|
|
|
ادغام هنرمندانه خيال و حقيقت
|
|
|
|
درباره عوامل ساخت و هنرمندان فيلم
|
|
|
|
نگاه اجتماعي به فيلم «آن بچه را بگيريد»
|
|
|
|
معرفي يك فيلم روز پليسي ـ جنايي
|
|
|
|
مصاحبه اي با جوئل شوماخر، كارگردان فيلم جنايي «ورونيكا گورن»
|
|
|
|
|
در دنياي سينماي حادثه
از «شيطان» تا قتل مايكل هافستروم كارگردان سوئدي كه فيلم «شيطان» او كانديداي جايزه اسكار بهترين فيلم «خارجي » (غيرآمريكايي) سال شده و ركوردهاي فروش در سوئد را نيز شكسته است ، بزودي اولين فيلم انگليسي زبان خود را به نام «از خط خارج شده» در هاليوود خواهد ساخت كه اثري ا ست از ژانر پليسي ـ جنايي و تريلر (دلهره آور).اين فيلم كه توسط ميرامكس توليد مي شود و براساس رماني از جيمز سيگل است ، يك مرد از خانواده اي متوسط وكارمند يك شركت را نشان مي دهد كه ناگهان و براساس مقدمات ودلايلي كه در فيلم توضيح داده مي شود، كارش به تخلف هايي هولناك وجنايت كشيده مي شود. توضيحات بيشتري در باره اين فيلم ارائه نشده است اما بد نيست بدانيد «شيطان» اضافه بر ورود به كورس اسكار، در جشنواره اخير برلين نيز موردتوجه واستقبال زيادي قرار گرفت.
جولان خشونت در جامعه سينماي اسپانيا جوايز امسال «گويا» را كه مهمترين جوايز سينماي اسپانيا هستند و به اسكار اسپانيول ها تشبيه شده است، يك فيلم به نام «چشمهاي مرا بگير» كه درباره ازدياد خشونت و بزهكاري و جنايت در اين كشور است، قبضه كرد. اين فيلم كه ساخته ايسيار بولاين است، نه فقط «گويا»هاي بهترين فيلم و برترين كارگرداني را تصاحب كرد، بلكه عناوين بهترين بازيگر مرد نقش اول (براي لوئيس توسار)، برترين هنرپيشه زن (لايامارول)، بهترين بازيگر زن نقش دوم (كاندلاپنا) و بهترين فيلمنامه (بولاين و اليسيالونا) را نيز به دست آورد.اين فيلم با داستاني كه قلبها را مي پيچاند و از رواج خشونتهاي عمدتاً بي پايه در اسپانيا (و بانگاهي كلي تر در كل اروپا) سخن مي گويد، در حالي جوايز اصلي گويا را درو كرد كه فيلم جنجالي ديگري درباره خشونت با نام «بازي باسك» و درباره ناآرامي هاي ايالت جدايي خواه باسك اسپانيا نيز كانديداي جايزه بهترين فيلم مستند سال در اين كشور شده بود (كه البته آن را نبرد).
مادر و پسر خوانده جنايتكار از ۱۱ فروردين ۸۳ ساخت يك فيلم جنايي ـ پليسي تازه به نام «بوكسور سايه اي» در هاليوود شروع مي شود كه نويسنده سناريوي آن ويل روكاس فيلمنامه نويس فيلم جنايي ـ اجتماعي «رقص هيولا» است و طي آن لي داني يلز اولين مرتبه كارگرداني اش را تجربه خواهد كرد. اين فيلم بر روي كاراكتر يك مادر (با بازي هلن ميرن) و پسر خوانده اش (رايان فيليپ) تمركز مي كند كه پول مي گيرند تا اهدافي را كه گنگسترها مي خواهند از ميان بردارند، بكشند و بديهي است كه يكي دو تبهكار نيز به نيت تلافي دربدر به دنبال آنها باشند و سرآمد آنها مردي است كه نقش اش را وس بنتلي بازي مي كند. و پليس هم از راه دور و به آرامي حلقه اي را به دور آنها مي گستراند تا همگي را به دام بياندازند. آخرين فيلم هاي اكران شده ميرن و فيليپ به ترتيب «دختران تقويم» و «تصادف» نام دارند.
