شنبه ۲ اسفند ۱۳۸۲ - ۳۰ ذيحجه ۱۴۲۴
Sat, Feb 21, 2004
نظرگاه
شماره ۲۷۳۰
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
موسيقي
بين الملل
گفت و گو
نظرگاه
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
انقلاب ، سكونت درخانه
و تأملي در زلزله بم
• محمدجواد غلامرضا كاشي
155085.jpg
هنگامي كه دوستان در روزنامه ايران پيشنهاد تحرير يادداشتي درباره انقلاب را دادند، من در بهت حادثه بم بودم. ارتباطي كه تلاش كرده ام دراين يادداشت كوتاه ميان انقلاب و زلزله بم برقراركنم به همين دليل نه چندان مهم است. اگر در برقراري اين ارتباط نيز چندان توفيق نيافته ام، شايد به دليل تلاشي بيهوده براي مرتبط ساختن دو امر بي ارتباط باشد.
پرسش مهمي كه در بم مصيبت زده توجه مرا به خود جلب كرده بود، انبوه غيرقابل تصور تلفات انساني درزمانه اي بود كه كم و بيش مقوله زلزله چندان به عنوان يك حادثه شگرف مطمح نظر نيست.
بويژه آنكه بيشترين تلفات به مناطقي از بم مرتبط بود كه به تازگي ساخته شده بودند. عدم رعايت اصول ساخت و ساز و بي اعتنايي عام به جان و حيات انسانها به نظرم غيرقابل قبول مي آمد. تصورمي كنم ساده سازي است اگر در جست وجوي عامل حادثه صرفاً نظام سياسي و تصميم گيرندگان را پيش روي قراردهيم. درحادثه اي نظير بم به نظرم مي آمد از ساكنين همان خانه ها گرفته تا مهندسين و دست اندركاران و همه دست دركارند.
عموماً در حوادثي اين چنين ضعف مديريت ها و ناكارآمدي هاي دستگاه رسمي و سياسي موردتوجه قرارمي گيرد. اما من احساس مي كردم كه علاوه برآن، اين حادثه اسطوره اي را نيز كه از مردم ساخته ايم، مي شكند.
مردمي كه با خود حادثه همجوار بودند همان مردمي نبودند كه در روايت هاي رسانه اي ساخته مي شود. گروههايي ازمردم دراولين لحظات حادثه به غارت اموال بازماندگان بيش از كمك به آنان مي انديشيدند و تا زماني كه نيروهاي انتظامي در محل استقرار نيافتند امنيت كمك رساني به مردم امكانپذير نشد.
عمق حادثه چندان غم انگيز بود كه حتي آن همه كمك رساني كه ازسوي عموم مردم صورت مي گرفت را پرابهام مي ساخت.
چه چيزي حادثه بم را با انقلاب مرتبط مي كند؟ تصور اسطوره اي ازمردم تصوري است كه همواره درسخن سياسي ساخته ايم. اززمان مشروطه به اين سوي، انقلابيون ازمردم يك كل جوياي آزادي و عدالت ساخته اند و متقابلاً نظام هاي سياسي مستقر نيز همواره بر اسطوره اي به نام حمايت استوار بوده اند.
چنين اسطوره اي قوام گرفت. اين مردم كه بودند؟ چگونه انقلاب كردند؟ انقلاب آنان چه فرجامي يافت؟
حلقه اي ديگر نيز ميان بم و حادثه انقلاب پيوند برقرارمي كرد. حلقه اي كه در وهله اول بسيار سطحي به نظرمي آيد، شايد آنچه را من يك حلقه اتصال مي يابم به واقع چيزي جز اختيار يك منظر زيبايي شناختي براي يك ارتباط نباشد. اجساد بي گناه قربانيان در بم و جوانان به خاك و خون كشيده شده در انقلاب اين هردو مصاديقي ازمرگ بودند اما مرگ انقلابي در يك نظام تأويلي ويژه تصوير حماسي و شكوهمندي ازمرگ بود كه زاينده ارزشها و هنجارهاي جمعي بود و ايمان مي آفريد.
اما تل اجساد در بم چندان هولناك بود كه زداينده ارزشها بود و گاهي خشونت و گريز از هنجارها را مي آفريد. به نظرم مي آمد چيزي مشابه دراين تفاوت وجوددارد و آن ناديده انگاشتن هولناكي مرگ در هردو نظام تأويلي بود. به ياد نمي آوردم زماني را كه تأويلي همسوي با حيات و كيفيت بهينه زندگي دراين جهان از انقلاب و خواسته هاي آن به دست داده باشيم.
ما گويي نيازمند پاسداشت زندگي هستيم و پاسداشت زندگي نيازمند بازخواني همه عرصه هاي حيات جمعي و بويژه خاطرات و عوامل هويت ساز جمعي است كه انقلاب در زمره آنهاست.
خانه، ايمن گاه است
درهيچ الگويي اززندگي جمعي نيست كه مردمان نخستين تلاش خود را مصروف احداث ايمن گاهي براي گريز از مرگ نكنند. صورت ماديت يافته و عمومي تلاش براي جست وجوي يك ايمن گاه خانه است.
خانه ايمن گاهي است كه براي گريز از مرگ احداث مي كنيم. اهتمام به سخت و استوارساختن خانه ها نيز كه هم درجهان پيش مدرن و هم درجهان مدرن جريان دارد معنايي جز اين ندارد كه خانه ايمن گاه است و آدمي از رخدادگي مرگ به آن پناه مي جويد. سقف خانه و زندگي به زير يك سقف كه خانه فراهم مي كند، اصلي ترين هسته زندگي را امان مي بخشد.
خانه هاي جهان قديم از بيشترين دانش در دسترس براي حفظ حيات و امنيت جاني و مالي بهره گرفته است.
خانه، يادگار پدران و ميراثي براي فرزندان بسيار بود. خانه ايمن گاه ازلي و ابدي بود. خانه هاي قديم چندان دور از گورستانها نبود. چرا كه گور نيز نحوي خانه و ايمن گاه بود. آدمي همواره در ايمن گاه زيست مي كند. آخرت نيز با خانه ها و ايمن گاهها دربهشت برين تصويرمي شد. آدمي همواره در خانه اي زيست مي كند و از خانه اي به خانه ديگر مي شود.
درجهان جديد اما خانه ها با بهره گيري از بهترين اسلوب مهندسي چنان ساخته مي شوند تا بشر را از گزند طبيعت برهانند. مهندسي برنوعي برقراري نسبت تازه با جهان و طبيعت استوار شده است. مرگ به تعليق نهاده شده و يك جان نيز قدرنهاده مي شود. گزارشهايي كه دررسانه هاي غربي از عمليات نجات يك گربه حادثه ديده پخش مي شود مناسك جمعي قدرنهادن به زندگي است.
گويي به نحوي با مناسك يادشده دنياگرايي و ايمان به اقتدار بشري بازتوليدمي شود. فضاي بيرون از خانه، بي پناهي است. خانه ايمن گاه پاياني است. علم مهندسي و دانشي كه براي تحكيم خانه ها به كار بسته مي شود، حاصل دنيايي است كه بيرون از خانه ايمن گاه ديگري نمي جويد.
خانه ها را بايد با بيشترين امكان ايمن ساخت. خانه بايد منفذي براي ورود مرگ بازنگذارد. انسان مدرن بيش از مناسك پس از مرگ به مناسك پاسداشت زندگي دست مي يازد.
انقلاب و تعليق خانه
جوانان به خاك و خون كشيده شده در فضاي انقلابي اما ما را به جهاني ديگر فرامي خواندند. خيابان عرصه اين جهان ديگر بود.
نسبت خود با خانه را ازدست داده بوديم. خانه اي كه در آن مي خفتيم حس گناه عقب ماندن از قافله را متبادر به ذهن مي كرد. در و ديوار خانه با دلشوره همراه بود. سقف كوتاه خانه گويي نفسهامان را در سينه حبس مي كرد. پنجره ها دشنام مي دادند. خانه ايمني را ازما مي ستانيد. نسبت ما را با ديگران منقطع مي ساخت. ما را به ياد خود مي انداخت. ما شبانگاه خانه را تنها به ياد فردا تاب مي آورديم.
اما چشمان نگران مادر و پدر نشانه توفيق ما در سكناگزيدن درآن جاي ديگر بود. حس رعب آور مرگي كه در خيابانهاي شهر پرسه مي زد، پرنيان استعلا وپرواز بود. مرگ بوي تازه زندگي مي داد. قفل مرگ چنانكه روايت هاي سنتي اقتضا مي كردند. شكسته بود اما نه در كنج سلوك عارفان، بلكه در خيابانها و پيشاروي ويترين هاي مملو از كالاهاي مدرن به ترنم آمده بود و روح جهان جديد را به تمسخرمي گرفت.
به ياد مي آورم ميدان ژاله تهران چندروز پيش از حادثه هفدهم شهريور به نام ميدان شهدا نامگذاري شد: روزي كه تظاهرات مردم تهران براي نخستين بار شاهد واكنش خونين گاردبود. درآن روز من از آنجا كه تصوري از تيراندازي مستقيم به سوي مردم نداشتم درصفوف اول تظاهراتي شركت داشتم كه به سوي ميدان درحركت بود.
نمي دانستم كه شب پيش درهمين ميدان چندتن از سربازان خلع سلاح شده بودند و آن شب سربازان با ترتيب و دستوراتي تازه به ميدان آمده بودند.
چندي كه پيش رفتيم يكباره از سطح خياباني كه امروزه به نام مجاهدين اسلام شناخته مي شود، شعله هاي آتش به آسمان زبانه كشيد. بعدها ازمردم شنيدم كه گويا كف خيابان را از خرده هاي چوب آغشته به بنزين پوشانده بوده اند و با آتش زدن آن قصد ممانعت از ورود مردم به ميدان و نزديكي به سربازان را داشته اند.

درهمين حال در دست هاي بسياري از مردم تكه هاي چوبي ديدم كه به نظرم ازجعبه هاي ميوه كنده شده بود. مردم اين تخته ها را برفراز دست گرفته و شعارمي دادند. من محو تماشاي عظمت بازتاب شعله هاي آتش برتخته هايي بودم كه به خشم در آسمان تكان مي خوردند.
ازاين ميان جواني كه شانه به شانه من حركت مي كرد با شور و حرارتي ويژه تكه چوب خود را تكان مي داد و فريادمي كشيد.
يكباره صداي گلوله هاي مكرر به گوش رسيد. تصورمي شد مثل هميشه گلوله ها هوايي است. اما يكباره او كه كنار دست من بود به زمين افتاد. فكركردم درهجوم مردم به زمين خورده است.
اما مردم دست و پاي او را به دست گرفتند و بر شانه هاي خود بردند. از آستين هاي او خون جريان يافت. مي گفتند چندين گلوله به سينه او اصابت كرده است.
مرگ جواني كه دركنار من حركت مي كرد و چندتن ديگر، فوران خشم مردم را افزون كرد. مردم به كوچه ها و خيابانهاي اطراف فرارمي كردند. مردم وحشت زده به نحوي پراكنده شعار مي دادند و آهنگ شعارهاي آنان وحشتي آميخته با خشم بود و طنيني چندبرابر صداي گلوله ها داشت.
مردم به اطراف گريختند. اما هيچگاه درنيافتم كساني كه همچنان اجساد شهيدان را برشانه هاي خود حمل مي كردند جسورترين ازميان اين جمع ازهم گسيخته بودند يااينكه گرماي اجساد و جريان خون آنان بر شانه هاي افراد مرز ميان مرگ و زندگي را ازميان برداشته بود.
هرچه بود من ازجمله جسوران اين جمع نبودم. براي من كه به دنبال آن جسد بردوش مردم حركت مي كردم گويا زندگي و مرگ جاي خود را عوض كرده بودند. مردم اجساد را در زيرزمين بيمارستاني برزمين نهادند.
من به جسم خونين آن جوان پرشور مي نگريستم اما نمي گريستم. به حقيقت احساس مي كردم در طليعه نوري پنهان است كه رعب مرا با حس حسرتي عميق درهم مي آميزد. اين حس رعب آميخته با حسرت در همه روزهاي ديگر انقلاب با من همراه بود.
براي من چنين بود و احساس مي كنم براي ديگران نيز.
هر حادثه اي كه شهيداني به همراه داشت، با مراسم ختم و چهلمي نيز همراه بود. در اين قبيل مراسم كه در محلات برگزار مي شد، گردهم مي آمديم، به سخناني گوش فرا مي داديم كه شاكله اش گفت و گو از شأن شهيدان بود. شركت در چنان مراسمي حس رعب مرا تضعيف مي كرد و بر احساس حسرتم مي افزود. آن مراسم گويي بخشي از مناسك انقلابي يك حادثه مرگ خونين به شمار مي رفت كه فضايي از پيوند اراده ها را سامان مي بخشيد، بر رعب عمومي غلبه مي كرد و حسرت مردم را با جريان عميقي از خشم در هم مي آميخت، اما اين مناسك به چنان مراسمي محدود نبود. شايد همه كنشهاي ديگر ما نيز در صحنه هاي انقلابي بخشهاي ديگري از همين مناسك به شمار مي رفتند.
امروز مي انديشيم سخني آن بدنهاي به خاك افتاده را تفسير مي كرد و ما در مناسكي كه پس از شهادت برگزار مي كرديم، آن سخن را ميان خود همانند تكه ناني تقسيم مي كرديم. گويي مراسم ختم و عزا و بويژه تظاهراتي كه پس از هر شهادت برگزار مي شد، مناسك خواندن تفسير به خاك و خون كشيده شدن جوانان بود، مناسكي كه به سرود جمعي مي مانست و هر يك واقعه اي براي مناسكي ديگر در پي داشت. پر از انرژي بوديم، اخبار را هر روز تعقيب مي كرديم با حرارت به خيابانها گسيل مي شديم و امروز مي انديشم اين همه نسبتي داشت با حس عميق حسرتي كه با رعب درآميخته بود، اما من همواره در چنان مناسكي آن را با خشم سودا مي كردم. هنوز هم نمي دانم مناسك پس از شهادت جوانان در فضاي انقلاب مولود آن نحوه مرگ بود يا اينكه آن نحوه از مرگ كه هر روز داوطلبان تازه مي طلبيد، مولود آن مناسك.
انقلاب تجربه اي ديگر را به ميدان آورده بود. مرگ را به صحنه آورده بود تا از حافظه پاك شده از مرگ جهان مدرن انتقامي سخت بستاند. از توان يك روايت ديني بهره گرفته بود، معماي مرگ را گشوده بود و هرچه مظاهر جهان جديد بود را به جنگ مي طلبيد. بودند كساني كه از اهداف دنيوي انقلاب سخن مي گفتند و خاطرنشان مي ساختند كه انقلاب براي رفاه و توزيع منابع زندگي به نحوي عادلانه ميان عموم است، اما سخني كه انقلاب از زبان بدنهاي به خاك افتاده مي گفت، طنيني به كلي متفاوت داشت. خون يك باره همه غايات اين جهاني را با خود مي شست، گويي خون، وعده بنياميني كشيدن دستگيره اي بود كه قطار پرشتاب جهان جديد را ميخكوب مي كرد. انقلاب در تماميت خود گويي مناسكي بود كه از بدنهاي به خاك افتاده بهانه اي مي ساخت براي زندگي در فضاي آرام و گرمي در وراي جهان ماديت يافته سرد.
155082.jpg
مردم و روان جمعي ما از چه مي گريخت؟ چگونه بود كه خانه ايمن گاهي خود را از دست داده بود؟
چگونه بود كه پرسه در خيابانهاي شهر آرامش مان مي داد؟ در جوهر همدلي انقلاب چه بود كه در خانه از ما دريغ مي شد؟ سرود جمعي ما پس از هر شهادت چه ارتباطي با ساختار زندگي روزمره ما داشت؟ حسرتي كه يك جوان به خون آلوده در دلهامان مي انداخت، با دغدغه هاي روزمره مان چه نسبتي داشت؟...
زلزله بم و ساختار يك زندگي از هم گسيخته جمعي
زلزله بم به بسياري از اين پرسشها پاسخ مي داد. زلزله بم به نحوي غريب هر آنچه را به خط ريز در مناسبات ما نوشته اند، به نحوي درشت و خوانا وانمايي مي كند. در اين شهر به طور معدود شاهد خانه هايي هستيم كه به همان سبك و سياق طاقهاي ضربي قديمي ساخته شده اند. اين خانه ها كه با كاه و گل و مصالح سنتي ساخته شده اند، پايدارند. گاه خانه هايي نيز به چشم مي خورند كه به سبك و سياق اصول احداث بناي جديد ساخته شده اند. آنها نيز استوار ايستاده اند. بيشتر ويراني ها به خانه هايي مرتبط است كه نه چنان است و نه چنين. جهان ما نيز گويي در اين ميانه قرار دارد.
خانه هاي جهان قديم از بيشترين دانش در دسترس براي حفظ حيات و امنيت جاني و مالي بهره مند است. خانه هاي جديد هم. اما آنچه گستره شهر از آن پوشيده شده، خانه هايي است كه گويي به هيچ روي كاركرد اصلي حفظ جان را فاقدند. اصول خانه سازي از حدود شناخت و تخصص فردي خارج شده است، اما متخصصان و ناظران و سازندگان نيز كه كم و بيش از دانش تخصصي بهره يافته اند، دانش خود را به خوبي به كار نگرفته اند. براي هر يك از آنها ساخته شدن يك خانه فرصتي است مالي براي پاسخگويي به معضلات مالي فرد. خانه محل امن سكونت نيست. براي هر يك از دست اندركاران گذرگاهي است براي پر كردن چاله اي در زندگي حتي براي كسي كه صاحب كار است، او نيز مي سازد براي آنكه بفروشد. چه چيزي در اين ميان عارضه جهان از هم گسيخته ماست؟
پيش از اين نيز اشاره كردم كه نخستين رخداد پس از فاجعه بم، دست كم براي بخشي از مردم، غارت اموال عمومي بود. گويي ويران شدن خانه ها و تل عظيم اجساد حرص انتقام از تنگناهاي زندگي روزمره را بيشتر تحريك مي كرد تا حس انساني ياري رساني به عموم را. گاهي خودروهاي حامل كمكهاي مردمي توسط كساني در ميان مردم در محل غارت مي شد. زلزله بم و تل عظيم اجساد و پاره اي واكنشها به خوبي بازتاب دهنده ساختار از هم گسيخته روابط اجتماعي ماست. چه چيزي در اين ميان رخت بربسته است؟
نتيجه
در جهان جديد اگر به جاي ارزشهاي آخرت گرايانه، دنياگرايي و اومانيسم نشسته است، اين همه منظومه ها و نظم هاي ارزشي كلان و فراگيري است كه دنياي جمعي انسان مدرن را سامان بخشيده است. مرگ به تعليق نهاده شده و يك جان نيز قدر نهاده مي شود. خانه ها با بهره گيري از بهترين اسلوب مهندسي چنان ساخته مي شوند كه بشر را از گزند طبيعت برهانند. مهندسي بر نوعي برقراري نسبت تازه با جهان و طبيعت استوار است.
در جهان ما ارزشهاي جهان قديم از ميان رفته اند. ويروس سودطلبي و دنياخواهي بر ما رخنه كرده است. اما اين همه به هيچ روي به ارزشهاي مقوم حيات جمعي ما بدل نشده اند. به اين ترتيب مرگ به تعليق نهاده شده است و وجه عبرت آموز آن از دست رفته است و ما همه بازيگران در كار حيات فردي خويشتنيم. همانطور كه خانه وجه ايمني بخش خود را از دست داده، ايمني ما در جهن جديد نيز از دست رفته است. ما در تار و پود حيات تازه خود احساس نا امني مي كنيم. خانه هاي خراب شده نماد آشكاري براي همه انواع ديگر نا امني ها در جامعه ماست. ما از يكديگر مي هراسيم. اعتماد بيرون از شبكه روابط خانوادگي و خوني رخت بربسته است. همانطور كه از قانون مي گريزيم، از تعهدها نيز مي گريزيم و اين احساس از هم گسيختگي است كه ما را در عرصه ذهني به مناسك و رفتارها و جهاني دعوت مي كند كه مضمون آن ممانعت از بروز و ظهور از هم گسيختگي هاي بنيادي است.
دين، عرفان و سياست صور اصلي اين مناسك جمعي اند. در شبكه زندگي روزمره به چيزي جز سود و رقابت و چشم و هم چشمي نمي انديشيم، اما در عرصه ذهن جمعي خود آخرت گرا، وحدت طلب و آرمانخواهيم كه يكي در دين و ديگري در عرفان و سومي در سياست خود را آشكار مي كند. بازتوليد آرمانخواهي در حيات سياسي يك قرن گذشته ما حاصل همين احساس نا امني و گسيختگي ويران كننده در روابط ميان فردي است، اما اينك حادثه بم عمق چنان گسيختگي را تجسم مي بخشد. اگرچه تلاش مي كنيم در مناسك جمعي ياري رساني به حادثه ديدگان مناسكي براي فراموشي فاجعه بار جهان از هم گسيخته خود به صحنه آوريم، بلكه از اين هم فراتر رويم و از اين فاجعه عظيم بهانه اي براي بازتوليد سقف سست آرمانخواهي، آخرت گرايي و وحدت گرايي خود كه بر اين جهان از هم گسيخته استوار شده، فراهم سازيم، اما حادثه خونين تر از آن است كه التيامي در پي باشد.
به ناروا پشت به گذشته نكرده ام. اين باور بديهي را نيز منكر نيستم كه انقلاب نيازمند خون و شهادت و فداكاري است، اما انقلاب در فرآيند ستيز خود سويه مرگ را اختيار مي كند و با اختيار همين سويه نيز برنده ترين سلاحها را عليه خصم خود به كار مي بندد، اما نبايد فراموش كرد كه قرار گرفتن يك ملت در معرض چنين انتخاب شگرفي، پيامد ناسازه اي شگرف در ساختار زندگي روزمره اوست. در چنين شرايطي، اندوختن سويه مرگ به مثابه يك سرمايه سياسي و استوار كردن ساز و كارهاي متعارف امور بر آن، به معني رها كردن مردم در فرايند ناسازه هاي طاقت سوز در عرصه ملموس زندگي است. آنان همچنان نيازمند فراروي باقي مي ماند و در زندگي روزمره تجربه تنهايي و خشونت و از هم گسيختگي استمرار خواهد داشت. انقلاب و يا هر يك از مصاديق حيات و خاطرات جمعي ما نيازمند بازخواني بر مبناي سويه ديگري است: حيات و پاسداشت آن. اينك ضروري است پس از گذشت يك ربع قرن از وقوع انقلاب، بياموزيم و بياموزانيم كه بدون حرمت نگاه داشتن زندگي قادر به حيات در مناسبات دنياي جديد نيستيم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |