|
رفتار هاي آتي آمريكا در منطقه
در گفت و گو با حسين سليمي ، استاد دانشگاه گفت و گو: رضا خجسته رحيمي
|
|
|
چگونگي روابط ايران با ساير كشورها به گونه اي كه منافع ملت و دولت ايران تأمين شود همواره محل بحث بوده است. عده اي معتقدند ديپلماسي ايران بيش از آن كه بتواند از فرصت ها استفاده كند همواره اين فرصت ها را مي سوزاند. اما ديگراني هم هستند كه معتقدند در شرايط پيچيده سياسي و ژئوپلتيك كشورمان، به خوبي توانسته ايم اصل توازن را در معادلات منطقه اي و جهاني حفظ كنيم.حسين سليمي، استاد دانشگاه در گفت وگوي حاضر از آينده اي سخن مي گويد كه اگر به درستي تحليل شود مي تواند بسترساز مناسبات بهتر و مؤثرتر ايران و ساير كشورها شود.
| آقاي دكتر چندي است كه زمزمه هايي در خصوص برقراري ارتباط ميان ايران وآمريكا شنيده مي شود. بطوري كه نماينده دائم ايران در سازمان ملل ديداري با چند تن از اعضاي كنگره آمريكا داشت، به نظر شما در شرايط فعلي چه مسأله اي ايجاد ارتباط ميان ايران و آمريكا را جدي تر كرده است؟ * به نظر من دو مجموعه از عوامل را در تحليل اين مسأله بايد از هم تفكيك كرد. يكسري از اين عوامل به طور ذاتي و بنيادين در منطقه وجود دارد و بالاخره ايرانيان و آمريكايي ها را وادار به تجديد نظر در سياست هاي گذشته شان مي كنند. آمريكايي ها به دنبال يك نظم استراتژيك در منطقه هستند و براي تحقق اين نظم استراتژيك به همكاري حكومت ايران نيازمندند. اين نظم استراتژيك نيز چند پايه دارد. يك پايه آن استقرار يك نظم سياسي با ثبات در عراق است، يك پايه آن تشنج زدايي در منطقه خليج فارس و گسترش الگوي همكاري در اين منطقه و پايه ديگر آن نيز استقرار صلح ميان اسرائيل و فلسطين . در سه حوزه ياد شده ايراني ها نقش اساسي و مهمي را مي توانند ايفا كنند و چنانچه ايران بخواهد از نظر آمريكايي ها در اين سه مسأله دخالت كند،طرح آمريكا براي ايجاد ثبات در منطقه دچار بحران خواهد شد و احتمالاً به تأخير خواهدافتاد. اين مسأله باعث مي شود كه آمريكايي ها به هر شكلي بخواهند كه رفتارها و موضع گيري هاي ايران تعديل شود و يا حتي با آنها همكاري كند. اين يك ضرورت براي آمريكايي ها در حوزه مباحث استراتژيك يك منطقه است. ضرورت ديگر را در حوزه مباحث اقتصادي بايد جست و جو كرد. به لحاظ اقتصادي مدت زيادي است كه بسياري از شركت هاي آمريكايي، مخصوصاً شركت هاي نفتي ـ كه خود بوش هم از ميان همين شركت هاي نفتي برخاسته است ـ خواهان گسترش سرمايه گذاري و فعاليت اقتصادي در ايران هستند. شرايط جديد بازار نفت باعث مي شود ايران نيز احساس نياز زيادي به سرمايه گذاري و واردات تكنولوژيكي در حوزه هاي نفتي اش كند. چرا كه ايران ظرف دو سه سال آينده ناگزير است ظرفيت توليد نفت خودرا به بيشتر از پنج ميليون بشكه افزايش دهد. اين دو ضرورت باعث مي شود آمريكايي ها به سمت برقراري همكاري با ايران كشيده شوند. ايران نيز به نوعي دچار مسائلي است كه در انزواي كامل عرصه بين المللي نمي توانداين مسائل را حل كند. در حال حاضر ايران در شرايطي قرار گرفته كه بدون سرمايه گذاري، تكنولوژي و راه يافتن به بازارهاي جهاني بحراني بزرگ و قريب الوقوع را به لحاظ اقتصادي در مقابل دارد. حتي در حوزه صنايع نفتي ايران احتياج به سرمايه گذاري و تكنولوژي گسترده خارجي دارد وگرنه مهم ترين شريان در آمد كشور با مشكل مواجه خواهد شد. به لحاظ امنيتي هم ايران در حال حاضر به نوعي در يك محاصره به سر مي برد. نيروهاي آمريكايي و ناتو از چهار طرف و به طور مستقيم هم مرز و همجوار با ايران هستند و اگر ايران با غرب و ايالات متحده در حال تنش دائم به سر ببرد به لحاظ امنيتي درمخاطره خواهد بود. بنابراين در شرايط فعلي باز شدن بعضي از گره هاي سياست خارجي ايران مثل رابطه با مصر، رابطه با جهان عرب و حتي رابطه با اروپا به نوعي منوط و مشروط به حل مشكلات اساسي ايران با جهان غرب است. ضرورت هايي از اين قبيل كه ذكر كردم باعث مي شود دو كشور انگيزه ها و زمينه هاي لازم رابراي تجديد نظر در مواضع گذشته داشته باشد. |بنابراين آيا مي توان داستان ارتباط ايران وآمريكا را موضوعي دانست كه در آينده نزديك تا حدودي عملياتي شود؟ * شرايط سياسي ايران به گونه اي است كه ممكن است در هر تحولي تغيير جهت ايجاد شود. يعني ممكن است تمام شرايط لازم براي آغاز مذاكرات رسمي ميان دو كشور فراهم شده باشد اما يكباره يك تحول داخلي يا يك سخن و يا يك بحران سياسي داخلي تمام مقدمات چيده شدن را از بين ببرد. بنابراين در شرايط سياسي فعلي اصلاً نمي شود از هيچ چيزي قطعي صحبت كرد. اينكه ملاقات هايي صورت گرفته در حد احتمال و امكان است. هر لحظه ممكن است يك سخن يا جهت گيري سياسي تمام اين رشته هارا از هم بگسلاند. | علاوه بر نكاتي كه شما در توضيح علل رابطه ايران وغرب مطرح كرديد به نظر مي رسدكه برخي از مسائل ، اين موضوع و پي گيري آن را براي دو طرف جدي تر كرده است. آيا اين نظر را مي پذيريد؟ در اين صورت اين عوامل را چه مي دانيد؟ * من فكر مي كنم كه هم آمريكايي ها و هم ايراني ها ضرورت هايي براي تجديد نظر در شرايط فعلي مد نظر دارند. اين ضرورت هاي جديد در آمريكامي تواند نزديك شدن به انتخابات رياست جمهوري باشد. دولت بوش در طيف نو محافظه كاران آمريكايي از نظر اقتصادي و رفاه اجتماعي در داخل آمريكا دستاوردهاي چنداني نداشته است و حتي با مشكلات زيادي دست به گريبان بوده است. بيشتر وعده هايي كه طيف نو محافظه كاران داده اند در عرصه سياست خارجي وبه ويژه در منطقه خاورميانه بوده است. بنابراين به نظر مي رسد كه موفقيت آينده بوش دو كليد داشته باشد؛ يكي استقرار نظم سياسي جديد در عراق و ديگري به نتيجه رساندن نقشه راه در حوزه فلسطين و خاورميانه. اگر بوش نتواند اين دو اتفاق را تا قبل از آغاز و اوج گيري انتخابات رياست جمهوري به نتيجه برسانداحتمال انتخاب شدنش در انتخابات بعدي آمريكا به حداقل مي رسد. بنابراين بسياري از ملاحظات استراتژيك ممكن است در شرايط فعلي كنار گذاشته شود و بوش از تمام امكانات موجود براي رسيدن به اين دو هدف فوري در سياست خارجي خودش استفاده كند. در اين راستا آنها اكنون احساس نياز زيادي به برقراري همكاري مي كنند. | آيا مي توان در مقايسه سياست خارجي آمريكايي ها با ايران ادعا كرد كه بالاخره آمريكايي ها داراي يك استراتژي مشخص در خاورميانه هستند اما ايران به دلايل مختلف استراتژي مشخص در برابر غرب و آمريكا ندارد؟ * شايد تا حدودي حق با شما باشد. در موضع گيري هاي آمريكايي ها روندثابتي به چشم مي خورد. رفتار آنها قابل تحليل در يك تابع سينوسي است. مطابق اين نمودار آنها مدتي فشار را زياد مي كنند وبعد از مدتي در را براي مذاكره باز مي كنند. وقتي اين روند به نتيجه نرسيد دوباره يك دوره فشار و بعد جريان مذاكره تكرار مي شود و به نظر مي رسد الان شرايط دارد به دوراني مي ر سد كه اگر اين بار روش مسالمت آميز براي حل مشكلات به نتيجه نرسد فشارها هم به اوج خود برسند. اكنون بهانه هاي لازم هم براي اوج گيري فشار وجود دارد. بحران دموكراسي و انتخابات در داخل ايران بهانه بسيار خوبي را براي غربي ها در برابر ايران فراهم مي كند. پيدا شدن يكسري بهانه هاي جديد در مورد ادامه فعاليت هاي غني سازي اورانيوم و گزارش گزارشگر سازمان ملل در باره وضعيت حقوق بشر در ايران بهانه هاي جديدي را فراهم كرده است. رابطه ايران با اروپا نيز بر سر مسائل حقوق بشر و دموكراسي بحراني شده است و اگر تمايل دو طرف براي از سرگيري مذاكره به نتيجه نرسد ممكن است فشار جديدي بعد از اين عليه ايران اعمال شود. اينهاعواملي هستند كه خواسته ياناخواسته باعث مي شوند اگر ما استراتژي مشخصي هم در مورد رابطه با غرب داشته باشيم، اين استراتژي دقيقاً عملياتي نشود. ضمن اينكه به نظر من اكنون بحران سياسي در داخل شرايط را براي تصميم گيري هاي ايراني ها هم متفاوت كرده است. طبيعي است كه وقتي يك اليت سياسي در داخل دچار بحران مشروعيت مي شود و در عرصه بين المللي دچار فشار مي شود، براي اينكه خودش را حفظ كند و براساس قاعده بقا به دنبال حل برخي مشكلات بين المللي خود خواهد رفت و از اين رو به ارتباط باغرب به عنوان يك ضرورت نگاه مي كند. | بنابراين به نظر شما ايران به دليل وجود اين بحران ها اصلاً نمي تواند استراتژي مشخصي هم داشته باشد؟ و به نوعي زمان در ايران بسيار تعيين كننده است و نمي توان ارائه برنامه مشخص بلند مدتي را از سوي دستگاه ديپلماسي ايران انتظار داشت؟ * حدس زدن رفتار ثابت ايراني ها خيلي دشوار است. به دليل اينكه هر لحظه ممكن است با يك جريان يا موضع گيري و يا يك تنش پوپوليستي جديد اتفاق تازه و پيش بيني نشده اي بيفتد. مي توان حدس زد كه كه اگر بحران سياسي داخلي در ايران به حذف يك جناح و گسترش بحران مشروعيت منجر شود جناحي كه موقتاً قدرت را در دست مي گيرد به دنبال اين خواهدبود كه براي خودش مشروعيت و ثبات بين المللي جست وجو كند. و حتي ممكن است كه گرايش بيشتري به مذاكره و يا كسب مقبوليت بين المللي براي خودش نشان دهد. از اين منظر شايد در غياب يك استراتژي مشخص بتوان حدس هايي رامطرح كرد. | شما اشاره كرديد كه استقرار نظم استراتژيك، استراتژي آمريكايي ها در خاورميانه است و هم چنين گفتيد كه حقوق بشر مي توانديك بهانه براي آمريكايي هادر جهت پيش برد اهدافشان باشد. آيا طرح بحث دموكراسي و حقوق بشر در خاورميانه براي آمريكايي هايك استراتژي است يا تنها يك تاكتيك. * طبيعي است كه در كوتاه مدت و در پي گيري سياست هاي موقتي، مباحثي مثل حقوق بشر و دموكراسي مي تواند يك بهانه باشد يعني ممكن است كه يك كشور كاملاً غير دموكرات و غيرليبرال كه اصلاً نظام انتخاباتي و حقوق بشر ندارد، به عنوان متحد استراتژيك آمريكا هم محسوب شود. و از طرف ديگر كشوري كه درصد بالاتري از دموكراسي در آن وجودداشته باشدهم ممكن است مشكلات دموكراسي و حقوق بشر در آن حادتر و برجسته تر نمايانده شود. اين البته يك واقعيت در كوتاه مدت است. اما در بلند مدت به نظر مي رسد كه آمريكايي ها براي استقرار نظم استراتژيك در خاورميانه چاره اي جز حمايت از رژيم هاي دموكرات ندارند. نه به خاطر اينكه دلشان براي دموكراسي بسوزد و يا علاقه مند به دموكراسي باشندبلكه به اين دليل كه از ديدگاه آنها استقرار نظم سياسي با ثبات درمنطقه خاورميانه به جز از طريق رژيم ليبرال ـ دموكرات امكان پذير نيست. ريشه كن كردن يا فراموش كردن بنيادگرايي و راديكاليسم در منطقه به عنوان يك ضرورت جز از طريق استقرار دموكراسي امكانپذير نيست. بنابراين آنها علاقه مند به دموكراسي هستند. منتها اين انگيزه آنها انگيزه اي خيرخواهانه نيست بلكه از اين منظر است كه اگر دموكراسي در اين كشورها حاكم نباشد هر لحظه امكان دارد اتفاق غيرمنتظره اي در آنجا بيفتد. مثلاً عربستان سعودي اكنون متحد استراتژيك آمريكاست ولي اگر شرايط به گونه اي تغيير كند كه يك شاهزاده ثروتمند راديكال سعودي در رژيم سياسي فعلي عربستان به قدرت برسد، آنگاه ديگر هيچ تضميني براي نظم استراتژيك در منطقه باقي نمي ماند و چه بسا بخش اعظمي از سرمايه هاي كلان جمع شده در خانواده سعودي به طرف شكل گيري يك گروه راديكال بنيادگرا از طريق بن لادن سوق داده شود. از همين روست كه نگرشهاي جديد نشان مي دهد اگر در كشوري مانند عربستان سعودي يك رژيم دموكراتيك حاكم باشد و بتواند به تدريج به سمت معيارهاي دموكراتيك پيش رود احتمال وقوع چنين وضعيتي دائماً كمتر مي شود. در عراق از درون يك رژيم مبتني بر دموكراسي مسلماً صدام حسين جديدي پديد نخواهد آمد و به همين دليل اگر آمريكايي ها نظم با ثبات ادامه دار مي خواهند در بلندمدت چاره اي جز گسترش و برقراري نظامهاي دموكراتيك در منطقه خاورميانه ندارند. ادامه دارد
|