|
بزرگان انديشه (۱۸)
رودولف كارل بولتمان R.K.Bultmann الهيات و فلسفه وجودي
حميدرضا فرزاد ( بخش نخست)
|
|
|
3 به عقيده بولتمان وقتي كسي درباره معني يك متن سؤال مي كند در واقع راجع به امكانات وجودي خويش كه از مواجهه اش با متن برخاسته اند سؤال مي كند. مفسر بايد با متن به مثابه يك انسان ديگر كه با او رابطه اي زنده و پويا دارد روبرو شود. اين رابطه شخص وار و غيرشيء گونه است. متن مقدس پديده بي جان يا بي اثر و بي ارتباط با شخص نيست كه آن را در تخت تشريح روشهاي فارغ دلانه و عينيت گرا تجزيه و تحليل كنند
رودولف كارل بولتمان (۱۸۸۴ـ۱۹۷۶) از بزرگترين الهيات دانان و مفسران عصرجديد در قرن بيستم به شمار مي رود. بولتمان در آلمان به دنيا آمد و در ماربورگ ، توبينگن و برلين تحصيل كرد و در ۱۹۱۰ از دانشگاه ماربورگ دكترا گرفت و چندسال بعد به سمت استادي رسمي آن دانشگاه در مطالعات عصر جديد منصوب شد. «به كلي ديگر»: بولتمان در مورد خدا از اصطلاح «به كلي ديگر» (Wholly Other) استفاده مي كند. اصطلاحي كه از رودولف اوتو اقتباس كرده بود اما تعبيري خاص به آن داد. اين اصطلاح كه در ۱۹۲۵ به يكي از محورهاي اصلي الهيات او بدل شد براي او نه يك اصطلاح متافيزيكي بلكه مقوله اي رابطي (relational) است به اين معني كه خدا به كلي ديگر است زيرا نوع بشر (به زعم اعتقادات مسيحي) بنابر سرشت گناه آلود خويش قادر نيست باخدا مرتبط گردد. انسان گناهكار فقط به مدد ايمان و به اندازه اي كه خدا به او رو كند مي تواند به خدا نزديك شود. بولتمان تأكيد مي كند كه خدا الوهيت خويش (Godself) را با اصطلاحات خاص خود و نه با اصطلاحات بشري بيان مي كند. اگزيستانسياليسم و تفسيري وجودي كتاب مقدس: در نزد بولتمان توصيف خدا با تعبير «به كلي ديگر» به اين معني نيست كه خدا هيچ توجهي به انسان ندارد. او با تكيه برعهد جديد كتاب مقدس مسيحيت، در پي بستري فكري براي الهيات بود تا در عين حال كه تفاوت بنيادين خدا با مخلوقات را حفظ مي كند ارتباط خدا با انسان را قرباني نكند. او اين بستر فكري را در فلسفه اگزيستانسياليست همكارش در دانشگاه ماربورگ، مارتين هايدگر يافت كه از ۱۹۲۲ تا ۱۹۲۸ در ماربورگ بود. بولتمان براين باور بود كه هايدگر شرحي مؤثر از موقعيت انسان خاصه در نسبت با مقولات آگاهي، وجدان، محدوديت، اضطراب و تصميم به دست داده است. مهمترين استفاده بولتمان از روش وجودي اگزيستانسياليسم، در تفسير او از عهد جديد است. بولتمان از شيوه هاي عينيت گرايانه تفكر در علوم طبيعي استفاده نمي كند چون معتقد است كه رهيافت علوم طبيعي براي تفسير و تأويل كتاب مقدس نامناسب است. دليل اش اين است كه رابطه انسان با تاريخ و لذا با متون تاريخي نظير كتاب مقدس به كلي متفاوت با رابطه اي است كه با طبيعت دارد. رواست كه انسانها خود را متفاوت با طبيعت بدانند و آن را به درستي پديده اي غيراز خودشان محسوب كنند اما تاريخ قصه ديگري دارد. انسان نمي تواند خود را از وجود تاريخي اش جداكند. برخلاف دانشمند علوم طبيعي شخصي كه درگير پژوهش هاي تاريخي است مجموعه پيچيده اي از رويدادها را مطمح نظر قرارمي دهد كه خود پيوندي عميق و ناگسستني با آن دارد. بنابراين، پيچيدگي تاريخ را نمي توان به نحو عيني و فارغ دلانه آنگونه كه در علوم طبيعي و تجربي متداول است، بررسي كرد زيرا هر كلمه اي كه درباره تاريخ گفته شود در عين حال درباره شخصي كه آن سخن را گفته نيز هست. بولتمان تصور مي كرد كه بسياري از تفاسير روزگارش به اين بصيرت توجه نداشته اند. آنها در روشي كه در تفسير برگزيده بودند سعي كردند نسبت به متن خنثي و بي طرف باشند در جايي كه چنين بي طرفي غيرممكن است. بولتمان دليل مي آورد كه مفسر به جاي اين نوع تفسير فارغ دلانه و بي طرف بايد با آگاهي از خصلت اساسي وجود خويش به متن ره بجويد. به عقيده بولتمان وقتي كسي درباره معني يك متن سؤال مي كند در واقع راجع به امكانات وجودي خويش كه از مواجهه اش با متن برخاسته اند سؤال مي كند. مفسر بايد با متن به مثابه يك انسان ديگر كه با او رابطه اي زنده و پويا دارد روبرو شود. اين رابطه شخص وار و غيرشيء گونه است. متن مقدس پديده بي جان يا بي اثر و بي ارتباط با شخص نيست كه آن را در تخت تشريح روشهاي فارغ دلانه و عينيت گرا تجزيه و تحليل كنند. بولتمان اين حكم را نه تنها درباره كتاب مقدس بلكه در مورد هر متني كه با تاريخ و وجود انسان ارتباط وثيق دارد صادق مي داند. تفاوت عمده در اين است كه در كتاب مقدس تجربه ايمان محوريت و غلبه دارد و انسان در ارتباط با آن به حقيقت و امكان هاي وجود خويش نظر مي كند. «اسطوره زدايي»: شهرت عمده بولتمان به خاطر طرح او در اسطوره زدايي (demythologiaztion) از عهد جديد است. بولتمان اين مفهوم را در سخنراني در سال ۱۹۴۱ كه بعدها باعنوان «عهد جديد و اسطوره شناسي» منتشرشد مطرح كرد. مقاله مجادلات و مخالفت هاي بسيار شديدي در آلمان برانگيخت. بعدها در ۱۹۴۸ با چاپ كتاب پيام مسيحي و اسطوره بولتمان (Kerygma and mythos) اين بحث در كشورهاي ديگر نيز مطرح شد. كتاب اخير، بولتمان را به سرعت در صحنه الهيات آمريكا قرارداد و موضوع اسطوره زدايي به يكي از كانونهاي مجادلات و گفت وگوها راجع به منابع الهياتي مسيحيت در قرون گذشته بدل شد. به گفته راجر جانسن در مقدمه كتاب «رودولف» بولتمان، مفسر ايمان براي عصر جديد» (۱۹۹۱) اين مجادلات وبحث ها چنان بالا گرفت كه در آلمان و ايالات متحده مراكزي براي صدور حكم به بدعت و ارتداد كساني كه از الهيات بولتمان در موعظه هاي خود استفاده مي كردند تأسيس شد. در بحث اسطوره زدايي بايد اشاره كرد كه اولاً بولتمان جهان بيني شايع در روزگار نخستين مسيحيان را اسطوره اي ارزيابي مي كرد. او برآن بود كه مسيحيان اوليه پيام اصيل مسيحي (Kerygma) را در چارچوب اسطوره اي عموماً پذيرفته شده بيان كرده بودند و احساس مي كرد كه اين جهان بيني نمي تواند در جهان جديد كه جهان بيني علمي در آن جريان دارد پذيرفته شود. ثانياً بولتمان اسطوره را نحوه خاصي از تفكر راجع به خدا مي دانست. اسطوره از انگاره ها و مفاهيم آفاقي و عينيت بخش (Objectifying) براي بيان امور فوق طبيعي استفاده مي كند. بولتمان اسطوره زدايي را رد تفكر عينيت گرا راجع به خدا و رد هر فلسفه اي كه خدا را وجودي « بكلي ديگر» تلقي نكند مي دانست و البته استدلال مي كرد كه اسطوره زدايي به معناي حذف هيچ يك از داستان هاي اسطوره اي از عهد جديد نيست بلكه روشي در تفسير است كه اسطوره را بازمي شناسد و هر كوششي در جهت ارزش نهايي و قطعي قائل شدن براي آن را رد مي كند. بولتمان جنبه منفي و «نه» اسطوره زدايي را مقدمه اي براي گامي ديگر مي دانست، گام مثبت تفسير وجودي و «روشن ساختن گوهركلام خداوند» براي عصر جديد. *** در بحث اسطوره در عهد جديد بولتمان براين گمان است كه به اصول اعتقادي مسيحيت لطمه نزده است. او در واقع معتقد است كه ما در عصري فرااسطوره اي زندگي مي كنيم و نمي توان انتظار داشت كه امروزه بسياري از مردم به انجيلي كه در آن عناصر اسطوره اي قابل توجهي وجود دارد پاسخ دهند. پاسخ او به اين مسأله، تفسير و تأويل وجودي است يعني ترجمه حكايات و روايات هاي اسطوره اي به صورت درك و تصوري از وجود انسان كه براي مردمان اين عصر خردپذير و قابل قبول باشد. به عقيده مك كواري بولتمان قصد نداشت انديشه و اعتقاد مسيحي را در قالب زبان و مفاهيمي بيان كند كه چه بسا ثابت شود كه چيزي جز مقولات باب روز و گذراي فلسفي نيستند. او فلسفه وجودي را در پيوند و ارتباط نزديك با الهيات مي ديد. الهيات در نظر بولتمان شرح و روشنگري محتواي ايمان است. الهيات محتواي ايمان را به سطح معرفت آگاهانه مي آورد. به عبارت ديگر در نظر بولتمان الهيات نوعي پديدارشناسي ايمان است كه به واسطه آن آنچه در اعتقادات مسيحي به صورت غيرصريح وجود دارد در يك نظام منسجم فكري به شكل روشن بيان مي شود. به علاوه او مي گويد كه اين تحليل ايمان و اعتقاد بايد از منظر خود ايمان انجام شود. بولتمان درست به اندازه كارل بارت، در انديشه هايش روبه سوي ايماني دارد كه در وحي مسيحي ريشه دارد. دلمشغولي اصلي او اين است كه خود ايمان را شرح و تفسير كند بگذارد ايمان خود را نشان دهد و سخن بگويد. قصد اصيل او اين است كه انديشه گوهرين عهد جديد را نمايان سازد. اما تأثير اگزيستانسياليسم دركجاست؟ آيا برگرفتن تفكر اگزيستانسياليست و استفاده از آن در نظام الهياتي، موجب دوري از خلوص و اصالت تفسير عهد جديد و ايمان مسيحي نمي شود؟ هرتحقيقي پيش فرض هاي خودش را دارد و اين حكم درمورد تحقيق الهياتي هم مثل هرنوع تحقيق ديگري صادق است. اين مفروضات حدود حوزه تحقيق را مشخص مي كنند و مفاهيم اساسي آن را تعيين مي نمايند و به آن جهت مي دهند. اين مفروضات به نحوي، نتيجه تحقيق را تعيين مي كنند البته نه محتواي نتيجه بلكه نوع نتيجه اي كه حاصل مي شود. اين مفروضات و پيش فرض ها وجودشناختي (ontological) هستند. يعني شناختي اساسي از وجود موجوداتي كه تحقيق درمورد آنها صورت مي گيرد، ارائه مي كنند و درهرنوع تحقيق الهياتي دخيل اند چه الهيات دان از آنها آگاه باشد يا نباشد. بولتمان درمورد رابطه خاص فلسفه وجودي با كارالهيات دان چنين مي گويد: «فلسفه درست يعني منظري فلسفي كه مناسب پژوهش الهياتي باشد، فلسفه اي است كه مي كوشد در قالب مفاهيمي مناسب شناخت عميقي ازهستي ارائه دهد شناختي كه به انسان ارزاني شده است.» بولتمان با اين اعتقاد كه كار الهيات دان به عنوان مفسر محتواي ايمان مبتني بر ديدگاه فلسفي اوست زيرا الهيات دان آگاهانه يا ناآگاهانه پيش فرض هاي برگرفته از سنت تفكر غيرديني را به تفسير متون مقدس راه مي دهد و با ذهن كاملاً خالي و خالص به تفسير نمي پردازد (نظري كه برخي محققان آن را ردمي كنند و معتقد به خلوص مطلق انديشه الهياتي و تكيه كامل و ناب آن بر وحي هستند) مي گويد كه وي بايد اين پيش فرض ها را به محك بزند تا معلوم شود كه فلسفه «درست» را دراختيار دارد يا نه و فلسفه در درست هم از ديد او فلسفه است كه شناخت عميق انسان ازوجودخودش را تحليل مي كند و خاصه مفاهيم اساسي اي را كه موردعلاقه و دلمشغولي ويژه الهيات است، تشريح مي نمايد. دربحث از اين پيش فرض ها دو مفهوم اساسي اهميت بسيار دارد كه عبارتند از: ۱ـ Fragestellung كه از لحاظ لغوي يعني نحوه طرح سؤال ۲ـ Begrifflichkeit كه مقصود از آن، زمينه و نظام مفاهيم اساسي اي است كه درشناخت موضوع هرتحقيق مورداستفاده و مدنظر قرارمي گيرند. اين دو اصطلاح معادل غيرتوصيفي دقيقي درانگليسي و فارسي ندارند. به همين دليل به ناچار اصل آنها ذكرمي شود. مثال Fragestellung اين است: مرد عادي كه دراوج تنهايي و اضطراب اخلاقي و وجودي ازخود مي پرسد كه آيا خدا هست يك Fragestellung بسيارمتفاوت با Fragestellung فيلسوفي دارد كه لابه لاي تحقيقات فلسفي اش سؤال مي كند كه آيا درمقام بنياد عالم طبيعت وجوددارد يا نه. اولي درباره چيزي كندوكاو مي كند كه براي كل وجودش اهميت بنيادين دارد حال آنكه بعدي صرفاً يك سؤال آكادميك يا نظري مطرح كرده است. هردوچه بسا به اين نتيجه برسند كه خدا وجوددارد اما تصوري كه ازخدا دارند با يكديگر به غايت متفاوت است. يكي خداي نيايش و پرستش و بندگي را مي يابد و ديگري خداي تأملات متافيزيكي را (وهستند كساني كه مي كوشند اين دو طرز تلقي را با هم آشتي دهند يا آنها را يكي بپندارند.) (ادامه دارد)
|