جمعه ۱ اسفند ۱۳۸۲ - ۲۹ ذيحجه ۱۴۲۴
Fri, Feb 20, 2004
گزارش روز
شماره ۲۷۲۹
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
تصوير
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
اينترنت
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
افق
ماجراي زندگي
سينما تئاتر
اوقات شرعي
آرشيو
جمعه انتظار
ماجراهاي آقاي رأفت نيا
اگر ما هم بخواهيم مانند يك ساندويچي معمولي مثلاً به كريپسي همان مرغ سوخاري بگوييم، برايمان افت دارد
جمعه انتظار
ديار يار
وقتي دل، هواي كسي دارد، ديده از درخانه اش بر نمي دارد.
وقتي محبت محبوب، در سويداي جان جاي گرفت پا نيز جز سمت كوي او، ناي رفتن سوي ديگر ندارد.
وقتي عهد ي استوار شد و پيماني محكم گشت، پيمانه صبر لبريز نمي شود و برد باري، چون كوه پايدار مي شود.
وقتي قطره ها در دهان ها خشكيد، وقتي قطره اي آب در كام نماند، هيچ چيزي عطش سخت را جز گوارايي ـ «ماءمعين» فرو نمي نشاند.
وقتي مريض، طبيب را يافت، ره به كوي ديگران نمي سپارد.
وقتي مدافع، حريم خدايي را يافت، براي هر كس سينه چاك نمي كند.
وقتي غريق، كشتي نجات را يافت، دستاويز هر زورقي نمي شود.
وقتي فرش نشين، عرش مأوي را شناخت، با هر كبوتري پر نمي زند و با هر پرنده اي اوج نمي گيرد.
وقتي كوير نشين، وصف گلستان بي نظير را شنيد، آرام نمي گيرد.
وقتي براي ستمديده، از عدل عدالت گستر خيابانها و خانه ها گفتند، از بيداد نزد هر دادگر لب به تكلم نمي گشايد.
وقتي كلبه نشين بيابان، دور نماي وسعت و فراخي موعود را تصور كند، سينه بيابان را مي شكافد و تا اميد دارد تلاش مي كند.
وقتي غمديده اي، مونس و غمخوارش را بيابد، رهايش نمي كند.
اينك اي حجت معبود و اي قائم موعود!
اي محبوب عالميان و اي معهود وفاداران!
بنگرتشنگي مارا كه سخت بي تابمان كرده، اما به اميد تو مانده ايم.
مارا به آب گواراي ظهور، سيراب كن
تا روح حيات در كالبد بي جانمان دميده شود.
ماجراهاي آقاي رأفت نيا
زندگي اي همچون گاندي
فرزام شيرزادي
امروز هم عين باقي روزهاست. جمعه اي نه چندان دلچسب و روح انگيز. پارسا رأفت نيا مرد گودهاي سختي با گردني به ظاهر نازك كه خم به ابرو نمي آورد و يك تنه به جدال زندگي رفته، پس از ماه ها جمعه را در منزل استراحت مي كند و روح خودش كه جاي خود دارد، ارواح پدر، خاله و خويشاوندان دور و نزديكش هم اطلاع ندارند كه دل درد او بعد از نفوذ كردن در ساعت پنج عصر، يكباره تا مرز كله پاشدن پيش مي بردش و كار به جايي مي كشد كه پارسا قالي گل گلي كف اتاق نشيمن را براي فروكش كردن درد آهسته به دندان مي كشد و درست چند دقيقه بعد، شايد از فرط بيچارگي يا هر آنچه بشود ناميدش قلمبه اي از گوشه فرش را به زور پنجه دست چپ مي چپاند تو دهانش و چنان عمل گاز گرفتن را انجام مي دهد كه يكباره دندان كناري نيش آرواره بالايي اش تلقي صدا مي كند و از وسط مي شكند و شگفت آن كه دقيق از وسط مي شكند و انگاري با «كوليس ورنيه» پيش از شكاندن اندازه گرفته باشند، دقيق و حساب شده است. براي نخستين بار پارسا از يك اتفاق نسبتاً راز آميز سرسري مي گذرد و درد دندان را بي آنكه به ياد بياورد، فراموش مي كند و سرخ و تا اندازه اي كبود و برافروخته با كف دست راست شترق مي كوبد به معده اش و يكباره بي حركت طاقباز مي خوابد كف اتاق و پس از چند دقيقه مي خزد كنار ديوار. درد آن قدر است كه آرزو مي كند تمام دارايي اش را بدهد و اگر لازم باشد في الفور وامي مهيا كند و دودستي به شخصي موهوم بدهد تا دلپيچه دست از شكمش بردارد و رهايش كند. طاقت پارسا تمام مي شود و در يك حركت كاملاً غير طبيعي، بلند و رسا جيغ مي كشد و جيغ مي كشد و جيغ و آن قدر اين كار را تكرار مي كند كه آقاي صنوبر غلامزاده به همسرش مي گويد اين مردك همسايه پايني زنش را گرفته زير مشت و لگد. جيغ ها و كشيدنشان تا آنجا پيش مي رود كه مليحه خانم هراسان چهار چنگولي مي آيد تو اتاق نشيمن و همين طور كه تو دست راستش كارد آشپزخانه است و دست ديگرش چندگردن مرغ، پارسا يكه خورده به كارد خيره مي شود و اين بار چنان جيغ مي زند كه آقاي صنوبرخان هرچه ليچار نه چندان بي تربيتي آموخته را حواله او مي كند و تصميم مي گيرد همچون انساني با مسؤوليت شخصاً به اين نزاع خانوادگي خاتمه بدهد. صنوبر جرعه اي آب مي خورد و زير لب همان طور كه از درونش و براي خودش طلب طمأ نينه و شكيبايي مي كند زير شلواري نارنجي رنگش را در مي آورد و شلوار و كت مي پوشد تا بتواند خيلي جدي و در عين حال خودماني به مشكل پيش آمده باشيوه گفتمان خاتمه بدهد.
وقتي صنوبر دوزاري له ولورده اش تلقي صدا مي كند و فقط اندكي پي مي برد كه احتمالاً عقلش به سمت شيرين شدن پيش رفته است، چهار زانو مي نشيند كنار پارسا رأفت نيا و نبض او را بي آنكه به ساعتي نگاه كند، مي گيرد و دفعتاً در يك تصميم جدي، مصمم و عجولانه تلاش مي كند تا پارسا را كول كنند و به بيمارستان ببرند...
پس از چند بار دوره كردن درمانگاههاي محل بالاخره پارسا روي زيباي پزشكي را مي بيند و جناب آقاي دكتر هنوز دست نازنين اش را براي معاينه روي شكم نسبتاً برجسته پارسا نكشيده است كه صداي هوار، دو سه پرستار را به اتاق مي كشاند و دكتر تشخيص مي دهد كه پارسا را شست وشوي معده بدهند.
بعد از اينكه جناب صنوبر خان پاپيچ دكتر مي شود، طبيب عزيز مي گويد سم «بوتوليسم» بود.
اگر ده دقيقه دير تر رسانده بوديد، الآن بايد مي رفتيد مسگرآباد يا يك همچنين جاهايي. پارسا رأفت نيا كه آرزو مي كند حداقل براي يك مرتبه هم كه شده ماجراي خوشي برايش اتفاق بيفتد، در يك حركت فوق انساني بقالي را كه كنسر و ماهي باد كرده به او داده و تا پاي برزخ هدايتش كرده، مي بخشد و حتي به صرافت باز گو كردن موضوع و رعب و وحشت اندختن به دل بقال هم نمي افتد. و به اين كه روزي سختي ها او را همچون «ماهاتماگاندي» خواهد كرد، شب پس از خوردن سه قرص و پنج كپسول زير پتو گلوله مي شودو چشمهايش را مي بندد.
اگر ما هم بخواهيم مانند يك ساندويچي معمولي مثلاً به كريپسي همان مرغ سوخاري بگوييم، برايمان افت دارد
دوبل برگر و ديزي كاسه طلا كريپسي و آبگوشت اسكانديناوي
154845.jpg
اشاره اول
آبگوشت را به جاي ديزي در ظرف كريستال بگذار جلويشان و به جاي بربري و سنگك هم نان تست شده فرانسوي كنارش بگذار. اسمش را هم در «منو» ننويس آبگوشت. بنويس ـ مثلاً ـ اوب گاشت اسكانديناوي. چنان مي خورند كه ننه جانشان هم از حيرت باور مي كند اين همان آبگوشت خوشمزه اي نيست كه خودش مي پخت و مي آورد سر سفره، اما آنها نمي خوردند. اين يعني بالا رفتن هويت از سر و كول جوان عاشق اوب گاشت اسكانديناوي. حتي خودشان هم نود و نه درصد اسامي منوي رستورانها و كافي شاپ ها را نمي دانند و چه راحت مي شود ارزان ترين شيره را بر سر گرانبهاترين موجود اين سرزمين ماليد.
اشاره دوم
وقتي قراربراين شودكه لباس نافرم سليقه هاي شخصي رابه اجبار برتن جوان كرد، ولنتاين هم مي شود سوگلي اظهار وجود جوان. حتي مي توان نوعي از رگه هاي تند لجبازي در آن ديد. اين حرفها را ديگر همه مي دانند، اما سعي مي كنند رويشان را برگردانند. حالا شما بيا بگو اصلاً عشق از شرق برخاست، يا حتي مي توان اين را هم رد كرد و گفت خداوند آغاز خلقت انسان را بر پايه عشق بنا نهاد و در همه جاي زمين پراكند. نه فقط من يا امثال من، كه اگر در زاويه پنهان دل همين جوان كشته مرده ولنتاين هم سرك بكشي، مي بيني غصه اي دارد از روز عشق وارداتي. ما نه مولانا و حافظ و باباطاهر داريم و نه نظامي گنجوي و ليلي و مجنونش را و نه پشت در پشت شاعر عشق طلب كه انگاري هزاران سال است در دمشق خشكسالي عشق است!
حتي انگاري همين چند سال پيش نبود كه گروه گروه ليلا از آسمان فرود مي آمد و مجنون به آسمان مي برد. جزيره مجنون در جنوب نشاني آن روزهاست. اين همه بهانه براي عشق داريم و روز عشق نداريم.
غصه هايي از اين دست كم نيستند و من هر سال در روز ولنتاين روز غصه و حسرت را عشق مي كنم!
اسدالله مشايخي

بهارك و رضا فكر كردند آن روز جمعه، باهم كجا بروند. بازبه اين نتيجه رسيدند كه جايي جز آن كافه ترياي هميشگي نبود كه هم امن باشد هم آنها راحت باشند. آنجا ديگر كسي نبود كه به قول خودشان به آنها گير دهد و بگويد چرا با هم حرف مي زنند. سند عقد و ازدواج هم لازم نداشتند. تنها چيزي كه براي بهارك مهم نبود پول و ماديات بود(!). رضا هم كه پول پدرش از پارو كه چه عرض كنم از پشت بام برجهايشان هم بالاتر مي رفت. گارسون آمد. بهارك مثل هميشه گوشه چشمي نازك كرد و بدون اينكه «منو» را نگاه كند به گارسون يك «كريپسي» سفارش داد. اما رضا كه از مزه كريپسي زياد خوشش نمي آمد، ترجيح داد يك سوپرلوكس سفارش بدهد. راستش از خدا كه پنهان نيست از شما هم پنهان نباشد آن روزهيچ كدامشان اصلاً گرسنه نبودند. نه. آنها فقط به كافي شاپ مي رفتند تا جايي براي نشستن و حرف زدن با هم داشته باشند. البته نه تنها بهارك و رضا كه از هر دختر و پسرجوان نامزدكرده اي بپرسي به شما خواهدگفت كه حداقل يكبار رفتن به اين جورجاها را تجربه كرده است. حالا پيش خودمان بماند ولي بهتر است دفعه اولي كه مي خواهيد به اين جور مكانها برويد تنها باشيد. اول برويد و چندتا اسم قلمبه سلنبه و خارجي يادبگيريد كه يكدفعه پيش نامزدتان كم نياوريد و آبروريزي نشود. تازه قيمت ها را هم فراموش نكنيد. مثلاً اگر تصميم گرفتيد يك قهوه نوش جان كنيد، چند تا هزارتوماني بهتر است كه نو و تانشده باشد آماده كنيد. البته اگر دوتا هزاري هم به عنوان انعام آخرش روي ميز بگذاريد كه خيلي بهتر و باكلاس تر برخورد كرده ايد! امروز ديگر وارد هركدام از رستورانها و كافي شاپها كه مي شويم غذاهايي با شكل هاي يكسان و نامهاي متفاوت مي بينيم. نام چندغذا و پيش غذا پيش از همه برتابلوهاي اينگونه مكانها خودنمايي مي كند. فاميلي ميل، دينرباكس، اسنك باكس و… عاقبت حس كنجكاوي مان برانگيخته مي شود. شايد باخود فكر كنيم مثلا فاميلي ميل نام غذايي باشد كه از كره مريخ آمده. البته با فضايي كه در بسياري از رستورانها بويژه رستورانهاي شمال شهر حاكم است، هيچ بعيد نمي دانيم يك دفعه يك سرآشپزمريخي و يك گارسون از كهكشان راه شيري جلومان ظاهر شود.
