|
ژرفا نمايي ها و نسبي گرايي در اثرمارسل پروست
|
|
|
اي.ار. كورتيوس ـ فرامرز ويسي ۱ ـ ژرفا نمايي ها بخش هايي از زندگي روحي وذهني پروست، بسيار مهم و قابل توجه است.دقيقاً مثل ارتباطي كه استاندال با مكان هاي مشهور و زندان ژولين سورل دارد، كه توأم با سلول انفرادي فابريس و ناقوسخانه كليسا و رصدخانه آبه بلانس است. بدين گونه، مي توان به ارتباط معجزه آسايي پرداخت كه بين فرايند روحي و ذهني پروست است. سبك و سياق توصيفي دنياي روحي و ذهني پروست، در پيوند با ژرفانمايي ديداري از[مقوله ي] فضا است. ما در بخش هايي از كتاب او به توصيف هاي نافذي از ژرفا نمايي ديداري برخورد مي كنيم، كه با تنش روحي وبه گونه شكاكانه اي و در برگيرنده دلالت روحي وذهني فردي است. براي نمونه، سه ناقوس كليساي مارتن ويل، مهم ترين سند روحي وذهني است كه منجر به فرايند خلاقه پرشور ناپايدار و تغييرپذيري است كه با آن، ناقوس هاي كليسا به دنبال حركت ماشين و راه هاي مارپيچ مطرح كرده است. ناقوس هاي كليسا، جاي خود را رها مي كنند و يكي پس از ديگري مي لغزند ودر برابر يكديگر، به هم نزديك واز هم مي گريزند.اين لحظه استثنايي ، آكنده اززايش احساسي مضاعف است كه ناظر نكته سنج رادرماشين اش و ناقوس هايي كه بر فراز آسمان شامگاهي است، جا به جا كرده است. در واقع، ما باز به موقعيت درست و دقيقي دست مي يابيم كه شبيه جستاري به نام روزها با اتومبيل است.البته، اين بار شامل ناقوس خانه هاي كليساي كان نيز هست. در كتاب ، اين تصوير به مثابه تصويري گذرا آمده است. «ناقوس خانه هاي مارتن ويل، تنها در ميانه دشت، انگار دور افتاده در دل صحرا ، به آسمان سر مي كشيدند، و دوناقوس سن ـ اتين قد برافراشته بودند. بزودي ، ما سومين سن ـ پي ير را ديديم كه به آنها افزوده شد.اندكي بعد، سه تا شدند: ناقوس خانه دير آمده اي ، كه مال كليساي ويوويك بود، با چرخش جسورانه اي خود را به آن دو رساند ورو در روي شان ايستاد. دقيقه ها مي گذشتند، به شتاب مي رفتيم اماسه ناقوس خانه همچنان از ما دور بودند، چون سه پرنده كه بي حركت روي زمين نشسته باشند ودر آفتاب به چشم بيايند. سپس ناقوس خانه ويوويك دورتر شد، فاصله گرفت، و ناقوس خانه هاي مارتن ويل تنها شدند، روشن تر از پرتو آفتاب شامگاهي كه حتي از آن فاصله مي ديدم روي شيب هاي نمايشان بازي مي كرد ومي خنديد. نزديك شدنمان به آنها چندان طول كشيد كه فكرم پي زماني رفت كه هنوز براي رسيدن به آنها لازم بود، اما ناگهان، كالسكه چرخي زد وما را پاي آنها ايستاند؛ چنان ناگهاني خود را جلو كالسكه انداختند كه كم مانده بود به درگاه كليسا بخوريم. به راه مان ادامه داديم؛ اندك زماني مي شد كه مارتن ويل را ترك كرده بوديم و روستا پس از چند ثانيه اي همراهي با ما ناپديد شده بود كه ناقوس خانه هاي آن، و آني كه مال ويوويك بود، در افق تنها ماندند. با ديدن ما كه مي گريختيم، نوك هاي آفتابي شان را به نشانه بدرود تكان مي دادند». با اين ژرفانمايي ها و كليساهاي كاتدرال فرانسه در اثر پروست، نفوذ كرده است. در سايه دوشيزگان شكوفا، نمونه درست ودقيق ديگري ارائه شده كه القا كننده ژرفا نمايي ديداري از اشيا و پديده هاست. عده اي از دختران جوان كه آشكارا شبيه «بوته زاري از رزهاي پنسيلوانيا، آذين هاي باغچه اي بالاي پرتگاهي به دريا بود، بوته هايي كه در ميان شان همه مسير اقيانوسي مي گنجد كه كشتي بخاري مي پيمايد، كه برخط آبي افقي كه از ساقه اي به ديگر ساقه مي رود چنان آهسته مي لغزد كه پروانه تنبلي كه درته جام گلي وقتي مي گذارند كه بدنه كشتي مدت ها پيش از آن گذشته است مي تواند، مطمئن از اين كه پيش از كشتي مي رسد، براي پريدن صبر كند تا ميان دماغه كشتي و نخستين گلبرگي كه به سويش مي رود تنها باريكه اي لاجوردي مانده باشد». اين چند سطري كه در كتاب آمده، واقعاً حيرت آور مي نمايد و نمونه اي از تلاش روحي و ذهني مطلقاً استثنايي است.اشيا و پديده ها به شكل تمركز يافته و با واژگان مجرب بسيار مشكلي، معرفي شده اند.اگرچه اين سطور خيلي به شكل بياني نيست، چون به شكل متراكم و فشرده اي است. شايد هم خواننده از نزديك از اين پاساژ در گذرد، بي آنكه آن را ببيند. زيرا براي همانندي كامل آن، بايد به ريتم كند خوانش خواننده توجه كرد. البته، سريع هم بايد پذيرفت كه هسته تجربه شده در اينجا،دقيقاً نيز در توصيف ناقوس خانه ها آمده است. اين فرايند نيز، نمونه اي از مكاني به نام پيه تر دوهوش نيست. چون نماهاي ديداري به راحتي پشت سر هم قرار گرفته، و تا دور دست وجه ديداري مقارن آنها دو حركت را تشكيل داده اند. چرا كه عملكرد آنها در همان زمان و در نماهاي ارائه شده، عميقاً در ارتباط با ما ومتفاوت با ماست. مقوله ارتباط، پيوند دهنده دو حركت در يك منظر ژرفا نمايي است: اين فرايند بيان كننده برانگيختگي وجه ديداري است، كه پروست آن را به اثرش آنچنان كه مي خورد در چرخه آن احساس مي كنيم، زيرا توأم با منظره اي شبانه از بلنداي يك شهر بزرگ است، وقتي كه ترن ها و طرح هايي از شيارهاي روشنايي شان ديده مي شود. اين تصوير، تأثير با انگيزه اي روي بيننده مي گذارد كه باتوجه به حركت ستارگان ونظام هاي خورشيدي، ملكوتي مي نمايد. اما اين وجه ديداري هم، كه به شكلي بي نهايت نزديك مي نمايد، از محسوس بودن نيز به دور است . اين توصيف چشم اندازها، به راحتي متأثر از دو سازش ديداري متفاوت وآشكارا متقابل همديگرند كه پروست آن را با موشكافي شگفت انگيزي ، به ما ارائه مي دهد. او در جست وجوي مقايسه هاي ارزشمندتري است وسرانجام آن را مي يابد: «به گمان من تنها عكاسي است كه مي تواند با تازه ترين كاربردهايش از درون آنچه به نظر ما چيزي با ظاهري قطعي وهميشگي مي رسد صد چيز ديگر را بيرون بكشد كه همه باز همانند، زيرا هركدامشان حاصل ديدگاهي اند كه به اندازه اولي حقاني است ـ عكاسي كه همه خانه هايي را كه اغلب، از نزديك، به چشم ما به بلندي برج هاي كليسا مي آمد پايين پاي كليسا نشان مي دهد، بناهاي تاريخي يك شهر را، چنان كه نفرات هنگي ، به تناوب گاه به صف، گاه پراكنده، گاه در هم فشرده حركت مي دهد، دو ستون پياتزا را كه اندكي پيشتر از هم بس دور ديده مي شد به هم نزديك وسالوته را كه نزديك بود دور مي كند، و بر زمينه اي كمرنگ ومحو مي تواند افق بسيار پهناوري را زير قوس پلي ، در شكاف پنجره اي ، ميان برگهاي درختي در پلان اول، با سايه روشن تندتر، بگنجاند، يا كليساي يگانه اي را برزمينه طاق نماهاي همه كليساهاي ديگر بنماياند». خوانش اين سطور، تأسف مرا به خاطر كاربرد زبان هاي اقتباسي برمي انگيزد. اگرچه، در نقد ادبي لازم وضروري است كه به توضيح و تشريح آن زبانها پرداخت، تا در روشنايي نقد ادبي مطرح وبازتاب يابد. آنها شناخت بي واسطه اي را ارائه مي دهند، كه كاركرد زبان كانتي وباقي مفاهيم آن «بي نتيجه» است . ۲ ـ نسبي گرايي پروستي مسائلي كه در باره ناقوس خانه ها و دختران شكوفا در كنار دريا مطرح شد، در اين مقاله تحليلي، از نكات برجسته و كمال يافته اثر پروست است. تأثير ديداري (اثر) ، داراي ساختار روحي و ذهني است كه به گونه محسوسي در جريان روح اثر، شكوفا شده است. ماده وروح در اين اثر پروست، به مثابه شاهدين متفاوتي هستند كه هر يك به تنهايي، وجه ديداري مي يابند.نسبي گرايي روحي و ذهني اثر، دست كم در برگيرنده اين ژرفا نهايي به اشيا است، كه در نوع خودفرايند مهم جديدي است: چون كه ، آشكارابه مثابه مشكل اساسي از يك فرآيند اندام واره اي تجربي كاملاً دروني است. پروست در اين نسبي گرايي ژرفا نمايي ها، به باز شناسي مشكل قبلي تمام ارزش هاي دريافت شده مي پردازد. اين مي تواند آشكارا نظريه بيهوده اي باشد، كه با ياري جستن بسيار از طرح مراحل اجتماعي، بيان كننده شفافيت هايي باشد. اما، به همان اندازه كه آشكارا بي نتيجه و برخورد از فرمول انتزاعي نيز هست، به همان اندازه هم در هنر مهم و به مثابه اصول خلاقه است. در مركز ديدگاه هنر پروستي، دنياي او داراي فرمول خلاقه اي است. زيرا، مادر اثر او، اصل مشتركي را در كل نسبي گرايي هاي او تشخيص مي دهيم: اين تشخيص نسبي بودن زمان و فضا، هنر و زندگي، تحليل و مسير انديشه، خواب و شب زنده داري و شايد زندگي ومر گ است. در اينجا، واژه نسبي بودن عالم به طور طبيعي به زبان مي آيد. در حالي كه، اين فرمول مي تواند فريب دهنده و تأويلي به مثابه بيان كاملاً نامتفاوتي از كل ارزش ها و به مثابه از بين بردن كيفيت اشيا نيز باشد. اين فرايند به گونه اي، درآميخته شدن ارادي «نسبي گرايي» يا «شكاكيت» است. مطرح كردن «همه چيز به يكديگر مربوط است»، قابل توجه و به مثابه هم معنا بودن «هيچ چيز شجاعانه اي وجود ندارد» است. باري، اين فرايند دقيقاً شامل حقيقتي براي پروست است. براي پروست، همه چيز در ارتباط با دلالت معنايي است كه در كل ديدگاه اساسي آن راتشكيل مي دهد. تجارب ارزشمند شاعرانه ما نيز، اندكي با اين نسبي گرايي متزلزل است ـ كه من از آن به عنوان «عنصر ارتباطي» ياد مي كنم كه در مرحله اي، برايم به مثابه ريسك كردن است ـ و اينكه، پايه و اساس محكم عالمي نامحسوس است كه با نظريه فيزيكي نسبي بودن مطرح مي شود. از اين رو، مفهومي كه من در اينجا از آن دريافت مي كنم، به شكل تحسين و ستايش بي نهايتي از ديدگاهي است كه در برگيرنده نكته تعديل يافته از عنصر بيروني واقعي نيست، كه نه در ساختار خود، بل برعكس، قلمرو گسترده و عظيمي را در بر مي گيرد. اين قضيه به شكل بي نهايتي در ديدگاهي ممكن مي شود، كه دلالت بر نكته اي غير حقيقي نمي كند، بل به جرياني حقيقي مي پردازد. يا بنا بر گفته پروست:« عالم حقيقي براي ما كامل و براي هر كسي، متفاوت است.» خطاي نسبي گرايي (خطا به مثابه آنچه مورد نظر هگل بوده، خطاي بي نهايت در همسويي با امر واقعي است)، به شكل شكاكانه و ساختار شكني ارزش ها بر مي گردد، كه به تجزيه وتشريح آنارشي روحي تمام قرن نوزدهم منجر مي شود. بازتاب اين فرايند، در دوره هاي درخشان و آواز خوانان وفرانسه ديگر است كه مي تواند مثل يك بازي دوست داشتني روحي و ذهني جذاب، و مثل طوماري از اوراقي درباره محتوايي يوناني باشد. اما، چيزي كه نويسندگان آن دوران ديده و تجربه كرده اند ـ و در آخرين روزها به گونه عاقل و خنداني بدان تسليم شده اند، برايند نهايي دوره تفكر انساني است ـ ، اين روند نه چيز زيادي براي ما دارد و نه با حقيقت و جذابيت روشنگرانه اش، خيلي در ارتباط با ذهنيت و سرگشتگي ماست. ما اين نسبي گرايي را درك نمي كنيم و اين هنر دوستي كه در فرانسه از آن دم مي زنند، داراي ديدگاهي تاريخي است. ما به بيانيه اي برخورد مي كنيم كه با هياهو و تحت فشار مسائل كاملاً طبيعي توسعه تاريخي و فلسفه اش شكل گرفته و متلاشي كننده آگاهي و شناخت اروپايي و منحرف كننده كل يك عصر و زمان است. توده مردم كاتوليك، با عدم تمركز به طرح هاي تمام دوره ها و فرهنگها در تفكر قرن نوزدهم هجوم آوردند. در اين فرآيند، كه مستلزم انطباق دوباره است و نمي تواند فوراً موفقيت آميز باشد. در اين شكاف، كه حفره مرگ آوري براي ايده ها و آرمانهاست، به راحتي در زندگي جديد مسلط و نفوذ كرده است. در نتيجه، در لايه زيرين اين شكاف، انحراف روحي و ذهني انسان مي تواند زاده بدترين نوع نسبي گرايي باشد. اگرچه، آگاهي و شناخت اروپايي تعادل و اساس خود را در نظام جديد هماهنگي بازمي يابد، كه در برگيرنده تكثير واقعي و سازمان يافته آن است. در حالي كه اين مقوله، بيرون از لرزشهاي ناگهاني دوره قبلي براي بازيافتن تعادلي است كه در واقع، به مثابه انكار نسبي بودن و تسليم شدن بدان نيست و چندان هم در برابر آن قرار نمي گيرد. ولي، آن را به مثابه بخش مكملي در ساختار عالم مي پذيرد. بارس، فرمولي را براي شخصيت پردازي پرشور و هيجان روحي و ذهني خلق كرد كه براي نسل خود آن را ارزشمند يافت: «پاساژ نسبي بودن، امر مطلقي است.» كي مي دانست كه بعدها يك نقاد به اين نكته نمي پردازد و در زمانه ما، پاساژ مطلقي در تعادل با نسبي بودن در جاي خود و با نسبي گرايي مثبت و باروري كشف مي شود. زيرا، هر سوژه داراي ديدگاه ناب خود است كه خيلي به حل شدگي امر واقعي دلالت نمي كند. بل، به تكثير واقعي از نوع نسبي گرايي شكاكانه اي دلالت مي كند كه در فرآيند نسبي گرايي، دگرديسي يافته است. اين تكثير يافتگي، در ابعاد هستي و شناخت و گسترده شدن در قلمرو حقايق است. چرا كه ، در اين نسبي گرايي جديد و در اين «ژرفانمايي گرايي»، آگاهي و شناختي در شكل بندي انديشه قرن بيستم نسبت به نسبي گرايي خطا آميز قرن نوزدهم، غلبه كرده است. آيا شگفت انگيز است كه يك اثر ادبي، ما را به همان جريان قابل توجه رهنمود كند؟ به هر حال، اين حساسيت فوق العاده اي هنرمندانه است كه همواره و هميشه با سبك و سياق جديدي به ثبت عالمي ديدني مي پردازد. اگرچه در تاريخ، عنصر فعال بيهوده اي پيش بيني نشده و ديگر اينكه گفته اند: مي توان پيشاپيش شاخصه هاي اساسي از دوره اي را در آينده مطرح كرد. ولي، نمي توان در هنر و در كار تاريخ دانان و مكاتب فلسفي، اين شيوه را به كار برد: «به گفته فردريك شلگل، رمانها، ديالوگهاي سقراطي از زمانه ما هستند. در اين شكل آزاد هنري كه خود زندگي رد شده، از اين رو فلاسفه از آن گريزان بوده اند.» آثار خلق شده ادبيات و هنر، داراي ميلياردها حد و مرز است كه براي ما، منحني جريان روحي و ذهني مدرن را مطرح مي كنند.از اين رو، نسبي گرايي پروستي براي ما، حاكي از چرخه تفكر انساني است كه هنوز هم تااندازه اي مهم نشده است. زيرا، به مثابه نمايش و تجسم فضايي است كه متعهد به نقاشي مدرن است. هنرپروست براي ما در عالي ترين شكلي ارائه شده واين، ناشي از رويكرد روحي و ذهني استثنايي است. اين فرآيند ديداري و سبك جديد واقعي، بنابر روشي در همه ديدگاهها، در ارتباط با زمان گذشته است. اين سعي وتلاش براي پرداختن به حضور تازه موجودي است كه در ما محو شده و در جست وجوي زمان از دست رفته و نيز عشق به سنتي در همآميزي با فرهنگ روحي و ذهني زندگي اجتماعي در مركز طبقه اي خاص است. اثر پروست، همه اين مسائل را براي ما در ارتباط با زمان گذشته روايت وبازگو مي كند و اين فرآيند، ارتباطي ارزشمند است. چرا كه به هيچ وجه اين فرآيند، به دور از هنر پرداختن به رفتارها ومنشها و روشها به كارگيري جريانهاي زيبايي شناسانه مدرنيسمي نيست. از اين رو، اين هنري ضدانقلابي است و مي توان آن را جريان ارتجاعي و منحط توصيف كرد كه در فرآيند «منحط بودن» خود، بيانيه هنري و ارائه شكل جديدي از زيبايي (مثل رومانتيسم بودن) باشد كه گسترده شده و كشف زيبايي شناسي در پايان قرن نوزدهم باشد كه هميشه ارزشمند است. همانگونه كه ذوق و سليقه روز، ورزش و فعاليت و سينما و يا اشكال «سالم» ديگري را ترجيح مي دهد. هنرپروست، به هيچ «جرياني» از تفكر معاصر نمي پردازد. زيرا، اثر نوشته يك روح منزوي و مستقل است كه به بيان دنيا مي پردازد. از اين رو، پروست نويسنده اي مدرن است، نه در سطح، بل در عمق. همانطور كه هنوز هم، اثر پروست بازتاب دهنده روشنايي آتش هنري است كه بر اشكال ادبي امروز و فردايي مي تابد، كه پس از مدت زماني به خاموشي مي گرايند. در هنرپروست، به هيچ وجه طراحي از شور و هيجان تصنعي و بيهوده نيست. زيرا، اثرش در برگيرنده تنش روحي و ذهني است كه ناشي از تأمل انديشه و دقتي موشكافانه و تمركز يافته است و نه براساس شكار شكل ها و احساسات جديد، چرا كه، پروست نمي خواهد به سپري شدن زمان بپردازد. بل، اوخواهان ارتقاي مقوله زمان، به دور از آسيب هاي آن است.
|