كاوه ميرعباسي
رمانهاي توني هيلر من، كه شخصيتهاي اصلي شان دوافسر پليس قبيله اي ناواجو جوليفورن و جيمي چي هستند، از جمله پرتوان ترين مجموعه ماجراهاي معمايي ادبيات ناحيه گرايانه معاصر آمريكايي به شمار مي آيند. هيلر من، در اين روايتها، نه فقط چشم اندازي فراگير و گسترده و واقع بينانه از مناطق سرخپوست سنشين جنوب غربي ايالات متحده ( كه با آن عميقاً آشناست) عرض مي دارد، بلكه آثارش خواننده را ياري مي دهند تا بن مايه هاي فرهنگ بومي آمريكايي را درك كند و تأثير آن بر زندگي ساكنان امروز اين نواحي را بازشناسد.
جوليفورن و جيمي چي
راه يافتن كارآگاهان بومي آمريكايي به ادبيات پليسي باعث شد اين ژانر ابعادي تازه بيابد وغني تر شود. پيوندمتشكل و سازمند دستمايه هاي فرهنگي جديد يا پيرنگ داستان، روشهاي كاوشگري را گسترش بخشيد و آنها را با نظام هاي ارزشي نوين و شيوه هاي متفاوت تفكر و استدلال و استنتاج در آميخت؛ محيط هاي طبيعي جديدي عرصه وقايع شدند كه تا پيش از آن در داستانهاي جنايي و معمايي نشاني از آنها نبود، نظير نواحي باير و بي بركت جنوب غربي كه زيستگاههاي سرخپوستان شهر گريز آنجا استقرار يافته اند؛ مقوله هاي سياسي و فرآيندهاي نظير مبارزه براي كسب حقوق اقوام بومي و تأثير فعاليت هاي تجاري و بهره برداري از منابع طبيعي بر محيط زيست و عناصر هويت فرهنگي كه وابستگي تنگاتنگي با آب و خاك دارند از جمله موضوعاتي بودند كه براي نخستين بار در روايتهاي پليسي مطرح شدند. كارآگاهان بومي آمريكايي ابتدا در داستانهاي عامه پسند، كه در دهه ۱۸۸۰ به شكل جزوه هاي ارزان قيمت به فروش مي رفتند، ظهور كردند. احتمالاً، «فيل اسكات، كارآگاه سرخپوست» (۱۸۸۲)، نوشته جودسان تايلور، اولين روايت از اين قماش بود كه به شكل كتاب منتشر شد. توجه عموم به وقايع مرتبط با تصرف غرب آمريكا و فرهنگهاي بومي اين كشور، كه خارق العاده و ناآشنا جلوه مي كردند، سبب انتشار و تجديد چاپ مكرر عناوين مشابه فراواني شد، نظير«پامخملي، كارآگاه سرخپوست» (۱۸۸۴) اثر تي.سي.هوبر، «روباه سرخ، كارآگاه سرخپوست» (۱۸۸۶) نوشته بوفالوبيل كه بخاطر نمايشهايش در باره غرب وحشي شهرت داشت، يا «ادريفت درنيويورك: ماجراي يك كارآگاه سرخپوست نوجوان» (۱۸۹۶) نوشته اولداسلوئت. «كارآگاهان سرخپوست» اين آثار در رديابي ماهر بودند، محيط طبيعي را دقيق مي شناختند، به چندين زبان حرف مي زدند و به آساني مي توانستند خصوصيات فرهنگي اقوام مختلف را با يكديگر آشتي بدهند و سازگار سازند.
در «ستاره اي براي جنگجو» (۱۹۴۶)، منلي ويد ولمن پرسوناژ ديويد ريترن، پليس قبيله اي تسيچا را (قبيله اي تخيلي كه ولمن، با درآميختن ويژگي هاي سنتها و آداب و رسوم چاينها و پائونيها، آن را آفريد)، به عرصه كاوشگري روانه كرد. روشهاي استنتاج ريترن بر شناخت عميق او از اسطوره ها و مناسك سنتي متكي است.
در دهه ،۱۹۷۰ برايان گرفيلد رمانهاي «بي قرار» (۱۹۷۲) و «شكارسه نفره» (۱۹۷۴) را نگاشت كه قهرمان شان سام وچمن ـ افسر سوارنظام ايالت آريزونا و از قبيله ناواجو ـ فقط پرونده جنايتهايي را پيگيري مي كند كه مستقيماً به مشكلات ارضي مربوط مي شوند، نظير منازعه بر سرحق بهره برداري از منابع آبي و اختلافات پيچيده، ناشي از مقررات متناقض، ميان مؤسسات دولتي و ايالتي با اردوگاههاي سرخپوستان.
«جنايت ميان ديوارها» (۱۹۷۱)، نوشته ريچارد مارتين، اولين رمان از ماجراهاي جاني اورتيث (افسر دورگه آپاچي/ مكزيكي) است كه در اداره پليس سانتا كريستو خدمت مي كند. در اين اثر و در رمانهاي «مرگ در برف» (۱۹۷۳) و «مرد گمشده» (۱۹۹۰)، كه به دنبالش آمدند، اورتيث و رفيق سياهپوستش كاسي انرايت (پژوهشگر انسانشناسي فرهنگي) درباره جنايتهايي تحقيق مي كنند كه علت شان تضاد و تقابل ميان فرهنگهاي سنتي بومي و گسترش شتابنده زندگي شهري است.
توني هيلرمن، بانگارش ماجراهاي سرگروهبان جيمي چي (بعدها به درجه ستواني ارتقا مي يابد) و سروان جوليفورن، مشهورترين و ارزنده ترين مجموعه رمانهاي معمايي/جنايي را كه كاوشگران سرخپوست پرسوناژهاي اصلي اش هستند پديد آورد. در ادامه، از زندگي و آثار اين نويسنده برجسته ادبيات پليسي مي گوييم و شخصيتهاي بديع و جذابش را كه در ميان كارآگاهان رنگين پوستي از جايگاه واهميتي خاصي برخوردارند، بررسي مي كنيم.
آشنايي توني هيلرمن (متولد ۱۹۲۵) با شيوه زندگي و آداب و رسوم سرخپوستان به دوران كودكي اش بر مي گردد. او در روستايي پرت افتاده در سكرد هارت، اوكلاهما، متولد شد. در ايام خردسالي با رفقايش از قبايل پوتاواتومي و سمينول بيشتر احساس نزديكي و صميميت مي كرد تا با بچه هاي شهرنشين. پدرش مزرعه داري همه فن حريف و مادرش كدبانو روستايي با سليقه و پرستاري نيمه وقت و دلسوز بود. هيلرمن تا دوازه سالگي در خانه اي زندگي مي كرد كه تلفن، آب لوله كشي و برق نداشت. در چنين محيطي، طبعاً، كتاب جزو تجملات به حساب مي آمد. با اين وجود، توني نوجوان، به بركت خوش اقبالي اش، با آثار آرتور آپفيلد (۱۸۸۸ـ ۱۹۶۴) پليسي نويس مشهور استراليايي آشنا شد، كه كارآگاهان داستانهايش دورگه يا بومي هستند و سنتهاي نژادي را به ميراث برده اند.
آرزوي جواني هيلرمن اين بود كه مهندس شيمي شود و به اين نيت در دانشگاه دولتي اكلاهماثبت نام كرد، ولي نمرات پايينش در دروس شيمي و رياضيات و بروزجنگ جهاني دوم، كه در تحصيلاتش وقفه انداخت، تحقق اين خواسته را ناممكن ساخت. در نيروي زميني، يك بار مدال ستاره نقره اي و يك بار هم مدال ستاره برنز گرفت. در نبردي زخمي شد و بينايي يكي از چشمهايش را از دست داد و وضعيت جسماني اش ناگزيرش كرد براي هميشه از فعاليت در آزمايشگاه شيمي منصرف شود.
هنگامي كه، براي گذراندن دوران نقاهت، از اروپا به كانون خانوادگي بازگشته بود، دو رويداد نقشي تعيين كننده بر آينده اش گذاشتند. روزنامه نگاري، كه نامه هايش از جبهه را خوانده بود، به او پيشنهاد كرد نويسنده شود. ووقتي كاميوني را به سمت اردوگاه ناواجوها مي راند، مراسم شفابخشي را از نزديك نظاره كرد، كه بعدها محور نخستين رمانش، «طريق بركت» (۱۹۷۰) شد، كه پرسوناژ ليفورن در آن شكل گرفت.
هيلرمن، پيش از نگارش اين رمان، در دانشگاه اكلاهما، رشته روزنامه نگاري را به پايان رساند و هفده سال در اين حرفه فعاليت داشت و پنج سال هم در دانشگاه نيومكزيكو روزنامه نگاري را تدريس كرد. دومين رمانش «پرواز بر ديوار» (۱۹۷۱) كه قهرمانش خبرنگار بخش سياسي است، با الهام از تجربيات اين سالها نوشته شد و همين طور رمان «يافتن ماه ۱۹۹۶). در سومين رمانش، «تالار رقص مرگ» بار ديگر به سراغ ليفورن رفت. ماجراي داستان در اردوگاه زونيها مي گذرد و جست جو براي پيدا كردن نوجوان ناواجويي را شرح مي دهد كه متهم به قتل است. اين اثر از طرف انجمن نويسندگان رمانهاي معمايي آمريكا برنده جايزه ادگار «بهترين رمان» شناخته شد.
رمانهاي ديگرش عبارتند از : «زن شنوا»، «مردمان ظلمت»، «باد تيره»، «پوست پيمايان»، «دزد زمان»، «كفتار منتظر است»، دلقكهاي مقدس»، «از پاافتاده» و داستاني براي نوجوانان: «پسركي كه سنجاقك ساخت.» در آثار هيلرمن، علاوه بر معماهايي منطقي و مجاب كننده كه در قالب پيرنگ هايي منسجم و سرراست ارائه شده اند، اطلاعات ارزنده اي درباره فرهنگها و فولكلور و سنن ناواجوها و زونيها مي يابيم و شاهد درون كاوي ژرف و باريك بينانه خصيصه هاي فردي متمايز دارنده و هويت دهنده بوميان آمريكايي هستيم.
از ديگر ويژگي هاي نوشته هايش، يكي سبك ساده و شسته و رفته آنهاست و ديگر توصيف بصري جاندار و پراحساس مناظر جنوب غربي كه، به واسطه جزئيات مشخص و با معنا، نه فقط عواطف را بر مي انگيزد بلكه ناسازگاري و همنشيني دشوار و مشكل آفرين سنن بوميان آمريكايي و فرهنگ آمريكايي معاصر را هم آشكار مي سازد.
در اولين رمانهاي هيلرمن، قهرمان ماجرا گاه ليفورن است و گاه جيمي چي، افسر ناواجويي جوان تر و سنت گراتر. اما در پنج رمان آخرش، اين دو بايكديگر همكاري مي كنند، هر چند رابطه شان هيچ تعريفي ندارد و آب شان ابداً با هم در يك جوي نمي رود و مدام كارشان به مشاجره و مرافعه مي كشد. آنها به مدد شناخت دقيق شان از فرهنگ بومي به پرونده هاي جنايي رسيدگي مي كنند و به نتيجه مطلوب مي رسند.
كتابهاي اين نويسنده برجسته ادبيات پليسي تاكنون جوايز بسياري برايش به ارمغان آورده اند: جايزه فرهنگي ناواجوها، جايزه مركز سرخپوستان آمريكايي، جايزه انجمن انسانشناسي آمريكا، و جايزه ادبي وزارت كشور. از طرف اعضاي انجمن نويسندگان داستانهاي معمايي آمريكا به لقب «استاد اعظم» مفتخر شد. ناواجوها به قدري نوشته هاي هيلرمن را باور پذير و واقع بينانه يافتند كه او را «دوست ويژه» قبيله ناميدند.
جيمي چي وجوليفورن، اعضاي پليس قبيله اي ناواجو، به دليل تفاوت در منش و بينش، تركيب جذابي ايجاد كرده اند، زيرا اختلاف ديدگاههايشان اغلب موجب درگيريهاي جالبي ميان آنان مي شود. چي، كه جوان تر است، به باورهاي معنوي سنتي ناواجوها ايماني راسخ و خلل ناپذير دارد، و به همين سبب، پس از پايان تحصيل به اردوگاه سرخپوستان بر مي گردد و به خدمت پليس در مي آيد و تعليم مي بيند تا «خنياگر» شود، يعني كسي كه مراسم شفا را اجرا مي كند و دعاهاي باطل السحر مي خواند. ليفورن، مرد ميانه سالي كه در داستانهاي نخستين متأهل است و بعد بيوه مي شود، درجه سرواني دارد، بيش از دو دهه در پليس قبيله اي خدمت كرده است و بسياري از همكارانش او را به چشم پهلواني افسانه اي مي بينند؛ در رمانهايي كه از نيمه دوم دهه ۱۹۹۰ به بعد منتشر شدند، جوليفورن ايام بازنشستگي را مي گذراند و داوطلبانه در كاوشگريهاي جنايي شركت مي كند. او هم، مانند چي، در رشته انسانشناسي تحصيل كرده است، ولي علي رغم اينكه به تبار خويش مباهات مي كند و بر خود مي بالد كه ناواجوست ليكن، برخلاف جيمي چي، براي عقلانيت و منطق بيش از شيوه هاي سنتي چاره جويي قبيله اي اعتبار قائل است. اين دو كارآگاه متقابلاً قابليتهاي يكديگر را باز مي شناسند و تحسين مي كنند اما، باوجود احترام باطني نسبت به هم، بارها تنشهاي شديدي ميانشان رخ مي دهد كه برجذابيت و كشش روايت مي افزايند. از نظر ليفورن، سنت پرستي چي سرشتي فردگرايانه و رمانتيك دارد؛ شكاكيت ليفورن نسبت به باورهاي كهن ناواجوها جيمي چي را بر آشفته مي كند و توازن فكري اش را برهم مي زند.
بازرس گانش گات
هري ريموند فيتز والتر كيتينگ ( متولد ۱۹۲۶)، منتقد و رمان نويس انگليسي كه بيش از چهار دهه يكي از چهره هاي شاخص ادبيات جنايي و معمايي انگلستان بود، در ،۱۹۶۴ با نگارش رمان «جنايت كامل»، پرسوناژ بازرس گانش ويناياك گات، از دايره جنايي پليس بمبئي، را خلق كرد، بي آنكه هرگز هند را ديده باشد و تا يك دهه بعد هم توفيق سفر به اين كشور نصيبش نشد. اولين رمان از ماجراهاي گات جايزه دشنه طلايي «انجمن نويسندگان جنايي» را كسب كرد و همين امر به آفريننده اش انگيزه بخشيد تا ماجراهاي بعدي اين پليس منحصر به فرد را بنويسد.
بازرس گات در بيش از بيست رمان و تعداد زيادي داستان كوتاه نقش اصلي را دارد.
اين كارآگاه لاغراندام، كه شانه هاي نحيفش زيربارزندگي خم شده است، در برابر بالادستيها و مافوقهايش و همين طور ثروتمندان و قدرتمداران احساس حقارت مي كند، از همسرش، پروتيما، مدام غرولند مي شنود و خيلي آسان گول شيرين زبانيهاي پسر دلبند و عزيز دردانه اش، ودگات، را مي خورد و به خواسته هايش تن مي دهد و بر گندكاريها و اشتباهات ناشي از كم عقلي اش سرپوش مي گذارد.
با اين وجود، درمبارزه با مجرمان و قانون شكنان، زيرك و نترس و سرسخت است و برخلاف بي عرضگي ظاهري اش، حريفي خطرناك به شمارمي آيد و آسان مغلوب و تسليم نمي شود.
در «گات به شكار طاووس مي رود» (۱۹۶۸)، بازرس ساده دل و درعين حال تيزهوش، كه همه جنبه هاي زندگي انگليسي را مي ستايد، گذرش به لندن مي افتد و عميقاً متأثر مي شود وقتي با پيش داوريهاي نژادپرستانه مواجه مي گردد.
هنگام سخنراني در مراسم معارفه دست و پايش را گم مي كند و تپق مي زند اما، درعوض، بخت به ياري اش مي آيد و برحسب تصادف، مخفيگاه مقدار زيادي موادمخدر را مي يابد و از راز قتلي پرده برمي دارد كه به دختري هندي مربوط مي شود، و به اين طريق آبرويش را مي خرد و موردتحسين همكاران غربي اش قرارمي گيرد.
در «بازرس گات تخم مرغ را مي شكند» (۱۹۷۰)، براي پيگيري قتل نوجواني پانزده ساله با دوچرخه خود را به شهرستاني پرت افتاده مي رساند و با مقتدرترين مرد آن ولايت درمي افتد.
«بازرس گات سوار قطارمي شود» (۱۹۷۱) شرح سفر چهل ساعته كارآگاه مهربان از بمبئي تا كلكته است درحالي كه زنداني بي نوايي را همراه مي برد تا تحويل مقامات بدهد و قاتلي خطرناك هم، سايه به سايه، درتعقيبش است. در «بازرس گات دلش راضي نمي شود» (۱۹۷۲)، عده اي آدم ربا، اشتباهاً، به جاي فرزند مردي ثروتمند، همبازي او را، كه پسرخياطي تهيدست است، گروگان مي گيرند.
كسي به مرگ و زندگي «يك بچه گدا» اهميت نمي دهد به جز بازرس گات دل رحم كه هرخطري را به جان مي خرد تا به مقصود مي رسد و طفل بيچاره را به آغوش خانواده اش بازمي گرداند.
«مرگ مهاراجه» (۱۹۸۰) وارياسيون درخشاني است بر الگوي رايج رمان جنايي كلاسيك، كه درآن كيتينگ با ظرافت و تيزهوشي كم نظيري قواعد اين نوع داستانها را به بازي مي گيرد. در «ابري اسير باد» (۱۹۸۶)، بازرس گات با مسأله اي اخلاقي مواجه مي گردد كه نويسنده آن را به شيوه اي بديع (آميزه اي از شوخي و جدي) مطرح مي كند.
دراين رمان، او خود را به دردسر مي اندازد تا مانع ازمحاكمه قهرماني سالخورده و ازيادرفته شود.
در «منجمدترين گناه»، گات شاهد جنايت دانشمندي بلندمرتبه و عالي مقام است.
اين كارآگاه هندي به هانس گروس، يكي از پيشگامان علم جرم شناسي و مؤلف رساله «تحقيقات جنايي»، ارادتي خاص دارد و به كرات آموزه هايش را به كارمي بندد. گات در تحقيقاتش از اصول بنيادين كاوشگري، حدس و گمان، ادراك شهودي و عقل سليم بهره مي گيرد.
بقيه در صفحه ۱۸