محاكمه بازيگر آمريكايي همچنان ادامه دارد دادگاه رابرت بليك هنرپيشه معروف و ۷۰ ساله آمريكايي كه به اتهام وي در مورد قتل همسر ۴۴ ساله اش باني لي باكلي رسيدگي مي كند و بيش از يك سال است جريان دارد و از سه هفته پيش به دليل كناره گيري وكيل وي متوقف شده بود، احتمالاً از اواسط اسفندماه دوباره به جريان خواهد افتاد.توماس مسه رو جونيور سومين وكيل بليك است كه كنار مي كشد و پيش از وي نيز جنيفر كلر و هارلند براون كه به دفاع از او اشتغال داشتند، چنين كرده بودند. قاضي دارلين شمپ اميدوار است ظرف همين هفته وكيل چهارم و جديد بليك مشخص و تأييد و مشغول به كار شود و در دادگاه حضور يابد.بليك متهم به اين است كه طي سال ،۲۰۰۱ يك شب پس از صرف شام با همسرش در يك رستوران ايتاليايي واقع در شهر لس آنجلس، وي را در اتومبيلش با شليك گلوله اي به قتل رسانده اما او منكر اين قضيه است و در ورسيوني كاملاً متفاوت ادعا مي كند كه براي پرداختن اسلحه اي كه در رستوران جا گذاشته، به آن جا رفته و در بازگشت جسد بيجان زنش را در ماشين يافته است.اين همه طول كشيدن پرونده و صادرنشدن حكم نيز تا به حال محصول سيستم هاي معيوب قضايي در آمريكا و سوء استفاده بليك و حاميان او از نفوذشان در اين سيستم ها است.
پروفسور ديوانه درخانه اي مومي
درسال ۱۹۵۳ بودكه فيلم «تريلر» (دلهره آور) و پليسي وترسناك «خانه مومي» با بازي وينسنت پرايس معروف در نقش اصلي اكران شد وسرو صداي زيادي را به پا كرد. ۵۱ سال بعد هاليوود دست اندركار بازسازي آن فيلم و توليد ورسيوني تازه از آن شده وبراي اين مهم وكارگرداني اين فيلم «خوامه كولت سرا» ي اسپانيايي را كانديدا كرده كه اصولاً تخصص اش ساخت فيلم هاي كوتاه تبليغاتي باتم هاي كمدي تلخ، است. «خانه مومي» درباره يك پروفسور ديوانه است كه دور از چشم پليس و در خانه بزرگ خود اجساد بسياري از انسان ها رابا موم ، آغشته و باند پيچي كرده و ظاهراً به قصد مطالعات علمي خود نگهداري مي كندولي خبر هراس ومرگ پيامدي براي همسايه هاواطرفيان وحشت زده خود ندارد.نسخه جديد را كمپاني برادران وارنر و باتهيه كنندگي جوئل سيلور و رابرت زمه كيس مشهور و به نام استوديوي كوچك داركسل توليد خواهدكرد و زمان اكران فيلم براي آبان ماه ۸۳ در نظر گرفته شده است.
|
|
|
|
|
ادغام هنرمندانه خيال و حقيقت
اين زن دوبار مي ميرد
|
|
|
اگر در ميان كارهاي خوب الفرد هيچكاك فيلمساز بزرگ بريتانيايي دو اثر را از همه بزرگتر و بهتر بدانيم، يكي از آنها «سرگيجه» است كه در ۱۹۵۸ اكران شد و اين استاد سينماي دلهره و متخصص ساخت آثار جنايي ـ پليسي و مرموز در آن نهايت استادي اش را به نمايش گذاشته و در ارزش گذاري منتقدان و دست اندركاران مطرح سينما و بخصوص طي ۲۰ سال اخير به جمع ۲۰ فيلم برتر تاريخ (در كل ژانرها و سبك هاي مختلف) راه يافته است. «سرگيجه» با بازي جيمز استوارت وكيم نواك در نقش هاي اصلي و ايفاي نقش از سوي باربارا بل گديس، تام هالمور، هنري جونز ، الن كوربي، ريموند بيلي و لي پتريك در نقش هاي جنبي و تكميلي، يك داستان راز گونه دارد و چنان خيال وحقيقت را با هنرمندي و ابهام به يكديگر آميخته است كه پس از هزاران بار ديده شدن و بعد از ۴۶ سال پخش شدن مكرر آن درسالن هاي سينما و بر صفحه تلويزيون هنوز كه هنوز است برخي نكات آن مبهم و حل نشده باقي مانده وكسي نمي داند زني كه دوبار در زندگي كاراكتر جيمز استوارت ظاهر مي شود، آيا واقعاً مرده است يا نه و اگر درمرتبه نخست مرده، چگونه در بار دوم نيز به همان شكل ودر همان محل خلق حادثه