پنجشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۸۲ - ۲۸ ذيحجه ۱۴۲۴
Thu, Feb 19, 2004
تاريخ
شماره ۲۷۲۸
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
تاريخ
جوان
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
شناختي بيشتر
از نامزد نخست وزيري «حكومت ايران آزاد» ۲
عدل الملك دادگر چه بخواهد و چه نخواهد
رئيس حكومت ايران آزاد است
154749.jpg
من پرونده را گرفته به وزارت عدليه رفتم و آن وقت اول شب بود ـ خلاصه پرونده عبارت بود از راپورتهايي كه بعضي از مأمورين تأمينات (آگاهي) به رئيس نظميه داده اند كه فلان شخص (به نظرم نام او اسمعيل و اهل قفقاز بود) آمد و رفت زياد در فلان شركت اروپايي (گمانم شركت سنتاب بود) و نيز رفت و آمد زياد به اداره مستقل صناعت و صمصام الملك بيات رئيس آن اداره دارد و راپرتهاي ديگر كه ظاهرا ً رفت و آمداين اشخاص براي به امضا رساندن فلان قرارداد با شركت مذكور است كه رئيس اداره صناعت در امضاي قراردادتعلل مي كند. راپورت ديگر اينكه فلان آدم از شخص واسطه (اسماعيل نام) شنيده است كه رئيس اداره صناعت از شركت مذكور رشوه خواسته و من واسطه انجام آن هستم.
خلاصه راپورت (گزارش) آخري آن بود كه آن شخص واسطه در حالي كه از عمارت شركت مذكور بيرون مي آمد چون مورد سوءظن مأمورين تأمينات كه مدتي است دنبال او هستند واقع بود جيب و بغل او را تفتيش كردند ده هزار تومان اسكناس و يك چك به مبلغ چهل هزار تومان به نام صمصام الملك بيات رئيس اداره از او كشف شد و آن شخص و عين پول و چك را به شهرباني تحويل دادند.
من بعداز مطالعه پرونده فوراً به رئيس شهرباني (آيرم) تلفن كردم و گفتم الآن وجود شخص موضوع پرونده نمره فلان نزد من لازم است دستور دهيد او را فوراً نزدمن حاضر كنند. جواب داد مي دانم چه كسي را مي خواهيد واز اوامر شاه مطلع هستم تا نيم ساعت ديگر حاضر خواهد شد و بعد از نيم ساعت تلفن كرد براي اينكه وحشت نكند و راست مطالب را بگويد از توقيف او صرف نظر شده و به منزلش رفته تا يك ساعت ديگر اورا مي آورند و بعد از يكي دو ساعت ديگر تلفن كرد امشب شميران رفته و حالا دسترسي به او نيست فردا صبح او را حاضر خواهند كرد...
من اين اظهارات را عذر دانستم و تفرس كردم حكايت پرونده سازي است و شخصي راكه واسطه پنجاه هزار تومان رشوه است و او را با نشاني قطعي دستگير كرده اند معقول نيست آزاد بگذارند.
باري صبح هم هرچه تلفن كردم جواب يك ساعت، دو ساعت ديگر داد تا عصر تلفن كرد كه متأسفانه آن شخص فرار كرده و من به تمام ولايات تلگراف كرده ام او را پيدا كرده فوراً بفرستند و به مأمورين مركز هم تأكيدكرده ام اگر در تهران يا اطراف باشد او را گرفته بياورند. من تحقيقات را از نقاط ديگر شروع كردم يعني از شركت مذكور كه رشوه دهنده بودو از اعضاي اداره صناعت كه با رئيس كل نزديك بودند و ازتمام تحقيقات همين قدر مكشوف شد كه آن شخص واسطه (اسماعيل) نزد رئيس شركت مي رفته و خود را محرم و عضو اداره صناعت معرفي كرده و به اداره صناعت هم مي رفته و خود را وارد در كارهاي شركت دخيل وانمود مي كرده ولي با خود صمصام الملك بيات رئيس اداره تماس نداشته است.
بيات رئيس اداره احساس كردكه تحقيقاتي در اطراف اداره او جريان دارد نزد من آمد و از موضوع تحقيقات پرسيد البته من مطلب را به اونگفتم با آنكه عقيده كامل به درستي و صحت عمل او داشتم ولي از شناسايي او نسبت به آن شخص واسطه پرسيدم قسم خورد كه من چنين شخصي رانديده و نمي شناسم. من پرسيدم قرارداد و مقاطعه شركت... را منعقد كرده ايد يا نه؟
گفت نسبت به بعضي از شرايط هنوز توافق مابين اداره و آن شركت نشده و بدون آن شرايط اداره نمي تواند با نظر شركت موافقت كند و در ضمن گفت شركت در قبول شرايط زياد امتناع نداشت ولي يك ماه قبل آيرم رئيس شهرباني توسط يكي از محارم خودش به من پيغام داد كه اين مقاطعه مهم است بايدپنجاه هزار تومان در اين موضوع به من برسد و من جواب خيلي سخت به او دادم گمانم اين است كه آيرم اخلال در اين كار مي كند و به علاوه آيرم براي ساختمانهاي شاه در بابل و بابلسر و رامسر چوب زياد از كارخانه تميشان (تميشان كارخانه چوب بري دولتي در جنگل بود) مي برد و قيمت آنها را به حساب ساختمانهاي سلطنتي مي آورد و به ما پول نمي دهد همچنين عملجات ما را مي برد و در هر كار براي نفع خود دخالت مي كند.
گمان من در پرونده سازي آيرم زيادتر شد به خصوص كه بعداز دو سه روز تعلل در فرستادن واسطه (اسمعيل) آيرم به من تلفن كرد كه من به تمام ولايات دستور داده بودم كه اين شخص را دستگير كرده و به مركز بفرستند ولي الساعه تلگراف از بندر پهلوي رسيد كه ديروز بعدازظهر با كشتي به طرف روسيه رفته است.
بالجمله من به شاه گزارش دادم كه تحقيقات به جايي نرسيد و اتهامي بر صمصام الملك بيات رئيس اداره صناعت متوجه نيست و آن شخص كه ممر تحقيقات است به دست نيامد.
در همين روزها آيرم بعد از ناخوشي مهلك از شاه اجاره گرفته به نام معالجه در آلمان با عجله از ايران خارج شد. دو سه روز بعد از آنكه گزارش من به شاه رسيده بود يك روز عصر مرا احضار كرد و گفت گزارش شما را ديدم ولي متقاعد نشدم زيرا در گزارش خود نوشته ايد از تحقيقات علائمي بر اتهام بيات به دست نيامده و در آخر گزارش اظهار عقيده بر برائت او كرده ايد. اين اظهار عقيده شما بر برائت بيات از چه راه است؟
اظهارات شاه در حالتي بود كه در جلو عمارت مرمر كه مشغول ساختمان بودند ايستاده و با دقت به من نگاه مي كرد. من با سابقه اي كه به اعتماد مطلق شاه نسبت به آيرم داشتم جرأت نمي كردم كه حقيقت مطلب را به او بگويم قدري فكر كردم، شاه از فكر كردن من ظنين شد گفت چرا جواب نمي دهيد؟ گفتم به واسطه تقرب آيرم به اعليحضرت در بيان حقيقت امر و جهات عقيده خودم بر برائت بيات ترديد كردم ولي ترجيح دادم كه حقيقت راعرض كنم.
