمد بانصيري، محمدحسن مهديان، مصطفي كوثري نيا، غلامرضا عابدكوهي، جليل دانيالي، عليرضا صحرانوردي، ازاده ديانك شوري، حسين محدث شكوري، بدون نام از ملارد كرج، فاطمه مرادي، علي جواهري فر، حميدرضا ايوبي، مژگان آريان، پرديس ذبيح الهي، عليرضا كوهي، ناهيد محمدي، محسن محمدي، هادي حقيقت طلب، جلال رستمي، مهناز جهانگيري ، سهيلا مشيري، اشرف قرباني، مريم توكل، محمدرضا رسلي، رضا قاسمي ، زهرا شجره، مهران رهبر حقيقت، پيرايه رضوي ، علي حميدلو، اميراسرافيلي، مهناز بختياري، مهدي كشاورزي، همايون طاهري املش، سيده فاطمه مظفري فر، اسماعيل فهيم، سعيد مير محمدي، محمدحسين قديم خاني، حسن جوانبخت، محمدسعيد اخباري، محمدعلي اخباري، كريم علي محمدي تركماني، فرزانه سرايي، ميكائيل سرايي، فروغ اختريار، سعيد تكلو، ناصر رضايي، مريم دروديان، محمدعلي مقدري، نسترن وافي، غلامحسين نوري مطلق، مهشيد صنيع پي ، اقبال انصاريان، امين نديم پور، محمد امين شكيبايي ، گلريز مظفري، وحيده السادات موسوي، كمال پرويزي، فرشته عبدالصمدي ، مهدي ايزدي طامه، انسيه موروش ، فاطمه عليزاده مقدم، محمود علايي، سهيل تيموري نسب، فاطمه احساني، سوسن كيوان، اعظم امامي، حسين خسروي ، بنفشه جديري تقي زاده، عبدالله ناصري، حميد پهلوي خواه، زهره حسيني، مهناز مرادي، مهين شيري، تورج روستا، محمدرضا طيبي، زنگنه، آرزو آروندي رودسري، احسان كدخدايي ، بتول مرادي، حسن فاضلي فر، سياوش صداقت، منصور بداخانيان، فرشته حيدرزاده، فتانه بيرانوند، غلامرضا جولايي، حسين ابوصبيح،
هاشم زارع ، فاطمه مير، عباسعلي زينعلي،
مريم زينعلي، فرزانه صائميان،
نويد مرواريدي، معصومه زلفي گل،
عبدالغفور سرشاد، محمدصادق حسيني ،
ساسان عسگري، مهرناز مرادي.
مروري بر پرونده هاي قديمي ـ نخستين گنگستر ايران مهدي بليغ ( قسمت پنجم)
مهدي بليغ در دادگاه:
مي خواهيد اعدامم كنيد؟
154143.jpg
در شماره هاي گذشته خوانديد مهدي بليغ پس از بستن پيماني با دوتن از دوستان خود مبني بر اينكه تحت هر شرايطي پس از زنداني شدن هر يك، دوتن ديگر به كمك او بشتابند، به زندان افتاد و در زندان متوجه شد دو همپيمانش همسر او را فريب داده و به او خيانت كرده اند. مهدي بليغ پس از به دست آوردن فرصتي مناسب از زندان فرار كرد و به قتل يكي از دوهمدستش به نام مهدي نظري دست زد. پليس بليغ را به علت قتل دستگير كرد ولي او دوباره فرار كرده و به عراق رفت. در عراق تشكيل خانواده داد ولي پس از شناسايي دستگير شد. در حال انتقال بليغ به ايران او دوباره فرار كرد ولي سرانجام در لبنان شناسايي و دستگير شد. اين بار بليغ را به اتهام توزيع موادمخدر در ميان زندانيان محاكمه كردند و بعد نوبت به محاكمات جنايي او رسيد. «بليغ» در تمام طول دادگاه همواره سعي داشت به قاضي بقبولاند كه مرتكب هيچ قتلي نشده است و دادگاه بي جهت او را در مورد قتل محاكمه مي كند. بليغ با در پيش گرفتن روشي جديد مبني بر داشتن همدست سعي كرد هر طور شده است، دادگاه را در دادن رأي به ترديد بيندازد.