اول از بلندي به پايين پرت مي شود و دوباره مي ميرد! ترس از ارتفاع در اين فيلم كه براساس سناريويي پرابهام وجذاب از الك كاپل و سموئل تيلور و بااقتباس از يك رمان جنايي فرانسوي به نام Dentre LeS Mortes نوشته پي ير بويلو و توماس نارسياك ساخته شده، جيمز استوارت بلند قد (در ايام ميانسالي ونزديك به پيري اش) ايفاگر رل يك پليس بازنشسته در شهر سان فرانسيسكو آمريكااست كه ترس وحشتناكش از ارتفاع وبلندي باعث مرگ يك همكارش، بدنامي وي و حاشيه نشيني اجباري او شده است وكابوس آن حتي يك لحظه نيز او را رها نمي كند. تا اين كه روزي يك دوست قديمي وهمكلاسي ايام نوجواني اش او را صدا مي زند و استخدام مي كند و از وي مي خواهد كه همسرش (با بازي كيم نواك) را كه به ادعاي وي رفت و آمدهايي مشكوك و احتمالاً با يك فرد رابطه اي دارد، زير نظر بگيرد. زنده شدن مرده پليس ترسان از ارتفاع چنين مي كند اما به اين زن دل مي بازد و روزي در تعقيب وي وارد يك آسياب قديمي مي شود وبه چشم مي بيند كه زن از بالا به پايين پرت و كشته مي شود. اندوه و افسردگي بزرگي كاراكتر استوارت را مي گيرد اما او چندماه بعد در سطح شهر با يك زن جوان كارآموز مسائل هنري و نمايشي آشنا مي شود كه عين زن از دست رفته مورد بحث و كپي اوست و تنها فرقش اين است كه بر خلاف زن نخست كه مو طلايي بود، موي مشكي دارد. استوارت با دوستي و محبت به وي سعي در احياي ارتباط از دست رفته و جبران مافات دارد اما در يك تنش و درگيري تازه دوباره گذارش به همان آسياب مرگبار مي افتد واين بار هم زن در يك كشمكش از بالا به پايين پرت مي شود وجان مي بازد! كداميك از دو حادثه حقيقتاً اتفاق افتاده است؟ مرگ اولي صحيح و صائب است يا دومي ؟ كداميك حقيقي است و كدامين فقط در تصورات مردي روي مي دهد كه چنان در كابوس و اوهام خود غرق شده كه قادر به تشخيص خيال از واقعيت نيست؟آيا موجود دوم يك زن به كلي متفاوت و فقط شبيه به زن كشته شده است و يا او در مورد اول اصلاً نمرده و زنده مانده بود و در قالب و فرم تازه و با گيريم جديدش دوباره در مسير پليس پرلغزش قرار مي گيرد و ي او مخصوصاً خودش را در چنين مسيري قرار مي دهد؟ غيرقابل محاسبه هيچكاك نيز قبل از مرگش (به سال ۱۹۸۰) توضيح دقيقي را در اين زمينه به دست نداده بود اما به نظر مي رسد كه به اعتقاد او و براساس داستانش، مرده يا زنده بودن زن دوم اهميت ندارد و آن چه هيچكاك مي خواهد بگويد دامنه وسيع و غيرقابل محاسبه ومهار نشدني خيال و ذهن آدمي است كه به همه جا پرواز مي كند وبا عملكرد آن هر چيزي امكان پذير است. چه جنايت و چه جلوگيري از آن، و چه داشتن يك زندگي سالم وچه پرهيز از آن. پليس بازنشسته فيلم هيچكاك كه كارآگاه خصوصي شده است، در عمل هميشه باكابوس هاي گذشته اش زندگي مي كند و هيچكاك به ما مي گويد كه همين كابوس ها همسر نزديكترين دوست او رانيز به ورطه مرگ مي كشاند واگر مرگ دوبار و در قالب دو زن مشابه ظهور مي كند، استعاره و اشاره اي به تكرار فاجعه مرگ بي گناهان در ذهن پليس بيمار است كه احتمال دارد بيش از دو بار نيز باشد. «سرگيجه» شاهكاري مسلم در كنكاش در ذهن بشري است كه صدها دريچه و رويكرد دارد وهرگز نمي توان بر تمامي آن اشراف و تسلط يافت. ارواح پريشان و «سرگيجه» با موسيقي پر از راز و ترس برنارد هرمن و به طول ۱۲۸ دقيقه مكاشفه اي پرتعليق در روح انسان هايي است كه پريشان و درد كشيده اند واينك ناخواسته به اطرافيان خود لطمه مي زنند و بدون اين كه خود بخواهند جنايت خلق مي كنند و گاه يك آدم را دوبار مي كشند!
|
|
|
|
|
درباره عوامل ساخت و هنرمندان فيلم
نويسنده هايي هوشيار، بازيگراني مناسب
|
|
|
سناريوي «آن بچه را بگيريد» را ۵نفر نوشته اند كه عبارتند از نيكولاي ارسل، هانس فابيان و ولن وبر، ارلاندلو، مايكل براند و درك هاس و شايد نقطه قوت اصلي فيلم همين فيلمنامه باشد كه هر چند بيش از حد رؤيايي است، اما شيريني آن و انساندوستانه بودن سرقتي كه شرحش را آورده ايم، بر هر چيز ديگري سايه مي اندازد و هوشيار بودن فيلمنامه نويسان را گواهي مي دهد.كارگردان، بارت فروندليش است و در فيلم او به جاي اينكه به سبك بسياري از فيلمهاي روز با تعدادي نوجوانان زيبا و ملوس (!) و طبقه مرفه مواجه باشيم، با افرادي مواجه ايم كه يك كار مهم انساني آنها را به حركت وامي دارد و از يك زندگي بي هدف و الكي خوش دور مي كند و با سناريوي ۵نفري كه نامشان را آورديم و با كارگرداني حساب شده فروندليش، فيلم سرشار از هيجان قابل توجيه و يك سري اتفاقات غيرمنتظره در لحظات حساس است. آنها خبيث نيستند بازيها نيز در اين فيلم، خوب است. كريستين استوارت در نقش دختر نوجوان مستقر در مركز ماجرا همه چيز را زير سايه خود گرفته است. آنها كه بيشتر در كارهاي فيلم و سينما دقيق مي شوند، شايد او را در نقش دختر جودي فاستر در فيلم «اتاق وحشت» تريلر موفق سال۲۰۰۲ به ياد بياورند. با اين فرق كه آن فيلم يك تم خطرناك و جدي و توأم با هراس شديد و دائمي و در حالت تعليق داشت اما اين يكي حتي در هيجان انگيزترين لحظات خود فقط خطرات و اتفاقاتي شيرين را در بر دارد كه بيننده مي داند آدمهاي بسيار بدش نيز بر خلاف سارقان فيلم «اتاق وحشت» خبيث نيستند.در اين ارتباط بايد از بازي خوب مايكل دس بارس در نقش بريس بين رئيس بانكي كه مادر مدتي در آن كار مي كند، ياد كرد. او يك آدم بد و بانكدار شيطاني بسيار خوب (!) را با بازي هنرمندانه اش از آب درآورده اما او نيز در دل مثل موجودات كارتوني مي ماند و نفرتي عميق را نسبت به خود برنمي انگيزد.انتخاب جنيفر بيلز به عنوان مادر كاراكتر «مدي» نيز بسيار خوب صورت گرفته و هر دو دوست اين دختر و همراهان وي در اين سرقت انساني نيز كه يكي شان ( استين) سياهپوست است، خوب عمل مي كنند و قصه گو و كارگردان به ما مي گويند كه هر دو تا چه حد به مدي دلبستگي دارند و بايد تصريح كرد كه اين بار انتخاب بازيگران درست براساس ويژگي هاي نقش و آنچه ايجاب مي كرده اند، صورت گرفته است و گزينش سم روباردز هم در هيأت پدر فعال ابتداي فيلم و مرد فلج ادامه قصه، انتخابي عقلايي بوده است. بازسازي يك فيلم دانماركي و يك نكته آخر و مهم: «آن بچه را بگيريد»، نه يك فيلم و قصه اوري ژينال بلكه بازسازي يك فيلم دانماركي به نام «كلاري توسن» است كه چندي پيش در فستيوال معتبر برلين مورد تحسين قرار گرفت و طبيعي است كه هنر نخست را بايد متوجه آن فيلم دانست. اما فروندليش و گروه هنرمندانش در اجراي مجدد تم مركزي آن قصه و مطابقت دادن با جامعه اي متفاوت و تنظيم كردن آن براي مخاطبان مورد نظرشان، بسيار حساب شده و موفق عمل كرده اند.
|
|
|
|
|
نگاه اجتماعي به فيلم «آن بچه را بگيريد»
قوانيني كه دزدي را موجه مي كند
|
|
|
اين فيلم موضوعي را مطرح مي كندكه معمولاً در فيلم هاي داستاني و يا رمان ها كمتر با آن برخورد مي كنيد و آن مجبور شدن يك دختر نوجوان و دو دوست نزديكش به دزدي از بانك به قصد نجات پدر بيمارش ازيك وضعيت بد است. اولين فرض و نخستين حقيقت اين است كه دزدي تحت هر شرايطي يك كار بداست اما دليلي كه گفتيم اين سرقت را موجه و مانند بسياري از مواردمشابه، تماشاگران را با سارقان همراه وحامي آنها مي كند و به جاي اينكه آنهاخواستارحضور ومداخله هر چه سريعتر پليس درماجرا و بازداشت خاطيان توسط آنهاشوند، درسالن هاي سينما به نفع نوجوانان سارق سوت مي كشند ودست مي زنند! زيرا مي دانند قواعد ناهنجار اجتماعي و ظلم حاكم بر جامعه آمريكا و رويكردهاي انساني و گرايش هاي خانوادگي ، اين بچه ها رابه خلافكاري كشانده وگرنه آنها دردل خواستار اين سرقت نبوده اند وآن رابا اكراه انجام مي دهند. علم جامعه شناسي شايدبه درستي استدلال شودكه اين فيلم به اندازه «ويل رايدر» و «مثل بكام توپ را چرخ بده» فيلم خوب وموفقي نيست اما واقعاً سرگرم كننده است ودر برقراري ارتباط بامخاطبانش وكساني كه هدف گرفته است، بسيار موفق عمل مي كند و اين به سبب كار خوب كارگردان (بارت فروندليش) و دستياران اوست و مشخص است كه آنها با علم جامعه شناسي كاملاً آشنا هستند وقصدشان هرچند فانتزي و رؤيايي است، ولي ريشه درحقايق اجتماعي دارد. آدم هاي خوب و بد قصه، بسيار خوب از سوي آنان طراحي وترسيم شده اند ونمونه هاي آنان را به راحتي مي شود در جامعه كنوني آمريكا و كل غرب يافت. شايداصل فرضيه و بنياد فيلم دراين خصوص كه عمل جراحي و روش علمي اي وجود دارد كه مي توان با آن افراد فلج شده اي ازاين دست را درمان كرد، يك خيال افراطي صرف وغير حقيقي باشد واگر صحت مي داشت الآن كريستوفر ريو(سوپرمن معروف سينما) نبايد هنوز روي صندلي چرخدار مي نشست! بااين حال نبايد اين راناديده گرفت كه با چنين فرض انساني اي نمي توان اقدام بچه ها و سرقت شان از بانك را محكوم كرد و نكته مهم فيلم در همين جااست و شايد يك نوع بيانيه درمحكوميت آن دست از قواعد اجتماعي باشد كه ابناي بشر را حتي قادر به تأمين پولي نمي كند كه براي رفع بيماري و كسب مجدد سلامتي به آن نياز مفرط دارند. همان مهارت وقتي پدر فلج و خانه نشين مي شود، اولين كاري كه او و مادر دختر انجام مي دهند، قدغن كردن صعود از كوه و ارتفاعات براي دختر نوجوان شان است. اين در حالي است كه در نهايت دختردر همين كار است كه به نجات پدر بيمار مي آيد و دريچه هاي نور و بهبودي را به روي او باز مي كند. شايد «آن بچه را بگيريد» بيشتر در پي خلق هيجان و سودجويي مالي و فروش زياداز طريق آن بوده باشد، اما شكي نيست كه در بيان وضعيت اجتماعي مغشوش و قواعد دست و پاگير ضد انساني موجود در آمريكا در شرايط فعلي كاملاً صادق و راستگو و موفق است و به ما مي گويد كه چطور اين قوانين غيرانساني، انسان ها را وادار به يك خلاف ضد اجتماع (سرقت) مي كند و چطور از اين منظر يك خلاف بزرگ به موجه ترين و بهترين كار بدل مي شود و وجاهت قانوني مي يابد.
