يكشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۸۲ - ۲۴ ذيحجه ۱۴۲۴
Sun, Feb 15, 2004
چشم انداز
شماره ۲۷۲۴
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
اينترنت
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
تاريخ
جوان
چشم انداز
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
افق
اوقات شرعي
آرشيو
چرا بوش تحت حسابرسي قرارنمي گيرد
«جويس كرول اوتس» در گفت وگو با نيوزويك:
نقد كتاب «زيستن براي گفتن داستان» نوشته گابريل گارسيا ماركز
Gabriel Garcia Marques نوشته ميچيكو كاكوتاني
چرا بوش تحت حسابرسي قرارنمي گيرد
به قلم: احمدعمرائي برگردان: كاظم چايچيان
آيا كار او حقير شمردن ملت آمريكا يا حقيرشمردن سازمان ملل متحد است… يا اينكه تمام ملل و رهبران جهان را به خفت كشيده است؟
اگر اصل حسابرسي وجود نداشته باشد، دموكراسي چه معنايي خواهدداشت؟ من درباره افسانه همه جانبه سلاحهاي كشتارجمعي و بازتابهاي پي درپي آن در داخل صحنه سياست آمريكا سخن مي گويم. هر روزي كه مي گذرد مطلب تازه اي مي شنويم كه خيلي تازه نيست و همين چيز تازه باطل بودن ادعايي را كه جورج بوش براي حمله به عراق به آن استناد كرد، ثابت مي كند. با اين وصف هيچ خبري پيرامون حسابرسي كارهاي بوش و يا حداقل اجراي يك بازجويي ساده به دست ما نمي رسد.
بدتر از همه اينكه پرزيدنت آمريكا هنوز هم ملت خود و ملل جهان را كوچك و حقير مي شمارد وروي دروغ خود همچنان اصرار مي ورزد. آخرين اخباري كه در اين هفته رسيد، نشان مي دهد مردي كه شخص بوش در رأس گروهي جهت جست وجو در اراضي عراق اشغال شده براي كشف سلاحها و موادكشتار جمعي گماشته بود، از پست خود استعفا كرده است. اگر هدف اين بوده است كه ديويد و گروه او دلايلي سرهم كنند تا دروغهاي جورج بوش را موجه جلوه دهند، ولي در واقع آنچه «ديويد كاي» را وادار به استعفا كرد، اين بود كه وي به جاي كسب پيروزي براي پرزيدنت، براي وجدان خود كسب پيروزي كرد.كاي ماهها در عراق گذراند و طي آن همراه افراد گروه خود كه اغلب آنان از دانشمندان متخصص هستند، به بحث و بررسي و كاوش پرداخت تا در پايان كار دست به تهيه گزارش مأموريتي بزند كه خلاصه آن چنين بود: چيزي وجود ندارد!
استعفايي هم كه به دنبال تقديم اين گزارش صورت گرفت، نشان مي دهد كه بدون شك كاي تحت فشارهاي شديد سياسي از جانب كاخ سفيد و دستگاههاي اطلاعاتي قرارگرفته بود تا گزارش و نظرات خود را عوض كند.بهتر بود كه جورج بوش به عوض دريافت گزارش كاي كه بهانه وي را براي حمله به عراق باطل مي كرد، دستور مي داد تحقيقاتي درباره كل ماجرا صورت بگيرد. (البته به فرض اينكه پرزيدنت قرباني اطلاعات گمراه كننده اي از جانب معاونان و دستگاههاي خود شده باشد) به همين جهت خودداري بوش از اجراي تحقيقات كامل فقط يك چيز را ثابت مي كند و آن اين كه وي شخصاً در ماجراي گمراه سازي دست داشته است. حال كاملاً روشن است و شكي در آن نيست كه: قبل از شعله ورشدن آتش جنگ در عراق گروه بازرسي بين المللي به رياست هانزبليكس در برابر شوراي امنيت سازمان ملل متحد گواهي دادند هيچگونه سلاح كشتاردستجمعي در عراق به دست نياورده اند و اينك و پس از انجام حمله و جنگ يك گروه ديگر كه در غياب شوراي امنيت و توسط دستگاه حاكمه آمريكا تعيين شده بود، گواهي روشن تر و قاطعانه تري درباره تبرئه عراق قبل از جنگ مي دهد. لذا شعله ور ساختن جنگ در عراق چه با منطق قبل از جنگ و يا بعد از آن هيچگونه عذر و توجيهي نداشته است.
