دوشنبه ۴ اسفند ۱۳۸۲ - ۲ محرم ۱۴۲۵
Mon, Feb 23, 2004
ويژه ۷
شماره ۲۷۳۲
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
ادبيات
بين الملل
گفت و گو
سلامتي
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
ويژه
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ويژه ۵
ويژه ۶
ويژه ۷
ويژه ۸
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
افق
اوقات شرعي
آرشيو
تاريخچه ادبيات پليسي ـ ۱۱ (ك.م)
پاورقي خارجي
كارآگاهان رنگين پوست
تاريخچه ادبيات پليسي ـ ۱۱ (ك.م)
«عصر طلايي» رمان پليسي
تعداد بسيار زياد پليسي نويسان اين دوره و همين طور آثار جالب فراواني كه طي بيش از دو دهه پديد آمدند، ما را ناگزير مي سازد در بررسي چهره هاي برجسته «عصر طلايي» دست به گزينشي سختگيرانه بزنيم و بعضي اشخاص و رمانهايي را كه از اعتبار و ارزش و جذابيت و بداعت بي بهره نيستند ـ و در مطالعه اي گسترده تر، سزاوار بود از آنها نامي به ميان بيايد، يا لا اقل به صورت گذرا مورد توجه واقع شوند ـ از قلم بيندازيم و دامنه بحث را به برترينها محدود كنيم و فقط از پربارترين، مستعدترين، تأثيرگذارترين و پيگيرترين نويسندگان سخن بگوييم، كه ماندگارترين آثار را نگاشتند و رمانهايشان گذر زمان را تاب آوردند و نوشته هايشان (يا دست كم بخشي از آنها) هنوز برزاي خواننده امروز جاذبه دارند و ملال آور و «بيات» نشده اند. بر اساس اين معيار، از ميان پليسي نويساني كه در دهه ۱۹۲۰ نخستين رمانهاي معمايي شان را عرضه كردند و به شهرت رسيدند، به سه نويسنده انگليسي و آمريكايي مي پردازيم كه به ترتيب عبارتند از: آگاتا كريستي، دوروتي سايرز، آنتوني بركلي و اس. اس. ون داين. همان طور كه قبلاً گفته شد، «عصر طلايي» رمان پليسي ديرتر در ايالات متحده پا گرفت، ولي نويسندگان آمريكايي در دهه ۱۹۳۰ اين تأخير را به نحوي چشمگير جبران كردند و توانستند جايگاه خويش را كنار همتايانشان در آن سوي اقيانوس تثبيت كنند و از منزلتي همسان آنان برخوردار شوند.
آگاتا كريستي (۱۸۹۰ ـ ۱۹۷۶): اين بانوي نويسنده انگليسي، كه «نخستين ملكه جنايت» لقب گرفته است، بر حسب تصادف به ادبيات پليسي راه يافت و اولين رمان معمايي اش را در ،۱۹۱۶ در اثر شرط بندي با خواهرش مادج، كه مدعي بود در همه داستانهاي جنايي، قاتل قبل از پايان ماجرا لو مي رود، ظرف دو هفته نوشت تا خلاف نظر او را ثابت كند. با اين اثر، كه چهار سال بعد، تحت عنوان «پرونده مرموز استايلز»، به چاپ رسيد، هركول پوآرو، كارآگاه خصوصي بلژيكي و مشهورترين پرسوناژ آفريده آگاتا كريستي، زاده شد. دستيار كم و بيش كند ذهن او كاپيتان استينگز نيز كه نقشي معادل دكتر واتسون در داستانهاي شرلوك هولمز دارد، هرچند راوي ماجرا نيست و او را همواره كنار استاد تيزهوشش نمي يابيم، در همين رمان اعلام موجوديت كرد.
«پرونده مرموز استايلز» را نمي توان جزو شاهكارهاي كريستي قلمداد كرد، ولي بي شك از رمانهاي مهم اوست. پيرنگ زيركانه، شگردهاي بديعي كه براي گمراه كردن خواننده به كار رفته اند، نثر خوشخوان، روايت پردازي دلپذير، ديالوگهاي بامزه و متقاعد كننده و ساختار مستحكم و منسجم به اين اثر جذابيت و ارزش مي بخشند، اما تمام اين ويژگيها را در داستانهاي جناحيي ديگر هم مي توان يافت كه قبل از كتاب آگاتاكريستي نگاشته شدند. آنچه «پرونده مرموز استايلز» را از اهميتي خاص برخوردار مي سازد، اين است كه فقط ماجرايي مرموز و معمايي را شرح مي دهد، همين و بس. هيچ احساسي جز كنجكاوي در خواننده بر نمي انگيزد و نمي كوشد همدلي و همذات پنداري اش را با شخصيتهاي اثر جلب كند. نخستين رمان خانم كريستي نمونه نوعي تمام عيار روايتهاي جنايي «عصر طلايي» و تجسم بخش تفكر حاكم بر ژانر پليسي در آن مقطع است، كه داستان كارآگاهي را به مثابه معمايي ناب و غامض مي انگاشت و نه تنها خواهان اين نبود كه خوانندگان نسبت به سرنوشت و فرجام پرسوناژها توجه نشان دهند، بلكه اين امر را غير ضروري و حتي نامطلوب مي دانست.