|
|
|
|
|
معرفي يك فيلم روز پليسي ـ جنايي
يك سرقت خوب و موفق!
|
|
|
* وصال روحاني «آن بچه را بگيريد» عنوان فيلم پليسي و شيرين تازه اي است كه با تمي نيمه كمدي و اجتماعي طي ۳ هفته اكرانش در آمريكا با توفيق قابل توجهي روبرو شده و گمان مي رود با شروع اكران آن در اروپا از اواسط اسفند در آن جا نيز با موفقيت مشابهي مواجه شود. اين فيلم داستان يك دختر ۱۲ ساله به نام مدي فيليپس (با بازي كريستين استوارت) است كه با آموزش پدرش تام فيليپس (سم روباردز) همانند او به كوهنوردي دل باخته و در صعود از ارتفاعات صاحب تخصص شده است اما روزي پدرش كه سابقه صعود به قله مشهور اورست را نيز دارد، دچار فلج در ناحيه كمر و پاها و بستري مي شود. تنها راه درمان او بردنش به اروپا و انجام يك عمل جراحي فوق العاده بر روي وي، توصيف و معرفي مي شود اما اين اقدام ۲۵۰ هزاردلار آب مي خورد و اين پول را خانواده وي ندارند. مادرش مالي (جنيفر بيلز) از بانكي كه در آن كار مي كند و از مأموران امنيتي آن است، تقاضاي وام مي كند و بانك آن را رد مي كند. براي مدي چاره اي نمي ماند جز اين كه طرح دزدي از همين بانك را به قصد كسب اين پول از محل اعتبارات و اندوخته آن بريزد. گاو صندوق در هوا در اين راه مدي از دو دوست نزديك و همكلاسي اش در مدرسه بهره مي گيرد. يكي استين (كوربين بلو) است كه استاد در كارهاي كامپيوتري است و ديگري گاس (مكس تي يريوت) كه در يك پيست اتومبيلراني متعلق به پدر مدي به عنوان مكانيك كار مي كند. مشكل اين است كه گاوصندوق اصلي بانك، در وسط هوا و زمين و در ارتفاعي زياد معلق است و به آن انواع و اقسام سيم هاي ارتباطي وصل است و در سطح زمين نيز دو سه سگ بزرگ ردياب و ضد دزد در حال قدم زدنند. با اين حال طرح و نقشه مدي اين است كه استين با مهارت هاي كامپيوتري اش، سيستم هاي رايانه اي بانك را از كار بيندازد، گاس فرآيندهاي مكانيكي لازم براي عبور خود و ياران نوجوانش از در هاي امنيتي فراهم آورد و سرانجام خود مدي با تخصص اش در صعود از ارتفاعات به گاوصندق معلق دسترسي و آن را خالي كند. با اين حال، كار آسان نيست و بديهي است كه مشكلات بزرگي براي دزدان نوجوان روي بدهد و سرو كله پليس هم طي قصه پيدا شود و قابل فهم است كه اگرپليس در يك شهر ۳ نوجوان را در يك اتومبيل مسابقه اي در حال گذر سريع از سطح خيابان ببيند، اولين فرض و فكري كه با خود مي كند، اين است كه خلاف و سرقتي روي داده و در پي آنها روان شود و بلندگو به دست از آنها بخواهد كه بلافاصله پارك كنند و دست از كار خود بردارند. فرقي نمي كند «آن بچه را بگيريد» شايد زرق و برق ظاهري فيلم هاي دوگانه «بچه هاي جاسوس» را نداشته باشد ولي تفريحي و سرگرم كننده و موفق است و قدر مسلم از اين كه از «مأمور كودي بنكس» فيلم بهتري است. صحنه هاي سرقت در فيلم همان قدر خوب و وسيع و مفصل است كه در فيلم «اوشنز الدون» و بازسازي آن ديده بوديم و اگر يك فيلم، خوب ساخته شده و مؤثر باشد، مهم نيست كه سارقان جورج كلوني، براد پيت و جوليا رابرتز باشند، يا سه بچه اي كه در اين فيلم ببينيم. هر چه باشد، يك دزدي خوب (!!!) تحت هر شرايطي يك دزدي خوب و چشمگير است!
|
|
|
|
|
مصاحبه اي با جوئل شوماخر، كارگردان فيلم جنايي «ورونيكا گورن»
گنگسترها هم مي توانند خوش تيپ باشند!
|
|
|
اشاره:جوئل شوماخر كارگردان مشهور در ۶۴سالگي سابقه ساخت ۱۹فيلم بلند سينمايي را دارد كه شماري از آنها مانند «بت من، براي هميشه» و «باجه تلفن» بسيار موفق و پرفروش بوده اند و او را استاد در كشف و به كارگيري هنرپيشه هاي جوان و مستعد مي دانند و اوجگيري امثال كالين فارل ايرلندي و متيومك كانافي آمريكايي را محصول همين رويكرد و بازي آنان در فيلمهاي شوماخر مي دانند.حقيقت هرچه باشد، شوماخر در فيلم آخرش كه يك كار پليسي ـ جنايي ـ اجتماعي به نام «ورونيكاگورن » است، نيز از كيت بلنچت هنرپيشه زن مشهور استراليايي يك بازي عالي گرفته و يك داستان حقيقي در ايرلند جنوبي را با توفيق چشمگيري به تصوير كشيده است. «گورن» داستان يك روزنامه نگار زن ايرلندي است كه به تحقيق گسترده و خطرناكي درباره فساد در دابلين و تشكيلات گنگستري و قاچاقچيان موادمخدر در اين شهر دست زد و در سال۱۹۹۶ به دست آنها كشته شد و اينك در ايرلند از شهرتي افسانه اي سود مي جويد و در فيلم شوماخر و با بازي بلنچت، تصوير تكان دهنده اي از وي ارائه شده است. ببينيم خود شوماخر چه مي گويد.
| آقاي شوماخر ، چه شد كه به ساختن اين فيلم درباره اين روزنامه نگار زن علاقه مند شديد؟ * جري بروك هايمر (تهيه كننده معروف سينما) زنگ زد و پرسيد آيا مي داني ورونيكا گورن كه بوده است . گفتم نه. او يك برنامه تلويزيوني معرفي كننده وي و كلي كتاب و بروشور دراين خصوص را براي من فرستاد و من آنها را ديده و مطالعه كردم و به وي علاقه پيدا كردم.زيرا او آدمي اهل تحقيق بوده كه كارش رادر زمينه افشاي جنايات و خلافها در روزنامه اش بسيار كامل انجام مي داده و ادعايي هم نداشته است و يك آدم حقيقي و قابل درك و به دور از شعار بوده است. | چرا كيت بلنچت را انتخاب كرديد؟ * چون هنرپيشه بسيار خوبي است و حتي مي خواستم نقش همسر نيكولاس كيج را در فيلم «۸ميليمتري» نيز به او بدهم كه او در آن زمان مشغول بازي در فيلم «اليزابت» بود و نشد بازيگران زن زيادي اين نقش را مي خواستند اما من از همان آغاز بلنچت را در ذهن داشتم. | و او چطور بود؟ * بسيار خوب و موفق بود. بلنچت از آن دست بازيگران است كه بسيار تحقيق و از كارگردان در مورد نقش اش سؤال مي كند و روي همه مسائل دقت به خرج مي دهد. اين خصوصيت را نيكول كيدمن و راداميچل نيز كه هم وطن بلنچت هستند، دارند. | ورونيكا گورن را با بازي بلنچت بسيار پركار ترسيم كرده ايد. آدمي كه همزمان مي توانست دهها كار را انجام بدهد. * همين طور نيز بوده است. او همه جا بود و همه كار مي كرد. با جوانان معتاد براي كامل كردن مقالات و تحقيقاتش مصاحبه مي كرد، در همان زمان در كنار يك نماينده پارلمان بود، به خانه و در كنار خانواده اش مي رفت و باز به طور همزمان با مأموران پليس ارتباط برقرار مي كرد و به رستوران مي رفت و با تبه كاران پست هم صحبت مي شد و پا به پاي آنها فوتبال از تلويزيون مي ديد تا بتواند اطلاعات مورد نياز را از زير زبان شان بكشد. او مثل تمام روزنامه نگاران بزرگ اين هنر را داشت كه به هزار شكل درآيد. |خود شما نيز در اين فيلم به كلي تغيير شيوه داده ايد و چنان كارتان روان و غيرمحسوس است كه بيننده ها شما و حضورتان را اصلاً در فيلم حس نمي كنند. تكنيك تان چقدر فرق كرده است؟ * خب، با هر فيلم و داستان تازه اي روش كار من نيز تغيير مي يابد. نمي خواستم روش قصه گويي رايج در هاليوود در مسير بيان اين ماجرا قرار گيرد و توليد مشكل كند. و مايل نبودم از او يك قهرمان بزرگ و رؤيايي بسازم و يا راجع به گنگسترها افسانه سرايي كنم. و نمي خواستم فيلم من سرشار از غرور و رنگ و زرق و برق باشد. برعكس مي خواستم قصه تا سر حد امكان سر راست و راحت و ساده باشد. | پس شما از اين تغيير رويه دائمي گله اي نداريد. * برعكس بسيار نيز خوشحالم، زيرا كار بعدي ام ساختن فيلمي از روي موزيكال افسانه اي «شبح اپرا» كار اندرولويد و بر بريتانيايي است و آن جا نيز بايد يك روش كاملاً متفاوت را اجرا كنم و تغييراتي كه گفتيد بسيار به كارم مي آيد. | عكس العمل مردم ايرلند در باره قهرمان ملي و نوين شان كه در فيلم شما معرفي شده، چه بوده است؟ * راضي بوده و از فيلم استقبال زيادي هم كرده اند. آنها از روش حرف زدن و لحجه ايرلندي كه بلنچت اختيار و اجرا كرد، نيز بسيار ابراز رضايت نموده اند و اين يك تعريف كوچك و كم نيست. | شما در كشف و استفاده از هنرپيشه هاي جوان و تازه كار استعداد غريبي داريد. اين را همه مي گويند. * اينطورها هم نيست. اين بازيگران به قدري مستعد بوده اند كه هر كس ديگري هم به جاي من بود، از آنها سود مي جست و فقط من خوش اقبال بوده ام كه گذارم زودتر از سايرين به آنها افتاد! | آيا از زندگي هنري تان پس از اين همه سال راضي هستيد؟ * بله، بسيار هم راضي ام. چون از حد موفقيتي كه خودم فكر مي كردم، بسيار فراتر رفته ام، من ابتدا يك آرايشگر و تزئين كننده بودم و سپس طراح لباس در تئاتر و در كارهايي همچون «همانطور بازي كن كه بايد» (به سال ۱۹۷۱) شدم. دومينيك دون كه تهيه كننده آن نمايش بود، مرا به هاليوود برد و در نتيجه شروع كارم را در سينما مديون او هستم. | مثل اينكه از بچگي عاشق سينما بوده ايد؟ * دقيقا. پدرم وقتي فقط ۴سال داشتم. درگذشت و مادرم براي درآوردن خرج خانه ۲۴ساعته كار مي كرد. در نتيجه من هميشه در سالن سينماي مقابل خانه مان بودم و هرچه فيلم كه به ذهن تان برسد، مي ديدم. كارهاي بزرگ دهه هاي۱۹۴۰ و ۱۹۵۰ را، فيلمهاي هيچكاك، كازان، فورد و در كنار آنها ديسكا، فليني و كورودساوا را. و همچنين بازي هنرپيشه هايي مثل مونرو، دين، تيلور،نوواك، نيومن و كلي را و كري گرانت تأثير بزرگي را بر من نهاد. هر چه در فيلمهاي من ببينيد، با پشتوانه آن تأثيرگذاري ها بر من شكل گرفته است. از من مي پرسند چرا آدمهاي آثار من اينطور شيك و حساب شده اند؟ بفرماييد اين هم دليلش. | حتي در كاراكتر پليس ها و گنگسترها؟ * چرا كه نه؟ آنها هم آدم اند. مگر نمي توانند خوش تيپ باشند؟! زندگي حقيقي هم پر از آدمهايي است كه ظاهرشان دل را مي برد اما در باطن آدمهاي رذلي هستند. در «ورونيكا گورن» و در تقابل يك روزنامه نگار زن با تبه كاران نيز همين حقيقت به تصوير كشيده شده است.
|
|
|
|