پس از اظهارات قاضي دادگاه نماينده دادستان گفت: اين مرد گفته سيد است و از اولاد حضرت علي (ع) است ولي من معتقدم او فرزند ناخلفي است كه به علت همنشيني با اشخاص ناباب به وضعيتي رسيده كه او را مي بينيد او به علت همين همنشيني ها اكنون به عنوان متهم به قتل در دادگاه حاضر شده است.


\ و اينك ادامه پرونده
نماينده دادستان بعد از اينكه به جايگاه رئيس دادگاه روي مي كند مي گويد:
ـ متهم به سه فقره از اتهامات خود در دادگاه اعتراف كرده است و حتي دلايل وانگيزه ارتكاب اين اعمال را شرح داد.
دادگاه جنايي قبلاً به مورد قتل رسيدگي كرده است و همين طور هيأت عمومي آن را بررسي كرده و رأي هم صادر كرده است. اكنون به عنوان نماينده قانون و طبق رأي هيأت عمومي براي متهم يعني «مهدي بليغ» كيفرخواست شايسته اي را تقاضا مي كنم.
در اينجا وكيل مدافع بليغ لايحه دفاعيه خود را تقديم مي كند و رئيس دادگاه ادامه جلسه را به روز بعد موكول مي كند.
روز بعد وقتي بليغ به جايگاه دعوت مي شود چندبرگ يادداشت را كه از قبل تهيه كرده است روي ميز مي گذارد وحرفهايش را با اين شعر آغاز مي كند:
پاي اميد من همه جا مي خورد به سنگ
جنگي است در مجادله سنگ وپاي لنگ
و بعد ادامه مي دهد:
ديگر چيزي برايم نمانده است. جواني و آبرويم را در اين مدت از دست داده ام. ظرف دوسال گذشته همواره دچار بيماري عصبي بوده ام. به جرأت مي گويم حتي يك شب را بدون مصرف كردن قرص نخوابيده ام. بنابراين از شما مي خواهم حرفهايم را به دقت گوش كنيد و بدانيد قصد خاصي از گفتن اين مطالب ندارم جز آنكه شما با همه حقيقت آشنا شويد.
در اين لحظه در سالن دادگاه باز مي شود و مردي مسن به درون مي آيد و آهسته روي يكي از صندلي ها مي نشيند. او صاحب خانه اي است كه بليغ آن را اجاره كرده بود و پليس جنازه نظري را در زيرزمين آن خانه يافته بود. عكس صاحبخانه چندي پيش كه بليغ به اتهام سرقت محاكمه مي شد در روزنامه چاپ شده بود و صاحبخانه با خواندن اين خبر و ديدن عكس خود به دادگاه مراجعه و عليه بليغ شكايت كرده است. او اظهار مي دارد بليغ خانه مرا اجاره كرده و از چندماه پيش كرايه مرا نداده است.
او وارد دادگاه شده است. بليغ به او نگاهي مي اندازد و لحظه اي مكث مي كند و سپس سخنانش را دنبال مي كند:
ـ وقتي در جريان انتقال به دادگاه از پنجره توالت فرار كردم به عراق رفتم. مدتها بي كار بودم تا اينكه با يك زن عراقي ازدواج كردم و از او صاحب دوفرزند شدم. مدتي نگذشته بود كه مرا شناختند و دستگيرم كردند و به ايران آوردند. مدتها از زن و دو بچه ام بي خبر بودم. جريان كودتاي عراق كه پيش آمد نگرانيهاي من بيشتر شد. بخصوص كه هر روز خبرهاي ضد و نقيضي مي شنيدم و چون در زندان بودم نمي توانستم اطلاعات دقيقي داشته باشم. روزهايي كه هر روزش براي من به اندازه يك سال گذشت تا اينكه خبردار شدم همسرم و دو فرزندم و برادرهمسرم طي يك حادثه دلخراش تصادف جان باخته اند. بعداز گفتن اين جملات ساكت مي شود . نفس و آه بلندي مي كشد و با صدايي گرفته مي گويد:
ـ اين حادثه تقريباً ۵سال پيش روي داد و من آن را تلخ ترين حادثه زندگي ام مي دانم و تنها چيزي كه مرا بعد از اين ماجراي تلخ زنده نگه داشته است فقط و فقط وجودمادرم است. من به خاطر مادرم است كه ناچارم زندگي را ادامه بدهم.
من در طول سالهايي كه در زندان و در حبس بودم سختي هاي زيادي راتحمل كرده ام. حدود ۱۴سال از بهترين دوران زندگي ام را در سلولهاي زندان قصر گذرانده ام. بهتر است بگويم در جزيره قصر، جزيره اي كه تقريباً پنج هزار ساكن رنج ديده و محزون و غمگين دارد.
آقاي رئيس باور كنيد من هميشه تلاش مي كنم انسان مفيدي باشم. دو سال ابتداي دوران زندان را مشغول تدريس عربي و انگليسي به ديگر زندانيان بودم. اما محيط زندان براي من كسل كننده است.
دادگاه نهايي بليغ به ساعات پاياني اش نزديك مي شد. قرار بود همان روز رأي در مورد او صادر شود.
رئيس دادگاه از متهم مي خواهد اگر حرف ديگري دارد بيان كند. بليغ سكوت مي كندو بعد يادداشتهاي خود را زير و رو مي كند و بعد اين شعر را مي خواند:
شمعي ام و خوانده ايم خط سرنوشت
خويش ما را براي سوز و گداز آفريده اند
بعد هم جمله
ـ «آيا كساني كه از تاريكي مي هراسند ديوانه نيستند؟»
را از قول موريس مترلينگ ـ نويسندگان كتاب مورچگان ـ نقل مي كند و بعد مي گويد: آيا كساني كه از شب مي هراسند مغبون نيستند. ما اگر از باران بترسيم احمق نيستيم. من معتقدم آنكه از مرگ مي ترسد هم احمق است.
دوباره شعر گونه اي را كه خودش سروده است مي خواند:
حاليا در پيشگاه دادگاه و دادرس دارم اميد ترحم از عدالت دادگستري
اين بليغ مرده و فرسوده رأي آن شما و رأي صائب تاچه باشد داوري
سپس خطاب به رئيس دادگاه مي گويد:
ـ اگر مرا اعدام كرديد تعهدكنيدكه از مادرم به خوبي نگهداري كنيد و اگر هم به زندان محكوم شدم تمام آرزوهايي را كه در زمان حبس و زندان بودم حساب كنيد. حتي يك روز رافراموش نكنيد. در اينجا قول مي دهم اگر آزاد شدم مادرم را به كربلا ببرم.
دادگاه سپس براي شور تعطيل مي شود و دوباره ساعت ۱۳ و ۳۰ رسميت مي يابد و منشي دادگاه رأي قضات را به اين شرح مي خواند:
ـ مهدي بليغ به اتهام ۱۲مورد خلاف محاكمه شده است كه دادگاه در مورد قتل مهدي نظري آن را قتل عمد با تصميم قبلي تشخيص داده و او را با حداكثر ارفاق مشمول يك درجه تخفيف دانسته و مهدي بليغ را به حبس ابد محكوم مي كند.
او مهدي نظري را با نقشه قبلي به خانه برده است و بعد از بيهوش كردن دستهايش را از پشت بسته و سپس او را كشته است.
متهم بانظري دوست يك دل بوده و آنچه را از راه نامشروع به دست مي آورده اند با هم تقسيم مي كردند. هنگامي كه بليغ دستگير و زنداني مي شود توقع كمك از دوستش داشته است اما به دليل بي اعتنايي از سوي او كينه اش را به دل مي گيرد و نقشه قتل مهدي نظري رامي كشد.
چند لحظه بعد به دستهاي بليغ دستبند مي زنند و او را به زندان مي فرستند.
ولي آيا بليغ تا آخر عمر در زندان مي ماند؟ اين آغاز يك ماجراي شگفت انگيز است.
| ادامه دارد

|   صفحه اول   |   سياسي   |   اخبار ايران   |   اجتماعي   |   گزارش روز   |   بين الملل   |   گفت و گو   | 
|   سرزمين مادري   |   فرهنگ و انديشه   |   فرهنگ و هنر   |   ويژه   |   ويژه ۲   |   ويژه ۳   |   ويژه ۴   | 
|   ويژه ۵   |   ويژه ۶   |   ويژه ۷   |   ويژه ۸   |   اقتصادي   |   قيمت سكه و طلا   |   حوادث   | 
|   ورزشي   |   صفحه آخر   |   افق   |   سينما تئاتر   |   نو بانگ   |   اوقات شرعي   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |