شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۸۲ - ۲۳ ذيحجه ۱۴۲۴
Sat, Feb 14, 2004
فرهنگ و هنر
شماره ۲۷۲۳
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
موسيقي
بين الملل
گفت و گو
سلامتي
سرزمين مادري
ارتباطات
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
نگاهي به رمان «من حرف دارم» نوشته شهره وكيلي
عميق تر و بازهم عميق تر!
154266.jpg
در آغاز قرن بيست و يكم هستيم، مردماني كه تا سي سال پيش به حساب نمي آمدند و غرب آنها را عقب مانده مي دانست، در پرتو پشتكار و جديت ثابت كردند از نظر كاركرد مغز از اروپايي ها و آمريكايي عقب تر نيستند: كره جنوبي، سنگاپور، مالزي و تايوان با توليد چندميليارد دلاري وسايل صوتي و تصويري و كامپيوتر و ماشين، اروپا را دچار بحران بي كاري كرده اند و منشأ ابتكارات و اختراعات پرشماري شده اند. هند نيز بعد از آمريكا بهترين نرم افزارهاي جهان را عرضه مي كند. از آنسو، مرز بين نخبه و عامه و نيز تضادكارفكري و يدي روزبه روز كمتر مي شود و ظاهراً آرزوي بسياري از انديشمندان و فلاسفه ازجمله توماس مور و ماركس در حال تحقق است.
نگارنده برمبناي چنين «ديدگاهي» از رمانهاي پرخواننده غافل نمي شود و معتقد است نويسنده اي مثل شهره وكيلي كه رمان هايش به چاپ پنجم هم رسيده اند و نسبت به نويسندگان مشابه خود تراز بالاتري از روابط اجتماعي را ارائه مي كند، مي تواند با طرح مسائل نوين تر و جدي تر و كنكاش تردستانه تر در لايه هاي زيرين واقعه ها و شخصيت ها، سطح آگاهي مخاطب عام خود را ارتقا دهد، اين حداقل كاري است كه نويسندگاني مثل شهره وكيلي مي توانند در برنامه هنري خود منظور كنند؛ چون به هر حال مردم بيشتر از «ادبيات» حرف شنوي دارند تا از اخبار سياسي و تحليل هاي جامعه شناسي.
رمان «من حرف دارم» روايت سركوب اميال طبيعي به وسيله «فرهنگ و سنت حاكم بريك جامعه» است؛ اميالي كه بي هيچ دليلي تحقير و تنزل موقعيت اجتماعي در پي دارند. داستان را داناي كل نامحدود در هفده فصل روايت مي كند و از قدرت ناشي از پول در مناسبات ناسالم غافل نمي شود.
آريا سه ماه به دليلي كه براي مادرش «سرور» و پدرش «احمد» نامعلوم است در اتاق را روي خود بسته است و با كسي حرف نمي زند و فقط وقتي هيچ كس در خانه نيست بيرون مي آيد. سرور از احساسات مادرانه خود و بي اعتنايي آريا و از مجموعه آپارتمانهايي كه تازه خريده اند حرف مي زند و مي گويد آريا مي تواند آپارتمان مستقل خود را بردارد و هرطور كه خواست آن را مبله كند و قول مي دهد بهترين دكوراتورها را در اختيارش بگذارد. اما جوابي از آريا نمي شنود. از خواهرش «پوران» كمك مي خواهد. پوران پيشتر گفته بود كه آريا را پيش روانپزشك ببرند، اما احمد و سرور به دليل ترس از واژه «رواني» حرف او را ناشي از حسادت او نسبت به رفاه پنداشتند و با او و همسرش «حميد» قطع رابطه كرده بودند. پوران و سرور پيش روانپزشكي به نام دكتر «هوشمند» مي روند. سرور در پاسخ به پرسش دكتر از افراط در ميهماني، قمار و دعوا با احمد برسرپول حرف نمي زند. فقط مي گويد پسرش از او و احمد متنفر است، تحصيل مهندسي برق در دانشگاه تهران را رها مي كند، رفتار خشونت آميز در پيش مي گيرد و كم حرف مي شود و در آخر خودش را حبس مي كند. نمي گويد خودش به سفرهاي دور مي رفت و «خانم جان» مادر احمد و «مش يدالله» باغبان تنها پناه آريا بودند. ولي اعتراف مي كند آريا به مادربزرگش خانم جان علاقه زيادي دارد. دكتر مي خواهد خانم جان را نزدش بياورند.
سرور و احمد به آمريكا تلفن مي زنند و مي خواهند خانم جان هرچه زودتر به ايران بيايد. خان جان به ايران مي آيد، پشت در اتاق آريا مي رود و از او مي خواهد از اتاق خارج شود، ولي آريا در را باز نمي كند. سرور و احمد، خانم جان را پيش دكتر مي برند و او در صحبت خصوصي با دكترپسرش را فردي دلال صفت، محتكر، پول دوست، بي رحم، زن باز و آلوده به ارتشا معرفي مي كند و مي گويد سرور و احمد هميشه سرپول دعوا دارند و در واقع تربيت آريا برعهده او بوده است و سعي كرده درستكاري، شفقت به همنوع را به او بياموزد.نيز مي گويد خبر مرگ عطيه دختر سرايدار ويلاي شمال، او را دگرگون كرده است. دكتر فكر مي كند آريا عاشق عطيه بوده است، ولي خانم جان مي گويد رابطه آنها مثل خواهر و برادر بود. در بازگشت مي فهمند كه آريا ناپديد شده است، بعد از دردسرهاي زياد، روزي پليس اطلاع مي دهد كه آريا را پيدا كرده است. احمد و سرور او را به بيمارستان مي برند و دكتر هوشمند و خانم دكتر آوا براي ديدن آريا مي آيند. دكتر آوا دلش براي آريا مي سوزد و پي مي برد كه سرور و احمد همديگر را دوست ندارند. احمد مي گويد او و سرور، زندگي شان را پاي آريا ريخته اند، دكتر آوا مي گويد: «شما هيچ وقت خودتان را از دريچه چشم پسرتان ديده ايد؟»(ص۲۱۳). خانم دكتر آوا و دكتر هوشمند بيماري آريا را «اسكيزوفرنيك» تشخيص مي دهند و دكتر آوا مداواي آريا را به عهده مي گيرد. آوا زني ۴۲ ساله است. به اصرار عمه با خلباني به اسم «محمد» ازدواج مي كند. آنها صاحب دختري به نام «مهزاد» مي شوند و هنوز دخترشان نوزاد است كه محمد به جبهه مي رود و كشته مي شود... و به اين ترتيب داستان عشق آريا و آوا شروع مي شود.
از اين پس نيز باز هم پول است كه مي خواهد سرنوشت آريا، آوا و رابطه آنها را تعيين كند. نويسنده نشان مي دهد تكيه محض و افراطي بر پول چگونه مي تواند انسان را از منش انساني دور كند. وجود اين امر در شخصيت سرور و احمد به نحو كامل مشاهده مي شود. اعمال خائنانه و توطئه گرانه آنها حتي در حق فرزندانشان، تطميع فرزند با چك، پول و ماشين و خودخواهي اين دو شخصيت و تكبر ناشي از ثروت، به شكلي افراطي و تكراري به نمايش گذاشته شده است. عدم چشم پوشي از خطاهاي ديگران هم به همين طريق. حرف هاي دكتر آوا كه در صحت بيشترشان ترديد نداريم، در بعضي جاها مثلاً در مقوله مربوط به غريزه و تفاوت انسان و حيوان و احساس ترحم طولاني مي شود و گاهي حالتي شعاري پيدا مي كند و تمهيد بيان آنها به لحاظ ساختاري از متن بيرون مي زند. معيار بودن پول و موجود نبودن عشق در ارتباط بين بعضي انسان ها و فقدان محبت و صداقت و درنتيجه عدم درك يكديگر و درك رابطه ديگران، از جمله ارتباط آوا و آريا و تنزل شأن انساني تا مرحله متهم كردن آوا به دريافت حق السكوت، مسائلي هستند كه به دليل بار اخلاقي زياد مي توان روي آنها كار كرد، اما تطويل كلام، مجال نمي دهد لايه هاي پنهان تر «شخصيت ها» به عنوان «ستون هاي داستان» و روابط آنها به مثابه «ارتباط عناصر» به اندازه كافي باز شود. ضمن اين كه تقابل سنت و مدرنيسم در جامعه ما كه در «آستانه» مدرنيسم قرار گرفته است، تنها به حرف ها و پچ پچ هاي روزمره محدود نمي شود. نكته ديگر اين كه وارد كردن همه چيز در داستان امر دلخواه هر نويسنده اي است، ولي بايد به فكر محور قصه هم بود. شتاب ها و وقفه ها، خلاصه ها، پرش هاي ناگهاني در زمان، نشانه توانايي گفتن اند. موضوع ديگر شخصيت پردازي است. سرور و احمد در منتهاي طيف سياه قرار دارند و آريا و آوا در ابتداي طيف سفيد. ما (خواننده ها) بيشتر وجوه شخصيتي زوج اول را در ارتباط با پول و زوج دوم را در رابطه با اخلاص، درستكاري و عشق مي بينيم؛ درحالي كه مي دانيم اين عرصه ها به تنهايي نمي توانند براي ما شخصيت بسازند. ممكن است مردي كلاهبردار و زني پول پرست باشد، ولي از ديدگاه فرزندشان پدر و مادر خوبي باشند. به بيان ديگر، معيار شدن پول، به تنهايي داستان نمي سازد و به شخصيت ها هويت نمي بخشد. اين، روابط انسان ها و فرديت هاي آنهاست كه با حضور چنين معياري، داستان كلاسيك (ناتورآليستي) «دارايي خانواده روگن ماكار» يا «عليامخدره سارايوو» و داستان مدرنيستي «شهر و خانه» بر ساخته مي شوند.
