دوشنبه ۴ اسفند ۱۳۸۲ - ۲ محرم ۱۴۲۵
Mon, Feb 23, 2004
ويژه ۲
شماره ۲۷۳۲
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
ادبيات
بين الملل
گفت و گو
سلامتي
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
ويژه
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ويژه ۵
ويژه ۶
ويژه ۷
ويژه ۸
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
افق
اوقات شرعي
آرشيو
چراغ سبز
حقوق شهروندي
چگونه
سفر بخير
پليس خانواده
چراغ سبز
سرعت مطمئنه، سرعت مجاز
يكي از موارد تخلف راننده وسيله نقليه كه اغلب مواقع منجربه تصادف مي شود تخطي از سرعت مطمئنه است. در مقررات راهنمايي و رانندگي به راننده تكليف شده تا در تقاطع هايي كه فاقد چراغ راهنما يا مأمور راهنمايي و تابلوي ايست است و در سر پيچ، جاده هاي تنگ و تپه ها و به طور كلي در محل هايي كه موانعي در مسير حركت آنها وجود دارد و همچنين، هنگام بارندگي در برف و باران يا مه و كولاك و ... از سرعت وسيله نقليه تا حدي كه براي احتراز از خطر تصادف ضرورت دارد بكاهند. بنابراين راننده ملزم است كه با توجه به شرايط، اوضاع و احوال روحي و جسمي خود و وضعيت وسيله نقليه، زمان و مكان رانندگي، سرعتي را انتخاب و اختياركند كه از خطر تصادف يا حادثه مصون بماند. به اين ميزان و مقدار سرعت از نظر فني، سرعت مطمئنه اطلاق مي شود. نكته قابل توجه اين است كه در هرحال سرعت مطمئنه سرعتي است كمتر از سرعت مجاز و يا حداكثر برابر آن است. به استناد آئين نامه راهنمايي و رانندگي در راه ها و مناطقي كه ميزان سرعت رانندگي به وسيله تابلو يا علائم ديگر راهنمايي معين نشده حداكثر سرعت مجاز براي رانندگان وسايل نقليه به شرح زير است.
* در شهرها: در خيابان ها ۵۰ كيلومتر در ساعت و در كوچه ها و ميدان ها و پيچ ها ۲۰ كيلومتر در ساعت.
* در راه هاي خارج از شهر و مناطق غيرمسكوني: روزها ۹۵ كيلومتر و شب ها ۸۰ كيلومتر در ساعت.
همچنين رانندگان حق ندارند در راه ها آنقدر با سرعت كم حركت كنند كه باعث كندي عبور و مرور يا اختلال در آن بشوند مگر آنكه براي احتراز از خطر تصادف ضروري باشد.
رانندگان عزيز به ياد داشته باشيد: «سرعت غيرمجاز در بيشتر موارد پيشگيري از تصادف را غيرممكن مي كند.»
حديث عشق
امام رضا (ع): از حرص و حسد دوري كنيد زيرا اين دو خصلت امت هاي گذشته را به هلاكت رسانيد و همچنين از بخل دوري كنيد زيرا بخل يك نوع آفت است.
انسان آزاده و انسان مؤمن داراي اين صفت نخواهدشد، صفت بخل برخلاف ايمان است.
حكيمي گفت: بردباري دوگونه است. بردباري بر آنچه ناخوش است و بردباري از آنچه خوشايند است و اين يك بر آدمي
سخت تر است.
عاقل آن كه پيش از آن كه كار از دست شود امروز بهر فردا بكوشد.
سقراط را پرسيدند: حكمت چه زماني در تو مؤثر افتاد. گفت: زماني كه نفس خويش را تحقيركردم.
به حكيمي گفتند: آيا چيزي ارزنده تر از طلا ديده اي؟ گفت: بلي. قناعت.
حقوق شهروندي
برچسبهاي مزاحم
155238.jpg
عبدالصمد خرمشاهي
بدون شك پيدايش شهرها و شهرنشيني نقطه عطفي در تاريخ اجتماعي انسانها به حساب مي آيد كه همراه با تحولات فراواني روبرو بوده است. يكي از اين تحولات، رشد سريع جمعيت و تغييرات وسيع فرهنگي و اجتماعي شهرنشينان بوده است، از جمله شاخصه هاي فرهنگ شهرنشيني بي شك رعايت حقوق شهروندان توسط يكديگر است. يعني شهروندان ضمن آن كه از مواهب و امتيازات خاص شهرنشيني بهره مند مي شوند، رفتار خود را به نوعي در چارچوب قوانين و مقررات آمره تنظيم نمايند كه موجبات ضرر و ناراحتي و اذيت براي يكديگر نشوند، تعرض به حقوق ديگران طبيعتاً خوشايند نيست.
منشأ رفتارهايي كه به نوعي حقوق ديگران را مورد تضييع قرار مي دهد. معمولاً جهل و بيسوادي و نا آگاهي نسبت به مقررات و قوانين است، رعايت قوانين توسط افراد يك جامعه نشان دهنده نوعي رشد و تعالي فرهنگي است، كما اينكه عكس اين قضيه يعني زير پا گذاشتن قوانين و مقررات نشانگر ناهنجاريهاي رفتاري در جامعه است...
يكي از مظاهر آشكار تعرض به حقوق ديگران، زدن برچسبهاي تبليغاتي رنگارنگ بر در و ديوار ساختمانهاي شهر تهران است كه بدون رضايت مالكين اين ساختمانها صورت مي گيرد...
اين برچسبهاي تبليغاتي آنچنان گسترده و فراوانند كه مانند قارچهاي سمي همه جا روييده اند و هيچ در و ديوار ساختماني نيست كه از هجوم اين قارچهاي رنگي سمي در امان مانده باشد، آيا كسي را مي توانيد پيدا كنيد كه از زدن برچسبهاي تبليغاتي به در و ديوار ساختمانش راضي باشد؟ برچسبهايي كه به هيچ قيمتي كنده نمي شوند!
قطعاً اين عمل مطابق مسلمات و اصول و قواعد حقوق ناديده گرفتن حقوق افراد است كه به صورت مستمر و ملموس و مشهود! ادامه دارد.
اگرچه تهديد به مجازات متخلفين از سوي مسؤولين تاكنون نتيجه اي نداده است... اما به نظر مي رسد راهكارهاي جلوگيري از اينگونه رفتارهاي خلاف كه چهره زشتي به شهر بخشيده است، فراوان است... مهم اين است كه بايستي بستر مناسب جهت رشد فرهنگ شهرنشيني با ابزارهاي گوناگون به وجود آيد.
به حقوق ديگران احترام بگذاريم.
* وكيل دادگستري
چگونه
حادثه در رانندگي با اتوبوس داراي نقص فني
ساعت ۸ و نيم صبح است يك دستگاه اتوبوس مسافربري حامل ۳۳نفر زائرين عراقي كه از مبدأ قم و به مقصد مهران در محور اسلام آبادـ ايلام در حركت است هنگام عبور از مقابل پاسگاه پليس راه ايلام ـ اسلام آباد راننده اتوبوس با اشاره دست به مأمور مراقب راه پاسگاه اعلام مي كند كه ترمز ندارد و قادر به كنترل و متوقف كردن وسيله نقليه نيست. بعد از عبور از پليس راه، راننده سعي مي كند اتوبوس را توسط دنده معكوس تحت كنترل قراردهد ولي متأسفانه دنده در حالت خلاص قرارگرفته و باتوجه به شيب جاده به سرعت اتوبوس افزوده شده و نهايتاً پس از طي چند كيلومتر سريك پيچ با يك باب خانه مسكوني در سمت چپ جاده برخورد مي كند. براثر اين حادثه كليه مسافران مجروح و سريعاً توسط آمبولانس هاي هلال احمر و اورژانس به بيمارستان امام خميني ايلام منتقل مي شوند كه چهارنفر از مجروحان در بيمارستان فوت، ۱۹نفر بستري و ۱۰ نفر به صورت سرپايي معالجه و ترخيص مي گردند.
\ شرايط جوي و جاده اي:
در لحظه تصادف هوا روشن و صاف بوده است. جاده خشك با عرض ۷متر و روبناي آسفالت و شانه خاكي مناسب، دوطرفه و باتوجه به مسكوني بودن محل داراي علايم افقي و عمودي مناسب و پيچ موجود در مسير، غيرمهندسي و فاقد حفاظ و داراي شيب غيراستاندارد بوده است.
\عوامل مؤثر در بروز حادثه:
الف: عامل وسيله نقليه: باتوجه به تشخيص پليس راه، وسيله نقليه داراي عيب و نقص فني مستمر در سيستم ترمزها بوده و علت اصلي حادثه نيز همين امر بوده است.
ب: عامل انساني: باتوجه به مستمر بودن نقص فني وسيله نقليه راننده آن موظف بوده به محض آگاهي از اختلال در سيستم ترمزها، اتوبوس را متوقف و نسبت به برطرف نمودن آن اقدام نمايد كه متأسفانه سهل انگاري نموده و بدون توجه به اهميت موضوع به مسير خود ادامه داده تا اينكه حادثه به وقوع پيوسته است.
ج: عامل جاده: اگرچه جاده در محل حادثه داراي شيب و پيچ خطرناك و فاقد حفاظ و گاردريل بوده وليكن در وقوع حادثه نقش مؤثري نداشته است.
\ نظريه :
كارشناسان پليس راه رسيدگي كننده به سانحه، باتوجه به موارد اشاره شده و بخصوص نقش عامل انساني در بروز حادثه، علت تامه تصادف را بي مبالاتي از جانب راننده اتوبوس به علت عدم توانايي در كنترل وسيله نقليه ناشي از عيب و نقص فني مستمر در سيستم ترمزها تشخيص و اعلام نمودند.
\ توصيه: به منظور پيشگيري از خطرات ناشي از نقص فني وسايل نقليه در هنگام رانندگي در معابر شهري و برون شهري به رانندگان عزيز توصيه مي شود قبل از حركت كليه سيستم هاي وسيله نقليه خود را كنترل و پس از اطمينان از فقدان نقص فني سفرخود را شروع نمايند. ضمناً چنانچه در حين حركت متوجه بروز نقص فني در وسيله نقليه خود شدند از ادامه حركت خودداري و نسبت به رفع نقص اقدام نمايند.
سفر بخير
طرزنگهداري باطري خودرو
آب باطري را هميشه بايد ازدوجهت كميت و كيفيت تحت كنترل قرارداد. كميت آب باطري يا مقدار آن در داخل باطري براي طول عمر و كاربرد باطري داراي اهميت است پس بايد دقت كرد كه سطح آب باطري هيچگاه از قسمت بالاي صفحات كمتر نباشد.
چون صفحات داخل باطري درمحلول شيميايي غوطه ور هستند اما به محض اينكه درمعرض هواي آزاد قرارگرفتند با اكسيژن موجود درهوا تركيب شده و به تدريج فاسد خواهندشد.
لازم است كه با مشاهده و كنترل سطح آب باطري به صورت هرچندروز يك بار نسبت به اضافه نمودن آب مقطر در صورت لزوم اقدام شود. كيفيت آب داخل باطري از كميت آن مهمتر بوده و بايد به طور متناوب و به نسبت غلظت محلول باطري را كنترل نموده كه البته چون اين كار به دستگاه اسيدسنج احتياج دارد. لازم است كه هرچندوقت يكبار با مراجعه به باطري سازها غلظت آب و اسيد داخل باطري را كنترل كرد.
تصميم سياه
155214.jpg
• بقيه از صفحه ويژه ۱

به سوي اتاق مي رود. در اتاق را باز مي كند و از عمق وجودش فرياد مي زند.
چند دقيقه بعد صداي آژير ماشين پليس و آمبولانس در محله مي پيچد. تمام همسايه ها در برابر در خانه ايستاده اند.
شانه هاي بابك به سختي مي لرزد و با صداي بلند مادرش را صدا مي زند.
\ دستگيري پدر
مأموران كلانتري ۲ كرج پس از بررسي صحنه جنايت با مردي ۴۲ ساله روبرو مي شوند كه ناصر رضايي نام دارد. او پدر سه كودكي است كه اجسادشان در وسط اتاق افتاده است. تمام ديوارها، فرش و سرتاپاي مرد خون آلود است.
مرد در برابر نگاه هاي مأموران مي گويد: ـ من بچه هايم را كشتم.
درحالي كه مأموران به دستان پدر سنگدل دستبند زده اند و دستور انتقال اجساد به پزشكي قانوني صادر شده است، زني پريشان خود را به خانه مي رساند. زن وقتي جمعيت زيادي رادر اطراف خانه اش مي بيند قدم هايش سست مي شود. از نگاه هايش وحشت مي بارد.
ـ نگران نباش! بابك و پدرش با هم دعوا كرده اند.
زن به درون خانه مي رود. چند لحظه بعد صداي ضجه زني به گوش مي رسد كه داغ سه كودك را بر دل دارد.
\ اعترافات پدر
ناصر ـ پدر سه كودك ـ در بازجويي ها گفت: ۲۵ سال بود كه در خيابان ناصرخسرو تهران در يك كفاشي كار مي كردم. صاحبكارم آدم بدي نبود و در اين مدت ميان ما دوستي پيش آمده بود به اندازه اي كه با هم رفت و آمد هم مي كرديم. به خاطر اين كه چند سرعائله داشتم ناچار شده بودم از او ۱۵ هزار تومان قرض كنم. بعد از مدتي نتوانستم پولش را بدهم ولي او پولش را مي خواست. دستم تنگ بود به هر دري زدم كه پولش را جور كنم، نمي شد. براي همين صاحبكارم ميان همه شايعه انداخت كه من ۱۵ هزار تومان از او دزديده ام.
وي گفت: از اين تهمت ناراحت شدم و از مغازه اش بيرون آمدم. در مدت ۶ ماه دنبال كار مي گشتم ولي موفق نشدم تا كاري براي خودم پيدا كنم. هفت بچه داشتم. بابك ۱۶ ساله بود، عليرضا ۱۴ سال داشت، الهام ۱۲ ساله، آرش ۱۰ ساله، الهه ۷ ساله، ميثم ۴ ساله و مرضيه يك سال و نيمه بود. سابقه نداشت پس از ۱۷ سال زندگي مشترك تا اين اندازه دستم تنگ شود. در همان زمان با پس انداز و اندوخته اي كه داشتيم تصميم گرفتم خانه اي را معامله كنم. ولي وقتي معامله تمام شد متوجه شدم كه سرم كلاه گذاشته اند. ديگر پشيماني نتيجه اي نداشت چون من ضرر زيادي ديده بودم.
وي با ناراحتي گفت: خانه اي ارزان از آنچه كه برايم مانده بود در اسلام آباد كرج خريدم و زن و بچه هايم را به آنجا بردم. از اين ضرر و تهمتي كه به من زده شده بود، ديگر دلم نمي خواست با كسي حرف بزنم و هرچه كه مشكل داشتم و احساس ناراحتي مي كردم در درون خودم مي ريختم و بروز نمي دادم. برايم سخت بود كه بتوانم تحمل كنم بعد از ۲۵ سال كار و تلاش بيكار هستم. خرج هفت بچه شوخي بردار نبود. بچه ها غذا مي خواستند و من ديگر چيزي نداشتم براي همين ناچار شدم كه شروع به فروختن وسايل خانه كنم. چندبار اين كار را كردم ولي زنم از اين كار من ناراحت شد. و يك روز به من گفت: خودم كار پيدا كرده ام و مي خواهم از فردا سركار بروم.
وي گفت: هرچه تلاش كردم كه او را منصرف كنم، فايده نداشت. يك ماهي بود كه او در كارخانه اي شروع به كار كرده بود. زنم به بچه ها سفارش كرده بود كه وقتي خودش خانه نيست آنها در را به روي من باز نكنند. او مي ترسيد كه من لوازم خانه را بفروشم. اين مرد با ناراحتي اضافه كرد: براي من اين برخوردها، بيكاري و شكست هايي كه پشت سرهم خورده بودم خيلي تلخ بود. من تنها فرزند پدر و مادرم بودم و از نظر روحي هيچ وقت شرايطي اينگونه را نديده بودم با اينكه پدرم سال ها قبل فوت كرده بود و مادرم زني پير بود و نمي توانستم از آنان كمك مالي بگيرم با اين حال اين رفتار از طرف زن و بچه هايم خيلي ناراحت كننده بود. وي ادامه داد: بيقرار شده بودم. دائم با خودم حرف مي زدم و از خودم مي پرسيدم آينده بچه هايم چه مي شود. روزهاي زيادي در اتوبان پياده راه مي افتادم و به بچه هايم و مشكلاتي كه داشتند فكر مي كردم. وي در مورد چگونگي جنايت گفت: ساعت ۴ عصر بود كه به خانه رفتم و در زدم. الهه و ميثم پشت درآمدند. الهه گفت: بابك در را قفل كرده و به مدرسه رفته است. سه تا بچه ام از پشت در حياط با من حرف مي زدند بعد هم گفتند كه در خانه قفل است. خيلي ناراحت و خسته بوودم. فكر مي كردم كه به من دروغ مي گويند. از طريق خانه همسايه مان به خانه وارد شدم. ديدم بچه هايم درست مي گويند. در خانه به طرف كوچه قفل بود. داخل اتاقي رفتم. الهه كتاب اش باز بود و داشت فارسي كلاس اولش را مي خواند. مرضيه در حال بازي كردن بود. ميثم هم دور و اطراف مي چرخيد و دنبال چيزي مي گشت تا آن را بخورد. چهار بچه بزرگ ام به مدرسه رفته بودند.
وي اضافه كرد: ۱۰ دقيقه اي نشستم به خودم و بچه هايم فكر كردم. مي دانستم كه زنم الآن در كارخانه در حال كارگري است. نمي دانستم با اين شرايط آينده بچه هايم چه مي شود، آنها چطور مي خواستند بزرگ شوند. گرسنه بودم. سفره نان را باز كردم. ولي انگار سفره هم طور ديگري به من نگاه مي كرد. قندشكن گوشه اتاق بود. آن را برداشتم و شروع به چرخاندن و بازي با آن كردم. ميثم آمد و قندشكن را از دستم گرفت. دوباره آن را از او گرفتم .ميثم به حياط رفت. يخچال در حياط بود و او مي خواست چيزي براي خوردن پيدا كند. دخترم مشق هايش را مي نوشت.
وي با ناراحتي مي گويد: در يك لحظه از جا بلند شدم و با قندشكن چند ضربه به سر او زدم و بعد به طرف مرضيه كه پشت اش به ما بود رفتم. چند ضربه هم به او زدم. خون شان در اتاق پاشيده بود. هر دو افتاده بودند. به سراغ ميثم رفتم. در حياط داشت بازي مي كرد. او را بغل كردم و با خودم به اتاق آوردم. قبل از اينكه به سرش بزنم. با چشم هايش انگار التماس مي كرد فقط گفت: «بابا» و من چند ضربه هم به سر او زدم. هرسه تايشان را كنار هم خواباندم. موها و صورت هايشان غرق در خون بود. بغلشان كردم و كنارشان منتظر ماندم تاشايد كسي بيايد.
متهم اضافه كرد: مدتي گذشت و بعد بابك در خانه را باز كرد و وارد اتاق شد. با ديدن من و بچه ها به سوي من حمله كرد و فرياد مي زد.
\ نظريه پزشكي قانوني
به دستور بازپرس جنايي اجساد سه كودك به پزشكي قانوني منتقل شد و متخصصان اين سازمان پس از بررسي اعلام كردند: سر هر سه كودك داراي شكستگي در چند ناحيه اند و نسج مغزي آنان از درون كاسه سر بيرون ريخته است. و علت مرگ شكستگي و انهدام كاسه سر و نسج مغزي است.
\ بازجويي از مادر سه كودك
سكينه ۳۷ ساله ـ مادر سه كودك ـ در مورد زندگي اش گفت: ۶ ماه بود كه شوهرم بيكار بود. او كم كم وسايل خانه را فروخت و آن را خرج كرديم. چون ديگر راهي برايمان نمانده بود تصميم گرفتم كه به سر كار بروم. يك ماهي بود كه در كارخانه اي كارگري مي كردم. شوهرم در اين مدت چندبار گفت كاش همه مي مرديم. چند وقت پيش الهام به من گفت: بابا داشت مرا با دست هايش خفه مي كرد. به او اعتراض كردم و او گفت خوب كاري مي كردم. وي در مورد روز حادثه گفت: ساعت ۶ صبح بود. بعد از خوردن صبحانه مي خواستم به سر كار بروم كه شوهرم گفت به تهران مي رود. به او مقداري پول دادم و گفتم: وقتي از تهران برگشتي يك وقت بچه ها را اذيت نكني.
وي با گريه گفت: من سه هزاروپانصدتومان حقوق ام را ازكارخانه گرفته بودم و با آن گوشت، لباس و كفش عيد براي بچه ها خريده بودم. حالا هم از شوهرم شكايت دارم او حق نداشت شب عيد با ما اين طور برخوردكند.
حبيبي ـ بازپرس شعبه ۷ دادسراي كرج ـ با شكايت اين زن و مادربزرگ سه كودك و اقرار صريح متهم دركيفرخواست صادره اعلام كرد: با نهايت سنگدلي و بي رحمي درحالي كه حتي پرندگان كوچك هم از فرزندان خود مراقبت مي كنند و با سعي هرچه تمامتر مي خواهند بچه هاي خود را از تمام آفت ها و گزندها مصون و محفوظ بدارند. خدايا اين انسان كه خود را اشرف مخلوقات مي داند و فرشتگان در برابر او سر تعظيم و تكريم فرودمي آورند چگونه تا اين مرحله سقوط مي كند كه بادست خود فرزندان بي دفاع و خردسال خود را به خون آغشته كرده و ازبين مي برد.
* محاكمه
محاكمه ناصر ـ متهم ـ به قتل در دادگاه جنايي كرج برگزارشد و قاضي بعد از اقرار صريح متهم به قتل گفت: چون ارتكاب قتل عمدي فرزندان به وسيله پدر شرعاً و قانون مجازات قصاص و اعدام نداردو مجازات آن پرداخت ديه به صاحب خون است. شما كداميك از امور شش گانه ديه را انتخاب مي كنيد؟ متهم پاسخ داد: درهم را كه ارزان تر از همه است.
متهم هنگام ترك جلسه از همسرش پرسيد: بچه هايم كجاهستند؟
سكينه بدون توجه به حرف او سكوت كرد و سرش را پايين انداخت.
* ۱۲سال بعد
بعد از تحمل ۱۲سال حبس در زندان رجايي شهر كرج مادر ناصر كه زني ۷۳ساله است از رئيس قوه قضاييه درخواست كرد تا به تنها پسرش تخفيفي داده شود.
رئيس زندان رجايي شهر با اين درخواست به علت رفتارخوب زنداني موافقت كرد ولي قاضي اجراي احكام و ناظر زندان با اين تخفيف درمجازات مخالفت كرد.
* دو سال بعد
ناصر رضايي كه اكنون ۵۶سال دارد و از ۱۴سال پيش در زندان به سرمي برد دوم بهمن ماه سال ۸۲ بارديگر درخواست كرد كه اعصار وي پذيرفته شده و اززندان آزادشود.
با اين درخواست پرونده متهم جهت بررسي دراختيار قاضي اجراي احكام كيفري قرارگرفت و بررسي هاي لازم دراين مورد ادامه دارد.
* گفت وگو با متهم
خبرنگار ما درزندان رجايي شهر با متهم به گفت و گو نشسته است كه مي خوانيد:
\ آيا هنگام ارتكاب جنايت متوجه بودي كه چه مي كني؟
* من افسردگي داشتم. اصلاً آدم نبودم. حالم بدبود. ترس داشتم و وحشت وجودم را گرفته بود. به من تهمت دزدي هم زده بودند. ضرر هم كرده بودم. خرج هفت بچه و مشكلات ديگر باعث شده بود كه چند بار تصميم به خودكشي بگيرم. همه ازمن فاصله مي گرفتند.
\ چرا همسرت كليدخانه را برداشته بود و دررا به روي تو قفل مي كرد؟
* او مي گفت تو كه كارنمي كني فقط وسايل خانه را مي فروشي.
\ معتاد هم بودي؟
* من اصلاً سيگار هم نمي كشيدم.
\ وقتي الهه را زدي، مرضيه چه كرد؟
* تو را به خدا هيچ چيز را به يادم نياوريد. آن بچه شيرمي خورد. اصلاً نمي توانست حرف بزند.
\ بچه ها به تو حرفي هم زدند؟
* فقط ميثم گفت: بابا!
\ در زندان بچه هايت به ملاقات تو مي آيند؟
* نه! مي دانم كه پسردومم زن گرفته است.
\ زنت چه؟
* زنم يك ماه بعد از آن جنايت طلاق گرفت. شوهرنكرد و سركار رفت. حالا هم خانه اي خريده و بچه ها را بزرگ مي كند. به ملاقات من هم نمي آيد ولي من گاهي به محل كار او تلفن مي زنم تا با او حرف بزنم.
\ چرا بچه هايت را كشتي؟
* به فكر آينده شان بودم. بعد از كشتن شان آنها را بغل كردم. تمام سرتاپايم خوني بود. جلسات دادگاهي ام را به ياد نمي آورم. حالم خيلي بدبود. بعد از سه سال زنداني بودن بود كه خودم را پيداكردم. دراين سه سال به زور مرا به حمام مي بردند.
هيچكس به اندازه من عذاب نمي كشد. لحظه اي نيست كه از فكر بچه هاي معصوم وبي گناهم بيرون نيايم. شب ها كه در زندان خاموشي مي زنند از روز اول زندگي ام را مثل يك فيلم مرور مي كنم.
اي كاش در آن زمان كسي بود تا مرا در بيمارستاني بستري مي كرد.
اين دنيا كه هيچ، جواب خدا را در آن دنيا چه بايدبدهم. حالا تنها هستم. اي كاش سكينه مي دانست كه من جز او كسي را ندارم و فقط لحظاتي به يادروزهاي خوبي كه در زندگي مشتركمان داشتيم مي افتم.
* گفت و گو با مادر بچه ها
\ چطورشد كه با ناصر ازدواج كردي؟
* ۲۰ ساله بودم كه توسط يكي از بستگان مادرم با ناصر كه ۲۶سال داشت آشناشده و ازدواج كردم. با اينكه به او علاقه زيادي داشتم ولي او عصبي بود و مرا با كوچكترين مسأله اي كتك مي زد. رفتارهايش غيرقابل تحمل بود. كفاشي مي كرد و درآمدش بدنبود اما او دائم سركارنمي رفت و صاحبكارش كه آدم خوبي بود، دنبالش مي آمد ولي ناصر مي گفت صاحبكارم مي خواهد ما را بكشد. بعد از فروختن خانه مان چون مقداري از پول آن را خرج كرده بود، ناچار خانه اي كوچك خريديم. مادرش دراين تنبلي ناصر مقصربود، او را پناه مي داد و من و بچه ها گرسنه مي مانديم. يكبار پيش مادرش رفتم و گفتم ناصر بچه دارد. اگر ديوانه است او را دكتر ببر و اگر سالم است بگذار سركار برود. مادرش مرا زد و ازخانه بيرون كرد.
\ صبح روز حادثه ناصر به تو چه گفت؟
* ناصرگفت درتهران كار پيداكرده. به او پول دادم و خودم هم رفتم. ساعت ۵عصر ازمحل كار به خانه برگشتم. يك لحظه از جمعيت ترسيدم، احتمال دادم ناصر تصادف كرده باشد، دعاكردم كه سر پدر بچه هايم چيزي نيامده باشد خواستم واردخانه شوم مأموران نمي گذاشتند. گفتم چه شده است؟ گفتند: پسرت بابك با پدرش دعواكرده است. مي دانستم ناصر در غياب من بچه ها را اذيت مي كند. گفتم اگر نمي شود واردشوم لااقل مرضيه را بدهيد تا شيرش بدهم. بچه ام از صبح كه سركار رفته ام شيرنخورده است. مرا به خانه همسايه ها بردند و بچه ها را هم آوردند. بابك هم آمد. به او گفتم چرا باپدرت دعواكردي؟ بابك به هم ريخته بود. آرام تر كه شد گفت: ازمدرسه آمدم تمام طول راه را دويده بودم وارد حياط كه شدم حوض وسط حياط پر از خون بود. از پدر پرسيدم: خون چيست؟ بابا گفت: دماغ ميثم خون آمده آن را شستم. هراسان به طرف اطاق دويدم و اجساد دو خواهر و برادرم را ديدم. باباباتيشه مرا دنبال كرد. همسايه ها جمع شدند و كلانتري آمد.
\ بعد از آن چه كردي؟
* تا شب هفت بچه ها داخل خانه نمي رفتم. آثار خون را پاك كرده بودند تا نبينم. ناصر محاكمه شد و زندان رفت. قاضي به ناصرگفت: همسر من با ديدن عكس جنازه ها تا دو هفته حالش خوب نبود. بعد از رفتن ناصر به زندان من ماندم با چهاربچه، حقوقم ماهي سه هزاروپانصدتومان بود. قرار شد كميته امداد به من كمك كند ولي با دخالت مادرشوهرم، كميته براي ما كاري نكرد. بابك ترك تحصيل كرد. او به ميثم علاقه زيادي داشت و ضربه زيادي از نظر روحي خورده بود. بابك سركار رفت پسردومم هم ترك تحصيل كرد، مي گفت: در مدرسه از بچه ها خجالت مي كشد. الهام هم كارهاي خانه را مي كرد، هم درس مي خواند ولي پسركوچكم درسش را خواند.
در آن خانه تا سال ۷۳ نشستيم ولي بابك مي گفت از اين خانه برويم. محل كارم زميني را اقساطي به من داده بود. زمين را فروختم و خانه اي در فرديس كرج خريدم. سال ۸۱ بود كه شوهرم در يك مرخصي چندساعته از زندان بيرون آمد و تمام اموالش را به مادرش داد.
\ از شوهرت طلاق گرفتي؟
* بله! يكسال بعد از كشته شدن سه بچه كوچكم تقاضاي طلاق كردم و تمام حقوقم را بخشيدم تا طلاق گرفتم. شوهرم در دادگاه ازمن نه معذرت خواهي كرد و نه احساس ناراحتي يا محبت. راحت گفت: طلاقش مي دهم. عيب ندارد.
\ حالا چه؟
* وقتي ياد دختر شيرخواره ام مرضيه مي افتم. دنيا پيش چشمانم تيره و تار مي شود. او خيلي مظلوم مرد. او ازهمه بچه هايم زيباتربود. زندگي به من و بچه هايم خيلي دراين سالها و حتي قبل از آن سخت گذشته است. ناصر بعد از كشتن بچه هايش هم براي آنان پدري نكرد.
\ چرا به او رضايت نمي دهي؟
* من نمي خواهم از شوهرم ديه بگيرم ولي گذشت هم نمي كنم. من تا آخر عمرم هم او را نمي بخشم.
پليس خانواده
كمين دزدان در برابرمراكز درماني
155235.jpg
مرد درحالي كه كودك پنج ساله تبدارش را درآغوش مي فشرد از مطب دكترخارج شد. دو روز بود كه پسربچه سرماخورده بود ولي امروز تبش بيشترشده و مرد پس از مراجعت از سركارش، به اصرار همسرش او را به دكتر آورده بود. دكتر پس ازمعاينه سفارشات لازم را كرده و نسخه اي هم نوشته و به مرد تأكيدكرد حتماً امشب داروها را گرفته و طبق دستور به كودك بدهند. مرد همانطوري كه كودك رادر آغوش داشت به طرف اتومبيلش كه دركنار خيابان پارك شده بود رفته و در ماشين را بازكرد. كودك را به آرامي روي صندلي عقب قرارداده و خودش پشت فرمان نشست.
نگاهي به نسخه اي كه در دست داشت انداخته و سپس اتومبيل را روشن و حركت نمود. به اولين داروخانه اي كه رسيد توقف كرد. نسخه را در جيبش قرارداده و از اتومبيل پياده شد. داروخانه زيادشلوغ نبود و مرد براحتي نسخه را به داروفروش داد. دكتر داروساز نگاهي به نسخه انداخته و گفت: آمپول هاي پني سيلين را نداريم ولي بقيه داروها موجوداست، مي خواهيد داروها را آماده كنم؟
مرد جواب داد: آيا آمپول ها را حتماً امشب بايد تهيه كنم يا مي شود فردا تهيه كرد.
دكترداروساز نگاهي ديگر به نسخه انداخته و گفت: نخير. آمپول ها را بايد همين امشب تهيه و يكي از آنها را هم بايد تزريق كنيد والا بقيه داروها اثر زيادي نخواهدداشت، آيا بيمارتان تب دارد؟
مرد پاسخ داد: بله، بچه ام از صبح امروز تب داشته و حالا هم تبش بيشتر شده!...
دكتر داروساز گفت: پس حتماً امشب آمپول ها را تهيه كن. بايد بروي داروخانه هاي شبانه روزي و اگر نداشتند سري هم بزن به ۱۳آبان يا هلال احمر.
مرد با تشكر نسخه راگرفته و به طرف اتومبيلش برگشت. نگاهي به كودكش كه در صندلي عقب نشسته و سرش را به عقب تكيه داده بود، انداخت. صورت طفل از شدت تب برافروخته و گونه هايش سرخ شده بود. مرد با ناراحتي پشت فرمان نشست و به آرامي اتومبيل را از پارك خارج كرد. در ذهنش به دنبال آدرس داروخانه هاي شبانه روزي مي گشت. اولين آدرسي كه به خاطرش رسيد قدري دور بود ولي چاره اي نداشت، گاز اتومبيل را بيشتر فشار داد و به سرعت اتومبيل افزود. درآن ساعت از روز خيابانها هم هنوز شلوغ و پرترافيك بودند. سعي كرد مسيرش را طوري انتخاب كند كه زودتر به محل برسد. بالاخره پس ازمدتي رانندگي كردن به خيابان موردنظر رسيد. با دقت مغازه ها را نگاه مي كرد كه از جلوي داروخانه اشتباهاً ردنشود. وقتي داروخانه شبانه روزي را ديد با خوشحالي اتومبيل را كناركشيده و با نگاهش به جست وجوي محل خالي براي پارك اتومبيل گشت. جلوي داروخانه پر از اتومبيل بود و هيچ جاي خالي وجودنداشت. قدري جلو و عقب رفت ولي هيچ جاي خالي پيدانكرد. همنطوري كه با ناراحتي به اتومبيل هاي پارك شده مي نگريست احساس كرد كه چراغ يكي از آنها روشن شده و مثل اينكه قصدحركت و خارج شدن از پارك را دارد. به سرعت دنده عقب گرفته و خودش را به محل رساند. اتومبيل رنو به سختي از پارك خارج شده و حركت نمود. مردسعي كرد اتومبيلش را جاي خالي اتومبيل رنو پارك كند ولي انگار محل پارك براي اتومبيل او كه بزرگتر از رنو بود كوچك به نظرمي رسيد. مرد با تلاش فراوان نهايتاً اتومبيل را به صورت كج بين دو اتومبيل ديگر جاداده و از آن پياده شد.
با خودش گفت چون بچه داخل اتومبيل است اشكالي ندارد همينطور اتومبيل را پارك كند، اگر اتومبيل هاي جلو يا عقبي خواستند از پارك خارج شوند مي فهمند كه او درهمين نزديكي است و صبر مي كنند. با اين خيال در اتومبيل را بازكرده و هنگام پياده شدن به پسرخردسالش گفت: باباجان من الآن داروها را مي گيرم و زود برمي گردم. تو هم از اينجا تكان نخور تا من برگردم. كودك با بي حالي نگاهي به پدرش انداخته و سرش را به علامت تأييد تكان داد.
مرد به سرعت از اتومبيل خارج شد و بدون آنكه اتومبيل را قفل كند به طرف داروخانه دويد. كودك هم كه بي حال و تبدار بود بعد از رفتن پدرش روي صندلي عقب درازكشيده و چشمهايش را بست. داخل داروخانه شلوغ بود و انگار هركس دارويي را گيرنياورده بود به اينجا مراجعه كرده و در صف ايستاده بود. مرد هم با ناراحتي و دلواپسي در صف ايستاد و بالاخره پس از گذشت يك ربع نسخه اش را به متصدي مربوطه داد. چنددقيقه اي بايد صبرمي كرد تا داروها حاضر شود. درمحوطه داروخانه به قدم زدن پرداخته و از شيشه نگاهي به بيرون انداخت. دلنگران پسرش بود كه تبدار در ماشين نشسته بود. به جايي كه ماشين را پارك كرده بود برگشت اما ماشين رانديد. تصوركرد كه ماشين را جلوتر پارك كرده، از پشت شيشه داروخانه بخوبي جلوتر را مي شد ديد. مرد سرك كشيد ولي نه! ماشين آنجا هم نبود. بعد به فكرش رسيد كه ماشين را همينجا بين اين دو اتومبيل پارك كرده بود و جاي خالي نشان مي داد كه اتومبيلش را از پارك خارج كرده اند ولي چرا؟ و به كجا برده اند يك مرتبه وحشت سراپاي وجودش را گرفت. نكند ماشين را به سرقت برده باشند. ولي پسرش داخل اتومبيل بود و بعد بيشتر وحشت كرد، اگر ماشين را دزديده باشند چه بلايي به سر كودك خواهدآمد.
بي اختيار فريادي كشيده و از داروخانه بيرون پريد. مردمي كه در داروخانه بودند از حركت مرد متوجه شدند كه اتفاق ناگواري پيش آمده، چندنفر از آنها به دنبال مرد از داروخانه خارج شدند. مرد حالا ديگر يقين كرده بود كه ماشينش را به سرقت برده اند. دو دستي توي سرش مي زد و مردم را به كمك مي طلبيد. مردم هم دورش جمع شده و هريك براي دلداري او چيزي مي گفت. ولي وقتي متوجه شدند كه فرزند خردسالش هم داخل اتومبيل بوده به او حق دادند كه چنين بي تابي كند. يكي از افرادي كه دورمرد را گرفته بود باتلفن همراهش موضوع را به پليس ۱۱۰اطلاع داده و ده دقيقه بعد گشت كلانتري خودش را به محل رسانده و پس از اطلاع از چگونگي موضوع با بي سيم به كلانتري خبر داده و مرد نيز همراه آنها به طرف كلانتري حركت كرد.
***
پس از يك ساعت تلاش مأمورين كلانتري و مركز فرماندهي و كنترل، گشتي يكي از كلانتريها اعلام كرد كودكي را با مشخصات داده شده كنار خيابان پيداكرده اند كه گوشه اي نشسته و بيمار است. مأمورين كلانتري به اتفاق مرد فوراً به كلانتري مربوطه رفته تا درصورت شناسايي كودك او را تحويل پدرش بدهند.
مرد پس ازديدن فرزندش در آغوش يكي از مأمورين به سرعت به طرف آنها دويده و كودك را در آغوش گرفت و با صداي بلند گريه مي كرد و صورت تبدار پسرش را مي بوسيد.
افسرگشت به او گفت: احتمالاً سارقين پس از سرقت اتومبيل متوجه كودك شده و او را چندخيابان آن طرفتر پياده كرده اند. بايد خدا را شكر كنيد كه فرزندتان سالم است. حالا بفرماييد تا براي سرقت اتومبيل پرونده تشكيل بدهيم.
***
ـ سارقين درجلو درمانگاهها، بيمارستانها و داروخانه ها كمين كرده تا از حواس پرتي افراد استفاده و خودروي آنها را به سرقت ببرند. در اين قبيل اماكن، با خونسردي كامل هنگام ترك خودرو تمام مسائل ايمني را رعايت كنيد ـ هيچگاه حتي براي لحظه اي اتومبيل را به اميد اينكه فرزند شما درآن نشسته ترك نكنيد. امكان وقوع حوادث ناگوار متصور است.

|   صفحه اول   |   سياسي   |   اخبار ايران   |   اجتماعي   |   گزارش روز   |   ادبيات   |   بين الملل   | 
|   گفت و گو   |   سلامتي   |   سرزمين مادري   |   فرهنگ و انديشه   |   فرهنگ و هنر   |   ويژه   |   ويژه ۲   | 
|   ويژه ۳   |   ويژه ۴   |   ويژه ۵   |   ويژه ۶   |   ويژه ۷   |   ويژه ۸   |   اقتصادي   | 
|   قيمت سكه و طلا   |   حوادث   |   ورزشي   |   صفحه آخر   |   افق   |   اوقات شرعي   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |