دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۲ - ۲۵ ذيحجه ۱۴۲۴
Mon, Feb 16, 2004
ويژه ۷
شماره ۲۷۲۵
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
سلامتي
نظرگاه
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
ويژه
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ويژه ۵
ويژه ۶
ويژه ۷
ويژه ۸
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
افق
اوقات شرعي
آرشيو
پاورقي خارجي
تاريخچه ادبيات پليسي ـ ۱۱ (ك.م)
كارآگاهان رنگين پوست
پاورقي خارجي
جادوگر
نويسنده: توني هيلرمن ترجمه: كام
آنچه گذشت: سرگروهبان جيمي چي از پليس قبيله اي ناواجو مأمور مي شود در مورد حضور غريبه اي كه مردم از او به نام «ناواجو شهري» ياد مي كنند و گمان مي برند مرتكب قتل شده و جادوگر است، تحقيق كند. جيمي چي، بي آنكه به نتيجه مشخصي رسيده باشد، قصد دارد به منزلش بازگردد كه از پاسگاه مركزي دستور مي رسد به ملاقات مأمور اف بي آي جيك ولس برود. از ولس مي شنود كه سيمون بيگي، يا همان «ناواجو شهري»، شاهد اصلي محاكمه اي بزرگ است و مأموران اف بي آي تا زمان دادگاه او را در اردوگاه سرخپوستان مخفي كرده اند. جيك ولس وقتي مي فهمد همه اهالي متوجه حضور بيگي شده اند و او را جادوگر و قاتل مي دانند، حسابي عصباني مي شود.
اينك ادامه ماجرا:
ولس، با حالتي عصبي، تولبي خنديد.
گفت: «قضيه را واسم تعريف كن. هرچي مي دوني بگو.»
چي دقيقاً مي دانست او چيزي مي خواهد بشنود، ولي برايش اهميتي نداشت. ولس ناچار بود كمي دندان روي جگر بگذارد تا همكار سرخپوستش به اصل مطلب برسد و قضاياي مربوط به بيگي را شرح دهد.
چي صحبتش را اين طور شروع كرد: «اسكيموها براي برف نه تا كلمه دارند.»
راجع به انواع جادوگري رايج در اردوگاه و نواحي اطرافش براي ولس توضيح داد: از جادوگري جنون گفت كه به درد كامجويي هاي عاشقانه مي خورد، از جادوگري براي تغيير شكل، از مراسم درمان، از جادوگري دو قلبي شگفت انگيز «طايقه قورباغه اميد»، از اخوت ساحرانه زوني، از «چيندي» ناواجوها كه بيشتر شبيه روح است تا جادوگر و بالاخره از «گرگ ناواجو»، جادوگري «انتي اي»، گرگسارهايي كه همه حرمتهاي آييني ناواجوها را زير پا مي گذارند و به پليدي مي كشانند و دشمنانشان را با خاك مرده مي كشند.
ولس يخها را در ليوانش تكان داد و زيرچشمي نگاهي به ساعتش انداخت.
چي گفت: «حالا رسيديم به قضيه رفيق شما بيگي. از دو ماه پيش به اين طرف، شايعه هايي درباره جادوگري به گوش مان رسيد. چيز مهمي نبود. وقتي خشكسالي باشد، از اين جور حرفها زياد مي شنويم. اما اخيراً قضيه بيخ پيدا كرد و بيشتر از معمول شد. بعضي از قصه هايي را كه سر زبانها افتاده بود، تعريف كرد و اينكه چقدر اسباب نا آرامي و هراس شده بودند و چه دلهره اي به جان ساكنان فلات ريخته بودند. آنچه را همان روز شنيده بود، شرح داد، حرفهاي تسوسيهايي كه «ناواجو شهري» را جادوگر مي دانستند، سفرش تا آبشار مكزيكي و خبر اين كه جادوگري مردي را به قتل رسانده بود.
«گفتند جنايت در بهار اتفاق افتاد، دو ماه پيش. به گفته آنها، اول از همه، جماعت تسو از موضوع باخبر شدند.» همين كه صحبت قتل به ميان آمد، فوراً ولس گوش تيز كرد و اين نكته از نظر چي مخفي نماند.
به روي خودش نياورد و حرفش را ادامه داد: «تا آن بالا رفتم و پيرزني را كه سرپرست جماعت است، پيدا كردم. اما تسو بهم گفت كه دامادش دنبال چند تا گوسفند گمشده مي گشت كه بوي عجيبي به مشامش خورد و وسط خلنگزاري در بستر رودي خشك جنازه را ديد. يك جادوگر او را كشته بود.»
ـ چطور...
چي نگذاشت سؤالش را تمام كند. «ازش پرسيدم چطور دامادش فهميد كار يك جادوگر بوده. بهم گفت دستهايش اين جوري جلو كشيده شده بودند.»
چي ساعدهايش را دراز كرد، در حالي كه كف دستهايش رو به بالا بودند.
ـ پوست شان كنده شده بود. پوست كف دستها و انگشتها را بريده بودند.
ولس، به نشانه تعجب، ابرو بالا انداخت.
چي توضيح داد: «اين چيزيه كه جادوگرها با استفاده ازش خاك مرده درست مي كنند. پوستي را به كار مي برند كه پيچ و خمها و اوج و فرودهاي شخصيت هر آدم رويش نقش خورده، پوست كف دستها و سر انگشتها و كف پاها. اينها را مي برند و پوست دور شكم را و استخوانهاي كوچكي كه گردن را به جمجمه متصل مي كنند و مي گذارند خشك بشوند و بعد آنها را به صورت گرد در مي آورند و از آن به عنوان زهر استفاده مي كنند.»
ولس گفت: «لابد خيال داريد سراغ بيگي برويد، درست مي گويم؟»
چي گفت: «قبلاً اين كار را كرديم. كسي كه مردم خيال مي كنند جادوگره خودشه. همون ناواجو شهرنشين.»
ولس گفت: «حدس مي زدم اينون بگي.»
پشت دستش را بر يكي از چشمهاي آبي اش ماليد.
ـ ناواجو شهرنشين. يعني آنقدر علني و آشكاره؟
چي گفت: «آره. از اين گذشته، غريبه است. مردم به غريبه ها مشكوكند.»
ـ كسي به شما مراجعه نكرد؟ متهمش نكردند؟ تهديد نشد؟ نخواستند بلايي سرش بياورند؟ خودت هيچي نشنيدي؟
ـ رسم ناواجوها اين نيست، مگه اينكه يكي از اعضاي خانواده شان را كشته باشند. اگه كسي بخواهد با يك جادوگر در بيفتد، باطل السحر اجير مي كند و مراسم مخصوص شفا راه مي اندازد. اين جوري طلسم دفع مي شود و خود جادوگر را مي كشد.
حركات ولس نا آرامي اش را آشكار مي كرد.
گفت: «هرچه شده، گمون كنم، يك چيزي بيگي را به وحشت انداخته.»
نگاهي به ليوانش انداخت، انگار مي خواست از نوشابه اش الهام بگيرد.
ـ هيچ سر در نمي آورم.
ـ رفتار غير عادي ازش سر زده؟
ـ نمي دونم رفتار عادي اش چه جوريه. اين پرونده به من مربوط نمي شد. مأموري كه به قضيه رسيدگي مي كرد، خودش را كنار كشيد، يا شايد هم بازنشسته شد، درست نفهميدم چه دردش بود، ولي بدبختيهايش را ريختند سر من و مأمور تحويل شدم.
از ليوان چشم برداشت و به چي زل زد.
ـ اگه من جاي او بودم و اين همه مدت اينجا منتظر مي موندم، وقتي مأمور دنبالم مي فرستادند كه مرا سر خونه و زندگي ام برگرداند، از خوشحالي پر در مي آوردم و از ديدنش ذوق زده مي شدم. بعيد مي دونم كسي از بلاتكليفي خوشش بياد. قاعدتاً بايد دلش بخواد زودتر قال قضيه كنده بشه.
ـ طرف راضي به نظر نمي رسيد؟
ولس سر جنباند كه نه.
ـ انگار معذب بود. شايد اين حالت طبيعي باشد. قراره يك عده از خلافكارهاي كله گنده را به دردسر بندازه.
چي گفت: «من هم اگه به جايش بودم، همين حال و وضع را داشتم. آدمي كه بخواهد با شاخ گاو در بيفته، از خوشحالي، بشكن نمي زند.»
ولس گفت: «به هر صورت، حالا ديگه زياد مهم نيست. يارو عددي به حساب نمي آد. كسي كه الآن در دفتر دادستاني مسؤول پرونده شده، مي گفت كارشون از اول اشتباه بوده و نبايد اصلاً به فكر معامله با بيگي مي افتادند. به عقيده او، معاون قبلي دادستان محض احتياط و براي روز مبادا طرف را توي آب نمك خوابانده و قايمش كرده بود.»
ـ بيگي چيز زيادي نمي دونه؟
ـ ظاهراً، اطلاعات به دردبخوري توي چنته اش نيست. از اين گذشته، شاهدهاي بهتري هم دارند.
ـ خب، پس واسه چي آنقدر دلخور و دمغي؟
ولس خنديد.
ـ من اين آشغال كله را بردم دادگاه و مرتيكه رفت در جايگاه شهود و هر سؤالي ازش كردند، فقط جواب دادم نمي دونم. دادستان حسابي سنگ روي يخ شد. بايد قيافه اش را مي ديدي! عينهو لبو. كاردش مي زدي خونش در نمي آمد. وقتي دادستان اين جوري خيط بشود، گناه را گردن مأمورهاي بخت برگشته اف بي آي مي اندازد. همه كاسه و كوزه ها را سر من شكست.
خميازه كشد.
در همان حال كه دهن دره مي كرد، گفت: «مي خواستم نظر تو را بپرسم. اينجا حوزه مأموريتته. مسؤوليت اين ناحيه با توئه. فكر مي كني كسي سر وقت شاهد من رفته؟»
چي سؤال را بي جواب گذاشت. كمتر از يك ثانيه طول داد تا به پاسخ رسيد: اگر كسي مي خواست، مي توانست سراغش برود. سپس موضوع را در ذهنش سبك و سنگين كرد تا بفهمد ولس واقعاً چه قصدي داشت و چرا او را گرسنه و كثيف، تا ديروقت به كار كشيده بود. دو جمله به گزارش ولس اضافه مي شد. اول، مي نوشت درباره اين احتمال كه كسي با شاهد تماس گرفته باشد، تحقيق كرده و نظر پليس ناواجو محلي را جويا شده است. جمله بعدي مطلبي بود كه چي به زبان مي آورد. در واقع، ولس از اصل شماره يك پليس فدرال تبعيت مي كرد، قبل از هر چيزي هواي خودت را داشته باش!
چي شانه بالا انداخت.
ـ مي خواهي باقي قضيه جادوگري را بشنوي؟
ادامه دارد
تاريخچه ادبيات پليسي ـ ۱۱ (ك.م)
«عصر طلايي» رمان پليسي
اين دوره پراهميت ادبيات پليسي از انگلستان آغاز شد و نخستين نويسندگان شاخص «عصر طلايي» اكثراً انگليسي بودند. پليسي نويسان آمريكايي كمي ديرتر چهره نمودند وبرجسته ترين هايشان عمدتاً در دهه ۱۹۳۰ پابه عرصه نهادند يا صاحب نام شدند.
اهميت «عصرطلايي» از آنجا ناشي مي شود كه آنچه به عنوان «رمان كارآگاه» كلاسيك مي شناسيم مولود اين دوره است و ساختار و اصول بنيادينش، كه هنوز هم بسياري نويسندگان سنت گراي معاصر ادبيات پليسي از آنها در كليت شان پيروي مي كنند، طي دهه هاي ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ شكل گرفتند، قواعدشان مشخص گرديد، تثبيت شد و استحكام يافت. اكنون ببينيم مراد از رمان كارآگاهي كلاسيك چيست. نويسندگان اصولگراي «عصر طلايي» ـ يعني پديدآورندگان اصلي اين دوره ـ از ميان همه انواع روايت پليسي صرفاً «رمان معمايي» (و مشخصاً «رمان جنايي معمايي») را به مثابه اثر پليسي اصيل و ناب به رسميت مي شناختند. پيرنگ كلي اين رمان ها را در چند جمله مي شود خلاصه كرد: جنايتي رخ مي دهد، كاوشگر (خواه مأمور پليس يا كارآگاه آماتور) قدم به عرصه مي گذارد، پس از تحقيقات كافي و بي آنكه فريب سرنخ هاي گمراه كننده را بخورد، مجرم واقعي را مي يابد و (علي القاعده) خواننده را متحير مي كند. جاذبه جديد اين گونه روايت در اين بود كه تيزهوشي و دقت خواننده را به چالش مي خواند و نوعي رقابت (يا مسابقه) ميان او و كاوشگر ماجرا ايجاد مي كرد. اگر خواننده زودتر از كاوشگر ـ پيش از آن كه نويسنده معما را گره گشايي كند ـ مجرم را مي يافت، نشانه ضعف اثر و ناتواني نويسنده بود. به عبارت ديگر، روايت بدل به نوعي بازي شد كه خواننده مي كوشيد در آن برنده شود، اما اگر مي باخت، بيشتر به هيجان مي آمد و لذت بيشتري مي برد. شكل نهايي رمان معمايي براساس همين عامل مشخص گرديد و قطعيت يافت. شايد نخستين نويسندگان نمي دانستند چه دگرگوني عظيمي در ادبيات پليسي ايجاد كرده اند: لذت داستان شنيدن جاي خود را به شادي برنده شدن سپرد. متن به عرصه مسابقه ميان خواننده و نويسنده بدل شد، و روايت به شكل دام درآمد، با نشانه هايي اندك و پراكنده كه مي بايست تأويل و تعبير شوند. هركدام بر مجرميت شخصي متفاوت دلالت داشتند و بر تعداد مظنون ها مي افزودند. در فاصله بين جنايت و كشف حقيقت، چهار يا پنج يا شش سرنخ نادرست مي گذاشتند تا خواننده را به بيراهه بكشانند و قطر كتاب را به اندازه مطلوب برسانند.
در واقع، اين گونه رمان ها هرگز تابع ضرورتي دروني، يا قاعده اي ساختاري، نيستند كه نويسنده را به نگارش تعداد معيني رويداد بينابيني (يا فصول واسطه) ملزم ـ يا محدود ـ سازد. حجم داستان كوتاه برمبناي موضوع اوليه اش معين مي شود، حال آن كه رمان معمايي، اغلب، برپايه مضموني شكل مي گيرد كه مي تواند پيرنگ داستان كوتاه باشد. آنچه ساختار رمان معمايي را توجيه مي كند، صرفاً، ماهيت مسابقه (يا بازي) گونه آن است. اما بازي بدون قاعده نمي شود، وگرنه برد و باخت نمي تواند منصفانه باشد. نويسندگاني قدم پيش گذاشتند و قواعد بازي را تعيين كردند. نخست، رانالد ناكس انگليسي «دهگانه» معروفش را ارائه داد، و سپس ويلارد هانتيكتون آمريكايي، براي اثبات اين كه دست بالاي دست بسيار است، «بيست فرمان» را رسماً به اطلاع همگانش رساند، و همه «نويسندگان درستكار»، با وسواسي بيمارگونه، به اين دستورالعمل ها، كه امروزه مضحك جلوه مي كنند، گردن نهادند و پيروي از آنها را مايه مباهات ونشانه مهارت و چيره دستي به شمار آوردند. انحراف از اينجا آغاز شد، هنگامي كه رمان كارآگاهي از ادبيات ـ يعني واقعيت زندگي ـ روي برگرداند و به كژراهه تصنع پيچيد؛ خلاقيت را فداي تردستي هوشمندانه و معماپردازي ابتكاري كرد.
كساني كه به اين مسير رفتند، غافل بودند پيامدهاي چنين گزينشي فرجامي ناميمون دارد كه مهار و مغلوب نمي شود. خواننده، خيلي زود، به ترفندها و شگردهاي نويسنده پي مي برد. او ناگزير خواهد بود جنايت هايي مدام غريبتر بيابد، از آلت هاي قتاله اي نامتعارف تر بهره بگيرد، مكان هايي غيرمنتظره تر براي وقايع برگزيند، و موقعيت هايي خارق العاده تر بيافريند. جنايتكار هربار زيركتر و تيزهوش تر مي شود؛ كارآگاه نبوغي بيشتر از خود نشان مي دهد، و نويسنده، اسطوره «جنايت كامل و بي نقص» را مي جويد.
مقوله «جنايت كامل و بي نقص» بر تمام ادبيات پليسي دوره بين دو جنگ سيطره دارد؛ هرچند موجوديت متناقضش بر همگان واضح و مبرهن است زيرا اين صفت را منحصراً بر جنايتي مي توان اطلاق كرد كه هرگز افشا نشود و، درنتيجه، جز شخص قاتل كسي از آن خبر نداشته باشد و نتواند بازگويش كند. با اين حال، نويسندگان «عصر طلايي» كوشيدند رمان هايشان را، با بزك، جلوه اي از زندگي ببخشند: «جنايت كامل و بي نقص» هولناك تر و سحرانگيزتر از حوادث پيش پا افتاده است؛ كنجكاوي شديدي برمي انگيزد: هيجاني پنهاني دارد. اما مشكل اصلي در اين بود كه نويسندگان از جنبه اسفبار جنايت غافل مي ماندند و ديگر نمي توانستند ماهيت واقعي اش را احساس كنند. براي آنان، «جنايت كامل و بي نقص» معادل بازي بي اشتباه بود، جابه جايي مهره اي كه حريف را مات مي كرد. «جنايت كامل و بي نقص» به منزله آرماني صوري است كه در شكل خلاصه مي شود. محتوايش اهميت چنداني ندارد. «جنايت كامل و بي نقص» براي نويسندگان اصولگراي «عصر طلايي» حكم شاهكار را براي صنعتگران مبتدي داشت. و چه باك اگر شاهكارشان قصري از چوب كبريت بود كه با يك فوت فرو مي ريخت. كافي بود وانمود كنند قصري راستين است، و اگر بيننده باور مي آورد، احساس موفقيت مي كردند. معماپرداز خود را نويسنده مي پنداشت، و از تصور اينكه حرفه اش را خوب بلد است خشنود مي شد. صنعتگر دعوي هنرمندي مي كرد.
و اين توهم عواقب گسترده و وخيمي داشت. با توجه به آن مي توان پرتوي روشني بخش بر شيوه نگارش برجسته ترين چهره هاي شاخص رمان كارآگاهي «عصرطلايي» افكند. درنهايت، سبك در رمان معمايي كاربردي ندارد. سادگي بيان برايش بزرگ ترين امتياز به شمار مي آيد. بهترين و مؤثرترين شيوه به بركت ايجاز و بي پيرايگي حاصل مي شود و خوانش متن را جذاب تر و دلپذيرتر مي كند. اما، در عمل، خلاف اين رخ داد، زيرا اكثر نويسندگان اين دوره مي خواستند قابليت خويش را در مقام اديب هم به اثبات برسانند و اغلب نثرشان فخيم، مطنطن ومملو از لفاظي هاي كاذب بود. انگليسي هاي اهل قلم محكوم به روده درازي بودند و با خرسندي تمام پرسوناژهاي توخالي و باورناپذيرو محيط ها را به نحوي كليشه اي توصيف مي كردند. وقتي نويسندگان آنگلوساكسون دست به روانكاوي مي زدند (لطفي كه كمتر پيش مي آمد آن را از مخاطبانشان دريغ دارند)، نظرهاي مهمل و صدتا يك غاز تكراري و دستمالي شده و ملال آور را به ناف خواننده بي نوا مي بستند. در يك كلام، نوشته هايشان گرفتار تصنع و تكلف و فضل فروشي رقت باري است كه بر حالت معذب ـ اگر نگوييم شرمساري ـ نگارندگان دلالت دارد. روايتي كه شرح مي دهند نيازمند هنرنمايي هاي اديبانه نيست و آنها بي جهت با پرگويي هاي عاري از جذابيت بارش را سنگين و خواندنش را دشوار كرده اند. علت امر اين بود كه تفكر محافظه كارانه آنگلوساكسون جاري شدن خون در متن را دور از نزاكت و آداب داني مي پنداشت و مي كوشيد با آرايه هاي كلامي از قبح اين عمل بكاهد.
در ادامه، اين قسمت را با نظري گذرابه آثار رانالد ناكس و اشاره به قواعد دهگانه اش پايان مي دهيم و هنگام بررسي رمان هاي پليسي اس.اس.ون داين (نام مستعار ويلارد هانتيكتون)، آفريننده كارآگاه آماتور فيلو ونس، از بيست فرمان او نيز سخن خواهيم گفت.
رانالد ناكس (۱۸۸۸ـ۱۹۵۷) و قواعد دهگانه: اين كشيش، پژوهشگر، طنزنويس، مؤلف و يكي از نظريه پردازان برجسته ادبيات پليسي، رمان معمايي را به مثابه نوعي آزمون تيزهوشي مي نگريست. او شش رمان معمايي كلاسيك از خود باقي گذاشت. در اين آثار نكته بيني و مهارتش را در توصيف تأثيرگذار محيط هاي مختلف نشان داده است.
در خلق كاوشگر آماتور «قتل زير پل» (۱۹۲۵)، كه مدام در استدلال و استنتاج دچار اشتباه مي شود، به ميزان چشمگيري وامدار بنتلي است. اما شاخص ترين اثرش «ردپا بر قفل» (۱۹۲۸) است كه وقايعش بر كرانه رود تايمز و نواحي نزديك آكسفورد مي گذرد. در اين رمان ماجراي مردي روايت مي شود كه گمان مي رود مرده است، اما كل قضيه صحنه سازي از آب درمي آيد. در «كماكان مرده» (۱۹۳۴) مناظر اسكاتلند به زيبايي توصيف شده اند. ناكس يكي از پنج پليسي نويس برجسته اي است كه به «لوده ها» Farceurs شهرت يافته اند.آنها رمان معمايي را، شوخ طبعانه، به بازي مي گرفتند و شيوه داستان پردازيشان مطايبه آميز و طنزآلود بود. پس جاي تعجب ندارد كه يكي از «لوده ها» قواعد «بازي جنايت» را تدوين كرد. «دهگانه» معروف ناكس، كه نخستين بار در مقدمه «گلچين آثار پليسي برترسال ۱۹۲۸ ، (۱۹۲۹) آمد، به شرح زير است:
۱ـ جنايتكار بايد همان اوايل داستان ظاهر شود.
۲ـ استفاده از هيچ عامل ماورالطبيعي مجاز نيست.
۳ـ فقط يك گذرگاه مخفي مي تواند در روايت باشد.
۴ـ كاربرد زهرهاي كشف نشده ممنوع است.
۵ـ حضور پرسوناژهاي منفي برخوردار از قدرت هاي خارق العاده و شگفت انگيز، كه از سرزمين هاي دور و ناشناخته آمده اند، پذيرفته نيست.
۶ـ كارآگاه هرگز نبايد برحسب تصادف يا به واسطه ادراك شهودي يا از روي غريزه يا حس ششم يا الهام يا هر عامل توضيح ناپذير ديگر پرده از معما بردارد.
۷ـ كارآگاه نبايد قاتل باشد.
۸ـ خواننده بايد فوراً از همه سرنخ ها باخبر شود.
۹ـ دستيار كارآگاه (اگر راوي ماجرا باشد) حق ندارد نكته اي را پنهان كند و ملزم است همه افكارش را بركاغذ بياورد.
۱۰ـ ظهور ناگهاني برادر يا خواهر دوقلويي كه قبلاً به آن اشاره نشده باشد خلاف قاعده است.
ادامه دارد
كارآگاهان رنگين پوست
جشن ديوانگان در هارلم
154458.jpg
هارلم آفريده چسترهايمز، همچنانكه دوزخ به روايت دانته، دركها(بافتحه دال و ر) يا مراحل نزول دارد كه هرچه پايين تر برويد هولناك تر و مهيب تر مي شوند. اين نويسنده برجسته سياهپوست، در رمانهاي پليسي اش، خواننده را به درك هفتم ـ يعني واپسين درك كه همانا درك اسفل السافلين است ـ مي كشاند، اما ويرژيل، سخنسراي بلندآوازه لاتين زبان و شاعر لطيف طبع روم باستان را به راهنمايي اش نمي گمارد بلكه او را به دو پليس سياهپوست قلچماق و خشن و زمخت رفتار مي سپارد كه با مشت و لگد و گلوله آشناترند تا فنون شعر و بوطيقاي هنر. اگردانته شاهكار جاويدانش را «كمدي الهي» ناميد، پس مناسب ترين عنوان براي مجموعه رمانهاي پليسي چسترهايمز «كمدي جنايي» است.
زندگي و آثارچسترهايمز (۱۹۰۹ـ۱۹۸۴)
اين رمان نويس آمريكايي آفريقايي تبارشهرتش را عمدتاً مرهون روايتهاي كميك و مخوفش درباره زندگي جنايتكارانه هارلم و خلق دو مأمور پليس سياهپوست است: اد جانسون، ملقب به «تابوت» و جونز ملقب به «گوركن». آنچه او را به عرصه ادبيات پليس كشاند آشنايي عميق و دقيق و دست اولش با زندگي خلافكاران خرده پا، اوباش سابقه دار، هفت تيركش ها و دله دزدهايي است كه در حاشيه جامعه تنازع بقا مي كنند. اگرچه در خانواده اي از طبقه متوسط به دنيا آمد، ولي در ،۱۹۲۹ هنگامي هنوز بيست سالش تمام نشده بود، به جرم سرقت مسلحانه، به نوزده سال زندان محكوم شد، هرچند بيشتر از هفت سال و نيم حبس نكشيد. او، بعدها، اين محكوميت را خوش اقبالي اش به حساب آورد، زيرا در زندان با آثار دشيل همت آشنا شد (مشخصاً رمان «شاهين سياه» تحسينش را سخت برانگيخت و تأثيري عميق براو گذاشت) وتصميم گرفت داستانهايي به همان سبك و سياق بنويسد. فعاليت ادبي اش را در ايام محبس آغاز كرد و نخستين نوشته هايش را، پيش از آنكه بارديگر طعم آزادي را بچشد، در نشريات آفريقايي/ آمريكايي كم تيراژ چاپ كرد. در ،۱۹۳۲ آثارش مورد توجه آرنولد جينگريش قرارگرفت و داستانهاي بعديش در نشريه معتبر «اسكوئير» منتشر شدند. در ،۱۹۳۵ از زندان بيرون آمد. نخستين رمانش، «اگر جيغ كشيد، ولش كن»(۱۹۴۵)، كه بسياري از منتقدان آن را تكاندهنده ترين اثرش دانسته اند، سرگذشت باب جونز، جوان سياهپوست حساسي را روايت مي كند كه هنگام خدمت در كارخانه اسلحه سازي، در ايام جنگ جهاني دوم، از تبعيض نژادي و تحقيرهاي ناشي ازآن رنج مي كشيد. رياكاري و خشونت بررابطه اش با نامزد پرتوقعش تأثير مي گذارد و بزرگترين لطمه را از زن سفيدپوستي مي بيند كه همكارش است و در آغاز با او رفتاري توهين آميز دارد، و سپس با اغواگري مي فريبدش. مضمون رمان بعدي اش، «مبارز يكه و تنها» (۱۹۴۷)، تبعيض نژادي در جنبش كارگري است. سومين رمانش، «اولين سنگ را پرتاب كن»(۱۹۵۲) زندگي در زندان را توصيف مي كند. در«نسل سوم» (۱۹۵۴)به معضلات خانوادگي مي پردازد. در ،۱۹۵۵ پنجمين رمانش «سرانجام يك بدوي» منتشر شد. ديگر رمانهاي غيرپليسي اش عبارتند از «ميمي ميسون» (۱۹۶۱)، اثري طنزآلود، «بدو مردك، بدو»(۱۹۶۶) داستاني حادثه اي و يك مجموعه داستان به نام «سياه برسياه»(۱۹۷۳). او همچنين دو زندگينامه شخصي منتشر كرد: «كيفيت لطمه» (۱۹۷۲) و «پوچي هستي ام»(۱۹۷۶).
پنج رمان اولش با نظرمساعد منتقدان روبروشدند ولي فروش چندان خوبي نداشتند و نتوانست از راه نويسندگي امرار معاش كند. در همان ايام، زندگي زناشويي اش هم به بن بست رسيد. اين دو ناكامي به او انگيزه لازم را بخشيدند تا راهي اروپا شود و در قاره كهن رحل اقامت بيفكند. ابتدا، مدتي را در اسپانيا گذراند و سپس به فرانسه رفت. پس از چندسال زندگي سخت در اروپا كه طي آن به هر دري زد و براي كسب درآمد به كارهاي مختلف ـ و اغلب پست ـ پرداخت، در ،۱۹۵۸ سرانجام بخت به او لبخند زد. مارسل دوآمل، سرپرست «سري سياه» (مجموعه رمانهاي پليسي انتشارات معتبر و قدرتمند گاليمار)، كه ترجمه رمانهاي جنايي آمريكايي را به بازار مي فرستاد و از اقبال گسترده اي برخوردار بود، به او پيشنهاد داد براي اين مجموعه رمان كارآگاهي بنويسد، زيرا با مطالعه آثار پيشين هايمز به توانايي هاي او براي نگارش داستانهايي در اين ژانر يقين پيداكرده بود.
نويسنده تنگدست ظرف يك ماه «بخاطر عشق ايمابل» (دوپرسوناژ ثابت رمانهاي جنايي چسترهايمز با اين اثر زاده شدند) را نوشت كه در ۱۹۵۸ در فرانسه منتشر شد و موفقيتي خيره كننده به دنبال داشت و «جايزه بزرگ ادبيات پليسي» را براي هايمز به ارمغان آورد ـ نخستين بار بود كه اين جايزه به نويسنده اي غيرفرانسوي تعلق مي گرفت. بلافاصله، شش ماجراي ديگر اين دو شخصيت مبهوت كننده، جذاب و هولناك را نگاشت و به دست چاپ سپرد: «قاتلان واقعاً خونسرد»(۱۹۵۸)، «كشتارجنون آميز»(۱۹۵۹)، «رؤياي بزرگ طلا»(۱۹۵۹)، «مرد حسودبرنده نمي شود»(۱۹۵۹)، «همه هوايي شليك كردند»(۱۹۶۰) و «آروم باش!»(۱۹۶۱) . در همه اين رمانها، پرسوناژهايي مضحك را در موقعيتهايي هولناك و التهاب آور و اندوهبار قرارمي دهد و در پس زمينه وقايع، به شيوه اي واقعگرايانه، زندگي اسفبار هارلم و ساكنان درمانده و مفلوكش را توصيف مي كند.
در بسياري از رمانهايش، مردي سياهپوست و خوش قلب، كه توقع زيادي هم از دنيا ندارد و فقط مي خواهد گليمش را از آب بكشد، به مخمصه مي افتد و درگير مبارزه اي سخت مي شود بي آنكه در چشم انداز پيش رويش بارقه اي از اميد باشد. اغلب، زني سفيدپوست در محور ماجراست، كه صداقت و درستكاري و پايبندي اش به اصول اخلاقي جاي ترديد دارد و احساسات و عواطفش در هاله اي از ابهام فرورفته اند. شيادان خوش سروزبان و پرهياهوي مؤمن نما، قماربازان علاج ناپذير و قاتلان افيون زده جزو پرسوناژهاي تقريباً ثابت اين داستانها هستند و بايد آنها را اعضاي «خانواده روايي» چسترهايمز تلقي كرد.
«تابوت» و «گوركن»، كه در اولين رمانها، صرفاً شخصيتهايي بودند كه ماجرا را پيش مي بردند، تدريجاً به سخنگوياني بدل مي شوند كه به واسطه آنها هايمز بيزاري توأم با انتقادش نسبت به شقاوت و بي عدالتي نژادپرستانه آمريكايي را بيان مي كند. در آخرين ماجراهاي اين دوپرسوناژ، «كاتان به هارلم مي آيد» (۱۹۶۴) و «مرد نابينا با طپانچه»(۱۹۶۹)، چسترهايمز ابعاد فساد وآشفتگي را چنان سترگ مي بيند كه حتي قهرمانان سرسختش نيز قادر به مهار وضعيت لجام گسيخته نيستند و مغلوبش مي شوند. در «نقشه بي.» (رمان ناتمامي كه در ۱۹۹۳ در ايالات متحده منتشرشد)، فاجعه اي آخرالزمان گونه را متصور مي شود كه كارآگاهانش را به كام مرگ مي فرستد و سرانجام آمريكا را به نابودي مي كشاند.
آنچه آثار پليسي هايمز را ماندگار مي سازد تلفيق رمان اجتماعي معترض با روايت كارآگاهي خشن و واقعگرايانه است. اين نويسنده، مانند ريموند چندلر، از داستان جنايي به مثابه آينه اي براي بازنماياندن شرايط زمانه و دلمشغولي هاي اجتماعي اش بهره گرفت. برخي منتقدان اين سؤال را طرح كرده اند كه آيا مي شود ماجراهاي «تابوت» و «گوركن» را رمانهايي پليسي به شمار آورد. اين پرسش جاي تأمل دارد ونبايد شتابزده و بي تفاوت از كنارش گذشت، ولي در نهايت پاسخش مثبت است. زيرا اگرچه اين آثار به گونه اي قطعي با ويژگيهاي داستان كارآگاهي مطابق نيستند و فضا و موقعيتهاي گروتسك رعب آور و مضحك شان آنها را از رمانهايي متعارف جنايي متمايز مي سازد، اما در هيچ ژانر ادبي ديگري هم نمي گنجد. قدرمسلم اين است كه بين نوشته هاي غيرپليسي و روايتهاي كارآگاهي هايمز گسستي وجود ندارد و نوعي تداوم فكري اينها را به آثار نخستين پيوند مي دهد كه گويي ادامه منطقي شان باشند.
جانسون و جونز الگويي شدند براي شفت و ساير كارآگاهان سياهپوست دهه هاي شصت و هفتاد و تأثير هايمز را به وضوح در آثار نويسندگاني متعدد و بسيار متفاوت، نظير دانالد گوئينس، والتر ماسلي و جيمز ساليس، مي توان بازشناخت.
«تابوت» و «گوركن»
دو مأمور پليس گردن كلفت و فسادناپذير؛ و صدالبته، سياهپوست .در واقع، در هارلم همه چيز تيره است: پياده روها، آسمان، ديوارها، سرنوشت آدمهايي كه پشت اين ديوارها پناه گرفته اند و خوابهاي پريشانشان. در اين دنياي چرك جايي براي سفيدي نيست، و همينطور براي سفيدپوستها، كه فقط مي توانند تماشاگر باشند ـ مانند دانته كه دوزخ را نظاره مي كرد و با نگاهي متعجب و نگراش به تماشاي دوزخيان زميني بنشينند.
«تابوت» و «گوركن» در جمع برادران همرنگشان منزلتي ندارند: آنها را به چشم سگهاي نگهبان سفيدپوستها نگاه مي كنندـ اصلاً پليس جماعت را آدمهاي بي شرف و حقير (و بهترين حالت، مزاحم) مي دانند. در عوض، از آنها حساب مي برند، ترس شان از اين دو مأمور خشن نسبت مستقيم با طول لوله هفت تيركاليبر ۳۸شان دارد كه بيش از اندازه بلند است و سرهيچ و پوچ آن را از غلاف بيرون مي كشند و در چكاندن ماشه يك ذره هم ترديد نمي كنند. شايد اسلحه شان كمي قديمي و زيادي گنده و زمخت باشد، اما به درد هارلم مي خورد، چون اينجا مردم دوست دارند آلت قتاله اي را كه مي تواند در يك چشم به هم زدن دخلشان را بياورد از دور تشخيص بدهند. مي گويند هفت تير ادجانسيون سنگ هم را مي كشد و مال گوركن دفنش مي كند. وقتي، اسلحه به دست، به محلي هجوم مي برند، و اولي نعره مي زند: «بي حركت!» و دومي ندا مي دهد: «نشانه بگير!» كسي جرأت جنبيدن ندارد. اگر هنگام آشوب و هياهو فريادشان بلندشود: «حواستان باشد دست از پا خطا نكنيد و خودتان را به كشتن ندهيد.» محال است كسي اين توصيه را نشنيده بگيرد.
ادجانسون از رفيقش ترسناكت تر است.جاي زخم و سوختگي برصورتش او را مهيب جلوه مي دهد. يادگار سارقي خطرناك است كه به سرو رويش اسيد پاشيد (هايمز اين حادثه را در «بخاطر عشق ايمابل» شرح مي دهد). «تابوت» از ديدن قيافه اش در آينه مدام عذاب مي كشد و اين واقعه بقدري تأثيرمنفي براو گذاشته است كه هميشه احساس خطر مي كند و يك بار اشتباهاً نوجواني را، كه شيشه اودكلن را به سمتش تكان مي داد، با شليك گلوله از پاي درمي آورد.
روش كاوشگري اين دو مأمور پليس براي پيداكردن مجرمان خيلي ساده و ابتدايي است. اول، از همه كساني كه به نحوي با پرونده در ارتباطند ـ شاهدان، همسايه ها، حتي آنهايي كه خود آسيب ديده اند ـ به زور حرف مي كشند. بعد، به تمام كانهايي كه ممكن است سرنخي آنجا گيربياورند ـ كلوبهاي شبانه، مهمانخانه ها، كليساها و غيره ـ سرمي زنند. آخرسر، از هر بني بشري كه ضمن تحقيقات سروكارش با آنها بيفتد نسق مي گيرند. به ضرب مشت و لگد و سيلي و به بركت تهديد و بد و بيراه و يك دستي زدنهاي غافلگيركننده، زبان افراد را بازمي كنند و به مسير صحيح مي رسند. شيوه هايي غريب براي پرده برداشتن از جرمهاي عجيب.
جرم؟ اين دغلبازي هاي مضحك، اين شرارتهاي شگفت انگيز بيشتر به يك خيمه شب بازي بزرگ، به يك نمايش سراپا خنده و هيولايي، به سلحشوري جنون آميز، در يك كلام، به جشن ديوانگان مي مانند كه همه اهالي هارلم در آن ايفاي نقش مي كنند و به حكم تقدير ناگزير يا در اثر بي احتياطي هاي اجتناب ناپذير يا بي قراريهاي ناشي از التهابهاي سوزان دروني، فرجامي اندوهبار و دردناك دارند.
براي درك بهتر روند تحول مجموعه ماجراهاي «تابوت» و «گوركن» مضمون اولين و آخرين رمان پليسي چسترهايمز را در ادامه نقل مي كنيم: در «بخاطر عشق ايمابل»، عده اي مي خواهند چمداني مملو از طلا را به دست بياورند. تقريباً همه كساني كه در اين بازي شركت دارند مي دانند كه طلاها قلابي اند و همه كلك بازيها براي اين است كه وانمود كنند در معدني بي ارزش طلا يافته اند. اما هيچكدام شان نمي داند كه در چمدان، بجاي طلاي بدل، جسد گذاشته اند. تقدير، شوخي ديگري در آستين دارد. يك مأمور مؤسسه متوفيات، به قصد خوشمزگي، جسدكذايي را با جنازه زن مرده اي را كه بايد دفن شود عوض مي كند. بعد از صدجور درگيري و زدوخورد و گريز و تعقيب و وقايع پيچ در پيچ و حوادث مضحك و گروتسك، سرانجام كارآگاهان به حقيقت ماجرا پي مي برند. در آخرين صفحات كتاب، روايت بالاخره لحني پليسي مي يابد.
چسترهايمز در پيشگفتار «مرد نابينا با طپانچه» مضمون اثر را چنين توضيح داده است: «يكي از دوستانم، فيل لوماكس، برايم تعريف كرد كه مردي نابينا به سمت شخصي كه در مترو به او سيلي زده بود شليك كرد و به جاي او، مسافري بيگناه را كه روزنامه مي خواند كشت. وقتي قضيه را شنيدم، يكباره متوجه شدم اين رويدادشباهت زيادي به اوضاع زمانه ما دارد: در محلات اقليت نشين آشوب برپاست، جنگ ويتنام روازنه خيلي ها را به آغوش مرگ مي افكند، شقاوت در خاورميانه بيداد مي كند و سپس ياد يكي از رهبران اوباش مسلك مان افتادم كه برادران معنوي مان را برمي انگيزد تا خود را به كشتن بدهند و به اين نتيجه رسيدم كه هر نوع خشونت بي هدف و سامان نيافته مانند مردنابينايي است كه طپانچه در دست داشته باشد.
ادجانسون و جونز واقعي تر و ملموس تر از آن هستند كه بشود آنها را صرفاً زاييده تخيل دانست. چستر هايمز در واقعيت با آنها آشنا بود: «بله، از دو پليس آمريكايي سياهپوست كه در لس آنجلس باهم رفيق بوديم الهام گرفتم؛ الگوي من براي خلق «تابوت»و «گوركن» شدند. يك سروان و يك ستوان بودند و در محله اي مأموريت داشتند كه اكثريت ساكنانش را افراد رنگين پوست تشكيل مي دادند.»
در جايي ديگر مي گويد: «اگرچه همه وقايع رمانهايم جنبه زندگينامه شخصي ندارند، اما هرآنچه توصيف كرده ام (محيط ها، مشاغل، مكانهاي مختلف، شرايط گوناگون) تمامي شان را از نزديك مي شناختم. پيرنگ داستانها هم از واقعيت برآمده اند، هرچند به شكلي اغراق آميز و توأم با طنزي گزنده عرضه شده اند و موقعيتهاي مضحك فراواني چاشني شان است.»
آثار چسترهايمز ، زيرپوشش رمان پليسي، ابزاري براي شناخت هستند. او در نوشته هايش، بي ناله و فغان، سرخوردگي هاي سياهپوستان و تحقيري را كه متحملش مي شوند بازمي گويد، در حاليكه نيشخندي شيطنت آميز برلب دارد.

|   صفحه اول   |   سياسي   |   اخبار ايران   |   اجتماعي   |   گزارش روز   |   بين الملل   |   گفت و گو   | 
|   سلامتي   |   نظرگاه   |   سرزمين مادري   |   فرهنگ و انديشه   |   فرهنگ و هنر   |   ويژه   |   ويژه ۲   | 
|   ويژه ۳   |   ويژه ۴   |   ويژه ۵   |   ويژه ۶   |   ويژه ۷   |   ويژه ۸   |   اقتصادي   | 
|   قيمت سكه و طلا   |   حوادث   |   ورزشي   |   صفحه آخر   |   افق   |   اوقات شرعي   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |