|
آشنايي با قوانين وظيفه عمومي
|
|
|
|
گشتي در دادگاه اطفال
|
|
|
|
خاطرات و مخاطرات
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
آشنايي با قوانين وظيفه عمومي
بيماريهاي جراحي مغز و اعصاب مشمول معافيت
ماده :۳۴ مشمولان مبتلا به بيماريهاي جراحي مغز و اعصاب با توجه به نوع بيماري كه به آن مبتلا هستند از معافيتهايي به اين شرح استفاده خواهندكرد. بند۱ـ معايب ستون فقرات (مادرزادي يا اكتسابي) الف) در موارد شديد يا اشكال عملي معاف دايم. ب) در موارد خفيف خدمات غيررزمي. بند۲ـ اسپونديلوليزيس و اسپوند يلولييستزيس معاف دايم. بند۳ـ انواع «هرني ديسكال» با علايم كلينيكي و راديولوژي عمل شده و عمل نشده معاف دايم. (در موارد بيماران عمل شده انجام ميلوگرافي و يا MRI ستون فقرات كه در مراكز درماني دانشگاهي يا نظامي انجام شده باشد، منضم به تأييد راديوگرافي ضروري است.) بند۴ـ تومورهاي استخواني خوش خيم ستون فقرات الف) در صورتي كه از نظر حجم و موقعيت اختلال عملي ايجاد نمايد معاف دايم. ب) بدون اختلال عملي خدمات غيررزمي. بند۵ـ انواع شكستگي هاي تازه و مهره ها (بدنه، تيغه، زوائد، مفصلي) معاف دايم. بند۶ـ تغيير شكل هاي مادرزادي و واضح جمجمه مانند هيدروسفالي، ميكروسفالي معاف دايم. بند۷ـ اختلالات عروقي مغز با و بدون علايم كلينيكي (مثل انوريسم و A.V.M) معاف دايم. بند۸ـ سابقه عمل جراحي روي مغز معاف دايم. بند ۹ـ كمپرسونهاي نخاعي مانند تومورهاي استخوانيت مهره ها و يا سكل عفونتها و آراكنوئيديتها خواه به مرحله فلج رسيده يا نرسيده باشد، معاف دايم. بند۱۰ـ هرنوع جسم خارجي در داخل جمجمه و كانال نخاعي معاف دايم. بند۱۱ـ دنده گردني الف) با عوارض شديد معاف دايم. ب) بدون عوارض خدمات غيررزمي. بند ۱۲ـ توراسيك اوت لت سندرم با تأييد كلينيكي و يا راديولوژي معاف دايم. بند۱۳ـ انواع خونريزي هاي سربر و مننژه الف) با عارضه عصبي (ارگانيك يا غيرارگانيك) معاف دايم. ب) بدون عارضه خدمات غيررزمي. بند۱۴ـ تروماهاي عصبي الف) فلج اعصابي كه سبب اختلالات عملي و ناتوان كننده معاف دايم. ب) صدمات عصبي حسي خدمات غيررزمي.
|
|
|
|
|
گشتي در دادگاه اطفال
مجرمان كوچولو
|
|
|
صداي شكستن شيشه هاي يك مغازه به گوش رسيد. دعوا و درگيري. چند فحش ركيك بين جوانهاي دو طرف دعوا. رضا از همه كوچكتر بود. او فقط ۱۶ سال داشت. معلوم نيست آن وسط كدام از خدابي خبري در اوج عصبانيت رضا چاقويي درآورد و به او داد. رضا هم براي دفاع از خودش چاقو را برداشت و به گردن اميرارسلان نشاند. قسمتي از سرش هم ورم كرد. اميرارسلان بابايي داشت كه به تنهايي هفت نفر را حريف بود. به هر دري مي زد تا پول بيشتري گيرش بيايد. خلاصه از اين فرصت نهايت استفاده را برد. بنابراين با عجله رفت و از دست رضا شكايت كرد. رضا را گرفتند و به زندان نوجوانان (كانون اصلاح و تربيت) فرستادند… يك هفته بعد زني مقابل در ورودي دادگاه اطفال با تلفن عمومي مشغول صحبت است. همانطور كه حرف مي زد زارزار گريه مي كند. هق هق كنان به شخصي كه آن طرف خط بود مي گفت: «تورو به جوونيت رحم كن! بچه من الان يك هفته است از زندگي و درس و مشق افتاده. معلوم نيست اونجا بچه ام چي مي خوره. تورو به خدا علي آقا بچه بوده. بچگي كرده غلط كرده شما ببخشيدش. و دقايقي بعد درحالي كه گريه امانش را بريد و از گرفتن رضايت شاكي نااميد شده بود گفت: علي آقا تو چرا اين قدر نامردي؟ بچه من اولين بارش بوده. تا حالا هم پايش به اين جور جاها نرسيده. بيا و جوون مردي كن و رضايت بده. لااقل بيا دادگاه كه قاضي بچه تورو ببينه، بعد درباره اش حكم صادر كنند و دوباره مثل بچه ها شروع به گريه مي كند. زار مي زند و عده اي دور او و كنار باجه تلفن عمومي جمع مي شوند. هر كس چيزي مي گفت. حتي كساني كه خودشان هم دستبند داشتند سري به نشانه تأسف تكان مي دادند و كار علي آقا را نامردي مي دانستند. پدر اميرارسلان مي گفت تا همين امروز ۱۵ ميليون تومان خرج پسرش كرده. مادر رضا هم جز مي زد و مي گفت: «آخر باباجون مگر چي كار كردي كه ۱۵ ميليون تومان شده؟ يكي از متهمان معتاد دستبند به دست با شوخي و تمسخر روبه او كرد و گفت: «پول آناناس و استخر رفتنش رو هم حساب كرده.» جلوي در دادگاه شلوغ تر شد. ماشين هاي مدل بالا و پايين. پدرومادراني بدون ماشين و كودكاني كه هيچ كس جلوي در منتظر آنها نبود. وارد سالن تنگ و تاريك دادگاه شدم. صداي همهمه از همه طبقات به گوش مي رسيد. چند سرباز جلوي در و دو خانم نگهبان براي تفكيك كيفها. آدمهاي زيادي به آنجا آمده بودند. دادگاه كم كم شلوغ تر شد. روي پله ها جاي سوزن انداختن هم نبود. پسران كم سن و سال دستبند به دست همراه چند مأمور روي پله ها به رديف و پشت سر هم نشسته بودند. دماغ هاي پانسمان شده. دست وپاهاي شكسته. سرهاي باندپيچي شده! گاه با خود احساس مي كردم آدرس را اشتباهي آمده ام آنجا بيشتر شبيه بيمارستان بود تا دادگاه. پسرهاي نوجواني كه روي پله ها نشسته بودند با ورود هر آدم جديد او رابه دقت برانداز مي كردند. با وجود آن همه مأمور باز هم به هركس كه دوست داشتند متلكي مي انداختند. همان موقع چند پسر نوجوان كه در طبقه همكف نشسته بودند مدام با هم شوخي مي كردند نظرم را به خود جلب كردند. پسران نوجوان با آمدن هر دختر تازه وارد نگاهي انداخته و با ادا و اشاره سعي داشتند كه با آنها حرف بزنند. از هر دري كه بود مي خواستند با آنها وارد