پريس تنظيفي
«چندكاپريس براي ويولن» در تالار خورشيد به روي صحنه رفته است.
كارگرداني اين نمايش را كه اجراي آن در دخمه ترين سالن«تئاترشهر» آغازشده است، «محمودرضا رحيمي» به عهده دارد.
فضاي خاص اين نمايش كه برخلاف ديگر آثار رايج تئاتر سعي در كنارنهادن ذات روايي نمايش دارد، باعث شد به گفت وگويي هرچند كوتاه
با كارگردان اين اثر بپردازيم، آنچه مي خوانيد حاصل همين گفت وگواست:
يكي از اولين آثار شما در سالن نمايش رسام هنر با نام «باغ وحش شيشه اي» راهي را نشان مي داد كه درنهايت به نوعي اگزيستانسياليسم ختم مي شد. به نظر مي رسد «چندكاپريس براي ويولن» نيز صورت كمالي اين ديدگاه است. تا چه اندازه انديشه هاي اگزيستانسياليستي در شكل گيري اين كار مؤثر بوده است؟
تنسي ويليامز اگزيستانسياليست نبود و ديدگاهش پيش ازهرچيز معطوف به روابط انساني بوده است.
درواقع وي بيش ازهمه با مسأله مهاجران درجامعه آمريكاي زمان خودش درگير بوده است.
اين قشر، براي همسان و پذيرفته شدن درجامعه نيازمند «خشن شدن» هستند. كاري كه تنسي ويليامز مي كند، قراردادن اين فرايند خشونت زير ذره بين است. اما بايد بگويم، همانگونه كه يك هنرمند به هيچوجه خود را درجايگاه يك فيلسوف قرارنمي دهد، تنسي ويليامز نيز جدا از اين قاعده نيست. اين هنرمند در اثر معروف خود باعنوان «باغ وحش شيشه اي» سعادت انسان رابه واسطه آن خشونت اجتماعي كه گفتيم فقط و فقط در رؤياهاي انسان مي بيند.
همين مسأله، به نوعي در «چندكاپريس...» تبديل به دغدغه اصلي شده است. ما در «چندكاپريس...» به انسان مي پردازيم.
انسان موردبحث ما همان انساني است كه اكنون در اجتماع وجوددارد، به اين ترتيب آنچه در كاپريس ها به نمايش گذاشته مي شود اين زماني شده انسانها است.
كاپريس ها مي خواهند، آنچه را وجوددارد، نشان دهند. نه قرار است تجويزي برايشان شود، نه پيامي دارد.
اثر در چنين حالتي است كه تبديل به يك اثر فرامنطقه اي مي شود. همين امر اثر را به سمت يك سري اجبارهاي اگزيستانسياليستي سوق مي دهد. اما بايد بگويم اين اجبارها را مي توان درهمه اديان الهي نيز پي جويي كرد. شما به دنيا مي آييد و هيچ دخالتي هم درآن نداريد. اينگونه نيست كه فقط در اگزيستانسياليسم به چنين مقولاتي پرداخته شود.
با اين وجود، نگرشي كه دراگزيستانسياليسم باعث توجه به اين مسائل مي شود، از پايه و اساس با آنچه در ديدگاههاي شرقي ارائه مي شود، متفاوت است.
اگزيستانسياليسم اين اثر چگونه در دستگاه نشانه شناسي ايجادمي شود، با مخاطب ارتباط برقرارمي كند؟
اگر به كل اين كار به عنوان يك واحدنمايشي نگاه كنيم، تمام تلاشها براي ترسيم شكل هاي جديدي از اجتماع است كه قابليت بيان خودش را در صحنه پيدامي كند.
نكته اساسي براي ما تعميم چالش هاي اجتماعي در دستگاه نشانه شناسي تئاتري و درمجموع پرسش اساسي انسان از انسان بوده است.
اين پرسش را مي توان در شكل ساده زير خلاصه سازي كرد: «تو آنان را چيستي و آنان تو را چيستند؟»
قطعاً بعد از اين سؤال زندگي دوباره آغازمي شود. باتوجه به فضاي تئاترموجود كه فرق چنداني بين اكثر اجراها و كارهاي سطحي تلويزيون نمي توان يافت اين مسأله كه چگونه يكبارديگر براساس سازه هاي تئاتري، اجتماع خودمان را به نشانه هاي صحنه اي تبديل كنيم، پرسش ساختاري مابوده است.
اما هرنشانه اي مخاطب را به يك مرجع ارجاع مي دهد.
به اين ترتيب سؤال اصلي اين است كه نشانه هاي ارائه شده دراين اثر مخاطب را به كدام مرجع كه مفهوم نشانه را خلق مي كند، ارجاع مي دهد؟
نشانه ها هميشه ارجاع به مفهوم عيني و بروني نمي دهند بلكه در برخي موارد خود آنها مرجع خود هستند.
يعني جهان ما و هم تراز با آن جهان نشانه ها، جهان مدلولهاست. خيلي وقت است كه انسان پي علتها نمي گردد. دراين اثر مي خواستيم جزئيات را بازگوكنيم، براي مثال كفن كردن يك انسان را همه در بهشت زهرا مي بينند.
در تبديل آن به يك «پرفورمنس آرت» مي توان مرجع را بهشت زهرا دانست.
اما درواقع آنچه رخ مي دهد، اين است كه «پرفورمنس آرت» ارائه شده يك حكم كلي است كه ما برروي صحنه مي گوييم و بهشت زهرا هم يك حكم كلي ديگر. به اين ترتيب يك قياس دراين مقوله شكل مي گيرد كه شما به نتيجه نهايي آن مي رسيد.