|
بزرگان انديشه (۱۸)
رودولف كارل بولتمان R.K.Bultmann عصرجديد و اسطوره زدايي
|
|
|
حميدرضا فرزاد ( بخش دوم و پاياني) بولتمان مي گويد كه وقتي الهيات دان به انجيل ره مي جويد پرسشي كه در پي پاسخ آن است پرسش درباره وجود انسان است. ترديدي نيست كه او درباره خدا هم سؤال مي كند اما اين سؤال تا آنجاست كه براي انسان و وجود او حائز اهميت باشد. درباره خدا و ذات او مي توان مسائل و پرسش هاي وجودي بسيار ديگري هم مطرح كرد اما اين مسائل شناخت پذير و در دسترس نيستند و در دايره دلمشغولي هاي الهيات قرار ندارند. از اين نوع Fragestellung اين نتيجه حاصل مي شود كه در رهيافت وجودي به الهيات، انسان و وجود او در همه مسائل الهياتي محوريت دارند. تعابير و عبارات عهد جديد به صورتي تفسير مي شوند كه براي وجود من اهميت داشته باشند نه به صورتي كه با هستي و وجود من كوچكترين ربطي ندارد (اين موضوع به ويژه) در بحث اسطوره زدايي بولتمان اهميت بنيادي دارد. محوريت وجود انسان در اين نوع الهيات را مي توان برمبناي توصيف بولتمان راجع به گرويدن سنت پل (پطرس) به مسيح به عنوان رسيدن به شناخت جديدي از خويشتن تشريح كرد. بولتمان معتقد است كه مي توان به همين نحو از فهم و شناخت جديدي از خدا سخن گفت اما بر طبق Fragestellung كه اتخاذ كرده است ترجيح مي دهد در درجه اول از آن به صورت شناخت جديدي از وجود انسان در ارتباط با خدا سخن بگويد. بولتمان ادعا مي كند كه در قرار دادن پرسش از وجود انسان در مركز الهياتش تنها از تفوق و اولويت عهد جديد پيروي كرده است. او تصريح مي كند كه سنت پل در جامع و منظم ترين شرح انديشه هاي خود يعني نامه به روميان از توصيف موقعيت انسان آغاز مي كند و همه تعاليمش را به آن ربط مي دهد (بولتمان درطول تحقيقات مفصل اش راجع به عهد جديد، بيشتر به نوشته هاي پطرس و انجيل يوحنا نظر دارد). بولتمان مدعي است كه رهيافت وجودي اش به الهيات با رهيافت خود نويسندگان عهدجديد يكسان است يا لااقل نسبت به آنها همدلي بسيار دارد (در مسيحيت نه متن مقدس يا عهدجديد بلكه خود مسيح تجسم مستقيم وحي محسوب مي شود. سخن گفتن از «نويسندگان» عهدجديد ناظر به همين معناست). به هر روي بولتمان معتقد است كه اين Fragestellung محتواي پاسخي كه الهيات دان در مورد ايمان جست وجو مي كند تعيين نمي نمايد بلكه «چشمان ما را به محتوا و درونمايه متن مقدس مي گشايد.» ۲ـ از اينجا به دومين مفهوم اساسي در بحث از پيش فرض ها مي رسيم: Begrifflichkeit كه در عامترين معني مي توان آن را نظامي از مقولات دانست يعني مفاهيم صوري اساسي اي كه تحت آنها آنچه را كه در تجربه با آن مواجه شده ايم مي فهميم. نمونه آشكار آن نظام مقولاتي است كه كانت در كتاب نقد عقل محض به بيان و شرح آنها پرداخت. اين مقولات تحت تأثير مقوله جوهر (substance) قرار دارند كه از زمان ارسطو Begrifflichkeit سنتي در فلسفه غرب بوده است. اين مقولات نوعي منطق عيني براي حوزه طبيعت فراهم مي كنند اما پرسش مهمي كه فيلسوفان اگزيستانسياليست در اينجا مطرح مي كنند اين است كه آيا اين Begrifflichkeit سنتي براي تحليل و بررسي وجود انسان مناسب است؟ در واقع آنها به تفصيل اين نظر را بيان مي كنند كه اين رهيافت در علوم طبيعي ثمربخش و مناسب است اما در مطالعه انسان به كار نمي آيد و عمق وجود انسان را نشان نمي دهد. حال اگر يك الهيات دان آگاهانه يا ناآگاهانه Begrifflichkeit نامناسبي را به كار بگيرد تفسيرش از عقايد مسيحي آنها را به مقولات فكري نارسايي مي راند و اين به ابهام و كژتابي مي انجامد. به عقيده بولتمان مشغله الهيات دان اين نيست كه نوعي فلسفه دين ابداع كند يا به اثبات فلسفي عقايد ديني بپردازد بلكه مي كوشد محتواي اصيل ايمان مسيحي تاريخي را به روشني به نحو نظاممند و به شكلي معقول و خردپذير براي عصر خويش بيان كند و در اين ميان منبع اصلي ايمان مسيحي عهد جديد است و به عقيده بولتمان برپايه تحليل وجودي فلسفه اگزيستانسياليست مي توان به اين كار صورت بخشيد. او شيوه بيان و محتواي كتاب مقدس را كه ناظر به وقايع تاريخي جزيي و شعر و مثل و سرگذشت اقوام و زنان و مردان خدا، اساطير و نظاير آنهاست با فلسفه اگزيستانسياليست كه آن نيز با تحليل وجود عيني انسان و امكانات وجودي او سروكار دارد نزديكتر مي يابد تا با فلسفه هايدگر، در واقع به عقيده بولتمان اگزيستانسياليسم (هايدگر) نوعي فلسفه بسيار سيال است فلسفه اي كه مي تواند چشم اندازهاي بسيار متفاوتي چون الحادسارتر، مذهب كاتوليگ گابريل مارسل، مذهب پروتستان كي ير كگارد، يهوديت مارتين بوبر و ارتدوكسي برديايف را دربر گيرد. مشابهت ديگر تمايز قاطعي است كه فلسفه وجودي بين وجود فردي انسان (Existenz) و وجود اشيا طبيعت (vorhandenheit) قائل است و در كتاب مقدس هم آمده كه انسان بر صورت خداوندآفريده شده است. يعني رابطه اي يكه و منحصر به فرد با خدا دارد. مثال ديگر مفهوم خدا در كتاب مقدس است خدايي شخص وار و تاريخي، خداي حي و زنده كه با انسان سخن مي گويد. اين مفهوم كاملاً متفاوت با مفهوم خدا در فلسفه يونان و غرب است كه در قالب اصطلاحاتي مانند محرك نامتحرك اول، علت اولي و مطلق فارغ از زمان بيان مي شود. تفاوت ميان اين دو مفهوم آن است كه در فلسفه يونان مفهوم خدا تحت مقولات كلي و مربوط به جوهر و جوهريت (substantiality) به فهم درمي آيد ولي تعاليم كتاب مقدس تحت مقولات وجودي (existentiality) بيان مي شود. باز نمونه ديگر شرحي است كه بولتمان با توجه به الهيات پطرسي از دو نوع زندگي ارائه مي كند. زندگي انسان بدون مسيح و زندگي انسان در پايبندي به ايمان مسيحي. به نحو مشابه هايدگر در شرح فلسفه اگزيستانس خود از دو شيوه زندگي انسان سخن مي گويد زندگي كه او آن را وجود روزمره يا غيراصيل مي نامد از يك سو، و وجود اصيل (authentic) كه در نقطه مقابل آن قرار دارد. با توجه به نكاتي از اين دست و نيز دو مقوله اساسي در مورد پيش فرض ها كه پيشتر از آنها سخن رفت بولتمان فلسفه اگزيستانسياليسم (هايدگر) را مناسب ترين وسيله براي شرح و بيان محتواي ايمان مسيحي در عصر حاضر مي داند. بولتمان در اين باره مي نويسد: «]كتاب[ وجود و زمان هايدگر يك فلسفه نظري (speculative) نيست بلكه تحليلي است از حقيقت وجود كه به خود وجود انسان اعطا شده است... درك و فهمي كه از انسان در فلسفه اگزيستانسياليست شرح و بسط يافته است مشابهتي دارد با درك و تلقي اي كه به صورت غيرصريح عهدجديد مشتمل بر آن است.» جان مك كواري در كتاب «يك الهيات اگزيستانسياليست، مقايسه هايدگر و بولتمان» (۱۹۸۰) كه خود بولتمان در مقدمه چاپ اول اين كتاب (۱۹۵۵) آن را شرح دقيق و منصفانه اي از آرا و عقايد خود مي داند مي نويسد: بولتمان در رساله «عهدجديد و اسطوره شناسي» خود را تسليم اين ادعا مي كند كه يك تفسير اگزيستانسياليست «تنها راه حل» براي مسأله ارائه معقول و پذيرفتني عهدجديد در عصر حاضر است. اما هر الهيات دان با تجربه اي وقتي به او گفته شود كه اين يا آن نظريه «تنها» راه حل براي فلان مسأله است بلافاصله به ترديد مي افتد. الهيات پيچيده تر و جدلي تر از آن است كه تن به راه حل هاي يك جانبه دهد. محققان عهدجديد امروزه علاوه بر تفسير وجودي از روش هاي هرمنوتيك و تفسيري متنوع ديگري هم استفاده مي كنند. باري، برنامه بولتمان آن تأثير بزرگي كه وي انتظار داشت بر الهيات بگذارد نداشته است. او هم مثل بسياري از متفكران درباره اهميت دستاوردهاي خويش مبالغه كرده است. مسأله ماهيت و نقش اسطوره در انديشه ديني و الهياتي نيازمند تحليل و دقت نظر عميق تري است. عميق تر از آنچه بولتمان يا هركس ديگري تاكنون قادر به انجامش بوده اند. از جمله انتقادهايي كه سواي مخالفت جدي با اساس طرح اسطوره زدايي بولتمان شده مي توان به اتكا و اعتماد بيش از حد او به تفسير وجودي و ناديده گرفتن ديگر شيوه هاي تفسيري، و نيز تأكيد بر فردگرايي و غفلت از ابعاد وجود شناسانه اسطوره اشاره كرد. مك كواري در پايان كتاب سابق الذكر طرح انتقادهايي از اين دست به اين نكته اشاره مي كند كه نگرش بولتمان به اسطوره حتي از هايدگر منفي تر است و انتقادهاي او بر اسطوره تند و افراط گرايانه است و اين كه او در مورد نقش بازدارنده اسطوره در قبول ايمان مسيحي مبالغه كرده است. مك كواري با نقل اين سخن هندرسون كه انسان قرن بيستم اين باور و آمادگي را دارد كه اسطوره هايي به مراتب غيرمحتمل تر از آنچه در انجيل آمده را به راحتي بپذيرد مي گويد شايد اساساً معرفت ما به خدا (لااقل در اين دنيا) هرگز نمي تواند كامل باشد و اگر اين معرفت فقط (يا لاجرم تا حدودي) مي تواند در قالب اسطوره اي بيان شود پس نارسايي اسطوره به اين معني نخواهد بود كه بايد آن را كنار بگذاريم زيرا اين تنها راه براي بيان معرفتي است كه در اين باره داريم. سنگين ترين ايراد بولتمان به اسطوره به نظر مي رسد اين است كه او اسطوره را مانع عمده برسر راه قبول مسيحيت در دنياي جديد مي دانست و از همين رو مي كوشيد ايمان مسيحي را به شكلي كه با ديدگاه مدرن تعارض نداشته باشد عرضه كند نه آنكه خود ديدگاه مدرن را مورد چالش قرار دهد نكته اي كه دست كم از ديد سنتي محل تأمل تواند بود.
|