شما مي توانيد منتظر يك موجود عجيب و غريب هم باشيد كه با لباسي از جنس همبرگر و دوبل برگر در آشپزخانه مشغول به كار باشد. اما با حاضرشدن غذا چشمانتان از تعجب مثل همبرگر گرد مي شود و مثل املت استيك به همراه آب پرتقال با غذايي كه مقابلتان است، تفت مي خورد. آن وقت مي بينيد استرپس مرغ و كريپسي چيزي نيست جز مرغ سوخاري معمولي و مقداري سس سفيد. اما شما تا آن روز نمي دانستند در منزل هم كريپسي پلو و استرپس مرغ و نان بربري ميل مي كرده ايد و خودتان هم خبرنداشتيد! موضوع عجيب تر تعداد مشترياني است كه تقريباً بطور ثابت به رستورانها و كافي شاپهاي خاصي مي روند. حكايت شبهاي تعطيل حكايت دراز ديگري است. به يكي از خيابانهاي منتهي به دكتر بهشتي مي روم. رستوراني در آنجا وجود دارد كه انگار همه آدمهاي آن از يك فروشگاه كيف و كفش مي خرند. همه تقريباً لباسهاي يك مدل و يك رنگ مي پوشند و مانند هم مي آرايند. همه مثل هم اند. رستورانهايي با اسامي عجيب و غريب! تقريباً در همه اين رستورانها بيش از صدها لامپ و مهتابي هالوژن روشن است. گاه نور آنقدر زياد است كه چشم اذيت مي شود. البته بسياري از غذاها هم انصافاً خوب و خوشمزه اند.
بسياري از افراد ترجيح مي دهند غذاي خود را همانجا بخورند. موسيقي اجباري شبهاي تعطيل برهزينه غذاها و نوشيدني ها افزوده مي شود. شما اگر خداي ناكرده كر هم باشيد، مجبوريد سرويس موسيقي را بپردازيد.
يك روز هنگام عصر وارد يكي از كافي شاپهاي شيك شمال شهر شدم. دودغليط سيگار دختر و پسري در فضا پيچيده بود. از پله هاي چوبي و ماري شكل رستوران دوبلكس بالا رفتم. نور نسبتاً كم و فضايي آرام و نيمه تاريك و پسرجواني كه در گوشه كافه تريا مشغول نواختن گيتار بود، توجهم را به خود جلب كرد. دختران و پسران جوان زيادي بودند كه يا مشغول گپ زدن با هم بودند يا خيلي ناراحت و غمگين قهوه ترك و كاپوچينوي خود را هم مي زدند. نزديك ميز يكي از آنها رفتم. آب پرتقال معمولي سفارش دادم. روي ميز دختر و پسرجوان شمعي روشن بود. به اطرافم نگاهي انداختم. فضاي كافي شاپ روحيات خاصي مي طلبيد. آب پرتقال همراه چندعدد بيسكويت و بسته كوچك شكر برايم آورده شد. آب پرتقال مزه معمولي داشت. تنها تفاوت آن با آب پرتقال هاي ديگر ظرف هاي آن بود ظرف هاي كريستالي و ظريف و ليوانهاي كشيده و بلند. چندنفر ديگر هم در حاليكه با موبايل صحبت مي كردند و با دوستان خود همانجا قرارمي گذاشتند آمدند و نشستند.
دختران و پسران در فضاي رمانتيك كافي شاپ چاي سفارش دادند. سفارش چاي معمولي آن هم در آن مكان پرزرق و برق برايم جالب بود. در حاليكه پسران جوان به سيگارهايشان پك مي زدند گارسون با مقدمات خاصي كه من نام آن را «مقدمات چاي خوردن» مي گذارم، آمد. اول چندشاخه گل رز و بعد چراغهاي بسيار شيكي شبيه شمع برايشان آورد. سپس دو قوري پيركس محتوي چاي را روي چراغها قرارداد. فنجان و نعلبكي هاي بسيارزيبا و گرانقيمت و يك عدد كاكائو در نعلبكي ها. براي يك چاي معمولي مقدمات زيادي چيده شده بود. آرش در جمع دختران و پسران نقش ميزبان داشت. خود را به جمع آنها نزديك تر كردم. وقتي از او علت حضورشان را در كافي شاپ آن هم در يك عصر جمعه پرسيدم، در جواب گفت: آن روز تولدش بوده. اگر جشن تولد خود را در خانه مي گرفت، خيلي از بچه ها نمي توانستند به خانه آنها بروند، چون خانواده هايشان اين اجازه را به آنها نمي دادند. خود او هم چون حوصله دنگ و فنگ و بگير و ببند نداشته، ترجيح داده جشن تولدش را در تريا بگيرد. آرش در مورد قيمتها مي گويد: «اگر مي خواستم اين جشن را در خانه بگيرم با همين هزينه مي توانستم سه برابر تعداد بچه هايي كه اينجا هستند مهمان دعوت كنم.» لاله يكي ديگر از بچه هايي كه در آن ميهماني دعوت شده بود در مورد اسم غذاها و قيمت ها گفت: «من با اسامي خارجي موافق نيستم. اما ديگر به نوعي به اين اسم هاي عجيب عادت كرده ايم. ببينيد، مثلاً در همين رستوران (رستوران حوالي ميدان ونك) روي تابلوي ليست غذاها با خط لاتين نوشته شده cheken burger و باز در مقابل آن به فارسي نوشته شده چيكن برگر. خوب اين خيلي مسخره است. قيمت ها هم كه ديگر نگو! البته براي من زياد مهم نيست اما همه نمي توانند از اين پول ها خرج كنند.»
بله! چون هيچ كدام از ما هيچ وقت در مقابل قيمت هاي سرسام آور غذاها و نوشيدني ها نه چانه مي زنيم و نه اعتراض مي كنيم. پس جاي تعجبي هم ندارد نرخ ها روز به روز صعودي تر شوند. آن روز گارسون صورتحساب يك آب پرتقال معمولي را در پيش دستي چيني اي برايم آورد و با كمال تعجب رقم دو هزار و پانصد تومان را خواندم!
سراغ صاحب كافه تريا رفتم و از وي در مورد اسم ها و قيمت ها پرسيدم. او پاسخ هاي جالبي داد: «من در مورد اسم ها درست نمي دانم ولي يك سري از اسامي را از كتاب هاي آشپزي فرنگي درمي آوريم و يك سري ديگر را (البته پيش خودمان بماند) از خودمان!! اگر ما هم بخواهيم مانند يك ساندويچي معمولي پايين شهر مثلاً به كريپسي همان مرغ سوخاري بگوييم كمي برايمان افت دارد. گاهي هم ما براي ساده تر شدن اسم هاي خارجي به كار مي بريم. مردم هم بعد از مدتي عادت مي كنند و ياد مي گيرند، دفعه بعد همان اسم را به كار مي برند. قيمت ها هم متعادل است.»
مدير يكي ديگر از رستوران هاي سمت جردن در مقابل اين سؤال اينطور جواب داد: «ما سرآشپزهاي خود را به آن طرف آب ها مي فرستيم؛ آنها يك دوره آموزشي مي بينند و با شيوه هاي جديد پخت و پز غذاها آشنا مي شوند. دكوراسيون رستوران و طرز نورپردازي آن هم علاوه بر هزينه خريد، هزينه طراحي را هم دربر مي گيرد. خوب طبيعي است كه هم اسم ها و هم قيمت هاي ما كمي بيشتر از بقيه رستوران هاست ولي در عوض كميت و كيفيت هر دو خوب و عالي اند.»
نوع ديگر رستوران ها، سنتي و معروف به سفره خانه هايي هستند كه امروزه ديگر تقريباً در گوشه و كنار شهر و در همه نقاط ديده مي شود. سفره خانه هايي با تخت ها و پشتي هايي به سبك و سياق قهوه خانه هاي قديمي اما بسيار شيك تر و مدرن تر. فضايي دلنشين با صداي گل و بلبل و در بسياري موارد آبشارهاي مصنوعي. گارسون هاي پير با چهره ها و لباس هاي قديمي، كلاه پشمي و جليقه هاي مشكي و پيراهن هاي سفيد. موسيقي سنتي و قليان ، چاي، آب هويج هايي در ليوان هاي بلند و طرح هاي قديمي. كباب برگ و كوبيده، ديزي و ... همه اينها در نگاه اول خيلي هم دلچسب و گوارا به نظر مي آيد و آدم را به فرهنگ اصيل ايراني نزديك تر مي كند.
اما وقتي همراه يك خانواده كوچك و جمع و جور به يك سفره خانه سنتي بروي و غذاي ساده اي مثل ديزي سفارش دهي و اگر آن موقع خيلي سركيف باشي و هوس ماست كيسه اي و دوغ و كمي سبزي هم كرده باشي دست آخر بايد رقم قابل توجهي پول از جيب مبارك درآوري و تقديم صاحب سفره خانه كني!!
آن وقت است كه ياد ديزي كاسه طلا مي افتي و دست آخر وقتي بيست هزار تومان براي سه نفر پرداختي ديگر حس شاهنامه خواندن هم از سرت مي پرد!! البته اگر از آن دسته آدم هاي نوكيسه نباشيد كه راحت پول درمي آورند و راحت هم خرج مي كنند.
سراغ دكتر مجيد ابهري، متخصص علوم رفتاري و آسيب شناس اجتماعي رفتيم. نظر وي را در مورد علل و ريشه هاي جذب جوانان به كافي شاپ ها و رستوران ها و كافه تريا ها و تبديل شدن آنها به پاتوق هايي براي جوانان جويا شديم. وي گفت: اين گونه مكان ها به همه جوان ها تعلق ندارد و تنها براي گروه خاص و قشري است كه از نظر تيپ خانوادگي و پايگاه اجتماعي شرايط خاصي دارند. تعداد اينگونه افراد درصد كمي هستند كه با توجه به هرم سني جوان ها خيلي قابل توجه نيستند.
اين مكان ها در واقع پاتوق هايي هستند براي دور هم نشستن و قرار مدار گذاشتن و ديدار و تبادل اخبار جشن تولدها و ميهماني ها. اكثراً جوان هاي مرفه و نيمه مرفهي كه آنجا مراجعه مي كنند به دليل كمبود مراكز اجتماعي يا دشواري ارتباط با جنس مخالف در اين گونه مراكز ظاهر مي شوند. در بسياري از كافه ترياها محدوديت هاي ظاهري وجود ندارد، به همين دليل اينگونه مراكز دودآلود (قليان يا سيگار) محل تجمع دختران و پسران جوان مي شود. اين گونه مراكز از لحاظ تربيتي اثر بسيار بدي براي خيلي ها دارد. آنجا محل آشنايي جوان ها با افرادي است كه توزيع كننده و فروشنده مواد مخدر جديد مثل قرص هاي XTC، CDها و وسايل رايانه اي غيراخلاقي هستند. براي دختران تنها و افسرده رفتن به اين مكان ها عواقب خطرناكي وجود دارد. زورگيرها، شكارچيان دختران تنها و فراري كه اغلب تيپ هاي جوان هستند با برقراري رابطه دوستانه با اينگونه دختران پاي آنها را به خانه هاي فساد و باندهاي خارج از كشور باز مي كنند. در مكان هاي خاصي حشيش و مواد مخدر ديگر تحت عنوان سيگاري به راحتي مصرف مي شود. چون اينگونه مراكز نوعاً خارج از كنترل اجتماع هستند پس محيط مناسبي براي جوان ها نيستند.»
* راه حل:
دكتر مجيد ابهري در ادامه گفت: «بايد مراكز اجتماعي را گسترش دهيم. وسايل شادي اجتماعي را با قيمت هاي ارزان در اختيار جوان ها قرار دهيم. حتي رفتن به سينما هم براي همه جوانان امكان پذير نيست وگرنه چه اشكالي دارد كه تحت شرايط خاصي دختران و پسران در محيطي سالم دور هم جمع شوند، آهنگي گوش كنند و گپي بزنند. هرقدر با اين گونه شادي ها و تفريحات سالم بيشتر مقابله شود دخمه ها و خانه هاي مجردي و خانه هاي فساد گسترش بيشتري پيدا مي كنند، آن وقت ديگر هيچ جايي براي كنترل وجود نخواهد داشت. پس بهتر است اين گونه كافه ترياها و كافي شاپ ها و رستوران ها در حاشيه مراكز فرهنگي ايجاد شود تا براي جوان ها جايي براي حرف و بحث و مبادلات اجتماعي به وجود آوريم. جايي كه روابط در آن تعريف شده باشد.»


|   شناسنامه   |   آرشيو   |