شاه كه به تمام توجه مرا تحت نظر خود داشت از سيما و لحن و قدرت بيان من دريافت كه صدق مي گويم و گفتم تمام اين پرونده مجعول آيرم بوده. امثال من و بيات اگر رشوه گير هم باشيم جرأت آن رانداريم كه با مراقبت اعليحضرت به جزئيات امور پنجاه هزار تومان رشوه بگيريم خصوصاً كه سوابق بيات نشان مي دهد كه مرد بسيار پاك و درستكاري است اين پاپوش است كه آيرم براي اوساخته زيرا او پنجاه هزار تومان در اين مقاطعه از بيات تقاضا كرده است. شاه بي نهايت از اظهار من تعجب كرد و گفت بر اين اظهار چه دليل داريد؟ من حكايت احضار آن شخص واسطه (اسماعيل) و تعلل آيرم را به شاه گفتم تا آنجا كه گفت اطلاع رسيده كه با كشتي به روسيه رفته و گفتم اگر همدست آيرم نبوده براي چه كسي رابا ده هزار تومان نقد و چهل هزار تومان چك كه واسطه رشوه بوده رها كرده در حالي كه او به يك توهم هزارها اشخاص را حبس و زجر مي كرد.
شاه به فكر فرو رفت و چند دقيقه تأمل كرد و گفت موضوع پول خواستن آيرم از بيات را چه كسي به شما گفت؟ گفتم خود بيات و اين در موقعي بود كه براي من حكايت هايي از توقعات آيرم و بردن چند صدتن چوب از تميشان و هزارها عمله و كارگر فني از اداره صناعت براي ساختمانهاي سلطنتي و ندادن پون آنها كه مال دولت بوده مي كرد.
شاه گفت توقعات او منحصر به اداره صناعت بوده؟ گفتم كارگر و عمله و بنا از اداره طرق (راه) و راه آهن با مصالح بنايي براي ساختمانهاي سلطنتي مي برده. گفت چرا وزير به من نگفته؟ گفتم لابد مي ترسيده. گفت از كارهاي ديگر آيرم چيزي مي دانيد؟ گفتم در شهرباني كسي راه اطلاع نداشت ولي از اداره گمرك شنيدم شصت هزار دست ورق گنجفه بازي قمار هر دست سه ريال بدون دادن گمرك وارد كرده و دستي شش تومان به قمار بازها تحميل كرده است. شاه گفت من از خود او شنيدم كه گفت من اوراق گنجفه وارد كرده ام و مجاني به قماربازها داده ام كه بدانم چه كساني قمارخانه دارند و مطلع بر مجامع شبانه بشوم.
باز شاه گفت ديگر چه مي دانيد؟ گفتم تصويبنامه هاي دولت كه هر روز به هيأت وزرا مي نوشت حسب الامر همايوني فلان جنس براي دربار، براي اندرون، براي ساختمان هاي شاه لازم است و درخواست تصويبنامه مي كرد كه بدون عوارض گمركي و باج راه وارد شود. شاه گفت از چه قبيل؟ گفتم روزي نبود كه تصويبنامه صادر نشود. مثلاً بيست هزار متر مخمل گلدار براي عمارت بابل. شاه از تعجب قدري قدم زد دوباره آمد نزديك من گفت باز مي دانيد؟ گفتم ضبط نكرده ام ولي آن قدر سيمان درخواست كرده بدون گمرك و عوارض راه كه در مناقصه كامپاكس براي خريد سيمان شركت كرده.
شاه مثل اينكه باور نكرد گفت به چه دليل گفتم در روزنامه اطلاعات روز سوم مرداد نوشته است و شهرباني جزو پيشنهاد دهندگان به كامپاكس در فروش سيمان بوده.
شاه كم كم برافروخته شد و گفت چرا اين مطالب را به من نمي گفتيد. گفتم اعليحضرتا اجازه نفرموده ايد كسي غير از اموري كه به وزارتخانه يا اداره او مربوط است مطالبي به عرض شاه برساند.
شاه گفت چطور شده كه مردم ديگر اقلاً باامضاي مستعار اين مطالب را به من ننوشته اند. گفتم آيرم براي آنكه كسي نتواند از او شكايتي بنويسد يا راپورتي بدهد تمام گيشه هاي پست و اداره تلگراف مركز و ولايات را تحت نظر مأمورين خود قرار داده بود و اين از وقتي بود كه اعليحضرت امر فرموديد قانوني از مجلس بگذرد كه هر كس مطالبي بنويسد يا انتشار دهد كه كذب و موجب تشويش اذهان و مقامات شود به فلان مجازات خواهد رسيد و او اين قانون را بهانه كردو تمام طرق وصول مطالب را به اعليحضرت مسدود ساخت.
154746.jpg
اين عكس بعد از مراسم سلام در كاخ گلستان برداشته شد. و آنكه با علامت * مشخص شده محمد حسين آيرم است. در اين عكس از چپ به راست رديف اول: نفر اول سردار مخصوص ـ نفر دوم سردار موثق پدر سپهبد محمد نخجوان ـ نفر هفتم پرنس سرلشگر دادبوسكي جانشين لياخوف و فرمانده كل قزاقخانه
سؤال و جواب با شاه مدتي طول كشيد في الجمله شاه مجوج شد و دست به نشانه من گذاشت و اظهار امتنان كرد و مانند كسي كه به قصور و غفلت خود آگاه شده در مقابل عذري بياورد به من گفت من اين نوبت دوم است كه اشتباه كرده ام و به كساني كه لايق نبودند زياد اختيار داده ام. (مقصوداو از شخص ديگر تيمور تاش بود) و علت تقرب آيرم به من آن است كه او به پدر و مادرم و وليعهدم خيلي همراهي كرده بود. بعد از گفتن اين جملات باز از من اظهار امتنان و رضايت كرد و گفت من شما را بهترين صديق و خيرخواه خود مي دانم.
آيرم دانسته بود كه بالاخره شاه بر اعمال او مطلع خواهد شد ناخوشي خودرا بهانه كرده و به فرنگ رفت و ديگر به ايران برنگشت. شاه هم بعد از شنيدن اين مطالب از من و البته تحقيقات ديگر هم كه راجع به او كرده بود ركن الدين خان مختاري را به رياست شهرباني منصوب نمود ولي در رويه شهرباني به موجب علتي كه اشعار داشتم تغييري حاصل نشد بلكه مختاري بدنفسي را از آيرم گذراند يعني از طرفي شاه را از مردم مي ترساند و به واسطه راپورت هاي دروغ خاطر او را مشوش مي داشت و از طرفي از ايذا و صدمه به كساني كه طرف توهم شاه بودند فروگذار نمي كرد و كشتن اشخاصي مانند سردار اسعد بختياري ونصرت الدوله و مدرس و غير آنها در زمان رياست مختاري و به دستور او انجام شد.
از مختاري اخاذي و پول گرفتن از مردم برخلاف سلف او آيرم شايع نبود ولي بدنفسي و سوءنيت و شناعت اعمال او براي خوش آمد شاه به درجات بدتر از آيرم بود و اصرار مختاري به اينكه عدليه تحت نفوذ او باشد و آلت اجراي اغراض او واقع شود بيشتر بود و مكرر به من اظهار داشت كه بايد راپورت به مأمورين در هر امري در محاكم و ادارات عدليه موجب ثبوت باشد اگرچه طرف بطلان آن را ثابت كند.
من به شدت امتناع كردم و گفتم اين ترتيب مخالف هر قانون و منطقي است زيرا همين كه راپورت مأمورين شهرباني جنبه اثبات دارد مثلاً راپورت مي دهد فلان شخص بر ضد شاه فلان حرف را گفت يا با فلان ملاقات را كرد يا دزدي كرد يا فلان عمل را كرد طرف مقابل نفي اين نسبت را از خود مي كند نافي چطور اثبات نفي بكند ولي بعد از استعفاي من خلف من يعني دكتر متين دفتري كه به وزارت عدليه معين شد به تمام محاكم و دادسراها ابلاغ كرد كه به گزارشات و راپرتهاي مأمورين نظميه ترتيب اثر داده شود مگر آنكه طرف خلاف آن را ثابت كند و در ابلاغ خود محاكم را تهديد كرد كه هر محكمه و اداره و مدعي العمومي كه برخلاف اين دستور عمل كند تعقيب شديد خواهد شد مختاري به اين جهت و جهات ديگ با من عداوت پيدا كرد و مترصد فرصت بودكه ذهن شاه را از من مكدر كند چنانكه كرد و بعداً مي نويسم.
پايان كار آيرم
مرحوم نادر آراسته سفير پيشين ايران در آلمان نازي در مورد پايان كار آيرم در سالنامه دنيا (شماره۲۳ صفحه ۲۶۲) مي نويسد:
سرلشكر آيرم در اين ايام كه من سفير ايران در آلمان بودم در اين كشور اقامت نداشت و تنها خبري كه از او داشتم محل سكونت او بوده است كه از طريق سوئيس به اميرنشين ليختن اشتين رفته بود و با پرداخت وجوه كافي به پرنس پاته امير ليختن اشتين تابعيت اين اميرنشين را به دست آورده بود. علت اينكه سرلشكر محمدحسين آيرم از سوئيس به اميرنشين مزبور رفته بود از اين جهت بودكه دولت سوئيس قصد دستگيري سرلشكر آيرم را داشت. در سوئيس حتي يك كازينو وجود ندارد و در اين كشور كسي نمي تواند به قمار بپردازد براي اينكه قمار در سوئيس ممنوع مي باشد. من سرلشكرآيرم را يكبار هنگام ورود به خاك اروپا ديده بودم.
در آن موقع من سفير ايران در ورشو بودم. از تهران تلگراف كرده بودند كه رئيس كل نظميه به علت كسالت و تجويز اطباي ايراني عازم اروپاست و از طريق لهستان به آلمان مي رودوپس از ورود به ورشو مورد پذيرايي واقع شود. آيرم روزي كه وارد ورشو شد همراه او يكي از كارمندان وزارت ماليه بوده است و وقتي به سفارت ايران آمدند تا به صرف ناهار بپردازند آثاري از بيماري در آيرم نديدم. همان كارمند وزارت دارايي بطور محرمانه و پس از اينكه آيرم از اتاق خارج شد به من گفت او حقه زده و در تهران اينطور جلوه داده كه دچار بيماري عجيبي شده كه هيچ كس قادر به معالجه او نمي باشد. بيماري آيرم يك بيماري نوظهور بود يعني قادر به حرف زدن نبود و وقتي مي خواست حرف بزند زبانش بند مي آمد و پس از اينكه جريان بيماري رئيس كل نظميه به عرض رسيد دستور فرمودند براي معالجه اساسي رهسپار اروپا شود و آيرم با همان حال به بندر پهلوي آمد و در بندر پهلوي سوار كشتي شد ولي به مجرد اينكه كشتي از آبهاي ايران دور شد مثل بلبل به صحبت كردن پرداخت و ديگر كوچكترين بيماري نداشت.
سرلشكر آيرم پس از چندروز اقامت در ورشو به برلن رفت و پس از مدتي اقامت در آلمان به علت اينكه قصد مراجعت به ايران را نداشت و از طرف ديگر ترس داشت كه از طرف دولت ايران تقاضاي دستگيري او از دولت آلمان بشود به سوئيس رفت ولي در سوئيس متوجه خطر دستگيري گرديد و به اميرنشين ليختن اشتين پناهنده گرديد و به قرار اطلاع در ايام جنگ به آلمان مراجعت كرده و پس از پايان جنگ جهاني دوم مجدداً به اميرنشين ليختن اشتين پناه برد و تا پايان عمر در اين اميرنشين اقامت داشت.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |