|
گفت وگو با دكتر محمدرضا تاجيك
بيگانگي سياسي
• ايمان حسين قزل اياق
|
|
|
اشاره: به طور كلي ميزان مشاركت سياسي در يك جامعه رابطه تنگاتنگي با نوع و عملكرد ساختار سياسي آن جامعه، نوع فرهنگ سياسي مردم و برخي ويژگي هاي روانشناختي در ميان شهروندان دارد. از همين رو به هر ميزان جامعه اي شاهد ساختار سياسي پوياتر و در عين حال فرهنگ سياسي مشاركت جو و پرسشگر باشيم، مشاركت سياسي نيز در عرصه هاي مختلف اجتماعي و سياسي بيشتر خواهد شد. حال در اين ميان، مواردي از قبيل پيش فرض هاي فرهنگي مؤثر بر مشاركت سياسي، تأثير فرهنگ بي اعتمادي از يك سو و فرهنگ سياسي مشاركت طلب از سوي ديگر و برخي چالش هاي موجود در يك جامعه غيرمشاركتي، از جمله مسائلي هستند كه در گفت وگو با دكتر محمدرضا تاجيك، استاد علوم سياسي دانشگاه شهيد بهشتي و مشاور رئيس جمهوري، به پرسش گرفته ايم كه از نظر خوانندگان مي گذرد. • گروه انديشه
\ به نظر جنابعالي چه پيش فرض هايي در ايجاد اراده سياسي براي مشاركت گسترده تر در سرنوشت سياسي تأثيرگذار مي باشند و چه متغيرهايي حساسيت مردم را نسبت به مسائل سياسي برمي انگيزد؟ * چنانچه بپذيريم كه گرايش به مشاركت در تعيين سرنوشت سياسي، بيش از هر چيزي يك حالت دروني و رواني مطلوب و يا نامطلوب نسبت به كنش و اقدام سياسي است، آنگاه بايد تمامي مؤلفه هايي كه مي توانند اين حالت دروني و رواني را در جهت مطلوب سامان دهند را به عنوان پيش نيازهاي اراده مردم براي مشاركت سياسي مورد بحث قرار داد. يكي از اين مؤلفه ها، «احساس تأثيرگذاري بر سياست از رهگذر مشاركت» است. افزون بر مورد فوق، رضامندي سياسي (احساس مطلوب و خوشايند از سياست ها و عملكردها در حوزه سياسي) و اعتماد سياسي نيز، نقشي بسيار مؤثر و تعيين كننده در مشاركت سياسي مردم ايفا مي كنند. رضايت به عنوان امر ذهني و غيرقابل مشاهده است كه در عرصه هاي مختلف از قبيل: رضايت از به دست آوردن رفاه؛ رضايت از تأمين حقوق فردي؛ رضايت از عملكرد مسؤولين و ادارات؛ رضايت از عملكرد احزاب و گروه هاي سياسي؛ رضايت از برنامه ها، اقدامات سياسي دولت؛ رضايت از ثبات جامعه؛ رضايت از امنيت در جامعه؛ رضايت از به دست آوردن بعضي ارزش هاي فرامادي مانند آزادي و ... تجلي و تبلور عيني مي يابد. اعتماد سياسي نيز، محصول صداقت و كارآمدي نظام مستقر و نقش آفريني مديران اجرايي به مثابه يك «كليد» (نه يك قفل) است. \ از ديدگاه برخي از دانشمندان سياسي، فرهنگ بي اعتمادي ميان مردم و دولت از عوامل اصلي عدم مشاركت آنها محسوب مي شود. حال به نظر جنابعالي فرهنگ بي اعتمادي چه نقشي به لحاظ تاريخي در عدم مشاركت ايرانيان داشته است؟ * در هر جامعه اي، اعتماد شهروندان ربطي وثيق و تنگاتنگ با كارايي و پاسخگويي حكومت دارد. دقيقاً به همين جهت است كه حكومت ها همواره مي بايست نسبت به نقدينگي اعتماد در جامعه حساس بوده و ذخاير اعتماد خود را پر نگه دارند تا در شرايط سختي و ناكامي، از حمايت مردم برخوردار گردند. به گفته زيمل، اعتماد وقتي وجود خواهد داشت كه آدم به كسي يا اصلي باور داشته باشد. به بيان ديگر اعتماد بيان كننده اين احساس است كه ميان تصور ما از يك موجود و خود آن موجود پيوند و وحدت معين وجود دارد و ادراك ما از آن موجود از تداوم برخوردار است. اعتماد دست كم شامل دو عنصر مي شود يكي ايمان به صداقت ديگران و دوم، اعتقاد به كارايي آنان. صداقت به معناي آن است كه لايه هاي پنهاني ذهن با آنچه در ظاهر وجود دارد هماهنگي دارد و كارآمدي ميزان تخصصي و توان به فعليت رساندن اهداف است. متأسفانه نتايج پاره اي از تحقيقات ميداني حاكي از اين واقعيت است كه شهروندان از عملكرد حكومت در تأمين رفاه عمومي، آزادي بيان و مطبوعات و عمل به قانون، ارزيابي منفي دارند. در اين ميان، منفي ترين ارزيابي ها در مورد عملكرد اقتصادي ابراز گرديده است. به طور كلي اعتماد به عملكرد حكومت كمتر از حد متوسط و منفي است اگرچه در بين رده ها و گروه هاي مختلف اجتماعي، تفاوت هايي از لحاظ اعتماد به عملكرد حكومت ديده مي شود، لكن پايه اعتماد در بين همه رده هاي اجتماعي كمتر از حد متوسط است كه حاكي از فراگيري بي اعتمادي به عملكرد حكومت در جامعه است. افزون بر اين، در همه رده هاي اجتماعي، اختلاف نظر افراد در ارزيابي عملكرد حكومت بسيار پايين است. پايين بودن ميزان اعتماد عمومي به عملكرد حكومت و اتفاق نظر فراگير اجتماعي در اين زمينه، مسؤوليت سنگيني را متوجه حكومت مي سازد. بازسازي و ترميم اعتماد از دست رفته، جز با افزايش پاسخگويي و كارايي حكومت، به انجام نمي رسد. نتايج به دست آمده به روشني نشان مي دهد كه در شرايط كنوني حكومت مي بايست ظرفيت پاسخگويي خود را به ترتيب در جهت تأمين رفاه عمومي، تأمين آزادي بيان، اعمال قانون و تأمين امنيت، افزايش دهد. \ به طور كلي هرگاه شهروندان در يك جامعه اين اطمينان را از دست بدهند كه مشاركت آنها در روند سياسي بي تأثير بوده است، چه حالاتي پيش مي آيد؟ پيشنهاد شما براي برون شد از اين روند چيست؟ * زماني كه شهروندان يك جامعه اطمينان از تأثيرگذاري مشاركت خود بر روند سياسي و اعتماد خود را نسبت به بازيگران رسمي سياسي از دست بدهند، جامعه نخست با پديده اي به نام «بيگانگي سياسي» و سپس نظام مستقر با «بحران مشاركت» و نهايتاً با «بحران مشروعيت» مواجه مي شود. نتايج پيمايش فوق حاكي از آن است كه بسياري از مردم ما به رغم اهميت دادن به مسائل سياسي (حدود ۸۰ درصد) در حال گذار به يك روحيه و مشرب بيگانه با سياست هستند. بيگانگي سياسي، ناشي از احساس ناتواني در اثرگذاري بر ساخت اجتماعي ـ سياسي و عجز در دخالت در فرايندهاي تصميم گيري و سياستگذاريها در عرصه سياسي است. افزون بر اين، عوامل بسيار ديگري در پديد آوردن اين «احساس» نقش بازي مي كنند. در يك نگاه گذرا، مي توان به چند عامل اشاره نمود: الف ـ احساس بي قاعدگي سياسي: وقتي كه فرد احساس كند و چنين استنباط كند كه قواعد و قوانيني كه بايد مناسبات سياسي را تعيين و هدايت كند، از ميان رفته است و به عبارتي از ميان رفتن قاعده و قوانين در مناسبات سياسي همان بي قاعدگي سياسي است. ب ـ مهجوري سياسي: كه به طرد قواعد و اهداف سياسي به علت غير عادلانه و تحميلي بودن قواعد بازي و يا احساس نابرابري در دسترسي به فرصتها و منافع قدرت و احساس عدم رعايت حقوق شهروندان به صورت مساوي گفته مي شود. ج ـ احساس بي معنايي سياسي: وقتي فرد احساس كند كه الگوي قابل دركي براي وي در مناسبات سياسي تعريف نشده است و يا نتايج كنشها، رفتارها و تصميمات سياسي غير قابل سنجش و پيش بيني است، آنگاه دچار احساس بي معنايي سياسي مي شود. د ـ احساس بي قدرتي: احساس ناتواني و عجز فرد در تأثيرگذاري بر تصميمات، سياستها و عرصه سياسي. توضيح آنكه وقتي فرد خود را در برابر واقعيتهاي اجتماعي، فاقد هرگونه قدرت ارزيابي كند و واقعيتهاي اجتماعي را فراتر از قدرت خود بداند، آنگاه دچار احساس بي قدرتي مي شود. \ اساساً ايده تغيير و تحول خواهي چگونه در يك جامعه به لحاظ فرهنگي به عنوان يك ضرورت مطرح مي شود و چه فرايندي بايد طي شود تا مردم از حكومت تقاضاي تغيير و دگرگوني كنند؟ * به نظر من، اگر بخواهيم فقط يك شاخصه و ويژگي ثابت و پايدار (و اگر مايليد، خصيصه ذاتي و گوهري) براي انسان و جوامع انساني قائل شويم، بي ترديد چيزي جز «تحول / تغييرپذيري» آنان نيست. به بيان ديگر، مي خواهم بگويم كه «انسان» و «جامعه» بدون تغيير و تحول، هرچه باشند، انسان و جامعه نيستند، اما به رغم اين واقعيت، نمي توان انكار كرد كه پاره اي انسانها، جوامع و فرهنگها چندان با تغيير و تحول سر سازگاري نداشته و «مانايي» را بر «پويايي»؛ بودن را بر «شدن» و «ماندن» را بر «رفتن» ترجيح مي دهند. بديهي است كه در چنين شرايطي، نمي توان از جامعه انتظار برپايي نهضت و جنبش «تحول و تغييرخواهي» داشت. تحول خواهي، يك امر ذهني، رواني و فرهنگي است. بنابراين، تا در عالم ذهن و عالم فرهنگي انسانها تحولي ايجاد نشود، نمي توان به سر دادن سرود تغيير و تحول از سوي آنان اميد داشت. اگر هم چنين سرودي سر داده شود، به علت نابهنگام و نارس بودن آن، بي پژواك باقي خواهد ماند. فرزانه اي، سالياني پيش گفته است كه شما خود مي بايد نماد و نمود آن تغيير و تحولي باشيد كه مي خواهيد در جامعه متحقق شود. بنابراين، باز تكرار مي كنم كه نخست بايد «آدمي ساخت، وانگه عالمي». چنانچه با من هم عقيده هستيد كه «آدمها» توليد كارخانه فرهنگ و صنعت فرهنگي هستند، پس بايد مقدم بر هر اقدامي، تمهيد و تدبيري براي پويايي و شكوفايي فرهنگ حاكم بر جامعه انديشيد. مطمئن باشيد تا در اين «زيرساخت» اجتماعي تغييري حاصل نگردد، در «روساختها» تغيير و تحولي رخ نخواهد داد. \ به لحاظ فرهنگي چه مسائلي باعث مي شود كه گروهي از مردم در يك جامعه، اساساً با ايده تحول در جامعه و ارائه انديشه هاي نوين مخالفت كنندو آن را برنتابند؟ * بي ترديد، انگيزه ها و انگيخته هاي گروههاي اجتماعي مخالف تغيير و تحول بسيار متنوع و متعدد است. برخي گروهها كه مي توان از آنان به عنوان «سلفيون جديد» نام برد، اساساً هرگونه تغيير و تحول را نوعي جدايي و فراق از ارزشها و هنجارهاي ديني و اصيل خود تلقي مي كنند. اينان معتقدند كه اگر بر انسان مسلمان و جامعه اسلامي تغيير و تحولي فرض باشد، اين تغيير مي بايد با يك گام به پس نهادن و بازتجربه مناسبات و روابط صدر اسلام (و نه گامي به جلو نهادن) صورت پذيرد. مخالفت برخي ديگر، ناظر بر سويه ها، اهداف و پيامهاي خاصي از تحول و تغيير است. اينان اظهار مي دارند كه با اساس تغيير و تحول مخالف نيستند، بلكه آنچه مورد طرد و حذف آنان است، آن دسته از سويه ها و نتايج تحول هستند كه اصالت باورها و اعتقادات آنان را مورد خدشه قرار مي دهند. بعضي ديگر، ميان تحولات بومي و درون گفتماني با تحولات غير بومي و برون گفتماني تمايز قائل مي شوند و ضمن تأييد تحول نوع اول، تحول نوع دوم را «بيگانگي از خود»، «فراموشي خويشتن خويش»و «گام در راهي بي برگشت و بي فرجام نهادن» مي دانند. عده اي ديگر، تلاش مي كنند كه ميان تغيير و ثبات آشتي برقرار نمايند. اينان با پذيرش تغيير در پاره اي از عرصه ها و حوزه هاي معرفتي، با جاري و ساري شدن آن (تغيير) به عرصه هاي ممنوعه شديداً مخالفت مي ورزند. البته، در اين ميانه بايد به آن گروه از مردمان مخالف تغيير و تحول نيز اشاره كرد كه دليل مخالفتشان، تجربه هاي ناموفق و بي سرانجام تغيير و تحولات اجتماعي، فرهنگي و سياسي در جامعه بوده است. اين عده معتقدند كه جامعه ما ديرزماني است كه در حال تجربه چرخه اي به نام «چرخه استبداد ـ هرج و مرج» است و هرگز نتوانسته خود را از چنبره هاي آن برهاند. بنابراين، از ديدگاه اينان بايد منتظر گذشت زمان و بلوغ جامعه بود و طمع در ميوه هاي نارس نكرد. در جامعه امروز ما، پديده «تغيير ـ هراسي» (يا تغيير ـ فوبيا)، افزون بر چهره نظري و معرفتي به چهره سياسي ـ جناحي نيز مزين شده است. به ديگرسخن، در بستر گفتمان حاكم بر برخي از گروههاي مخالف، «تغيير» به «مدلول هاي سياسي» خاص دلالت مي كند. اينان از تغيير و تحول، كسب قدرت از رهگذر عبور از «انقلاب» و «دين» و «سنت» را مي فهمند، در بطن و متن چنين تغيير و تحولي، نوعي غربي شدن و غربي سازي را مشاهده مي كنند و در واپسين تحليل، به اين پديده (تغيير) بيشتر به چشم يك «پروژه» (كه عمدتاً توسط دستهاي نامرئي و ناپاك داخلي و خارجي طراحي شده) و نه يك «پروسه» مي نگرند. بديهي و طبيعي است كه از درون چنين نگرشي، جز مخالفت با تغيير برون نخواهد تراويد.
|