صحبت شوند. وقتي از آنها پرسيدم براي چه آنجا آمده اند يكي از آنها كه شلوغ تر و سرزبان دارتر از بقيه بود شانه هايش را بالا انداخت. خيلي عادي گفت: هيچي، مشروب خورديم. حالا هم اگر دوست داريد عكسمون رو بگيريد دور گردنمون هم يه طناب دار بكشيد!» همچنان كه پسران نوجوان به شوخي و مسخره بازي مشغول بودند صداي داد و بيداد زني از گوشه ديگر دادگاه به گوش رسيد. دختر جواني بود كه در گوشه سالن نشسته بود. وقتي از او علت حضورش را پرسيدم خيلي آرام گفت: منشي يك مطب بودم مي ترسيد كسي صدايش رابشنود. پشت در اتاق قاضي نشسته بود. نبايد حرفي مي زد كه به ضرر او تمام مي شد. دخترك مي گفت: يك روز پسري به مطب آمد و اين دختر را، (با اشاره و خيلي نامحسوس دخترك پانزده شانزده ساله كنار دستش را نشانم داد) انداخت داخل مطب. گويا دخترك حامله بوده. خانم دكتر هم كه نمي دانست دختر حامله است! يك آمپول به او تزريق كرد و بچه او سقط شد. دخترك نوجوان دچار بيماري و دردسرها و مكافات ديگري شد. بعد از شكايتهايي كه آنها انجام دادند من را به عنوان منشي مطب سه شب و خانم دكتر را يك هفته بازداشت كردند.» دختر منشي با نگاه معترض اما صداي آرام به كسي حق نمي داد كه او را در دادگاه نگاه دارد. همچنان كه دختر حرف مي زد و در چشمم نگاه مي كرد حس مي كردم كه با من روراست نيست. حرفهايش به دل نمي نشست. دروغ را از لحن صدايش حس مي كردم. حس كنجكاوي ام برانگيخته شد. به سراغ قاضي پرونده رفتم. از او ماجرا را پرسيدم. قاضي هم با من هم عقيده بود. مي گفت: «تحقيقات نشان مي دهد مطب آنها درواقع محلي براي سقط جنين بوده است. آن دختر هم مدام حرفهاي ضدونقيض مي زند. يك بار مي گويد ما نمي دانستيم كه او حامله بوده است، كه اين حرف كذب است چون پزشك زنان محال است كه نداند شخص حامله است يا نه. بار ديگر مي گويد مي خواستيم به او كمك كنيم كه آبرويش نرود. پس نتيجه مي گيريم كه خانم منشي و دكتر با ما روراست نيستند و ريگي به كفش دارند.» پرونده آنها هم تا اعترافات كامل در جريان است.» در گوشه ديگر مجتمع دختر نوجواني را ديدم كه چهره اش با همه دختران ديگري كه آنجا بودند تفاوت داشت. وقتي از او علت آمدنش را پرسيدم گفت: چون گواهينامه نداشتم جريمه شدم. او عشق ماشين سواري داشته و به همين دليل روزي با ماشين يكي از دوستان بزرگتر از خودش رانندگي مي كرده كه پليس جلوي او را گرفته و پرونده وي به دادگاه اطفال منتقل شده بود. دخترك كه سميرا نام داشت از ديدن صحنه هاي دردناك و وحشتناك آنجا دچار سردرد شده بود و دوست داشت كه زودتر كارش تمام شود. در ميان همهمه اي كه در تمام ساختمان دادگاه وجود داشت ناگهان صداي ناهنجار مردي در تمام فضا پيچيد. مردي دخترنوجوانش را جلوي چشم آن همه آدم به باد كتك گرفته بود. وقتي مردم و مسؤولان به او اعتراض مي كردند درجواب گفت: دخترم است حق دارم كتكش بزنم. ضرب و شتم نوجوانان هم قصه اي است كه سردرازي دارد و در اين مختصر نمي گنجد. به بيرون دادگاه رفتم. هنوز پر از آدم بود. پر ازجرم ها و جنايت ها. كودكان و نوجوانان بزهكار و مادراني كه بر سر و صورت مي كوبيدند. از دادگاه اطفال دور شدم و به اين جمله انديشيدم: راستي چه كسي مسؤول است؟ و ريشه اين همه جرايم و كاهش سن مجرميت كجاست؟ گزارش : الهام تقي زاده
|
|
|
|
|
خاطرات و مخاطرات
شكار آهو
م ـ ص سالهاست كه بازنشسته شده و يكي از دلمشغولي هاي مهم زندگي ام مطالعه و روزنامه خواني است. در اين ميان، ايران جمعه به دلايل مختلف از جمله جذابيت مطالب و نوع نگارش، همواره ساعاتي از آدينه روز من و خانواده را پر مي كند. با وجود اين، صفحه حوادث بخصوص ستون خاطرات و مخاطرات اهميت ويژه اي برايم دارد. به همين خاطر تصميم گرفتم خاطره اي از دوران جواني يعني مربوط به ۵۰ سال قبل برايتان بنويسم و بفرستم. و اما خاطره... زاده اصفهان و عاشق شهر و ديارم هستم. حدود ۷۰ سال قبل خانواده ام با نظر مرحوم پدرم براي فراهم كردن امكانات تحصيل از روستايمان كه در حوالي شهر اصفهان قرار داشت، به شهر نقل مكان كرد، اما من و برادران و خواهرانم عاشق روستايمان بوديم. بنابراين هر سال تابستان به محض پايان امتحانات راهي روستا شده و به تفريح و بازي مي پرداختيم. سالها بعد كه به سن جواني رسيدم، به خاطر علاقه فراوان به شكار از حسينعلي، پيشكار پدرم كه شكارچي ماهري بود، خواستم مرا همراه خود به شكار ببرد. او هم با اجازه پدرم پذيرفت. ابتدا فقط به شكار پرنده ها مي پرداختيم. اما يك شب كه در روستا بوديم، از او خواسته مرا همراه خود و ساير شكارچي ها به شكار آهو ببرند. او هم سختي هاي اين نوع شكار را برايم تشريح كرد، اما سرانجام همراهشان رفتم. با يك تفنگ «تك لول» و كوله باري براي شكار. نيمه هاي شب به بيشه زار رسيديم، اما تا صبح فقط موفق به شكار يك گراز وحشي شديم كه مزارع را به هم مي ريخت. البته «گراز» را پيشكار پدرم زد. شب بعد رد يك «گله» آهو را زديم. من كه شور و شوق عجيبي براي شكار آهو داشتم از حسينعلي خواستم شكار را به طرف من هدايت كند تا من آن را بزنم. او هم پذيرفت. آن شب حسينعلي چند كيلومتر از من دور شد تا به اصطلاح گله آهو را به طرف من هدايت كند. من هم در كمينگاه پناه گرفته بودم و اسلحه به دست آماده شكار. با دقت مراقب اوضاع بودم كه صداهايي شنيدم. وقتي با دقت نگاه كردم، متوجه حركت حيواني شدم. با دقت اسلحه را به طرفش نشانه رفتم و در فرصتي مناسب با شليك دو گلوله او را از پا انداختم. دقايقي پس از شليك حسينعلي سوار بر اسب خود را به من رساند. من كه سر از پا نمي شناختم، سرمست از شكار يك آهوي تنومند با صداي بلند فرياد كشيدم، بالاخره آهو را زدم و... همان موقع دو نفري به طرف شكار رفتيم، اما چشم تان روز بد نبيند. وقتي به محل مورد نظر رسيديم، در كمال تعجب با لاشه خون آلود يك الاغ پير مواجه شديم. حسينعلي از خنده روده بر شد و سگرمه هاي من در هم فرو رفته بود. آن شب از پيشكار پدرم خواستم براي حفظ آبرويم راجع به اين موضوع به كسي حرفي نزند و بالاخره رضايت داد، اما صبح روز بعد با سر و صداي چند تن از اهالي روستا كه به در منزل ما آمده و اعتراض مي كردند، از جا پريدم. پدرم كه متوجه ماجرا شده بود، مقابل در با آنان صحبت كرد و پذيرفت كه پول الاغ تلف شده را بپردازد و... خلاصه آن روز پدر خدابيامرزم با حالت شوخي گفت: پسرم عجب آهويي بود. فقط اين بار كه به شكار مي روي، سعي كن آهوي جوان تري بزني و... شما هم مي توانيد خاطرات جالب و خواندني خود يا اطرافيان را براي اين ستون ارسال نمائيد.
|
|
|
|
|
مرگ فلاكت بار مردميليونر
سلطان موادمخدر انگلستان در فقر جان سپرد. جسد «رابي مك لين» ۵۹ساله كه سلطان موادمخدر انگلستان بود پس از چندين ماه فرار از زندان در اتاق كثيف متل فقيرانه اي در لندن پيداشد. اين درحالي است كه مك لين صاحب خانه هاي قصرمانند در انگلستان و آفريقا بوده و هريك از اتومبيل هاي گرانقيمت او هزاران پوند ارزش داشته اند و در بانك نيز صاحب حسابي به ارزش ۱۰ميليون پوند بوده است. مك لين سه ماه پيش اززندان فراركرد، ابتدا گمان مي رفت او به موزامبيك فراركرده باشد اما هفته پيش جنازه او را در متلي كه شرح آن رفت، پيداكردند و مشخص شد وي تمام اين مدت به عنوان سرايدار اين متل مشغول كاربوده است و هرگز نتوانسته از آن همه ثروت خود بهره اي ببرد.
|
|
|
|
|
فستيوال مرگبار
در يك فستيوال كايت سواري هفت نفر كشته و حدود ۱۰۰نفر زخمي شدند. اين واقعه دلخراش بر اثر سقوط چندكايت در فستيوال سالانه كايت سواري در پاكستان كه به مناسبت فرارسيدن بهار انجام مي شود، روي داد. دراين حادثه گلوي يك كودك ۱۸ماهه هم براثر برخورد طناب كايت بريده شد و او هم جان سپرد.
|
|
|
|
|
ناپدري سنگدل
مردي به اتهام شكنجه دخترخوانده ۶ساله خود دستگيرشد. پليس «ايپسويچ» بعد از گزارش چندتن از همسايه ها مبني بر اينكه ازخانه همسايه خود صداي جيغ هاي ناشي از وحشت و دردكودكي راشنيده اند، واردخانه مزبورشده و دختركي را پيداكردند كه با جراحات ناشي از شكنجه و سوختگي شديد درگوشه اي افتاده بود و حدس زدند سوختگي ها احتمالاً ناشي از آب جوش بوده است. آنان ناپدري ۲۰ساله و مادر ۲۵ساله كودك را دستگير كردند و كودك را نيز به بيمارستان فرستادند. ناپدري سنگدل و مادر بي رحم ماه آينده محاكمه خواهندشد.
|
|
|
|
|
تك تيرانداز ناكام
هفته پيش مردي روي پل هوايي يكي از بزرگراههاي «اوهايو» درآمريكا ايستاد و با اسلحه خود يك وسيله نقليه عمومي را نشانه رفت تا به جمع ديگر جانيان بزرگراههاي كلمبو بپيوندد. در هشت ماه اخير ۲۳مورد تيراندازي در بزرگراههاي كلمبو اتفاق افتاده است. درحادثه اين هفته كسي آسيب نديد و تك تيرانداز نيز متواري شد. اما راننده و ۴شاهدي كه او را ديده اند، گفته اند وي ۳۰ ساله به نظر مي رسيد و سفيدپوست بود، پليس هنوز ردپايي از اين ياغي مسلح پيدانكرده است.
|
|
|
|
|
فروش تانك در اينترنت
پليس آلمان دو مرد آلماني و يوناني را بخاطر شركت در يك حراجي اينترنتي براي فروش يك دستگاه خودرو دستگيركرد. البته خودروي آنها يك تانك جنگي بود نه يك فولكس واگن عهدعتيق! اين تانك جنگي رامرديوناني در يونان تحت عنوان لوازم مازاد ارتش يونان! خريد و بعد باهمدستي دوست آلماني اش سعي كرد آن را در حراج اينترنتي بفروشد. اما پليس آلمان آنها را به اتهام فروش اسلحه اي كه به درد مردم عادي نمي خورد، دستگيركرد.
|
|
|
|