به عبارت ديگر، اميل زولا، ايو آندريچ و ناتاليا گينزبورگ به لايه هاي عميق تري نقب مي زنند. مثالي بياوريم: نويسنده تنها راه رهايي سرور و احمد از شر عقايد و افراد مخالف را در نابودي آنها مي دانند. اين دو عاجز از مباحثه اند و چيزي به نام تعامل و تساهل نمي شناسند. حال، چه خوب بود اگر نويسنده تراز بالاتري از تخيل را به كار مي گرفت و اهميت «تقابل قدرت ناشي از ثروت را با گفتمان مبتني بر رابطه برابر» بازنمايي مي كرد. به عبارت ديگر ما شاهد «عدم تغيير» مشخصات و خصوصيات آنها مي بوديم؛ و البته نويسنده در عرصه پيرنگ هاي شخصيت، پيرنگ هاي عمل و پيرنگ هاي رواني كوتاهي نمي كرد. آنگاه ما خواننده ها ناتواني اين زوج را در تحليل رفتار غيرعادي آريا براي گرفتن آپارتمان، عميق تر درك مي كرديم، و عدم توانايي احمد و سرور كه سبب مرگ آنها مي شود، براي ما داستاني تر مي شد و ما بيشتر مي فهميديم كه چرا اين مرگ براي عده اي سبب خوشنودي و آرامش مي شود. مقابله با چنين افرادي از مقابله با سنن، آداب و رسوم و فرهنگ حاكم بر يك جامعه گاهي مشكل تر و زماني ساده تر است. چنان كه آوا در مبارزه اي نيمه عاقلانه نيمه جنونسرانه بالاخره تصميم مي گيرد مقابل سنت و فرهنگ مردسالارانه بايستد. البته تصميم آوا در رابطه اش با آريا در عين حال بيانگر آن است كه بسياري از آداب و رسوم سنتي به راحتي مي توانند با نقض تدريجي توسط آدم هاي مختلف سنت برچيده شوند ـ امري كه نگارنده از منظر جامعه شناسي تأييد نمي كند ولي جاي بحثش اينجا نيست. نكته ديگري كه متن آكنده از آن است، نقش مناسبات ناسالم در سوق دادن «افراد درستكار» جامعه به طرف شيوه هاي غيراخلاقي است. آوا براي دست آوردن دفترچه خاطرات آريا مجبور مي شود، رشوه دهد. آريا هم به خاطر آوا و براي تهيه بليت به راحتي به مسؤول فروش رشوه مي دهد. اما خود اينها در صورت تكرار يا طولاني شدن تجربه (مثلاً دادن رشوه و مكالمات مربوطه) تأثيرشان را از دست مي دهند. شهره وكيلي بايد تا جايي كه امكان دارد، اينگونه موارد را كم حجم تر كند و به جاي آن به درونكاوي شخصيت ها بپردازد؛ مثلاً به ما نشان دهد كه چگونه كم مهري پدر و مادري پول پرست و خودبرتربين، آريا را دچار محروميت مي كند و او در آوا دنبال پدر، مادر و كمبودهاي دوران بچگي و نوجواني است. مادام بواري (فلوبر)، وسوسه (گراتزيا دلدا)، عروسك فرنگي (آلبادسس پدس) و «آبروي از دست رفته كاترينا بلوم» (هاينريش بل) نمونه هاي داستان هايي اند كه شخصيت ها را در منتهاي ايجاز در تقابل صريح و پنهان با وجوه كثرت يافته اي از فساد، سنت و جنبه هاي «نامأنوس مدرنيته» قرار مي دهد.
در پايان تأكيد مي كنم هرچيزي كه به سادگي فهميده مي شود، عوامانه نيست. مقاله كلمات نقابدار نوشته والتر ترنس استيس ترجمه آقاي عبدالحسين آذرنگ (هرچند در عرصه اي ديگر) آموزه خوبي در اين مورد است؛ ضمن اين كه «ساده نويسي هاي آن سوي مرز» را به حساب «توانمندي» نويسنده و خودماني ها را به حساب «خطي و عامه پسند» نگذاريم. امروزه دوستداران راستين سخن فلسفي ـ اجتماعي و ادبيات داستاني، هر داستان پرمخاطبي را كه مضامين اجتماعي و تاريخي را در قالب «فرديت و كنش آنها به تصوير بكشاند، مي خوانند و معتقدند كه اين نوع داستان ها بايد «با همكاري هنري منتقدان» به تراز بالاتري دست يابند. اميل زولا كه سال ها پاورقي نويس بود، در چهل سالگي تحت تأثير نقدها و بحث هاي روز، با تواضع، نقاط ضعف كارهايش را پذيرفت، به تدريج دگرگون شد و جاودانه ماند، پس چرا نويسندگان پرمخاطب ما نتوانند؟


|   شناسنامه   |   آرشيو   |