وي بلافاصله پس از تحويل گرفتن پست خود گفت علت عدم دستيابي به سلاحهاي كشتار جمعي در عراق شايد اين باشد كه اصولاً چنين سلاحهايي وجود خارجي ندارد!
يكي از اعضاي كنگره آمريكا در اين زمينه گفت: پرزيدنت بوش براي تشريح ماجرا، بدهكار ملت آمريكا است. ولي موضوع فراتر و بزرگتر از تشريح و تجزيه و تحليلي است كه امكان دارد رئيس جمهوري آمريكا به آن دست بزند تا بتواند با دروغ تازه اي درباره دروغ قبلي از گردابي كه در آن گرفتار آمده، خارج شود.
آنچه مورد نياز است ، حسابرسي دقيقي است كه توسط يك گروه تحقيقاتي صورت گيرد.
و اگر اصل حسابرسي، پايه اساسي يك نظام دموكراسي به شمار مي رود، پس اين چه دموكراسي است كه رئيس جمهوري در آن مافوق حسابرسي قرارگيرد، در حالي كه كشور خود را با درگير شدن در جنگي بي دليل، دچار خساراتي معادل صدها ميليارد دلار ساخته است.وقاحت جورج بوش به جايي رسيد كه وي سه روز قبل از انتشار گزارش «ديويد كاي» در اظهاراتي دروغين مدعي شد در گزارش مزبور ثابت شده است دهها فقره سلاحهاي كشتارجمعي كه از چشم سازمان ملل متحد پنهان مانده بود، در عراق ديده شده است.
اين ادعاي دروغين صددرصد با محتواي گزارش كاي اختلاف داشت. يكي ديگر از اعضاي كنگره آمريكا مي گويد: به نظرمي رسد دستگاه حاكمه بوش در مورد سلاحهاي عراق اشتباه كرده بود و حجم اين اشتباه را با ادعاهاي خطرهسته اي چندبرابر كرد. به همين جهت ايالات متحده آمريكا ناچار شده است بهاي بسيار سنگيني بپردازد.
آري… بهاي بسيار سنگيني است… ولي چرا بوش خودش اين بها را نمي پردازد؟
روزنامه البيان
«جويس كرول اوتس» در گفت وگو با نيوزويك:
بدون مصالحه سياستمداران
از دموكراسي خبري نخواهد بود
154338.jpg
ترجمه: فرشيد عطايي ۲۶ ژانويه ۲۰۰۴ Joyce Carol Oates
جويس كرول اوتس نويسنده داستان هاي كوتاه و رمان است.
«جنايت»، مضمون اصلي داستان هاي او را تشكيل مي دهد و هنر اوتس ايجاد قرابت بين جنايت و ادبيات است كه شمايل هنر نويسندگي او را مي سازد. با اين نويسنده درباره سياست در آمريكا و ادبيات گفت وگو شده كه مي خوانيد.
•••
| اينكه كسي ازتو در مورد پركاري ات بپرسد احتمالاً بايد برايت سؤالي تكراري و كسل كننده باشد؟
* اين سؤال در حال حاضر برايم معناي چنداني ندارد چون من هنوز هم وقتي دارم چيزي مي نويسم احساس گيجي و سردرگمي مي كنم. معمولاً يك عالمه يادداشت جلو دستم هست؛ من اغلب نوشتن يك رمان يا داستان كوتاه را به چندين شكل متفاوت شروع مي كنم. ممكن است كار را با ۹ ۱۰، آغاز متفاوت شروع كنم، كه چنين چيزي را هم اكنون جلو دستم دارم. من هنوز هم نمي دانم چه كار دارم مي كنم. وقتي كتابي را مي نويسم به طور آزمايشي پيش مي روم و بارها در كارم تجديدنظر مي كنم. بنابراين تا وقتي كتاب مورد نظر منتشر شود من صفحات بسياري را نوشته ام و بازنويسي كرده ام. در مورد كتاب Rape:A Love Story دستيابي به «ساختار» برايم مشكل بود. نمي خواستم كتاب را به صورت فصل بندي متعارف كه ۱۰ ، ۱۵ يا ۲۰ صفحه باشد، بنويسم. مي خواستم فصل هاي كتاب بسيار كوتاه باشند، طوري كه سريع خوانده شوند.
| آيا هرگز نگران اين بوده اي كه با كمبود موضوع مواجه شوي؟
* نه، من هرگز با كمبود موضوع مواجه نخواهم شد. من چندين صفحه و پوشه پر از يادداشت دارم.
مشكل من پيدا كردن «ساختار» مناسب است، اينكه اجزاي داستان را چگونه روي هم بچينم. مثلاً پيش مي آيد كه در هواپيما با كسي آشنا مي شوي و او هي برايت داستان تعريف مي كند. همه ما كلي داستان براي تعريف كردن داريم ولي مشكل پيدا كردن بهترين شيوه بيان آنها است. وقتي كار را با نوشتن يك جمله شروع مي كني بايد جمله بعدي را بنويسي و همينطور ادامه مي دهي تا پاراگراف اول رابه پايان مي رساني، و وقتي پاراگراف اول را نوشتي «آغاز» اثرت را انتخاب كرده اي، و به دليل انتخاب اين آغاز بخصوص بايد از خيلي چيزهاي ديگر در نوشته ات صرف نظر كني. من يك فصل را مي نويسم بعد متوجه مي شوم كه اين بهترين انتخاب ممكن نيست، بنابراين به عقب برمي گردم و آن فصل را از نو مي نويسم.
| تو در زمينه مسائل اجتماعي تيزبين هستي و تفسير هاي خوبي ارائه مي دهي. آيا انتخابات رياست جمهوري را پيگيري مي كني؟
* خب، آره. من آدمي متعصب و افراطي نيستم. معلوم است كه من از دولت فدرال كنوني آزاديخواه ترم. ولي جالب است آدم به تماشاي اين نمايش بنشيند و ببيند كه كار با «هوارد دين» و «جان كري» و ديگران چگونه پيش مي رود. اين انتخابات، نمايشي است با حضور شخصيت هاي خيلي قوي.
| تو در مورد بوكس خيلي مي نويسي، كه رقابتي است شبيه به رقابتهاي انتخاباتي، هر چند البته كمي خشن تر است.
* آره، همين طور است كه مي گويي. در دنياي بوكس قهرمان ها و شخصيت هاي قوي اي وجود دارند مثل «محمدعلي»، «جو لوئيس» و «مايك تايسون». از اين رو اين شخصيت ها براي كسي كه علاقه مند به فرهنگ آمريكا باشد، علاوه بر انسان بودنشان، شمايل و نماد نيز محسوب مي شوند. من درمورد اين شخصيت ها هيچگونه قضاوتي نمي كنم؛ من در واقع به پرده برداشتن از تاريخ و اتفاقاتي كه رخ مي دهند علاقه مندم. مثلاً اگر «دموكراسي« اثر «هنري آدامز» را (كه وقايع اش در سالهاي ۱۸۸۰ مي گذرد) بخواني متوجه مي شوي كه يك رمان است. در نوع خودش نمونه نخستين يك رمان است. با اينكه سالهاي سال از نوشته شدن اين كتاب مي گذرد هنوز هم ديدگاههاي هنري آدامز در مورد دموكراسي در آمريكا و تأثير متقابل «سياست» و «ضرورت مصالحه سياستمداران» داراي اهميت است. سياستمداران اغلب مصالحه مي كنند ـ اغلب پيش مي آيد كه به فساد خيلي نزديك مي شوند ـ و با اين همه بدون چنين رفتاري از دموكراسي نيز خبري نخواهد بود. سياستمدار پاك وجود ندارد. مي خواهم بگويم كه من خودم را مثل «هنري آدامز» مي دانم از اين جهت كه من رمان نويسي هستم كه به تماشاي ناآرامي ها و نمايش نشسته است. مي شود گفت كه اين يك نمايش اپرا است، چون خيلي هيجان دارد. ولي اين كه كسي به من بگويد تو به طور افراطي با كسي مخالفت يا از او طرفداري مي كني مورد قبول من نيست.
| از نوشتن در چه ژانر يا سبكي بيشتر لذت مي بري؟
* به نظر من نوشتن «رمان» از همه دشوارتر است. وقتي دارم رماني مي نويسم هميشه پا در هوا و نگرانم، از طرفي اگر رمان ننويسم احساس مي كنم حالم خوب نيست. مي دانم كه مردم مرا پركار مي دانند كه البته به لحاظ تعداد كتابهاي منتشر شده چنين چيزي صحت دارد ولي من خودم در مورد نويسندگي چنين تجربه اي ندارم. نويسندگي براي من يك فن است به همين خاطر مي توانم چيزي را كه دو هفته بر روي اش كار كرده ام دور بيندازم و كار را لنگ لنگان كاملاً از نو شروع كنم. ولي وقتي پيش نويس تهيه كردم كل كار را بازنويسي مي كنم و در اين هنگام حس خيلي خوبي پيدا مي كنم چون از تنش ام كاسته شده. من خودم فرم «رمان كوتاه» را خيلي دوست دارم. خواندن و نوشتن رمان كوتاه را خيلي دوست دارم ولي نوشتن رمان كوتاه خيلي دشوار است. اگر مي توانستم رمان هايي مثل Rape:A Love Story بنويسم كه خيلي خوشحال مي شدم. ولي نوشتن در اين فرم دشوار است.
| وقتي مي گويي نويسندگي فن است در واقع حرف ات اين معناي ضمني را دارد كه مي توان نويسندگي را آموخت و در آن پيشرفت كرد. تو A Garden of Delights Earthly را بازنويسي كرده اي اگر طبق شخصيتي كه در جواني ات داشتي كار بازنويسي را انجام مي دادي آيا نتيجه فرق مي كرد؟
* نمي دانم، در اين مورد نمي توانم با اطمينان اظهارنظر كنم. دليل بازنويسي بخشهاي زيادي از A Garden of Earthly Delights اين بود كه داشت به عنوان اثري كلاسيك دوباره منتشر مي شد. بنابراين احساس كردم كه فرصت خوبي پيش آمده براي اينكه به عقب برگردم و آن را اصلاح كنم. وقتي درجواني آن كتاب را داشتم مي نوشتم (۲۶ سالگي) نمي دانستم كه كتاب ام روزي به يك اثر كلاسيك تبديل خواهد شد؛ من نويسنده اي گمنام بودم و آن رمان هم تازه رمان دوم ام بود؛ از جهتي داشتم با نوشتن آن كتاب نويسندگي را ياد مي گرفتم. بنابراين به هنگام بازنويسي خيلي از بخشهاي آن را حذف كردم. سرعت وقوع همه چيز را بيشتر كردم. به شخصيت ها فرصت بيشتري دادم كه به زبان خودشان سخن بگويند به جاي اينكه به زبان من سخن بگويند. نويسندگان جوان اغلب خودشان داستان را تعريف مي كنند ولي نويسندگان مسن تر با تجربه ترند؛ آنها به شخصيت هاي شان فرصت بيشتري براي تعريف كردن داستان مي دهند.
اين كار سرعت داستان را كمي بيشتر مي كند و برهيجان آن مي افزايد.
| پس مي شود گفت كه انتخاب آن رمان به عنوان اثري كلاسيك چندان برايت جالب نبوده؟
* نه خب، بالاخره هميشه فرصت براي بهتر شدن هست. انتخاب آن زمان به عنوان اثري كلاسيك موجب شد كه من احساس تواضع و ابهت بسيار بكنم به همين دليل تصميم گرفتم كه آن را به بهترين شكل ممكن دربياورم. من اين كار را با Them نيز انجام دادم. براي يك نويسنده در قيد حيات رعب آور است كه كتاب خودرا در كنار كتاب «خشم و هياهو»ي ويليام فاكنر ببيند. بنابراين در مورد هر دو كتاب، من از فرصت استفاده كردم و آنها را اصلاح كردم. Them را خيلي اصلاح نكردم. آن را بهتر كردم، خيلي بهتر.
| «جان آپدايك » اخيراً مجموعه اي از داستانهاي اوليه خود را منتشر كرده كه از آن استقبال هم شد. آيا مي توانيم چيزي مشابه اين را از تو هم انتظار داشته باشيم؟
* نه، من چنين كاري نمي كنم. «جان» از دوستان من است. او هر چيزي را كه نوشته جمع مي كندو نگه مي دارد و همه نوشته هايش را نيز منتشر مي كند. من چنين طرز فكري ندارم. حتي جيمز جويس هم مي توانست بعضي از كارهاي خود را ويرايش كند. من وقتي كتابي را منتشر مي كنم ديگر سر و شكل خود را پيدا كرده. اينطور نيست كه مثلاً در سال۱۹۷۱ چيزي نوشته باشم و بعد هم آن را منتشر كرده باشم. من داستانهاي زيادي دارم كه برنده جايزه شده اند ولي هيچ وقت آنها را در يك كتاب گردآوري نكرده ام چون آنها را جمع نكرده ام. آن داستانها را ديگر دوست ندارم.
| پس امكانش هست داستانهايي داشته باشي كه هرگز نخواهي منتشرشان كني؟
* من در آرشيوم چنددست نوشته دارم كه هرگز منتشرشان نخواهم كرد، رمانهايي كه حس انتشارشان در من نيست. من در موردكتاب مثل «جان» فكر نمي كنم. به گمان من، او خود را نويسنده بزرگي مي داند؛ كه البته شكي هم در آن نيست. او نويسنده اي بزرگ است و احساس مي كند كه هر چيزي كه مي نويسد و منتشر مي كند مورد علاقه خواننده قرار مي گيرد و بنابراين بايد در يك كتاب گردآوري شود. ديدگاه من فرق مي كند. به نظر من هر كتابي يك اثر هنري است و آن كتاب به خودي خود بايد سروشكلي زيبايي شناختي داشته باشد. بنابراين صرف اينكه من در سال۱۹۶۹ چيزي نوشتم و برنده جايزه هم شد اين ضرورت را ايجاد نمي كند كه آن را در يك كتاب ديگر بياورم، چون حالا با سروشكل دادن مجدد به كتاب، در واقع دارم ديدگاه متفاوتي از خودم ارائه مي دهم. من حتي فكر انتشار «گلچين داستان كوتاه » را هم به ذهنم راه نمي دهم. نه خودم چنين چيزي را مي خواهم و نه اجازه اش را مي دهم.
| آيا هرگز نگران اين قضيه نبوده اي كه نازك بودن كتابهايت از تأثير آنها بكاهد؟
* به نظر من چنين چيزي گريزناپذير است. اگر آدم بخواهد در سال دو كتاب منتشر كند گمان نمي كنم اين مسأله برايش قابل اجتناب باشد.ولي من نمي خواهم از خودم تصوير ثابتي برجا بگذارم. من خودم علاقه دارم هر دفعه روي يك اثر كار كنم. بنابراين اگر ايده اي به ذهنم برسد آن را به بهترين شكل ممكن ارائه مي دهم. وقتي هم منتشر شد (مثل Rape: A Love Story) وارد مرحله اي مي شود كه ما به آن مي گوييم توليد. ويراستاران طرح روي جلدي براي آن مي يابند و من هم در زمينه انتخاب طرح روي جلد با آنها همكاري مي كنم؛ انتخاب طرح جلد براي من خيلي هيجان انگيز است چون كار را به محصولي زيبايي شناختي تبديل مي كند. ظاهر كتاب مي تواند زيبا باشد.
| پس تو در مورد يك كتاب از روي ظاهرش قضاوت مي كني؟
* به نظر من هر كس ناخودآگاه اين كار را مي كند.
| آيا اين كتاب براساس حوادث واقعي نگاشته شده؟
* احتمالاً تركيبي از تخيل و واقعيت. حسي به من مي گويد كه چنين چيزي يا در گذشته رخ داده و يا درآينده رخ خواهد داد؛ آن مادر و آن دختر مرتكب اشتباه مي شوند و از پارك ميان برمي زنند. مهتاب است و مادر هوس مي كند كه از پارك ميان بر بزنند تا ده دقيقه زودتر به مقصد برسند.
| خيلي جالب است كه يك آن تصميم گرفتن چگونه مي تواند كل مسير زندگي آدم را تغيير دهد؟
* خب، من خودم هم تقريباً از اين اشتباهات مرتكب شده ام. ولي در بازنگري اينها فقط اشتباه اند. مثلاً يك بار داشتيم با ماشين مي رفتيم يك نفر ناگهان د رعرض فقط سي ثانيه آمد و پيچيد جلو ما و چيزي نمانده بود كه همه مان كشته شويم. همين تازگي ها اين اتفاق افتاد. خيلي سريع هم اتفاق افتاد. به نظرم ما هميشه به چنين چيزهايي فكر مي كنيم ولي نويسنده از آنها به عنوان امكاناتي دراماتيك براي نويسندگي استفاده مي كند.
| «پل استر » كه من از طرفدارانش هستم از اين حوادث ناگهاني در كارهايش زياد استفاده مي كند.
* بله، درست مي گويي. اتفاقاً او از دوستان من است.
| او در محله ما زندگي مي كند. ديده ام سگش را براي گردش بيرون مي برد.
* او مرد بسيار خوبي است. خجالتي هم هست. ببين، تو كه با كارهايش آشنا هستي و مي داني به حادثه و اتفاق خيلي علاقه دارد؛ يك روز اگر او را ديدي به طرفش برو و خيلي مؤدبانه و آرام بگو «جويس سلام رساند». او در مقابل با چشمان درشت و قهوه اي خود نگاهت مي كند مي پرسد: «جويس»؟ تو هم بگو: «جيمز جويس نه. جويس كرول اوتس، دوستت.»
خانواده اي در تسخير اشباح تاريخ
نقد كتاب «زيستن براي گفتن داستان» نوشته گابريل گارسيا ماركز
Gabriel Garcia Marques نوشته ميچيكو كاكوتاني
154341.jpg
منتقدان اغلب گفته اند كه رئاليسم جادويي در آمريكا لاتين، اروپاي شرقي و كشورهاي در حال توسعه، محصول شرايط تاريخي پرآشوب آن مناطق و آيينه تمام نمايي بوده از سياست سوررئال و تأثير سرگردان كننده اي كه سياست برزندگي روزمره مردم داشته است. اما زندگي نامه جادويي جديد «گابريل گارسيا ماركز» نشان مي دهد كه منابع اين اثر پندارگونه اش همانقدر كه در گذشته نابهنجار خانواده و تجارب شخصي خودش نهفته در سياست پيچيده و مصيبت هاي تاريخي كشور آبا و اجدادي اش، كلمبيا، نيز نهفته است.
«زيستن براي گفتن داستان» (عنواني كه خاطرات «موبي ديك» و نيز اثر غيرداستاني خود نويسنده با نام «داستان ملودي كشتي شكسته را به ياد مي آورد) جلد اول از يك سه گانه اتوبيوگرافيك است؛ ولي وقتي آدم به قوي ترين قسمت هاي اين اثر بيوگرافيك مي رسد انگار دارد يكي از آن رمان هاي مسحوركننده اش را مي خواند؛ خواننده در اينجا نيز به آمريكاي لاتين برده مي شود؛ آمريكايي لاتين كه در تسخير اشباح تاريخ است و مقتضيات جغرافيايي رعب آورش (گرما و جنگل هاي آن) آن را شكل مي دهند .كتاب تصويري به يادماندني از دوره كارآموزي نويسنده اي جوان ارائه مي دهد همانگونه كه «ويليام استايرون» در «انتخاب سوفي» چنين كرده بود؛ كتاب در عين حال نشان مي دهد كه آقاي گارسيا ماركز چگونه به واسطه اساتيدي چون فالكنر و جويس و بورخس به قدرت جادويي خو ددست يافت و بعدها داستان هاي خانوادگي و تجارب دست اول خود را به افسانه هايي از آن خود تبديل كرد، افسانه هايي پر از خلاقيت.
آقاي گارسيا ماركز، مانند بسياري از رمان هاي خود، در صفحات اين كتاب از روايتي بيضي شكل استفاده مي كند و به زمان گذشته و آينده گذر مي زند تا نشان دهد كه خاطره چگونه تجربه را تحت الشعاع قرارمي دهد و اينكه زمان چگونه در دايره اي «پروست»ي بين حال و گذشته حركت مي كند. او سفري را كه به هنگام جواني به همراه مادر خود به خانه كودكي اش در شهر دورافتاده «آراكاتاكا» داشت به ياد مي آورد و در اين ضمن داستان خانواده خود را طرح ريزي مي كند، داستاني كه ادبيات داستاني سالهاي بعد او را به ياد مي آورد، از اثر چشمگير «صدسال تنهايي» (۱۹۷۰) تا «عشق سالهاي وبا» (۱۹۸۸) كه به همان اندازه اثري قوي است.
با خواندن كتاب درمي يابيم كه خانواده او حركت به سوي اين شهر «غرب وحشي» گونه را «سفر به فراموشي» مي داند. آنها خانه قبلي خود را ترك كرده بودند چون پدربزرگ نويسنده در طي يك دوئل، مردي را كشته بود. آقاي گارسيا ماركز مي نويسد آراكاتاكاجايي بود كه «به عنوان ناحيه اي دورافتاده بدون خدا و قانون، با پاي چپ وارد تاريخ مي شد»، جايي كه «تب موز» موجب «نهايت آشوب اجتماعي» شده بود؛ جايي كه در معرض تندبادهاي خشك، خشكسالي هاي كشنده، سيل هاي ناگهاني، آفت هاي ملخ بود و «ماجراجويان از سرتاسر دنيا كه مانندتوفان برگ به آنجا هجوم مي آوردند و به زور اسلحه، كنترل خيابان ها را در دست مي گرفتند.»
مادر آقاي گارسيا ماركز (كه الگويي بود براي بسياري از زنان قوي و انعطاف ناپذير داستان هايش) «قدرتي مادرسالارانه را بنا نهاده بود كه قلمرو آن تا دورترين خويشاوندان در جاهايي كه آدم اصلاً فكرش را هم نمي كرد در برمي گرفت؛ او از توي آشپزخانه، با صدايي آرام و تقريباً بدون پلك زدني و در حالي كه قابلمه لوبيا ملايم مي جوشيد، اين قلمرو خود را چونان منظومه اي شمسي كنترل مي كرد. «نامزدي و در نهايت ازدواج اش با يك اپراتور جوان تلگراف (يعني پدر آقاي گارسيا ماركز كه الگويي براي آدم هاي خيالباف داستان هايش بود) منبع الهام عشق حماسي رمان «عشق سالهاي وبا» بود.
در آن رمان، زوج داستان در قرن نوزدهم يكديگر را ملاقات مي كنند؛ نامزدي آنها كه پدردختر مخالف آن است، بيش از پنجاه سال طول مي كشد. در زندگي واقعي نيز رابطه عاشقانه بين مادر آقاي گارسيا ماركز و خواستگار دلباخته اش با مخالفت خانواده دختر مواجه شد؛ آنها دخترشان را به سفري دراز و دشوار فرستادند تا «به شيوه اي بي رحمانه، بيماري عشق دخترشان را درمان كنند.» ولي سر آخر پدر و مادر دختر با بي ميلي به ازدواج آن دو رضايت دادند، چون يك كشيش در نامه اي برايشان نوشته بود كه «از ته دل يقين دارد كه هيچ كس قادر نيست جلوي اين عشق سرسختانه را بگيرد.»
تصاويري كه آقاي گارسيا ماركز از ساير اعضاي خانواده خود ارائه مي كند به همان اندازه پرطنين است؛ اين تصاوير، خواننده را به ياد بسياري از شخصيت هاي داستاني اش مي اندازند.
براي مثال در كتابي از «فرانسيسكا» ياد مي شود، زني كه «خود كفن سفارشي خود را دوخت و با آنچنان ظرافت و دقتي اين كار را انجام مي داد كه مرگ، بيش از دو هفته منتظر ماند تا او دوختن كفن را به پايان برساند.»؛ يا پدربزرگ محبوب اش كه ديوارهاي اتاق كارش را رنگ سفيد مي زد، آنچنان سفيد كه براي گابريل جوان آنقدر جذاب باشد كه برروي آن نقاشي بكشد؛ و مادربزرگ اش، «خوش باورترين و احساساتي ترين زني كه من در تمام عمرم ديده ام»، يك آدم خيالباف و رؤيايي كه مي ديد «صندلي هاي گهواره اي به خودي خود تكان مي خوردند و اينكه تب عفوني زايمان مانند يك شبح در اتاق زناني كه در حال وضع حمل بودند، كمين كرده بود و اين كه عطر گل هاي ياسمن توي باغچه مثل روحي نامرئي بود.»
هرچند قسمت هايي كه مربوط به حوادث مدرسه و تلاش هاي اوليه اش در زمينه روزنامه نگاري است، آن جادوي شديد و لامسه اي قسمت هاي مربوط به خانواده اش را ندارد، ولي آقاي گارسيا ماركز تصوير بسيار پرشوري از خود به عنوان نويسنده اي جوان و جوياي نام ارائه مي دهد. او توضيح مي دهد كه با چه ولعي كتاب ها را مي بلعيده (او آنقدر فقير بود كه نمي توانست كتاب بخرد، به همين دليل اغلب تمام شب را بيدار مي ماند تا رمان هايي را كه از دوستان خود قرض گرفته بود، به پايان برساند) و با چه شوقي آنها را ساختارشكني مي كرده، آنها را آنقدر مي ساييده تا به تكنيك، به زبان، به ساختار، و به هرچيزي كه به او كمك مي كرده تا نويسندگي را بياموزد، دست يابد.
او با جزئياتي پر از خون و خونريزي و واضح، پس زمينه تاريخي پر از انفجاري را كه در برابرش به سن قانوني پاگذاشت، به ياد مي آورد (يعني اواخر سال هاي ۱۹۴۰ و ،۱۹۵۰ دوره اي كه به "La Violencia" معروف بود، و بيش از ۲۰۰/۰۰۰ نفر از مردم جان خود را از دست دادند.) و زندگي تهيدستانه خود به هنگام جواني را به دقت ترسيم مي كند: خوابيدن در دفتر محل كارش، گدايي كردن غذا از اين و آن و نگراني بابت نداشتن حتي چند سكه براي خريد يك نسخه از روزنامه اي كه اولين داستان اش در آن چاپ شده بود.
در ابتداي كتاب، نويسنده هنوز يك مرد جوان خجالتي است كه مي خواهد به طريقي به پدر و مادر خود بگويد كه برخلاف آرزوي آنها، قصد ندارد دكتر يا وكيل شود بلكه به دنبال نويسندگي است. در پايان كتاب، او به يك روزنامه نگار و نويسنده داستان هاي كوتاه تبديل شده و در مسير تبديل شدن به ساحر ادبي اي است كه ما امروزه مي شناسيم؛ جادوگري استاد كه براي نسل هاي متوالي نويسندگان تأثيرگذار خواهد بود، هماهنگونه كه فاكنر و جويس و بورخس در آن سال هاي اول نويسندگي اش، براي او تأثيرگذار بودند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |