دوشنبه ۴ اسفند ۱۳۸۲ - ۲ محرم ۱۴۲۵
Mon, Feb 23, 2004
ويژه ۳
شماره ۲۷۳۲
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
ادبيات
بين الملل
گفت و گو
سلامتي
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
ويژه
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ويژه ۵
ويژه ۶
ويژه ۷
ويژه ۸
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
افق
اوقات شرعي
آرشيو
خاطرات قضايي
• محمد دهقان
خاطرات شما
صندلي خالي
چرا مجرم شدم!
حقوق هم ميهن
حلقه هاي شكسته
خاطرات قضايي
رضايت عجيب به طلاق
• محمد دهقان
155226.jpg
يادم هست كه يك روز زن و شوهر جواني به شعبه ام مراجعه كردند. آنها روي مسائل مختلفي با هم مشكل داشتند. زن مي گفت: شوهرم معتاد است. چندبار در طول زندگي مشتركمان او را به هزار سختي ترك داده ام. ولي بعد از يكسال دوباره به اعتياد روي آورد و معتاد شده است.
به مرد گفتم: معتاد هستي؟
گفت: نه، اگر مي خواهي مرا بفرست آزمايش تا هم براي دادگاه و هم براي اين زن روشن شود كه من معتاد نيستم.
چون از ظاهر مرد متوجه شده بودم كه معتاد است به او گفتم: اشكالي ندارد. تو مي گويي معتاد نيستي و من براي صحت و سقم اين مسأله نياز به آزمايش ندارم بلكه دستور مي دهم ۳۶ ساعت تحت نظر باشي و دور از ديگران مي گذارمت. همسرت نيز اگر بخواهي مي تواند در كنار تو باشد.
مرد بعد از شنيدن اين حرف من يكدفعه گفت: زن! تو طلاق مي خواهي؟
زنش گفت: بله!
مرد گفت: خب طلاقت مي دهم. ديگر نيازي نيست كه من بخواهم ۳۶ ساعت تحت نظر باشم.
زن در اين زمان به او گفت: تو معتاد هستي ولي چرا از اول دروغ گفتي و حقيقت را نگفتي و حالا كه فهميدي من متوجه شده ام و دادگاه فهميده است، راضي به طلاق شدي؟
مرد سكوت كرد و سرش را زير انداخت.
با رضايت مرد و زن پرونده شان تكميل شد و آن دو با طلاق توافقي از هم جدا شدند.
قاضي شعبه ۲۳۳ مجتمع قضايي خانواده
خاطرات شما
آموزش قرآن
محمدزارع تيموري

خاطره اي كه تعريف مي كنم مربوط است به يكي از روزهاي ماه محرم الحرام سال ۱۳۶۸ هـ . ش كه در مسجد ناظريه تهران بعد از برپايي مراسم عزاداري سرور و سالار شهيدان حضرت اباعبدالله الحسين (ع) كلاس آموزش روخواني براي عموم داشتم. در آن روز بعد از نماز جماعت مغرب و عشا و هنگام اجراي مراسم سينه زني متوجه شدم كه يكي از جوانان لاابالي و بي تربيت محل به نام «جواد» به طور اتفاقي وارد مسجد شد و درحالي كه همه با تعجب به او نگاه مي كردند به جمع سينه زنان پيوست و در همان حال شروع به شوخي كردن نمود و با ادا و شكلك درآوردن و مزه انداختن باعث خنده برخي از جوانان مي شد. اين وضعيت او باعث ناراحتي و خشم خادم مسجد شد و خادم رفت جلو تا جواد را از مسجد بيرون كند.
من رفتم به خادم گفتم: مشهدي قاسم، كاري نداشته باش. بگذار ميهمان امام حسين (ع) باشد؛ خدا او را به لطف حضرت سيدالشهدا به مسجد كشانده است. تو ديگر چرا از خانه اش فراري مي دهي؟! خادم گفت: محمد آقا، شما كه استاد قرآن هستيد چرا از اين جوان ولگرد و بي ادب دفاع مي كنيد؟! اين آقا، آدم شدني نيست؛ آمدن او به مسجد و حركات زشتش آبروي مسجد و هيأت مذهبي را مي برد! بالاخره با اصرار و ضمانت بنده، خادم دست از سر جواد برداشت. ]البته اين طرفداري و حمايت مصلحتي و وساطت كردن من، خيلي باعث تعجب و جاخوردن (تلنگر) جواد شده بود و اين امر را از نگاه هاي كنجكاوانه و محترمانه او متوجه شدم.[
پس از اتمام مراسم عزاداري، نوبت برگزاري كلاس آموزشي قرآن فرارسيد و عده اي حدود ۳۵ نفر علاقه مند به يادگيري كلام الله مجيد به صورت حلقه وار دور من و تخته سياه نصب شده برروي ديوار مسجد جمع شدند. كلاس را با تلاوت آياتي از قرآن شروع كردم... چند لحظه بعد ديدم جواد در گوشه اي از مسجد (البته كمي دورتر از جلسه قرآن) نشسته و به بنده و شاگردانم نگاه مي كند. گفتم: آقا جواد! شما هم بفرماييد در جمع قرآن خوانان محترم بنشينيد، او گفت: محمدآقا، همين جا راحتم و به قرآن خواندن شما گوش مي دهم.
بالاخره آنقدر اصرار كردم و براي اينكه جواد نيز همنشين جلسه ما شود چند صلوات دسته جمعي فرستاديم تا اينكه وي از رو رفت و به ناچار به جمع ما پيوست. همه كه قرآن خواندند سرانجام نوبت به جواد رسيد. او گفت: آقا ما را چه به قرآن خواندن! ما آدم درستي نيستيم و سرتا پا خلاف و گناهكاريم؛ من كه اينجا آمدم به خاطر معرفت و بزرگواري شما بود كه نگذاشتيد مشهدي قاسم، جلوي جوانان هيأت غرور مرا بشكند و از مسجد بيرونم كند.
گفتم: آقا جواد، جان من، حالا هرچه بلد هستي؛ مثلاً حمد و سوره بلدي بخوان تا دوستي و رفاقت ما بيشتر شود. بالاخره با پافشاري ما جواد شروع كرد به خواندن سوره هاي حمد و توحيد. ]آن هم به صورت حفظي و با چندين غلط البته لحن و صوت خواندن او بيشتر به شكل چه چه زدن و كمي حالت بندري داشت.[
قرآن خواندن جواد كه تمام شد، خوشحال شده و بلند شدم براي تشويق وي يك جلد كلام الله مجيد مربوط به خودم را كه بسيار نفيس هم بود به عنوان هديه و جايزه به او تقديم كردم و سپس پيشاني وي را بوسيدم و از حضار خواستم كه براي سلامتي آقا جواد و پدر و مادرش ۳ صلوات محمدي پسند بفرستند.
در آن لحظه، قطرات اشك از چشمان جواد سرازير شد و او كه نمي خواست گريه خوشحالي اش را ديگران ببينند جايزه را برداشت و بلند شد و با صداي گرفته اي تشكر نمود و بعد به كلام الله مجيد سوگند ياد كرد و قول داد كه ديگر دست از كارهاي خلاف بكشد و مزاحم ناموس مردم نشده و نماز و قرآن ياد بگيرد و بچه مسلمان و مسجدي شود... و سپس با توبه جانانه اي كه نمود از مسجد بيرون رفت تا مژده اصلاح و آدم شدنش را به والدينش اطلاع دهد.
پس از آن جلسه عرفاني و بابركت، ما هر روز شاهد حضور عاشقانه و مؤدبانه جواد در مراسم مختلف مسجد از قبيل نماز جماعت، هيأت عزاداري و كلاس هاي قرآن بوديم و مردم محل هم به وي به گونه ديگري مي نگريستند.
خاطرات شما
هرانساني در طول زندگي اش با رويدادها وحوادث مختلف روبرو مي شود. اين رويارويي در ذهن و روح اوبه صورت لايه هايي از خاطرات ته نشين مي شود، بطوري كه آن فرد همواره آن رويداد را نه تنها به ياد دارد بلكه هر زمان كه مي خواهد از پيشامدي متفاوت و جالب ياد كند، آن را براي ديگران نقل مي كند.
خاطرات تلخ و شيرين اين ويژگي رادارند كه نه تنها براي شخص بازگو كننده جالب هستند بلكه براي شنونده آن نيز جذابيت خواهند داشت.
ستون «خاطرات شما» را به همين بهانه، پايه گذاري كرديم تا خاطرات شما تنها در آرشيو ذهن تان نماند و بقيه نيز بتوانند از خاطرات شيرين بهره برده و لبخندي بر لب داشته باشند و خاطرات تلخ درس عبرتي برايشان باشد.
كساني كه تمايل دارند خاطرات خود را براي ما ارسال كنند به آدرس روزنامه ايران ـ گروه حوادث مطالب خود را ارسال نمايند.
صندلي خالي
جهيزيه
155229.jpg
بررسي مشكلات حقوقي و خانوادگي يكي از مسائل مهمي است كه اين روزها عده زيادي از هموطنان به آن مبتلا شده و يا به نوعي با آن درگير هستند. شناخت قانون و مباحث حقوقي مي تواند راهگشاي بسياري از اين معضلات خانوادگي باشد و به افراد كمك كند در سايه رسيدن به آرامش ، بهداشت رواني بيشتري را در محيط خانوادگي، كاري و شخصي خود فراهم آورند. دكتر حسن حميديان ـ رئيس مجتمع قضايي خانواده تهران ـ و زينب رنجبر ـ معاون دادگاههاي خانواده ـ پاسخگوي مشكلات حقوقي شما در اين بخش هستند.
مشكلات خود را به صورت نامه به نام خود و يا نام مستعار به صندوق پستي ۵۳۸۸ ـ ۱۵۸۷۵ ارسال نماييد.
صديقه به خانه كوچك اش نگاه كرد. آهي كشيد و گفت:
ـ كوچك و خالي!
دلش مي خواست از شدت غم و غصه فرياد بزند. دلش مي خواست گريه كند. اين چه زندگي سختي بود كه بايد مي گذراند.
به ياد روزي افتاد كه با اكبر پيوند ازدواج بسته بود. پدر و مادرش با چه اميد و آرزويي او را روانه خانه بخت كرده بودند. به ياد پدرش افتاد كه با چه سختي اندوخته اش را به مادرش سپرده بود. از روزي كه اكبر هزار و يك وعده و وعيد به مادر و پدرش داده بود، پدر راضي شده بود كه صديقه را به عقد او درآورد.
صديقه از همان ابتدا از حركات و رفتار اكبر متعجب مي شد و دلش از كارهاي او مي گرفت. چرا شوهرش اينگونه برخورد مي كرد. چرا حاضر مي شد تا اين اندازه زنش را آزار دهد. بغض گلويش را گرفت.
روزي كه پدر و مادرش در يك تصادف هر دو با هم او را تنها گذاشته بودند، هيچ كس جز اكبر براي او نبود. اكبر با مهرباني زندگي را شروع كرده بود.
ـ ديگر نمي توانم تو را تنها بگذارم.
صديقه باورش شده بود كه تنهاست، براي همين خيلي زود به تنها چيزي كه داشت، دلخوش كرد. وارد خانه اي شد كه اكبر داشت و تمام جهيزيه اي را كه پدر و مادرش با خون دل تهيه كرده بودند، براي آسايش و آرامش با خود برد. خانه پدري را اجاره داد و از كنار آن شروع به خريدن چيزهايي كرد كه احساس مي كرد بودن آنان باعث آرامش شان مي شود.
اكبر از همان اول با اين خريدها مخالف بود.
ـ چرا پول را دور مي ريزي؟
ـ من براي راحتي نياز به وسايل مجهز دارم. اصلاً من يك زندگي شيك و لوكس را دوست دارم، در ضمن اكبرخان! من كه از تو پولي نگرفته ام. اينها درآمدي است از پدر مرحومم.
اكبر در زندگي به خواسته هايش بي توجهي مي كرد. هر وقت مي آمد تا خواسته اي، نيازي و ضرورتي را از او تقاضا مي كرد، اكبر مي گفت:
ـ ندارم زن! از درآمد پدر مرحومت استفاده كن.
صديقه براي اينكه كمتر احساس ناراحتي كند، سرش را به كارها و كلاسهاي هنري گرم كرده بود، خوشحال بود از اينكه بالاخره كمتر به نشيب و فرازها فكر مي كند.
آن روز خسته از كلاس به خانه برگشت، با ديدن خانه يكه خورد. به طرف گوشي تلفن دويد:
ـ اكبر! اكبر! زود بيا خانه! دزد آمده.
يك ساعت بعد شوهرش به خانه آمد.
ـ اكبر چرخ گوشت و يكي از فرشهاي دستباف مان نيست.
شوهرش با لبخند گفته بود.
ـ پول لازم داشتم، فروختم.
ـ ولي آنها يادگار پدرم بود. فرش يادگار مادرم بود. تو چرا آنها را فروختي؟
اكبر عصبي شده بود.
ـ اين ديگر چه حرفي است كه مي زني؟ من و تو داريم با هم زندگي مي كنيم، هر مشكلي كه من داشته باشم، طبعاً مشكل تو هم خواهد شد. بنابراين، ديگر نشنوم كه اين حرفها را بگويي.
يك ماه بعد صديقه به خانه كه آمد، سر جا ميخكوب شد.
ـ اكبر! فريزرمان را چه كردي؟
ـ مادرم نياز داشت، براي او بردم. هرچه باشد، او ديگر پير شده است و نمي تواند هر روز به خريد برود، ولي تو جوان هستي و مي تواني هر روز خريد كني و ما فريزر را به او بدهيم.
سه ماه بعد، وقتي ماشين لباسشويي ناپديد شد، ديگر صديقه تعجب زده نشد. ديگر چه تفاوتي داشت كه اكبر بخواهد برايش دلايل بياورد.
كم كم بيش از نيمي از وسايل خانه اش ناپديد شده بود.
ـ اكبر! تو حق نداري وسايل خانه مرا برداري و بيرون ببري و به هر كس كه دلت مي خواهد ببخشي يا بفروشي. اكبر! من ديگر نمي توانم اين شرايط را تحمل كنم.
اكبر تنها با چند سيلي جوابش را داده بود. در ميان ضربات سيلي شنيده بود:
ـ زبانت دراز شده است؟ حالا ديگر مي گويي وسايل خانه من! كدام خانه؟ حتماً پدرت از گور اين چيزها را براي تو فرستاده و مي فرستد؟ پس من در اين زندگي حتماً زيادي ام و هيچ نقشي ندارم؟ از اول چون هيچ كس را نداشتي، دلم به حالت سوخت، ولي اگر اينگونه بخواهم گذشت كنم، تو به حق خودت نمي تواني راضي باشي.
صديقه روز بعد صبح زود بقيه آنچه كه از جهيزيه اش مانده بود را بار يك وانت كرد و به خانه قديمي پدر برد. ياد روزهاي خوشي افتاد كه در اين خانه داشت.
ـ مامان! بابا! اشكهايش را پاك كرد.
نمي دانست چه
حق و حقوقي در زندگي با اكبر دارد؟ آيا اكبر مي توانست بدون اينكه او اجازه دهد، بدون اينكه او بخواهد جهيزيه اش را ببخشد، بفروشد و نابود كند؟ نمي دانست چه كار بايد بكند تا از اين شرايط رها شود؟ راستي آنچه را كه شوهرش از خانه برده بود يا فروخته بود را مي توانست برگرداند و به شوهرش ثابت كند كه او هم در اين زندگي حق و حقوقي دارد و مي تواند جلوي اشتباهات شوهرش را بگيرد يا نه؟
\ \ \
دكتر حسن حميديان ـ رئيس مجتمع قضايي خانواده (يك):
آثار مالي و غير مالي نكاح:
طبق قانون، دادگاه هنگام صدور رأي بايد در خصوص حل و فصل مسائل مالي و نيز سرپرستي فرزندان اظهارنظر نمايند.
۱ـ اموال: جهيزيه زوجه در تملك او بوده و آوردن جهيزيه به منزل شوهر دليل انصراف زوجه از مالكيت نيست و فقط زوجه حق دخل و تصرف و هرگونه جابه جايي آن را دارد.
۲ـ نفقه: نفقه به محض وقوع عقد حق زوجه است، مگر آنكه زوجه ناشزه باشد و با توجه به اينكه نفقه فرع بر تمكين است، زوجه ناشزه مستحق نفقه نخواهد بود.
۳ـ ارث: ارث يا به سبب است يا به نسب و مصداق روشن آنها زوجيت است.
۴ـ ارث از شخص مريض: در صورتي كه مردي همسر خود را طلاق دهد و به همان بيماري بميرد كه از يك سال پيش مبتلا به آن بوده، در صورتي كه زن ازدواج نكرده باشد، زن از مرد ارث مي برد.
۵ـ مهريه: قبل از عروسي نيمي از مهريه و پس از آن تمام مهريه به زن تعلق دارد.
آثار غير مالي:
الف) قطع رابطه همسري
ب) حضانت فرزندان
\ ارث: زن از كليه ماترك شوهر ارث مي برد، از اموال منقول و از اموال غير منقول ابنيه و اشجار از قيمت آنها ارث مي برد.
\ فرض زوجه: اگر شوهر اولاد نداشته باشد، زن ۱‎/۴ ارث مي برد و اگر اولاد داشته باشد، ۱‎/۸ ارث مي برد، اما در خصوص مرد اگر زوجه اولاد نداشته باشد، ۱‎/۲ ارث مي برد و اگر اولاد داشته باشد، ۱‎/۴ ارث مي برد.
اگر مرد چند زن متعدد داشته باشد، ۱‎/۸ و ۱‎/۴ بين همه آنها به صورت مساوي ارث تقسيم مي شود.
چرا مجرم شدم!
به خاطر رباب
جعفر رشادتي
پريدگي رنگ مراد و مادرش حكايت از نگراني آنها دارد. چراغ گردسوز اتاق كوچك آنها را نوراني نمي كند. رباب در گوشه اي از اطاق روي تشك دراز كشيده است و هذيان مي گويد.
مادر هر كاري مي كند اشك هاي خود را نمي تواند پنهان كند. مراد نيز با ديدن اشك هاي مادر شروع به گريه مي كند به صداي گريه مادر و پسر، رباب كه در بستر بيماري است گوشه چشمي به آنها مي افكند اما توان حركت و حرف زدن ندارد.
بالاخره مادر كه جاي خالي پدر را در آن خانه محقر پر كرده چون هميشه سنگ صبور است: «پسرم تحمل كن خدا كريمه تقصير خودمون است اگر از روز اول خواهرت را پيش دكتر خوب مي برديم اينطور نمي شود.»
«نه مادر الآن وقت اين حرفا نيست مگر نبرديم پيش دكتر خوب چند صد هزار تومان پول خواستند گويي عاطفه و انسانيت مرده بود. بايد خودم يه فكري بكنم....»
***
مدتي بعد سركارگر كارگاهي كه برادر مراد در آنجا كار مي كند به قتل مي رسد. تحقيقات قضايي منجربه دخالت مراد در جنايت مي شود. بخش هايي از اظهارات مراد را با هم مي خوانيم.
\ مراد چرا سركارگر را كشتي؟
* آقا نگو سركارگر بگو آدم بدبخت. او هم مثل من آواره و سركارگردان لقمه اي نان و پولي براي خانواده اش بود. از روستا آمدم شهر تا پولي تهيه كنم.
\ خوب اينها را كه مي داني پس چرا؟
* چون هر دو ما قرباني نداري شديم. من كه نرفته بودم اونو بكشم.
\ پس چرا رفته بودي كارگاه؟
* قبلاً چند روزي در كارگاه كار كردم به محيط آنجا آشنا بودم شب رفتم داخل انبار سرقت كنم برگشتني سركارگر را كه شب ها آنجا مي خوابيد ديدم درگير شديم و ...
\ چرا سرقت؟
* به خاطر رباب آقا به خاطر اينكه تحمل ديدن رنج و عذاب خواهرمو نداشتم مي خواستم پولي تهيه كنم تا هزينه درمان رباب را تهيه كنم...
***
و اينك نه مراد زنده است و نه رباب!!!
حقوق هم ميهن
چگونگي صدور گواهي تجرد
آگاهي از قوانين و مقررات موجود در داخل كشور مي تواند از سردرگمي هاي ايرانيان مقيم خارج از كشور يا ايرانياني كه قصد سفر به خارج از كشور را دارند بكاهد.
هرروزه بسياري از اين افراد به دليل همين ناآگاهي ها مجبورمي شوند درچرخه نظام كاغذبازي اداري ساعت هاي زيادي را به دوندگي بپردازند.
يكي از مواردي كه سؤالات زيادي در ذهن اين افراد به وجود مي آورد، مسأله چگونگي گرفتن گواهي تجرد در داخل كشور است.
دراين زمينه چندسؤال مطرح شده است كه كارشناسان امور كنسولي وزارت امورخارجه به آنها پاسخ داده اند.
سؤال: گاهي اوقات سفارتخانه هاي خارجي درتهران جهت صدور رواديد و يا اقامت و... درخواست گواهي تجرد نيز مي كنند.
همچنين دادگاههاي برخي از كشورهاي خارجي و يا نمايندگيهاي جمهوري اسلامي ايران درخارج براي ثبت ازدواج نياز به چنين
گواهي دارند.
تهيه اين مدرك چگونه است؟
پاسخ: صدور گواهي تجرد به دوطريق امكانپذير است:
۱ـ درايران
از آنجا كه صدور گواهي تجرد در داخل كشور طبق قانون از وظايف ادارات ثبت احوال است، لذا افرادي كه در ايران هستند بايستي شخصاً و كساني كه مقيم خارج از كشور بوده ولي شناسنامه آنها درايران مي باشد، توسط وكيل قانوني خود به ادارات ثبت احوال مراجعه و با ارائه اصل شناسنامه درخواست گواهي تجرد نمايند.
اين افراد در صورت نياز به ارائه گواهي تجرد به سفارتخانه هاي خارجي درتهران و يا دادگاههاي خارجي، بايستي گواهي صادره را ترجمه رسمي و پس از تأييد اداره فني قوه قضاييه و بخش كنسولي وزارت خارجه به آن سفارتخانه و درخارج از كشور به مقامات مربوطه ارائه نمايند.
ضمناً ضرورتي به ترجمه گواهي تجرد جهت ارائه به نمايندگيهاي جمهوري اسلامي ايران در خارج نيست.
۲ـ درخارج از كشور
به منظور ايجاد تسهيلات به متقاضيان گواهي تجرد درخارج از كشور، باتوجه به دستورالعملهايي كه به نمايندگيهاي جمهوري اسلامي ايران ارسال شده است، افراد مي توانند به نمايندگي ايران در كشورمحل اقامت خود مراجعه و باارائه اصل شناسنامه درخواست گواهي تجرد نمايند.
نمايندگيها موظفند پس از بررسي لازم نسبت به ارائه گواهي تجرد به زبان محل اقدام نمايند.
حلقه هاي شكسته
زندگي يك ماهه
155241.jpg
يك ماه بود كه نسترن به عقد نادر در آمده بود، باور نمي كرد كه گليم بخت او را اينگونه بافته باشند ولي وقتي كه پس از دو هفته از ناپديد شدن شوهر عاشق خود متوجه شد كه وي چرا به ديدار او نمي آيد، تقاضاي
طلاق كرد.
نسترن با ناراحتي در برابر ميز قاضي فرهبد ايستاد و گفت: درست يك ماه پيش بود كه با نادر عقد كرديم. نادر خيلي وعده و وعيد به من داده بود به اندازه اي خوب حرف
مي زد كه باورم نمي شد به اين زودي كاخ رؤياهايم فرو بريزد.
دو هفته پيش وقتي ديدم از نامزد عاشق پيشه ام كه مي گفت اگر يك روز تورا نبينم آن روز خواهم مرد، نگران اش شدم و به خانه مادر شوهرم تلفن زدم. ولي او گفت براي نادر يك سفر فوري پيش آمده است و بعد از اينكه از سفر برگردد حتماً با من تماس
مي گيرد.
به حرف هاي مادرشوهرم مشكوك شدم. متوجه شدم كه او چيزي را از من مخفي
مي كند ولي با اين حال به خودم دلداري مي دادم كه هيچ اتفاقي براي شوهرم نيفتاده است. دو هفته گذشت و من بعد از دوهفته بالاخره يك روز با يكي از دوستان نادر در خيابان برخورد كردم و او به من گفت كه نادر به زندان افتاده است.
فكر مي كردم شوخي مي كند، ولي وقتي تحقيق كردم متوجه شدم شوهرم به خاطر سرقت و دزدي و كلاهبرداري دستگير شده و به زندان افتاده است.
وي گفت: آقاي قاضي! درخواست دارم مهريه ام را بگيرم و از شوهرم هم تقاضاي طلاق دارم. چون براي من مشخص شده است كه او قبل از ازدواج با من هم اقدام به ارتكاب جرائم مي كرده است.
با درخواست اين زن، شوهر وي از زندان به دادگاه خانواده احضار شد.
نادر به قاضي فرهبد گفت: آقاي قاضي! من علاقه زيادي به همسرم دارم و باورم نمي شود كه بعد از اينكه من بر اثر يك اشتباه به زندان بيفتم، او تقاضاي طلاق از من كرده باشد زيرا من و او علاقه زيادي به هم داشته و داريم و من مي دانم كه او تحت فشار خانواده اش درخواست طلاق از من را كرده است.
نسترن گفت: من ديگر هيچ علاقه اي به توندارم و به خاطر اينكه به من دروغ گفته اي و حقيقت را از من پنهان كرده اي از تو ناراحت هستم و به هيچ وجه نمي توانم تو را ببخشم. حتي حاضرم براي رهايي از اين ازدواج وجداشدن از تو مهريه ام را هم ببخشم.
وقتي عذرخواهي هاي مرد به جايي نرسيد، او نيز به طلاق رضايت داد و زن و شوهر جوان پس از يك ماه عقد از هم جدا شدند.
مرد پس از حكم طلاق با لباس زندان راهي زندان شد و دختر جوان به راهي
ديگر رفت.

|   صفحه اول   |   سياسي   |   اخبار ايران   |   اجتماعي   |   گزارش روز   |   ادبيات   |   بين الملل   | 
|   گفت و گو   |   سلامتي   |   سرزمين مادري   |   فرهنگ و انديشه   |   فرهنگ و هنر   |   ويژه   |   ويژه ۲   | 
|   ويژه ۳   |   ويژه ۴   |   ويژه ۵   |   ويژه ۶   |   ويژه ۷   |   ويژه ۸   |   اقتصادي   | 
|   قيمت سكه و طلا   |   حوادث   |   ورزشي   |   صفحه آخر   |   افق   |   اوقات شرعي   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |