|
خانواده اي در تسخير اشباح تاريخ
نقد كتاب «زيستن براي گفتن داستان» نوشته گابريل گارسيا ماركز Gabriel Garcia Marques نوشته ميچيكو كاكوتاني
|
|
|
منتقدان اغلب گفته اند كه رئاليسم جادويي در آمريكا لاتين، اروپاي شرقي و كشورهاي در حال توسعه، محصول شرايط تاريخي پرآشوب آن مناطق و آيينه تمام نمايي بوده از سياست سوررئال و تأثير سرگردان كننده اي كه سياست برزندگي روزمره مردم داشته است. اما زندگي نامه جادويي جديد «گابريل گارسيا ماركز» نشان مي دهد كه منابع اين اثر پندارگونه اش همانقدر كه در گذشته نابهنجار خانواده و تجارب شخصي خودش نهفته در سياست پيچيده و مصيبت هاي تاريخي كشور آبا و اجدادي اش، كلمبيا، نيز نهفته است. «زيستن براي گفتن داستان» (عنواني كه خاطرات «موبي ديك» و نيز اثر غيرداستاني خود نويسنده با نام «داستان ملودي كشتي شكسته را به ياد مي آورد) جلد اول از يك سه گانه اتوبيوگرافيك است؛ ولي وقتي آدم به قوي ترين قسمت هاي اين اثر بيوگرافيك مي رسد انگار دارد يكي از آن رمان هاي مسحوركننده اش را مي خواند؛ خواننده در اينجا نيز به آمريكاي لاتين برده مي شود؛ آمريكايي لاتين كه در تسخير اشباح تاريخ است و مقتضيات جغرافيايي رعب آورش (گرما و جنگل هاي آن) آن را شكل مي دهند .كتاب تصويري به يادماندني از دوره كارآموزي نويسنده اي جوان ارائه مي دهد همانگونه كه «ويليام استايرون» در «انتخاب سوفي» چنين كرده بود؛ كتاب در عين حال نشان مي دهد كه آقاي گارسيا ماركز چگونه به واسطه اساتيدي چون فالكنر و جويس و بورخس به قدرت جادويي خو ددست يافت و بعدها داستان هاي خانوادگي و تجارب دست اول خود را به افسانه هايي از آن خود تبديل كرد، افسانه هايي پر از خلاقيت. آقاي گارسيا ماركز، مانند بسياري از رمان هاي خود، در صفحات اين كتاب از روايتي بيضي شكل استفاده مي كند و به زمان گذشته و آينده گذر مي زند تا نشان دهد كه خاطره چگونه تجربه را تحت الشعاع قرارمي دهد و اينكه زمان چگونه در دايره اي «پروست»ي بين حال و گذشته حركت مي كند. او سفري را كه به هنگام جواني به همراه مادر خود به خانه كودكي اش در شهر دورافتاده «آراكاتاكا» داشت به ياد مي آورد و در اين ضمن داستان خانواده خود را طرح ريزي مي كند، داستاني كه ادبيات داستاني سالهاي بعد او را به ياد مي آورد، از اثر چشمگير «صدسال تنهايي» (۱۹۷۰) تا «عشق سالهاي وبا» (۱۹۸۸) كه به همان اندازه اثري قوي است. با خواندن كتاب درمي يابيم كه خانواده او حركت به سوي اين شهر «غرب وحشي» گونه را «سفر به فراموشي» مي داند. آنها خانه قبلي خود را ترك كرده بودند چون پدربزرگ نويسنده در طي يك دوئل، مردي را كشته بود. آقاي گارسيا ماركز مي نويسد آراكاتاكاجايي بود كه «به عنوان ناحيه اي دورافتاده بدون خدا و قانون، با پاي چپ وارد تاريخ مي شد»، جايي كه «تب موز» موجب «نهايت آشوب اجتماعي» شده بود؛ جايي كه در معرض تندبادهاي خشك، خشكسالي هاي كشنده، سيل هاي ناگهاني، آفت هاي ملخ بود و «ماجراجويان از سرتاسر دنيا كه مانندتوفان برگ به آنجا هجوم مي آوردند و به زور اسلحه، كنترل خيابان ها را در دست مي گرفتند.» مادر آقاي گارسيا ماركز (كه الگويي بود براي بسياري از زنان قوي و انعطاف ناپذير داستان هايش) «قدرتي مادرسالارانه را بنا نهاده بود كه قلمرو آن تا دورترين خويشاوندان در جاهايي كه آدم اصلاً فكرش را هم نمي كرد در برمي گرفت؛ او از توي آشپزخانه، با صدايي آرام و تقريباً بدون پلك زدني و در حالي كه قابلمه لوبيا ملايم مي جوشيد، اين قلمرو خود را چونان منظومه اي شمسي كنترل مي كرد. «نامزدي و در نهايت ازدواج اش با يك اپراتور جوان تلگراف (يعني پدر آقاي گارسيا ماركز كه الگويي براي آدم هاي خيالباف داستان هايش بود) منبع الهام عشق حماسي رمان «عشق سالهاي وبا» بود. در آن رمان، زوج داستان در قرن نوزدهم يكديگر را ملاقات مي كنند؛ نامزدي آنها كه پدردختر مخالف آن است، بيش از پنجاه سال طول مي كشد. در زندگي واقعي نيز رابطه عاشقانه بين مادر آقاي گارسيا ماركز و خواستگار دلباخته اش با مخالفت خانواده دختر مواجه شد؛ آنها دخترشان را به سفري دراز و دشوار فرستادند تا «به شيوه اي بي رحمانه، بيماري عشق دخترشان را درمان كنند.» ولي سر آخر پدر و مادر دختر با بي ميلي به ازدواج آن دو رضايت دادند، چون يك كشيش در نامه اي برايشان نوشته بود كه «از ته دل يقين دارد كه هيچ كس قادر نيست جلوي اين عشق سرسختانه را بگيرد.» تصاويري كه آقاي گارسيا ماركز از ساير اعضاي خانواده خود ارائه مي كند به همان اندازه پرطنين است؛ اين تصاوير، خواننده را به ياد بسياري از شخصيت هاي داستاني اش مي اندازند. براي مثال در كتابي از «فرانسيسكا» ياد مي شود، زني كه «خود كفن سفارشي خود را دوخت و با آنچنان ظرافت و دقتي اين كار را انجام مي داد كه مرگ، بيش از دو هفته منتظر ماند تا او دوختن كفن را به پايان برساند.»؛ يا پدربزرگ محبوب اش كه ديوارهاي اتاق كارش را رنگ سفيد مي زد، آنچنان سفيد كه براي گابريل جوان آنقدر جذاب باشد كه برروي آن نقاشي بكشد؛ و مادربزرگ اش، «خوش باورترين و احساساتي ترين زني كه من در تمام عمرم ديده ام»، يك آدم خيالباف و رؤيايي كه مي ديد «صندلي هاي گهواره اي به خودي خود تكان مي خوردند و اينكه تب عفوني زايمان مانند يك شبح در اتاق زناني كه در حال وضع حمل بودند، كمين كرده بود و اين كه عطر گل هاي ياسمن توي باغچه مثل روحي نامرئي بود.» هرچند قسمت هايي كه مربوط به حوادث مدرسه و تلاش هاي اوليه اش در زمينه روزنامه نگاري است، آن جادوي شديد و لامسه اي قسمت هاي مربوط به خانواده اش را ندارد، ولي آقاي گارسيا ماركز تصوير بسيار پرشوري از خود به عنوان نويسنده اي جوان و جوياي نام ارائه مي دهد. او توضيح مي دهد كه با چه ولعي كتاب ها را مي بلعيده (او آنقدر فقير بود كه نمي توانست كتاب بخرد، به همين دليل اغلب تمام شب را بيدار مي ماند تا رمان هايي را كه از دوستان خود قرض گرفته بود، به پايان برساند) و با چه شوقي آنها را ساختارشكني مي كرده، آنها را آنقدر مي ساييده تا به تكنيك، به زبان، به ساختار، و به هرچيزي كه به او كمك مي كرده تا نويسندگي را بياموزد، دست يابد. او با جزئياتي پر از خون و خونريزي و واضح، پس زمينه تاريخي پر از انفجاري را كه در برابرش به سن قانوني پاگذاشت، به ياد مي آورد (يعني اواخر سال هاي ۱۹۴۰ و ،۱۹۵۰ دوره اي كه به "La Violencia" معروف بود، و بيش از ۲۰۰/۰۰۰ نفر از مردم جان خود را از دست دادند.) و زندگي تهيدستانه خود به هنگام جواني را به دقت ترسيم مي كند: خوابيدن در دفتر محل كارش، گدايي كردن غذا از اين و آن و نگراني بابت نداشتن حتي چند سكه براي خريد يك نسخه از روزنامه اي كه اولين داستان اش در آن چاپ شده بود. در ابتداي كتاب، نويسنده هنوز يك مرد جوان خجالتي است كه مي خواهد به طريقي به پدر و مادر خود بگويد كه برخلاف آرزوي آنها، قصد ندارد دكتر يا وكيل شود بلكه به دنبال نويسندگي است. در پايان كتاب، او به يك روزنامه نگار و نويسنده داستان هاي كوتاه تبديل شده و در مسير تبديل شدن به ساحر ادبي اي است كه ما امروزه مي شناسيم؛ جادوگري استاد كه براي نسل هاي متوالي نويسندگان تأثيرگذار خواهد بود، هماهنگونه كه فاكنر و جويس و بورخس در آن سال هاي اول نويسندگي اش، براي او تأثيرگذار بودند.
|