در ،۱۹۲۶ انتشار «مرگ راجر آكرويد» (نخستين شاهكار كريستي) با موفقيت خيره كننده مواجه شد و او را يك شبه به شهرتي عظيم و خارق العاده رساند. اين اثر، در ميان نويسندگان اصولگرا (كه آگاتا كريستي هم جزو آنها بود) محل مجادله شد. رمان تقريباً همه خصوصيات يك روايت معمايي استاندارد را دارد. جنايت در يك روستاي دورافتاده انگليسي و در محيطي نيمه اشرافي رخ مي دهد. راجر آكرويد در اتاق كارش به قتل مي رسد و نويسنده، بنابر سنت متداول «عصر طلايي»، نقشه منزل را در اختيار خوانندگان مي گذارد، پرسوناژهاي رايج رمان كلاسيك معمايي هم همگي حضور دارند، از سرپيشخدمت عصا قورت داده و مقرراتي (كه رفتارش مشكوك است، ولي خواننده به او سوء ظن نمي برد) گرفته تا مستخدمه ها و آشپز و سرآشپز و ساير خدمه كه جزو ملزومات اين گونه آثارند. خواهر راوي داستان (دكتر دهكده كه نقش دستيار كاوشگر را نيز ايفا مي كند) يكي از بامزه ترين شخصيتهاي رمان است، زيرا اين زن خوش نيت و بي اندازه فضول مدام شايعه هاي مضحك و بي اساس را كه با پشتكاري كم نظير از اينجا و آنجا گرد آورده است، نقل قول مي كند و باعث انبساط خاطر خوانندگان مي شود. كارآگاه ماجرا، جناب هركول پوآرو كه در همسايگي دكتر منزل دارد و راوي داستان او را «مرد كله تخم مرغي» مي نامد، به شيوه اي كاملاً شرلوك هولمزگونه سؤالهايي ظاهراً بي ربط مي كند كه در آخر معلوم مي شود تا چه اندازه مهم بوده اند؛ نظير توجه خاصي كه به رنگ چكمه هاي مظنون ماجرا نشان مي دهد. همه رمانهاي معمايي موفق اين دوره، به نحوي به خواننده كلك مي زنند و ترفندي كه آگاتا كريستي در اينجا به كار بسته است، براي آن ايام بي اندازه بديع و بي نظير بود: در پايان، آشكار مي شود قاتل كسي نيست جز دكتر دهكده، يعني راوي ماجرا. اين شگرد مورد قبول بسياري از اصولگرايان نيفتاد، چون يكي از قواعد دهگانه را كه حكم مي كند راوي هيچ مطلبي را از خواننده پنهان ندارد، زير پا مي گذارد. اعضاي «باشگاه پليسي نويسان اصولگرا» ـ منجمله خود آگاتا كريستي ـ سوگند خورده بودند در روايت پردازي «روراست» باشند، حال آنكه در «مرگ راجر آكرويد»، آشكارا، از اين ميثاق تخطي شده است. دوروتي سايرز از نادر كساني بود كه اين شيوع بديع را مجاز شمرد.
در ،۱۹۲۸ كريستي پس از چهارده سال، به زندگي زناشويي اش با آرچپيبالد كريستي، افسر نيروي هوايي سلطنتي، خاتمه داد و براي فايق آمدن براي بحرانهاي روحي اش به خاورميانه سفر كرد و آنجا با سرمكس مالون، باستان شناس مشهور، آشنا شد و در ۱۹۳۰ به همسري او درآمد و همراه شوهرش به سوريه و عراق سفر كرد. تجربيات اين ايام، بعدها دستمايه و الهام بخش دو رمان معمايي مشهورش شدند: «قتل در بين النهرين (۱۹۳۶) و «مرگ بر نيل» (۱۹۳۷).
با انتشار «مرگ در خانه كشيش» (۱۹۳۰) يكي ديگر از پرسوناژهاي پرآوازه آفريده آگاتا كريستي، يعني دوشيزه مارپل، پا به عرصه ادبيات پليسي گذاشت.
بايد دهه ۱۹۳۰ را پربارترين دوره فعاليت ادبي آگاتا كريستي دانست، زيرا گذشته از تعداد زياد كتابهايي كه نوشت، مهم ترين شاهكارهايش نيز در همين ايام پديد آمدند. بيش از بيست رمان پليسي (چهارده رمان پوآرو و دو رمان خانم مارپل از آن جمله اند)، دو تا از شش رمان روانشناسانه غير پليسي اش كه آنها را با نام مستعار مري وستمكات چاپ كرد و دو نمايشنامه حاصل اين سالها هستند. او تا آخر عمر قلم بر زمين نگذاشت و ذهن و تخيلش همچنان خلاق باقي ماندند، هرچند از شتاب آفرينشش كاسته شد و با ضرباهنگي آهسته تر به نگارش ادامه داد، ولي تقريباً هر سال يك رمان پليسي روانه بازار مي كرد. بي جهت نبود كه عبارت «هر كريسمس، يك كريستي» سر زبان هواداران بيشمار آثارش افتاد. آگاتا كريستي هشتاد و پنج رمان از خود باقي گذاشت، به اضافه چند نمايشنامه كه مشهورترين شان، «تله موش» (۱۹۵۲) كه با اقتباس از داستان كوتاه «سه موش كور» اثر خودش نگاشته شد، از نيم قرن پيش بي وقفه بر صحنه اجرا مي شود.
كريستي چندين پرسوناژ خلق كرد كه مشهورترين و محبوب ترين و مقبول ترين شان، بي هيچ ترديد، هركول پوآرو است. اين كارآگاه خصوصي بلژيكي در سي و چهار رمان و پنج مجموعه داستان كوتاه ظاهر مي شود. به غير از رمانهايي كه در سطور فوق به آنها اشاره كرديم، «جنايت قطار سريع السير شرق» (۱۹۳۴)، «تراژدي در سه پرده» (۱۹۳۵)، «قتلهاي الفبايي» (۱۹۳۶)، «ورقها روي ميز» (۱۹۳۶)، «جنايتهاي وطن پرستانه» (۱۹۴۰)، «پنج خوكچه» (۱۹۴۳) و «ساعتها» (۱۹۶۳) از جمله جذاب ترين ماجراهاي پوآرو به شمار مي آيند. در «ضيافت مرگ» (۱۹۶۹)، كريستي بر اين نكته تأكيد مي كند كه عدالت دلمشغولي اصلي پرسوناژ تيزهوش و مبتكرش است و او شفقت و ترحم نسبت به مجرمان را عملي مذموم مي داند. آخرين ماجراي پوآرو، «پرده»، كه در ۱۹۷۵ به چاپ رسيد، سي سال قبل تر نگاشته شده بود، يعني هنگامي كه آگاتا كريستي در اوج خلاقيتش قرار داشت.
دوشيزه جين مارپل، پيردختر بافراست و تيزهوش و نكته بين و كارآگاه آماتور، مخلوق ديگر آگاتا كريستي است كه در ميان پرسوناژهاي رمانهاي سريالي او، از نظر شهرت و محبوبيت، رتبه دوم را دارد. اگرچه خيليها اين كاوشگر سالخورده و مؤنث را رقيب پوآرو قلمداد كرده اند، ولي «ملكه جنايت» از آفرينش او چنين قصدي نداشت. دوشيزه مارپل قهرمان اصلي دوازده رمان و بيست داستان كوتاه است. اين پرسوناژ جذاب كه الگويي براي بسياري از كارآگاهان سالخورده ادبيات پليسي شد، در اولين حضور داستاني اش شصت و پنج تا هفتاد ساله به نظر مي رسد و بيشتر از خالقش عمر مي كند، در «هتل برترام» (۱۹۶۵) صد ساله مي نمايد و موهايش يكدست سفيد دشه اند. مارپل بانويي است فرهيخته و از طبقه اشراف كه علي رغم سن بالايش، هوش و حواسش كاملاً بجاست و در شرايط حساس با شهامت و بي باكانه عمل مي كند. مجرمان ظاهربين او را حريفي ناتوان و بي خطر مي پندارند و به همين سبب مغلوبش مي شوند. جين مارپل به خوبي بر اين نكته واقف است و زيركانه از آن بهره مي برد. بعضي از برجسته ترين رمانهايي كه اين كارآگاه آماتور در آنها نقش اصلي را دارد، عبارتند از «جسد در كتابخانه» (۱۹۴۲)، «قتل با آينه ها» (۱۹۵۳)، «۴ و ۵۰ از پادينكتون» (۱۹۵۷)، «معماي كارائيبي» (۱۹۶۴)، «الهه عقوبت» (۱۹۷۱) و «مرگ در خواب» (۱۹۷۶).
آگاتا كريستي شخصيتهاي ديگري هم آفريده است كه هر كدام در چند رمان و داستان كوتاه ظاهر شده اند، بي آنكه مقبوليتي همپاي پوآرو يا مارپل كسب كنند: سربازرس بتل، پاركر پاين (كه به طرز كلافه كننده اي ظريف انديش است)، تامي و توپنس برسفورد (يك زوج جوان كه از سر تفنن خود را درگير معماهاي جنايي مي كنند) و بالاخره هرلي كوئين (بدل زمخت شرلوك هولمز، كه فقط در داستانهاي كوتاه ميدانداري مي كند و دستيار خرفتش، آقاي سترويت، ابداً جذابيت دكتر واتسون را ندارد.)
در ميان رمانهاي غير سريالي اين نويسنده، مشهورترين شان «ده سياه كوچولو» (۱۹۳۹) است كه بسياري منتقدان آن را برترين اثر آگاتا كريستي مي دانند.
رمانهاي اين بانوي بلندآوازه ادبيات جنايي كه نامش بي درنگ «عصر طلايي» را به ذهن متبادر مي سازد، ارزش ادبي چنداني ندارند، ولي بداعت پيرنگهايشان انكارناپذير است و مهارت كريستي در معماپردازي منطقي و مستحكم جاي انگار ندارد. سادگي و صلابت روايي رمانهايش به راستي شايسته ستايش اند و هنوز هم مي توانند الگويي مفيد براي پليسي نويسان تازه كار باشند. اگر كتابهايش را پرتونگاري كنيم، استخوابندي يك رمان معمايي خوش ساخت را به وضوح مي بينيم. ادامه دارد
پاورقي خارجي
جادوگر
نويسنده: توني هيلرمن ترجمه: كام
آنچه گذشت: سرگروهبان جيمي چي از پليس قبيله اي ناواجو مأمور مي شود در مورد حضور غريبه اي كه مردم از او به نام «ناواجوشهري» ياد مي كنند و گمان مي برند جادوگر است و براي ساختن زهري مهلك مردي را كه دوماه پس از مرگش جسدش را پيدا كرده اند، به قتل رسانده است. جيك ولس، مأمور اف.بي.آي، براي كسب اطلاعات درباره وضعيت سيمون بيگي، يا همان «ناواجوشهري» با جيمي چي ملاقات مي كند. كارآگاه سرخپوست از ولس مي شنود كه بيگي قرار بود عليه چند تبهكار بانفوذ شهادت بدهد و به همين دليل او را تا زمان دادگاه در اردوگاه سرخپوستان مخفي كرده بودند. ولي در روز محاكمه، ناواجوي شهر نشين همه چيز را منكر شد و عليه كسي چيزي نگفت، و به اين ترتيب آبروي دادستان را برد و او هم ولس را مقصر شناخت. حالا ولس قصد دارد بفهمد علت عهدشكني بيگي چه بوده است و از جيمي چي ياري مي خواهد، اما پليس قبيله اي ناواجو به جاي پاسخگويي سر راست به سؤالهاي او مدام از قضيه جادوگر برايش مي گويد.
اينك پايان ماجرا:
ولس ليوانش راروي ميز كنار تختخواب گذاشت و بند كفشش را باز كرد.
«به اين پرونده ربطي داره؟»
«خدا را چه ديدي؟ شايد داشته باشه. به هر صورت، چيز زيادي واسه گفتن نمونده. بهتره خودت تشخيص بدهي به هم مربوط مي شوند يانه. نكته مهم اينه كه ما جنازه اي را كه داماد اما تسوديده بود به پزشكي قانوني منتقل كرديم. كالبد شكافي هم شده. طبق گزارش، جنازه متعلق به يك ناواجو از جنس مذكر است كه احتمالاً سي و اندي سال سن داشته. در مورد هويتش چيزي نمي دانند.»
«طرف را چه جوري كشته اند؟»
چي گفت: «هيچ چيز مشكوكي پيدا نكرده اند. موقعي كه جسد به پزشكي قانوني رسيد متلاشي بود و فقط يك مشت استخوان و غضروف ازش باقي مونده بود.
گذشت زمان و مردار خوارها كار خودشان را كرده بودند. از روزي كه داماد اما تسو ديدش تا انتقالش دادند خيلي طول كشيد.»
«پس چرا خيال مي كنند بيگي او را كشته؟»
ولس لنگه ديگر كفشش را هم در آورد و به طرف حمام رفت.
چي گوشي تلفن را برداشت و شماره كلينيك كاينتا را گرفت. با سرپرست شب صحبت كرد و منتظر ماند تا پرونده را بيرون بكشد.
ولس، مسواك به دست، از حمام خارج شد.
چي دستش را جلوي گوشي گرفت تا صدايش شنيده نشود.
توضيح داد: «ازشون خواستم گزارش كالبد شكافي را برايم بخوانند.»
ولس به سمت دستشويي رفت و شروع به مسواك زدن كرد.
صداي سرپرست شب در گوش چي پيچيد.
چي پرسيد: «فقط همين؟ هيچي اضافه نكرده اند؟ هنوز هويت مشخص نشده؟ علت مرگ چطور؟ راجع به اون هم چيز تازه اي به دست نيامده؟»
صدا گفت: «خودش است.»
چي پرسيد:« كفشهاي چي؟ كفشهايش را در نياورده بودند؟»
صدا گفت: «يك دقيقه صبر كنيد. بعله. سايز ده. و يك كلاه و ...»
درباره گردن و جمجمه چيزي ننوشته اند؟ مطمئنيد مطلبي را از قلم نينداخته ايد؟ هيچ استخواني كم نبود؟»
سكوت.
«هيچ اشاره اي به استخوانهاي گردن و جمجمه نشده.»
چي گفت: «آخيش! خيلي خوبه. متشكرم.»
احساس سرخوشي مي كرد. حالش حسابي جا آمد. بالاخره قضيه روشن شد. ديگر مي توانست جادوگر خبيث را از ذهن هم ولايتيهايش بيرون براند.
گفت: «جيك، با اجازه، آخر قضيه جادو گري را برايت توضيح مي دهم.»
ولس دهانش را شست وشومي داد. آب مخلوط با خمير دندان راتف كرد و نگاهي تمسخر آمير به چي انداخت.
ولس گفت: «من قبلاً در فكر اين موضوع نبودم. يعني، راستش خودت هم با جادوگر مشكلي نداري. اگه گزارش بدهي مرگ به علت طبيعي بوده، پرونده بسته مي شه. اگر هم فكر مي كنيد قتلي اتفاق افتاده، باز ربطي به تو نداره چون جزو صلاحيت قضايي تو نيست. رسيدگي به پرونده هاي جنايت در اردوگاه سرخپوستها از اختيارات اف.بي.آي است.»
نيشخندي نثارش كرد.
«ما مي آييم و جادوگر را واست پيدا مي كنيم.»
چي نگاهي به چكمه هايش انداخت كه هنوز خاك آلود بودند. ديگر احساس گرسنگي نمي كرد. هر وقت يك ساعت از موقع غذايش مي گذشت، اشتهايش كور مي شد. اما دلش براي يك حمام داغ لك زده بود. كلاهش را برداشت و بلند شد.
گفت: «من مي روم خانه. فقط يك نكته را راجع به قضيه جادو گري نمي دوني، كه خودم هم همين الآن، وقتي گزارش كالبد شكافي را برايم خواندند، ازش خبردار شدم.
جنازه كفش پايش بود و استخوانهاي زير جمجمه اش كم و كسري نداشتند.»
چي در را باز كرد و در آستانه اش ايستاد. نگاهي به پشت سرانداخت.
ولس پيژامه اش را از چمدان بيرون مي آورد.
«خب ، چه توصيه اي به من مي كني؟ چي نظري راجع به قضيه جادوگري نداري؟»
ولس گفت: راستش را بخواهي، چي، جادوگري و اين جور چيزها به گروه خوني من نمي خورند. از بچگي بي خيال شون بودم.»
چي گفت: «اما حالا ديگه موضوع به جادوگري مربوط نميشه.»
لحنش خيلي جدي بود.
«كفشهاي جنازه را در نياورده بودند، پس معلومه پوست كف پايش را هم نكنده اند. همه استخوانهاي گردنش هم سرجايشان بودند. بدون اينها نمي توانند خاك مرده درست كنند.»
ولس عرقگيرش را از بالاي سرش رد مي كرد.
چي با عجله حرفش را ادامه داد.
گفت: «حالا درگير يك معماي كوچك ديگر شده ايم. اگر كسي خيال نداشته باشد خاك مرده درست كند، چرا بايد پوست دستهاي اين يارو را بكند؟»
ولس گفت: «من مي روم دوش بگيرم. بايد فردا برگردم لوس آنجلس.»
