|
بزرگان انديشه (۱۹)
اميد به دنياي بهتر
ولفهارت پاننبرگ(بخش دوم وپاياني)
|
|
|
حميدرضا فرزاد پاننبرگ از انديشمندان بزرگ آلماني است كه با آشناشدن با جهان بيني مسيحي توجه اش به مباحث الهياتي جلب شد و سپس زيرنظر كارل بارت به تحصيلاتش در زمينه الهيات ادامه داد. پاننبرگ الهيات مبتني بركلمه خدا در نزد بارت را كه احياي الهيات اصلاح گري جان كالون و مارتين لوتر پس از كانت بود، تحسين مي كرد.در بخش نخست اين نوشتار كه روز قبل منتشر شد به مباحث فلسفه تاريخ، فلسفه علم، الهيات نظام مند وانسان شناسي از ديدگاه پاننبرگ پرداخته شد. گروه انديشه
پاننبرگ در ۱۹۹۶ مقاله اي با عنوان چگونه درباره سكولاريسم بينديشيم: منتشر كرد كه نسبت ميان سكولاريسم و مسيحيت را مورد نقد و بررسي قرار مي دهد. او مي گويد: مقصود از سكولاريسم هرچه كه باشد، عده كمي در آن مناقشه خواهند كرد كه در اين قرن فرهنگ عمومي (در غرب) كمتر ديني شده است. اما اين، آن طور كه عده اي گمان مي كنند صرفاً نتيجه جدايي كليسا و حكومت كه اولين بار حدود دويست سال قبل اتفاق افتاد، نبود. اين جدايي در آن زمان به معناي بيگانگي فرهنگ از ريشه هاي ديني اش نبود. سكولاريسم معلول جدايي كليسا از حكومت نيست. ريشه هاي فرايند سكولاريسم كه منجر به بيگانگي كنوني فرهنگ عمومي غرب از دين بويژه مسيحيت شده است، در قرن هفدهم قرار دارد. او در ادامه مي گويد: مردم براي پايبندي به پاره اي عقايد نيازمند حمايت اجتماعي اند. وقتي اين حمايت ضعيف شود مردم نياز به عزم شخصي قوي دارند كه به اعتقاداتي كه مغاير با طرزفكر و اعتقادات رايج ديگران است پايبند بمانند. پاننبرگ بخشي ازتحليل اجتماعي و روانشناختي پيتر برگر را دراين مورد نقل مي كند. مبني بر اينكه اين امكان وجوددارد كه در برابر اجماع و عقايد شايع اجتماعي كه ما را احاطه كرده اند مقاومت كنيم. اما فشارهاي شديدي (كه خودشان را به صورت فشاررواني در درون آگاهي مان ظاهر مي كنند) وجوددارد كه خودمان را با نظرات و عقايد همنوعانمان همرنگ كنيم. پاننبرگ مي گويد: اين دقيقاً وضعيتي است كه زندگي مسيحي در فرهنگ سكولار غالب دارد. دراين شرايط مسأله صرفاً نفي اعتقادات نيست چون مردم اساساً اطلاعات چنداني از اصول عقايد و نظرات ديني ندارند كه بخواهند نفي شان كنند.ازهمين رو به راههاي ديگر پناه مي برند. پاننبرگ اين نظر بارت را نقل مي كند كه فرهنگ مدرن انقلابي عليه ايمان مسيحي بود تا انسان را به جاي خدا بنشاند.پاننبرگ تصديق مي كند كه واقعيت وجود انسان در فرهنگ مدرن جايگاهي نظير بنياد ديني فرهنگ هاي سلف دارد. دلمشغولي به حقوق بشر يكي از وجوه نگرش مدرنيته به انسان است كه البته از لحاظ سياسي بيشترين اهميت را دارد.لذا خود انسان داراي بالاترين ارزش و معيار خير و خوبي تلقي مي شود. او معتقداست كه اين توسعه و تحول را نمي توان ازكفر و بدعت دانست و آن را خوار شمرد.زيرا درمسيحيت هم انسان واجد مقامي شامخ است و از اين لحاظ مسيحيت اشتراك زيادي با روح مدرن دارد. پاننبرگ معتقداست كه هم در مسيحيت و هم در مدرنيته مسأله آزادي انسان محوريت دارد. تفاوت دراين است كه آزادي در مسيحيت درگرو تقرب به خداست و نيازمند نوعي سلوك ورفتار ديني و اخلاقي است حال آنكه مفهوم مدرن آزادي فقط وضعيت طبيعي (natural) انسان را محور و كانون توجه خود قرارمي دهد. انسان بدون آنكه هيچ تلاش و كوششي به خرج دهد في نفسه محوريت دارد). او برآن است كه روح مدرن به آزادكردن نگرش مسيحي از شائبه فقدان مدارا و تساهل ياري رسانده است. پاننبرگ از اينجا نتيجه مي گيرد كه ارتباط ميان ايمان مسيحي و مدرنيته چندوجهي است.به گونه اي كه مسيحيان را روا نمي دارد كه مدرنيته را بي هيچ قيدوشرطي ردكنند.هرچند، فرهنگ مدرن در روي آوردنش به سكولاريزاسيون بدون شك به بيگانه شدن بسياري از مردم غرب از ايمان مسيحي دامن زد ولي مسيحيان درسي را كه از ظهور مدرنيته آموخته اند نبايد فراموش كنند. پاننبرگ در بخشي ديگر مي گويد: پس از جنگ هاي مذهبي در قرن شانزدهم بنيان ديني جامعه، قانون وفرهنگ جاي خود را به بنيان جديدي داد كه طبيعت انسان خوانده مي شد. لذا نظامهاي مربوط به قانون طبيعي، اخلاق طبيعي و حتي دين طبيعي سربرآوردند و البته يك نظريه طبيعي حكومت كه به شكل نظريه هاي مبتني بر قرارداد اجتماعي عرضه مي شد نيز پديدآمد. اين نظريه ها شايد به ناگزير، حاكميت يك فرهنگ و جامعه سكولار را كه مشخصاً مستقل از تأثير كليسا و سنت مذهبي بود امكانپذير ساختند. پاننبرگ به اين نظر ماكس وبر اشاره مي كند كه سرمايه داري مدرن صرفاً برپايه عوامل اقتصادي به وجودنيامد.بلكه يكي از سرچشمه هاي اصلي آن نظريه مذهب كالون درمورد تقدير و تأثير آن بر رفتار مردم بود كه عاقبت نظام سرمايه داري به وجود آورد كه به نحوي كاملاً مستقل از انگيزه هاي مذهبي اي كه به آن نشأت داده بود، عمل مي كند. نظريه هاي ديگر راجع به سكولاريسم برآنند كه اعتقاد مدرن به پيشرفت حاصل سكولاريزاسيون (يادنيوي كردن) اميد و پرواي رستاخيزشناسانه در مسيحيت است. اميد به دنيايي بهتر ديگر معطوف به جهان ديگر نيست بلكه پروژه انسان براي بهبودبخشيدن به اين جهان است يا استدلال شده كه فلسفه تاريخ مدرن در غرب در واقع سكولاريزه شدن تاريخ رستگاري در الهيات مسيحي است. يا علم ايده الهياتي راجع به قانون (law) را با برگرداندن آن به ايده قوانين ابدي طبيعت به صورت دنيوي و سكولار درآورد. پاننبرگ در ادامه مي گويد: دراين نظريه ها و نظريه هاي ديگر عقيده بر اين است كه يك محتواي ديني به چيزي صرفاً اين جهاني درمي آيد. پاننبرگ سپس به نظر هانس بلومنبرگ اشاره مي كند كه معتقد است اين نظرات برآنند كه جوهر واقعي فرهنگ مدرن اساساً و به درستي به مسيحيت تعلق دارد. بلومنبرگ به عكس معتقد است كه مدرنيته خود را از دعاوي سركوب كننده دين مسيحي رها كرد. او معتقد است نه عقايد مسيحيت بلكه خودمداري انسان محور ذهنيت مدرن است. پاننبرگ براين نظر است كه اين هر دو ديدگاه گمان مي كنند كه ظهور فرهنگ مدرن اساساً روندي ايدئولوژيك داشته است. نظر خود پاننبرگ اين است كه تحول و تغيير مورد بحث انگيزه ايدئولوژيك نداشت يا لااقل بطور عمده نداشت. جنگ مذهبي در قرن شانزدهم و نابودي صلح و وفاق اجتماعي بود كه ايجاب كرد اين نظر كه فرهنگ عمومي بايد مبتني بر وحدت ديني باشد رها شود. هر تلاشي براي رفع نزاعهاي بين گروههاي مذهبي ناموفق بود. آنان كه سعي مي كردند با اين شرايط كنارآيند گمان نمي كردند كه در مساعي شان براي يافتن مبنايي محكم تر براي نظم و نظام اجتماعي از ايمان مسيحي روي برمي گردانند. آنها به جز چنداستثنا خودشان را مسيحيان معتقد مي دانستند و اين نظر كه آنها در واقع دعوي حقانيت و اخلاق مسيحي را از تأثير و برد عمومي تهي كردند آنان را به حيرت و شگفتي وا مي داشت. پاننبرگ براين گمان است كه كساني كه فرهنگ عمومي مدرن را برمبناي مفاهيم مربوط به طبيعت انسان و نه دين استوار كردند قصدشان گسستن از مسيحيت نبود. آرا و عقايد مسيحي تأثير اجتماعي شان را تاحدودي حفظ كردند گرچه به تدريج به عقايد سكولار و دنيوي دگرگون شدند و شگفت نيست كه در حال حاضر بسياري از مردم فراموش كرده اند كه ريشه و خاستگاه اين عقايد چيست. پاننبرگ مي گويد در تأمل راجع به ارتباط ميان مسيحيت و فرهنگ مدرن بايد به ياد داشت كه اولاً مدرنيته در آغاز مخالف مسيحيت نبود. ثانياً فقدان تسامح در ميان مسيحيان در دوره پس از اصلاحات مذهبي مستقيماً مسبب ظهور يك فرهنگ سكولار بوده است. آنچه مسيحيان بايد از اين موضوع بياموزند اين است كه اختلاف هاي خود را كنار بگذارند. نكته ديگر اين است كه انديشه و عمل به مدارا و تساهل بايد جزو درك و فهم مسيحي راجع به آزادي و حقيقت شود. پاننبرگ در ادامه مي گويد تحت تأثير ماكس وبرفرض غالب راجع به مدرنيته اين بود كه سكولاريسم به نفوذ و گسترش خود در همه ابعاد فردي و اجتماعي ادامه مي دهد و دين بطور فزاينده به حاشيه رانده مي شود. اما در سه دهه اخير روشن شده است كه روند سكولاريزه (يا دنيوي و عرفي) كردن با مشكلات جدي روبروست.نظام اجتماعي سكولار موجب بروز احساس بي معنايي و پوچي شده و خلأيي در قلمرو همگاني در سياست و حيات فرهنگي پديد آورده است. بنابراين پيش بيني آينده جوامع سكولار دشوار است. اين تا حدودي بستگي دارد به اينكه افراد اين جوامع تا كي مي خواهند بهاي پوچي و بي معنايي را در برابر برخورداري از بي قيدي مطلق براي انجام هر كاري بپردازند. پاننبرگ مي افزايد برخلاف نگراني هاي گسترده اي كه چنددهه قبل دينداران اظهار مي كردند اكنون روشن است كه آينده دين در غرب كمتر از آينده جامعه سكولار متزلزل است. سكولاريسم ديگر نيروي ويرانگر كه نتوان جلويش را گرفت نيست. هرچندفرايند سكولاريزه كردن بيشتر گسترش يابد نياز به چيز ديگري كه بتواند به زندگي انسان معني ببخشد بيشتر مي شود. چنين معنايي اگر بخواهد مؤثر و ثمربخش باشد بايد امري باشد كه از مرجعي فراتر از تدبير و توانايي هاي ما به ما اعطا مي شود. ظهور مجدد دين و نهضت هاي شبه ديني كه از چند دهه قبل شروع شده روشنفكران سكولار را به حيرت واداشته است. اما اين پديده نتيجه ناگزير سكولاريسم است. پاننبرگ براين نظر است كه بدترين كار در پاسخ به چالش و تهديد سكولاريسم اتخاذ و قبول معيارهاي سكولار در زبان، تفكر و شيوه زندگي است. اگر افراد يك جامعه سكولار اصولاً به دين روي مي آورند به اين خاطر است كه در جست وجوي چيزي غير از آنچه فرهنگ غيرديني فراهم كرده است هستند. پاننبرگ مي گويد به نفع سنت گرايي يا بنيادگرايي احتجاج نمي كند. در مورد اول اين سخن ياروسلاو پليكان را نقل مي كند كه سنت (tradition) ايمان زنده مردگان است در حالي كه سنت گرايي (traditionalsim) ايمان مرده زنده ها است. بنيادگرايي (Fundamentalism) هم از نظر او آن نگاهي به دين است كه مدعي بي حجت يقين است و كاري با قوه عقلاني انسان ندارد. پاننبرگ در پايان مي گويدكه مسيحيان نبايد جانب عقل را رها كنند و از نگاه انتقادي به خود كناره بگيرند. تنها در پرتو تعامل و پيوند ميان ايمان و عقلانيت و حقيقت جويي است كه مي توان به چالش سكولاريسم پاسخ ارزشمند و مؤثر داد.
|