|
تاريخچه ادبيات پليسي ـ ۱۱ (ك.م)
«عصر طلايي» رمان پليسي
اين دوره پراهميت ادبيات پليسي از انگلستان آغاز شد و نخستين نويسندگان شاخص «عصر طلايي» اكثراً انگليسي بودند. پليسي نويسان آمريكايي كمي ديرتر چهره نمودند وبرجسته ترين هايشان عمدتاً در دهه ۱۹۳۰ پابه عرصه نهادند يا صاحب نام شدند. اهميت «عصرطلايي» از آنجا ناشي مي شود كه آنچه به عنوان «رمان كارآگاه» كلاسيك مي شناسيم مولود اين دوره است و ساختار و اصول بنيادينش، كه هنوز هم بسياري نويسندگان سنت گراي معاصر ادبيات پليسي از آنها در كليت شان پيروي مي كنند، طي دهه هاي ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ شكل گرفتند، قواعدشان مشخص گرديد، تثبيت شد و استحكام يافت. اكنون ببينيم مراد از رمان كارآگاهي كلاسيك چيست. نويسندگان اصولگراي «عصر طلايي» ـ يعني پديدآورندگان اصلي اين دوره ـ از ميان همه انواع روايت پليسي صرفاً «رمان معمايي» (و مشخصاً «رمان جنايي معمايي») را به مثابه اثر پليسي اصيل و ناب به رسميت مي شناختند. پيرنگ كلي اين رمان ها را در چند جمله مي شود خلاصه كرد: جنايتي رخ مي دهد، كاوشگر (خواه مأمور پليس يا كارآگاه آماتور) قدم به عرصه مي گذارد، پس از تحقيقات كافي و بي آنكه فريب سرنخ هاي گمراه كننده را بخورد، مجرم واقعي را مي يابد و (علي القاعده) خواننده را متحير مي كند. جاذبه جديد اين گونه روايت در اين بود كه تيزهوشي و دقت خواننده را به چالش مي خواند و نوعي رقابت (يا مسابقه) ميان او و كاوشگر ماجرا ايجاد مي كرد. اگر خواننده زودتر از كاوشگر ـ پيش از آن كه نويسنده معما را گره گشايي كند ـ مجرم را مي يافت، نشانه ضعف اثر و ناتواني نويسنده بود. به عبارت ديگر، روايت بدل به نوعي بازي شد كه خواننده مي كوشيد در آن برنده شود، اما اگر مي باخت، بيشتر به هيجان مي آمد و لذت بيشتري مي برد. شكل نهايي رمان معمايي براساس همين عامل مشخص گرديد و قطعيت يافت. شايد نخستين نويسندگان نمي دانستند چه دگرگوني عظيمي در ادبيات پليسي ايجاد كرده اند: لذت داستان شنيدن جاي خود را به شادي برنده شدن سپرد. متن به عرصه مسابقه ميان خواننده و نويسنده بدل شد، و روايت به شكل دام درآمد، با نشانه هايي اندك و پراكنده كه مي بايست تأويل و تعبير شوند. هركدام بر مجرميت شخصي متفاوت دلالت داشتند و بر تعداد مظنون ها مي افزودند. در فاصله بين جنايت و كشف حقيقت، چهار يا پنج يا شش سرنخ نادرست مي گذاشتند تا خواننده را به بيراهه بكشانند و قطر كتاب را به اندازه مطلوب برسانند. در واقع، اين گونه رمان ها هرگز تابع ضرورتي دروني، يا قاعده اي ساختاري، نيستند كه نويسنده را به نگارش تعداد معيني رويداد بينابيني (يا فصول واسطه) ملزم ـ يا محدود ـ سازد. حجم داستان كوتاه برمبناي موضوع اوليه اش معين مي شود، حال آن كه رمان معمايي، اغلب، برپايه مضموني شكل مي گيرد كه مي تواند پيرنگ داستان كوتاه باشد. آنچه ساختار رمان معمايي را توجيه مي كند، صرفاً، ماهيت مسابقه (يا بازي) گونه آن است. اما بازي بدون قاعده نمي شود، وگرنه برد و باخت نمي تواند منصفانه باشد. نويسندگاني قدم پيش گذاشتند و قواعد بازي را تعيين كردند. نخست، رانالد ناكس انگليسي «دهگانه» معروفش را ارائه داد، و سپس ويلارد هانتيكتون آمريكايي، براي اثبات اين كه دست بالاي دست بسيار است، «بيست فرمان» را رسماً به اطلاع همگانش رساند، و همه «نويسندگان درستكار»، با وسواسي بيمارگونه، به اين دستورالعمل ها، كه امروزه مضحك جلوه مي كنند، گردن نهادند و پيروي از آنها را مايه مباهات ونشانه مهارت و چيره دستي به شمار آوردند. انحراف از اينجا آغاز شد، هنگامي كه رمان كارآگاهي از ادبيات ـ يعني واقعيت زندگي ـ روي برگرداند و به كژراهه تصنع پيچيد؛ خلاقيت را فداي تردستي هوشمندانه و معماپردازي ابتكاري كرد. كساني كه به اين مسير رفتند، غافل بودند پيامدهاي چنين گزينشي فرجامي ناميمون دارد كه مهار و مغلوب نمي شود. خواننده، خيلي زود، به ترفندها و شگردهاي نويسنده پي مي برد. او ناگزير خواهد بود جنايت هايي مدام غريبتر بيابد، از آلت هاي قتاله اي نامتعارف تر بهره بگيرد، مكان هايي غيرمنتظره تر براي وقايع برگزيند، و موقعيت هايي خارق العاده تر بيافريند. جنايتكار هربار زيركتر و تيزهوش تر مي شود؛ كارآگاه نبوغي بيشتر از خود نشان مي دهد، و نويسنده، اسطوره «جنايت كامل و بي نقص» را مي جويد. مقوله «جنايت كامل و بي نقص» بر تمام ادبيات پليسي دوره بين دو جنگ سيطره دارد؛ هرچند موجوديت متناقضش بر همگان واضح و مبرهن است زيرا اين صفت را منحصراً بر جنايتي مي توان اطلاق كرد كه هرگز افشا نشود و، درنتيجه، جز شخص قاتل كسي از آن خبر نداشته باشد و نتواند بازگويش كند. با اين حال، نويسندگان «عصر طلايي» كوشيدند رمان هايشان را، با بزك، جلوه اي از زندگي ببخشند: «جنايت كامل و بي نقص» هولناك تر و سحرانگيزتر از حوادث پيش پا افتاده است؛ كنجكاوي شديدي برمي انگيزد: هيجاني پنهاني دارد. اما مشكل اصلي در اين بود كه نويسندگان از جنبه اسفبار جنايت غافل مي ماندند و ديگر نمي توانستند ماهيت واقعي اش را احساس كنند. براي آنان، «جنايت كامل و بي نقص» معادل بازي بي اشتباه بود، جابه جايي مهره اي كه حريف را مات مي كرد. «جنايت كامل و بي نقص» به منزله آرماني صوري است كه در شكل خلاصه مي شود. محتوايش اهميت چنداني ندارد. «جنايت كامل و بي نقص» براي نويسندگان اصولگراي «عصر طلايي» حكم شاهكار را براي صنعتگران مبتدي داشت. و چه باك اگر شاهكارشان قصري از چوب كبريت بود كه با يك فوت فرو مي ريخت. كافي بود وانمود كنند قصري راستين است، و اگر بيننده باور مي آورد، احساس موفقيت مي كردند. معماپرداز خود را نويسنده مي پنداشت، و از تصور اينكه حرفه اش را خوب بلد است خشنود مي شد. صنعتگر دعوي هنرمندي مي كرد. و اين توهم عواقب گسترده و وخيمي داشت. با توجه به آن مي توان پرتوي روشني بخش بر شيوه نگارش برجسته ترين چهره هاي شاخص رمان كارآگاهي «عصرطلايي» افكند. درنهايت، سبك در رمان معمايي كاربردي ندارد. سادگي بيان برايش بزرگ ترين امتياز به شمار مي آيد. بهترين و مؤثرترين شيوه به بركت ايجاز و بي پيرايگي حاصل مي شود و خوانش متن را جذاب تر و دلپذيرتر مي كند. اما، در عمل، خلاف اين رخ داد، زيرا اكثر نويسندگان اين دوره مي خواستند قابليت خويش را در مقام اديب هم به اثبات برسانند و اغلب نثرشان فخيم، مطنطن ومملو از لفاظي هاي كاذب بود. انگليسي هاي اهل قلم محكوم به روده درازي بودند و با خرسندي تمام پرسوناژهاي توخالي و باورناپذيرو محيط ها را به نحوي كليشه اي توصيف مي كردند. وقتي نويسندگان آنگلوساكسون دست به روانكاوي مي زدند (لطفي كه كمتر پيش مي آمد آن را از مخاطبانشان دريغ دارند)، نظرهاي مهمل و صدتا يك غاز تكراري و دستمالي شده و ملال آور را به ناف خواننده بي نوا مي بستند. در يك كلام، نوشته هايشان گرفتار تصنع و تكلف و فضل فروشي رقت باري است كه بر حالت معذب ـ اگر نگوييم شرمساري ـ نگارندگان دلالت دارد. روايتي كه شرح مي دهند نيازمند هنرنمايي هاي اديبانه نيست و آنها بي جهت با پرگويي هاي عاري از جذابيت بارش را سنگين و خواندنش را دشوار كرده اند. علت امر اين بود كه تفكر محافظه كارانه آنگلوساكسون جاري شدن خون در متن را دور از نزاكت و آداب داني مي پنداشت و مي كوشيد با آرايه هاي كلامي از قبح اين عمل بكاهد. در ادامه، اين قسمت را با نظري گذرابه آثار رانالد ناكس و اشاره به قواعد دهگانه اش پايان مي دهيم و هنگام بررسي رمان هاي پليسي اس.اس.ون داين (نام مستعار ويلارد هانتيكتون)، آفريننده كارآگاه آماتور فيلو ونس، از بيست فرمان او نيز سخن خواهيم گفت. رانالد ناكس (۱۸۸۸ـ۱۹۵۷) و قواعد دهگانه: اين كشيش، پژوهشگر، طنزنويس، مؤلف و يكي از نظريه پردازان برجسته ادبيات پليسي، رمان معمايي را به مثابه نوعي آزمون تيزهوشي مي نگريست. او شش رمان معمايي كلاسيك از خود باقي گذاشت. در اين آثار نكته بيني و مهارتش را در توصيف تأثيرگذار محيط هاي مختلف نشان داده است. در خلق كاوشگر آماتور «قتل زير پل» (۱۹۲۵)، كه مدام در استدلال و استنتاج دچار اشتباه مي شود، به ميزان چشمگيري وامدار بنتلي است. اما شاخص ترين اثرش «ردپا بر قفل» (۱۹۲۸) است كه وقايعش بر كرانه رود تايمز و نواحي نزديك آكسفورد مي گذرد. در اين رمان ماجراي مردي روايت مي شود كه گمان مي رود مرده است، اما كل قضيه صحنه سازي از آب درمي آيد. در «كماكان مرده» (۱۹۳۴) مناظر اسكاتلند به زيبايي توصيف شده اند. ناكس يكي از پنج پليسي نويس برجسته اي است كه به «لوده ها» Farceurs شهرت يافته اند.آنها رمان معمايي را، شوخ طبعانه، به بازي مي گرفتند و شيوه داستان پردازيشان مطايبه آميز و طنزآلود بود. پس جاي تعجب ندارد كه يكي از «لوده ها» قواعد «بازي جنايت» را تدوين كرد. «دهگانه» معروف ناكس، كه نخستين بار در مقدمه «گلچين آثار پليسي برترسال ۱۹۲۸ ، (۱۹۲۹) آمد، به شرح زير است: ۱ـ جنايتكار بايد همان اوايل داستان ظاهر شود. ۲ـ استفاده از هيچ عامل ماورالطبيعي مجاز نيست. ۳ـ فقط يك گذرگاه مخفي مي تواند در روايت باشد. ۴ـ كاربرد زهرهاي كشف نشده ممنوع است. ۵ـ حضور پرسوناژهاي منفي برخوردار از قدرت هاي خارق العاده و شگفت انگيز، كه از سرزمين هاي دور و ناشناخته آمده اند، پذيرفته نيست. ۶ـ كارآگاه هرگز نبايد برحسب تصادف يا به واسطه ادراك شهودي يا از روي غريزه يا حس ششم يا الهام يا هر عامل توضيح ناپذير ديگر پرده از معما بردارد. ۷ـ كارآگاه نبايد قاتل باشد. ۸ـ خواننده بايد فوراً از همه سرنخ ها باخبر شود. ۹ـ دستيار كارآگاه (اگر راوي ماجرا باشد) حق ندارد نكته اي را پنهان كند و ملزم است همه افكارش را بركاغذ بياورد. ۱۰ـ ظهور ناگهاني برادر يا خواهر دوقلويي كه قبلاً به آن اشاره نشده باشد خلاف قاعده است. ادامه دارد
|