بيرون هوا كمي خنك شده بود. باد ملايمي از سمت غرب مي وزيد، بوي باران را با خود مي آورد. بر فراز مرز او تا، بر فراز كوكوسينو ريم، برفراز فلات رنگين كمان، آذرخش سوسو زد و درخشيد. خبر از توفان مي داد. توفان مي غريد و نزديك مي شد. ابرهاي تيره آسمان را پوشاندند. ظلمت دامن مي گسترد. چي در تاريكي استاد، به غرش رعد گوش سپرد، رايحه شب را استنشاق كرد، بي اختيار به وجد آمد.
سوار وانت شد و به راه افتاد.
چطور اين نقشه را ريختند و عملي كردند؟ و چرا؟
شايد مأمور اف.بي.اي كه بيگي را مي شناخت چيزي به بازنشستگي اش نمانده بود. شايد تصادفي قلابي ترتيب دادند.
خلاص شدن از شر معاون دادستان كه بيگي را مي شناخت از اين همه ساده تر بود ـ مي توانستند به هر بهانه اي پرونده را از او بگيرند و خودش را به جايي ديگر منتقل كنند.
آن وقت ديگر كسي باقي نمي ماند كه بداند شخصي كه در دادگاه حاضر شد سيمون بيگي نبود.
پس او كي بود؟
احتمالاً يكي از ناواجوهاي اهل لوس آنجلس بود كه ماشين مي دزديد و برايشان خبر چيني هم مي كرد و آنها، در عوض، خلافكاريهايش را زير سبيلي در مي كردند. چه بسا گهگاه انعامي هم به او مي دادند. شايد طرح اوليه نقشه شان را از يك واقعيت خيلي ساده و پيش پا افتاده الهام گرفته بودند.
به نظر اكثر سفيد پوستها همه ناواجوها تقريباً يك شكل مي آيند، همانطور كه خود چي در سالهاي اول دبيرستان فرق زيادي بين سفيد پوستها نمي ديد چون بيشتر شان رنگ رخسارشان مهتابي، صورت شان كك مكي و چشمهايشان روشن بود.
شاهد قلابي چي بايد مي گفت؟
جيمي چي پوزخند زد.
كافي بود يك مشت حرفهاي مبهم و بي ربط رديف كند، جوري كه ادعاهاي دادستان شك و شبهه برانگيزد و جاي ترديد داشته باشد، «شك معقول» منحوس و مصيبت بار را به اذهان راه دهد و نتيجه اش اين باشدكه ـ به قول ولس ـ دادستان ناحيه جلوي جمع خيط شود.
چي بيست مايل را زير رگبار به سمت غرب كاينتا طي كرد. قطرات بي اندازه درشت و سرد باران بر سقف وانت فرو مي ريختند و مانند جويباري عريض بر بزرگراه جاري مي شدند. فردا، جاده هاي روستايي غير قابل عبور بودند. همين كه آفتاب خشك شان مي كرد و حال چي كمي جا مي آمد و دلخوريهايش را به فراموشي مي سپرد، به قريه تسوسيها، به محل اقامت جماعت تسو و همه مكانهاي ديگري كه مركز پخش فوري خبرها و شايعات بودند، برمي گشت. به همه اهالي مژده مي داد كه مأموران اف.بي.آي جادوگر را بازداشت كرده بودند و او ديگر هرگز پايش به فلات رنگين كمان نمي رسيد.
كارآگاهان رنگين پوست
سرخپوستان مرافعه جو
هندي مؤدب ژاپني مشكوك
155199.jpg
كاوه ميرعباسي
رمانهاي توني هيلر من، كه شخصيتهاي اصلي شان دوافسر پليس قبيله اي ناواجو جوليفورن و جيمي چي هستند، از جمله پرتوان ترين مجموعه ماجراهاي معمايي ادبيات ناحيه گرايانه معاصر آمريكايي به شمار مي آيند. هيلر من، در اين روايتها، نه فقط چشم اندازي فراگير و گسترده و واقع بينانه از مناطق سرخپوست سنشين جنوب غربي ايالات متحده ( كه با آن عميقاً آشناست) عرض مي دارد، بلكه آثارش خواننده را ياري مي دهند تا بن مايه هاي فرهنگ بومي آمريكايي را درك كند و تأثير آن بر زندگي ساكنان امروز اين نواحي را بازشناسد.
جوليفورن و جيمي چي
راه يافتن كارآگاهان بومي آمريكايي به ادبيات پليسي باعث شد اين ژانر ابعادي تازه بيابد وغني تر شود. پيوندمتشكل و سازمند دستمايه هاي فرهنگي جديد يا پيرنگ داستان، روشهاي كاوشگري را گسترش بخشيد و آنها را با نظام هاي ارزشي نوين و شيوه هاي متفاوت تفكر و استدلال و استنتاج در آميخت؛ محيط هاي طبيعي جديدي عرصه وقايع شدند كه تا پيش از آن در داستانهاي جنايي و معمايي نشاني از آنها نبود، نظير نواحي باير و بي بركت جنوب غربي كه زيستگاههاي سرخپوستان شهر گريز آنجا استقرار يافته اند؛ مقوله هاي سياسي و فرآيندهاي نظير مبارزه براي كسب حقوق اقوام بومي و تأثير فعاليت هاي تجاري و بهره برداري از منابع طبيعي بر محيط زيست و عناصر هويت فرهنگي كه وابستگي تنگاتنگي با آب و خاك دارند از جمله موضوعاتي بودند كه براي نخستين بار در روايتهاي پليسي مطرح شدند. كارآگاهان بومي آمريكايي ابتدا در داستانهاي عامه پسند، كه در دهه ۱۸۸۰ به شكل جزوه هاي ارزان قيمت به فروش مي رفتند، ظهور كردند. احتمالاً، «فيل اسكات، كارآگاه سرخپوست» (۱۸۸۲)، نوشته جودسان تايلور، اولين روايت از اين قماش بود كه به شكل كتاب منتشر شد. توجه عموم به وقايع مرتبط با تصرف غرب آمريكا و فرهنگهاي بومي اين كشور، كه خارق العاده و ناآشنا جلوه مي كردند، سبب انتشار و تجديد چاپ مكرر عناوين مشابه فراواني شد، نظير«پامخملي، كارآگاه سرخپوست» (۱۸۸۴) اثر تي.سي.هوبر، «روباه سرخ، كارآگاه سرخپوست» (۱۸۸۶) نوشته بوفالوبيل كه بخاطر نمايشهايش در باره غرب وحشي شهرت داشت، يا «ادريفت درنيويورك: ماجراي يك كارآگاه سرخپوست نوجوان» (۱۸۹۶) نوشته اولداسلوئت. «كارآگاهان سرخپوست» اين آثار در رديابي ماهر بودند، محيط طبيعي را دقيق مي شناختند، به چندين زبان حرف مي زدند و به آساني مي توانستند خصوصيات فرهنگي اقوام مختلف را با يكديگر آشتي بدهند و سازگار سازند.
در «ستاره اي براي جنگجو» (۱۹۴۶)، منلي ويد ولمن پرسوناژ ديويد ريترن، پليس قبيله اي تسيچا را (قبيله اي تخيلي كه ولمن، با درآميختن ويژگي هاي سنتها و آداب و رسوم چاينها و پائونيها، آن را آفريد)، به عرصه كاوشگري روانه كرد. روشهاي استنتاج ريترن بر شناخت عميق او از اسطوره ها و مناسك سنتي متكي است.
در دهه ،۱۹۷۰ برايان گرفيلد رمانهاي «بي قرار» (۱۹۷۲) و «شكارسه نفره» (۱۹۷۴) را نگاشت كه قهرمان شان سام وچمن ـ افسر سوارنظام ايالت آريزونا و از قبيله ناواجو ـ فقط پرونده جنايتهايي را پيگيري مي كند كه مستقيماً به مشكلات ارضي مربوط مي شوند، نظير منازعه بر سرحق بهره برداري از منابع آبي و اختلافات پيچيده، ناشي از مقررات متناقض، ميان مؤسسات دولتي و ايالتي با اردوگاههاي سرخپوستان.
«جنايت ميان ديوارها» (۱۹۷۱)، نوشته ريچارد مارتين، اولين رمان از ماجراهاي جاني اورتيث (افسر دورگه آپاچي/ مكزيكي) است كه در اداره پليس سانتا كريستو خدمت مي كند. در اين اثر و در رمانهاي «مرگ در برف» (۱۹۷۳) و «مرد گمشده» (۱۹۹۰)، كه به دنبالش آمدند، اورتيث و رفيق سياهپوستش كاسي انرايت (پژوهشگر انسانشناسي فرهنگي) درباره جنايتهايي تحقيق مي كنند كه علت شان تضاد و تقابل ميان فرهنگهاي سنتي بومي و گسترش شتابنده زندگي شهري است.
توني هيلرمن، بانگارش ماجراهاي سرگروهبان جيمي چي (بعدها به درجه ستواني ارتقا مي يابد) و سروان جوليفورن، مشهورترين و ارزنده ترين مجموعه رمانهاي معمايي/جنايي را كه كاوشگران سرخپوست پرسوناژهاي اصلي اش هستند پديد آورد. در ادامه، از زندگي و آثار اين نويسنده برجسته ادبيات پليسي مي گوييم و شخصيتهاي بديع و جذابش را كه در ميان كارآگاهان رنگين پوستي از جايگاه واهميتي خاصي برخوردارند، بررسي مي كنيم.
آشنايي توني هيلرمن (متولد ۱۹۲۵) با شيوه زندگي و آداب و رسوم سرخپوستان به دوران كودكي اش بر مي گردد. او در روستايي پرت افتاده در سكرد هارت، اوكلاهما، متولد شد. در ايام خردسالي با رفقايش از قبايل پوتاواتومي و سمينول بيشتر احساس نزديكي و صميميت مي كرد تا با بچه هاي شهرنشين. پدرش مزرعه داري همه فن حريف و مادرش كدبانو روستايي با سليقه و پرستاري نيمه وقت و دلسوز بود. هيلرمن تا دوازه سالگي در خانه اي زندگي مي كرد كه تلفن، آب لوله كشي و برق نداشت. در چنين محيطي، طبعاً، كتاب جزو تجملات به حساب مي آمد. با اين وجود، توني نوجوان، به بركت خوش اقبالي اش، با آثار آرتور آپفيلد (۱۸۸۸ـ ۱۹۶۴) پليسي نويس مشهور استراليايي آشنا شد، كه كارآگاهان داستانهايش دورگه يا بومي هستند و سنتهاي نژادي را به ميراث برده اند.
آرزوي جواني هيلرمن اين بود كه مهندس شيمي شود و به اين نيت در دانشگاه دولتي اكلاهماثبت نام كرد، ولي نمرات پايينش در دروس شيمي و رياضيات و بروزجنگ جهاني دوم، كه در تحصيلاتش وقفه انداخت، تحقق اين خواسته را ناممكن ساخت. در نيروي زميني، يك بار مدال ستاره نقره اي و يك بار هم مدال ستاره برنز گرفت. در نبردي زخمي شد و بينايي يكي از چشمهايش را از دست داد و وضعيت جسماني اش ناگزيرش كرد براي هميشه از فعاليت در آزمايشگاه شيمي منصرف شود.
هنگامي كه، براي گذراندن دوران نقاهت، از اروپا به كانون خانوادگي بازگشته بود، دو رويداد نقشي تعيين كننده بر آينده اش گذاشتند. روزنامه نگاري، كه نامه هايش از جبهه را خوانده بود، به او پيشنهاد كرد نويسنده شود. ووقتي كاميوني را به سمت اردوگاه ناواجوها مي راند، مراسم شفابخشي را از نزديك نظاره كرد، كه بعدها محور نخستين رمانش، «طريق بركت» (۱۹۷۰) شد، كه پرسوناژ ليفورن در آن شكل گرفت.
هيلرمن، پيش از نگارش اين رمان، در دانشگاه اكلاهما، رشته روزنامه نگاري را به پايان رساند و هفده سال در اين حرفه فعاليت داشت و پنج سال هم در دانشگاه نيومكزيكو روزنامه نگاري را تدريس كرد. دومين رمانش «پرواز بر ديوار» (۱۹۷۱) كه قهرمانش خبرنگار بخش سياسي است، با الهام از تجربيات اين سالها نوشته شد و همين طور رمان «يافتن ماه ۱۹۹۶). در سومين رمانش، «تالار رقص مرگ» بار ديگر به سراغ ليفورن رفت. ماجراي داستان در اردوگاه زونيها مي گذرد و جست جو براي پيدا كردن نوجوان ناواجويي را شرح مي دهد كه متهم به قتل است. اين اثر از طرف انجمن نويسندگان رمانهاي معمايي آمريكا برنده جايزه ادگار «بهترين رمان» شناخته شد.
رمانهاي ديگرش عبارتند از : «زن شنوا»، «مردمان ظلمت»، «باد تيره»، «پوست پيمايان»، «دزد زمان»، «كفتار منتظر است»، دلقكهاي مقدس»، «از پاافتاده» و داستاني براي نوجوانان: «پسركي كه سنجاقك ساخت.» در آثار هيلرمن، علاوه بر معماهايي منطقي و مجاب كننده كه در قالب پيرنگ هايي منسجم و سرراست ارائه شده اند، اطلاعات ارزنده اي درباره فرهنگها و فولكلور و سنن ناواجوها و زونيها مي يابيم و شاهد درون كاوي ژرف و باريك بينانه خصيصه هاي فردي متمايز دارنده و هويت دهنده بوميان آمريكايي هستيم.
از ديگر ويژگي هاي نوشته هايش، يكي سبك ساده و شسته و رفته آنهاست و ديگر توصيف بصري جاندار و پراحساس مناظر جنوب غربي كه، به واسطه جزئيات مشخص و با معنا، نه فقط عواطف را بر مي انگيزد بلكه ناسازگاري و همنشيني دشوار و مشكل آفرين سنن بوميان آمريكايي و فرهنگ آمريكايي معاصر را هم آشكار مي سازد.
در اولين رمانهاي هيلرمن، قهرمان ماجرا گاه ليفورن است و گاه جيمي چي، افسر ناواجويي جوان تر و سنت گراتر. اما در پنج رمان آخرش، اين دو بايكديگر همكاري مي كنند، هر چند رابطه شان هيچ تعريفي ندارد و آب شان ابداً با هم در يك جوي نمي رود و مدام كارشان به مشاجره و مرافعه مي كشد. آنها به مدد شناخت دقيق شان از فرهنگ بومي به پرونده هاي جنايي رسيدگي مي كنند و به نتيجه مطلوب مي رسند.
كتابهاي اين نويسنده برجسته ادبيات پليسي تاكنون جوايز بسياري برايش به ارمغان آورده اند: جايزه فرهنگي ناواجوها، جايزه مركز سرخپوستان آمريكايي، جايزه انجمن انسانشناسي آمريكا، و جايزه ادبي وزارت كشور. از طرف اعضاي انجمن نويسندگان داستانهاي معمايي آمريكا به لقب «استاد اعظم» مفتخر شد. ناواجوها به قدري نوشته هاي هيلرمن را باور پذير و واقع بينانه يافتند كه او را «دوست ويژه» قبيله ناميدند.
جيمي چي وجوليفورن، اعضاي پليس قبيله اي ناواجو، به دليل تفاوت در منش و بينش، تركيب جذابي ايجاد كرده اند، زيرا اختلاف ديدگاههايشان اغلب موجب درگيريهاي جالبي ميان آنان مي شود. چي، كه جوان تر است، به باورهاي معنوي سنتي ناواجوها ايماني راسخ و خلل ناپذير دارد، و به همين سبب، پس از پايان تحصيل به اردوگاه سرخپوستان بر مي گردد و به خدمت پليس در مي آيد و تعليم مي بيند تا «خنياگر» شود، يعني كسي كه مراسم شفا را اجرا مي كند و دعاهاي باطل السحر مي خواند. ليفورن، مرد ميانه سالي كه در داستانهاي نخستين متأهل است و بعد بيوه مي شود، درجه سرواني دارد، بيش از دو دهه در پليس قبيله اي خدمت كرده است و بسياري از همكارانش او را به چشم پهلواني افسانه اي مي بينند؛ در رمانهايي كه از نيمه دوم دهه ۱۹۹۰ به بعد منتشر شدند، جوليفورن ايام بازنشستگي را مي گذراند و داوطلبانه در كاوشگريهاي جنايي شركت مي كند. او هم، مانند چي، در رشته انسانشناسي تحصيل كرده است، ولي علي رغم اينكه به تبار خويش مباهات مي كند و بر خود مي بالد كه ناواجوست ليكن، برخلاف جيمي چي، براي عقلانيت و منطق بيش از شيوه هاي سنتي چاره جويي قبيله اي اعتبار قائل است. اين دو كارآگاه متقابلاً قابليتهاي يكديگر را باز مي شناسند و تحسين مي كنند اما، باوجود احترام باطني نسبت به هم، بارها تنشهاي شديدي ميانشان رخ مي دهد كه برجذابيت و كشش روايت مي افزايند. از نظر ليفورن، سنت پرستي چي سرشتي فردگرايانه و رمانتيك دارد؛ شكاكيت ليفورن نسبت به باورهاي كهن ناواجوها جيمي چي را بر آشفته مي كند و توازن فكري اش را برهم مي زند.
بازرس گانش گات
هري ريموند فيتز والتر كيتينگ ( متولد ۱۹۲۶)، منتقد و رمان نويس انگليسي كه بيش از چهار دهه يكي از چهره هاي شاخص ادبيات جنايي و معمايي انگلستان بود، در ،۱۹۶۴ با نگارش رمان «جنايت كامل»، پرسوناژ بازرس گانش ويناياك گات، از دايره جنايي پليس بمبئي، را خلق كرد، بي آنكه هرگز هند را ديده باشد و تا يك دهه بعد هم توفيق سفر به اين كشور نصيبش نشد. اولين رمان از ماجراهاي گات جايزه دشنه طلايي «انجمن نويسندگان جنايي» را كسب كرد و همين امر به آفريننده اش انگيزه بخشيد تا ماجراهاي بعدي اين پليس منحصر به فرد را بنويسد.
بازرس گات در بيش از بيست رمان و تعداد زيادي داستان كوتاه نقش اصلي را دارد.
اين كارآگاه لاغراندام، كه شانه هاي نحيفش زيربارزندگي خم شده است، در برابر بالادستيها و مافوقهايش و همين طور ثروتمندان و قدرتمداران احساس حقارت مي كند، از همسرش، پروتيما، مدام غرولند مي شنود و خيلي آسان گول شيرين زبانيهاي پسر دلبند و عزيز دردانه اش، ودگات، را مي خورد و به خواسته هايش تن مي دهد و بر گندكاريها و اشتباهات ناشي از كم عقلي اش سرپوش مي گذارد.
با اين وجود، درمبارزه با مجرمان و قانون شكنان، زيرك و نترس و سرسخت است و برخلاف بي عرضگي ظاهري اش، حريفي خطرناك به شمارمي آيد و آسان مغلوب و تسليم نمي شود.
در «گات به شكار طاووس مي رود» (۱۹۶۸)، بازرس ساده دل و درعين حال تيزهوش، كه همه جنبه هاي زندگي انگليسي را مي ستايد، گذرش به لندن مي افتد و عميقاً متأثر مي شود وقتي با پيش داوريهاي نژادپرستانه مواجه مي گردد.
155196.jpg
هنگام سخنراني در مراسم معارفه دست و پايش را گم مي كند و تپق مي زند اما، درعوض، بخت به ياري اش مي آيد و برحسب تصادف، مخفيگاه مقدار زيادي موادمخدر را مي يابد و از راز قتلي پرده برمي دارد كه به دختري هندي مربوط مي شود، و به اين طريق آبرويش را مي خرد و موردتحسين همكاران غربي اش قرارمي گيرد.
در «بازرس گات تخم مرغ را مي شكند» (۱۹۷۰)، براي پيگيري قتل نوجواني پانزده ساله با دوچرخه خود را به شهرستاني پرت افتاده مي رساند و با مقتدرترين مرد آن ولايت درمي افتد.
«بازرس گات سوار قطارمي شود» (۱۹۷۱) شرح سفر چهل ساعته كارآگاه مهربان از بمبئي تا كلكته است درحالي كه زنداني بي نوايي را همراه مي برد تا تحويل مقامات بدهد و قاتلي خطرناك هم، سايه به سايه، درتعقيبش است. در «بازرس گات دلش راضي نمي شود» (۱۹۷۲)، عده اي آدم ربا، اشتباهاً، به جاي فرزند مردي ثروتمند، همبازي او را، كه پسرخياطي تهيدست است، گروگان مي گيرند.
كسي به مرگ و زندگي «يك بچه گدا» اهميت نمي دهد به جز بازرس گات دل رحم كه هرخطري را به جان مي خرد تا به مقصود مي رسد و طفل بيچاره را به آغوش خانواده اش بازمي گرداند.
«مرگ مهاراجه» (۱۹۸۰) وارياسيون درخشاني است بر الگوي رايج رمان جنايي كلاسيك، كه درآن كيتينگ با ظرافت و تيزهوشي كم نظيري قواعد اين نوع داستانها را به بازي مي گيرد. در «ابري اسير باد» (۱۹۸۶)، بازرس گات با مسأله اي اخلاقي مواجه مي گردد كه نويسنده آن را به شيوه اي بديع (آميزه اي از شوخي و جدي) مطرح مي كند.
دراين رمان، او خود را به دردسر مي اندازد تا مانع ازمحاكمه قهرماني سالخورده و ازيادرفته شود.
در «منجمدترين گناه»، گات شاهد جنايت دانشمندي بلندمرتبه و عالي مقام است.
اين كارآگاه هندي به هانس گروس، يكي از پيشگامان علم جرم شناسي و مؤلف رساله «تحقيقات جنايي»، ارادتي خاص دارد و به كرات آموزه هايش را به كارمي بندد. گات در تحقيقاتش از اصول بنيادين كاوشگري، حدس و گمان، ادراك شهودي و عقل سليم بهره مي گيرد.
بقيه در صفحه ۱۸

|   صفحه اول   |   سياسي   |   اخبار ايران   |   اجتماعي   |   گزارش روز   |   ادبيات   |   بين الملل   | 
|   گفت و گو   |   سلامتي   |   سرزمين مادري   |   فرهنگ و انديشه   |   فرهنگ و هنر   |   ويژه   |   ويژه ۲   | 
|   ويژه ۳   |   ويژه ۴   |   ويژه ۵   |   ويژه ۶   |   ويژه ۷   |   ويژه ۸   |   اقتصادي   | 
|   قيمت سكه و طلا   |   حوادث   |   ورزشي   |   صفحه آخر   |   افق   |   اوقات شرعي   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |