سه شنبه ۵ اسفند ۱۳۸۲ - ۳ محرم ۱۴۲۵
Tue, Feb 24, 2004
فرهنگ و پايداري
شماره ۲۷۳۳
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و پايداري
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
افق
اوقات شرعي
ضميمه ۱
ضميمه ۲
ضميمه ۳
ضميمه ۴
ضميمه ۵
ضميمه ۶
ضميمه ۷
ضميمه ۸
آرشيو
پاسخ روابط عمومي
داستان كوتاه جنگ
پاسخ روابط عمومي
بنياد مستضعفان و جانبازان
به نامه جمعي از جانبازان دورود
مدير مسؤول محترم
جناب آقاي عبدالرسول وصال
باسلام
احتراماً، پيرو درج مطلبي با عنوان «جانبازان، اين پرندگان پر سوخته قدسي» از سوي جمعي از جانبازان شهرستان دورود (استان لرستان) در تاريخ ۸۲‎/۱۰‎/۳۰ در آن روزنامه، جوابيه ذيل از سوي معاونت تعاون و امور اجتماعي سازمان امور جانبازان ايفاد مي گردد. خواهشمند است جهت تنوير افكار عمومي نسبت به درج توضيح مذكور در همان صفحه و ستون اقدام فرماييد.
«بنياد مستضعفان و جانباران انقلاب اسلامي، همزمان با واگذاري امور مربوط به جانبازان، كه قبلاً در ذيل خدمات بنياد شهيد قرار داشت به اين بنياد، در ادامه ارائه خدمات بنياد شهيد در خصوص اين عزيزان، نسبت به پرداخت حق مستمري متناسب با مرور زمان و تورم به جانبازان اقدام نمود، ليكن از آنجا كه مستمري مربوطه به تنهايي پاسخگوي نياز جانبازان عزيز و خانواده هاي آنان نبود، با پي گيريهاي مستمر و مداوم بنياد و با تصويب مجلس شوراي اسلامي پرداختي جديدي تحت عنوان حقوق حالت اشتغال جهت تقليل مشكلات عزيزان جانباز برقرار شد.
بر اين اساس كليه جانبازان از كار افتاده كلي حقوقي مطابق با نظام هماهنگ استخدام در سازمانها و ادارات دولتي دريافت مي كنند. جانبازان تحت شمول اين قانون به دو گروه تبصره ۱و تبصره ۶ تقسيم مي شوند.
تبصره ۱ قانون مربوطه اشاره به جانبازاني دارد كه مستخدم دولت نبوده و به مرور توسط كميسيون پزشكي تعيين وضعيت شده اند. توضيح آن كه جانبازان مربوطه مشروط به احراز شرايط دريافت اين مزايا، مشمول اين حقوق مي شوند و در غير اين صورت هيچ حقوقي به آنان تعلق نمي گيرد.
جانبازان تبصره ۶ نيز شامل جانبازان مستخدم دولت است كه از اين قانون از طريق دستگاههاي خود بهره مند مي شوند و در كنار آن از مزايايي چون دو گروه تشويقي، يك مقطع تحصيلي بالاتر، معافيت ماليات بر حقوق، تقليل ساعات كاري، مأموريت آموزشي و ... برخوردار هستند كه شامل جانبازان غير مستخدم نمي شود.
ضمن آن كه باتوجه به اين كه حقوق مربوطه بدون در نظر گرفتن درصد از كار افتادگي پرداخت مي شد، در سالهاي ۸۰ و ۸۱ به ترتيب در خصوص جانبازان ۷۰ درصد و جانبازان ۵۰ الي ۶۹ درصد نسبت به تعديل حقوق ياد شده و اصلاح آن در جهت متناسب كردن ميزان پرداختي با وضعيت جسمي جانبازان اقدام شد.
همچنين از سال ۷۸ به منظور حمايت از همسران جانبازاني كه ضايعات شديد جسمي و روحي دارند، مقرر شد به همسران جانبازان مربوطه ونيز همسران كليه جانبازان حاد شيميايي و اعصاب و روان، حق پرستاري تعلق گيرد.
در خصوص حقوق فوق، اشاره به اين نكته ضروري است كه جانبازان سرباز در ارتش نيز علي القاعده در صورت شركت در كميسيونهاي پزشكي ارتش واجد شرايط دريافت اين حقوق تلقي مي شوند، ليكن در صورتي كه مستمري بگير ارتش باشند از دريافت حقوق فوق مستثني خواهند شد. ضمن آن كه استخدام اين جانبازان در دستگاههاي دولتي منع قانوني ندارد.
در پايان لازم به ذكر است كه كليه پرداختي هاي بنياد به جانبازان داراي چارچوب قانوني مشخص بوده و تنوع و تعدد آنها نيز به مانند همه كشورهاي جهان متناسب شرايط خاصي است كه گروههاي آسيب ديده از جنگ دارند».
گروه ما
155367.jpg
ما يك گروه ۲۰ نفره بوديم كه از زاهدان اعزام شده بوديم و فرمانده ماجواني پاك و پرشور بود كه كيوان صالحان نام داشت. او سمبل يك انسان مهاجر بود كسي كه از اصفهان زادگاهش ابتدا به سيستان سفر كرده بود تا دين خود را به مردم محروم آن منطقه ادا نمايد و شايد يك سال و نيم در زاهدان مشغول خدمت بود كه جنگ توسط صدام آغاز شد و دشمن كينه جو قصد ويراني ايران را كرده بود. كيوان با گروه ۲۰ نفره از زاهدان به جنوب غرق در آتش و خون و براي جا نماندن از قافله هاي نور راه افتاد.
من نيز در آنجا به گروه او ملحق شدم و با توجه به سابقه آشنايي قبلي كه با او داشتم در گروه مرا پذيرفت. در فارسيات چند روزي بوديم، تا اينكه خبر رسيد كه در آبادان به نيروي بيشتري احتياج است. كيوان بچه ها را جمع و جور كرد و به طرف آبادان حركت كرديم. خاطره اي را كه از چند روز قبل از شهادتش دارم. از روحياتش، ايمانش و عشقش به اسلام و امام مي نويسم. باشد كه دين خود را به او ادا كرده باشم. روز ششم محرم بود. هنوز در جبهه ذوالفقاري آن طرف رودخانه جنگ ادامه داشت ما به دو گروه تقسيم شده بوديم و هر گروه يك روز در جبهه مي ماند و فردا به استراحت مي رفت. ما كه استراحتمان تمام شده بود عصر ساعت ۴ مي بايست براي تعويض گروه قبلي به جبهه مي رفتيم. كيوان نزد من آمد و گفت كه: حسن نهج البلاغه را در كوله پشتي بگذار تا در جبهه روي آن با يكديگر بحث كنيم. من به طنز به او گفتم مگر جبهه جاي اين حرفهاست ما بايد فقط فكر جنگ باشيم، ديگر خواندن نهج البلاغه ضرورتي ندارد. مي توانيم وقتي جنگ تمام شد و به خانه هايمان برگشتيم آن را بخوانيم. كيوان با ناراحتي از من جدا شد چون من منظور او را درست و حسابي نفهميده بودم. اما ديدم او نهج البلاغه و دعاي كميل را در كوله پشتي اش گذاشت. يكي از بچه ها را سوار ماشين كرد و به طرف ذوالفقار حركت كرديم. آن شب كه من او با هم نگهبان بوديم مي ديدم كه در همه حال ذكر خدا بر لب داشت و بيشتر مواقع استغفار مي نمود. با تمام شدن وقت نگهباني خوابيديم و هوا هنوز تاريك روشن بود كه با صداي كيوان از خواب بيدارشدم. آن روزها به علت نبودن سنگر مناسب بچه ها نماز را نشسته مي خواندند چرا كه سنگر همگي كوتاه بود و به خوبي در تيررس دشمن قرار داشتيم. كيوان هميشه نماز را ايستاده مي خواند و با اينكه صفير گلوله هاي دشمن هر لحظه از كنار سرمان رد مي شد سر خم نمي كرد و در برابر صداهاي شديد خمسه خمسه كه دائم در هر گوشه اي مي خورد ترسي احساس نمي نمود و چنان مي نمود كه قلبي مطمئن دارد. يك بار كه به او گفتم بنشين نماز بخوان گفت: مگر چه مي شود؟ گفتم گلوله هاي دشمن به تو مي خورد با لبخند گفت: اگر خدا نخواهد هيچ نمي شود و نكته اي از حضرت علي (ع) را كه اگر مرگ برسد چه در نوك كوهها و يا در قعر دريايي باشي ترا خواهد گرفت برايم نقل كرد. با نزديك شدن صبح، عمليات آغاز شد. او ما را به خط كرد و در نخلستان به طرف جاده اي كه حدوديك كيلومتر فاصله داشت حركت كرديم تا بتوانيم عراقيها را كه در آن جاده مستقر بودند از جاده دور كنيم. سلاح ما همه سبك بود و تنها به وسيله دو قبضه آتش خمپاره پشتيباني مي شديم در خانه ها سنگر گرفتيم و شروع به تيراندازي كرديم. غير از ما حدود ۳۰ تن ديگر از برادران ارتشي و نيروهاي مردمي وجود داشتند درخانه ها تقسيم شديم ساعت حدود ۲ بعدازظهر بود وما هنوز نفهميده بوديم چقدر از روز گذشته هر لحظه صداي انفجارهاي پياپي دشمن گرد و خاك از خانه اي و از جايي به هوا برمي خاست اما به لطف خداوند كمترين تلفات را بر نيروهاي ما وارد نمي كرد ولي از اين زمان به بعد من كيوان را ديگر نديدم. بچه ها به صورت سينه خيز با وجود شدت آتش دشمن خود را به ۱۰ متري اينطرف جاده مي رساندند و نارنجك دستي پرتاب مي كردند. با پرتاب هر نارنجك از داخل سنگرهاي دشمن دستي يا سري به هوا مي رفت. ما ابتدا حدس مي زديم كه نيروهاي عراقي در آن نقطه ۱۰۰ نفر بيشتر نباشند صداي نعره خمپاره ها و توپ دشمن هراسي به دل هاي آرامش يافته از ياد خدا نمي انداخت قدمهاي استوار مجاهدان و لبهاي آغشته به نام الله ترس و وحشت را بر دلهاي كفار مستولي مي كرد. دراين حال بود كه ديديم براي دشمن به وسيله نفربر زرهي نيروهاي كمكي مي رسد و مسلسلهاي كاليبر ۵۰ بالاي آن بشدت شليك مي كرد. نفسها درسينه حبس شده بود كه ناگهان همراه با فرياد الله اكبر برادري از داخل نخلستان سه موشك آر.پي.جي هفت به طرف نفربر جلويي شليك كردندو همزمان دومين نفربر نيز آتش گرفت بقيه پا به فرار گذاشتند. با رفتن نفربرها شدت آتش دشمن زيادتر شد. چرا كه نيروهاي پياده اش را مي خواست به عقب بكشد. ناگهان معجزه اي به وقوع پيوست. ديديم كه آتش شديد خمپاره و توپخانه بر روي دشمن قرار گرفت. آتش بسيار سنگين بود و ما متعجب بوديم كه يك چنين آتشي نمي توانست از نيروهاي خودي باشد. يكي از بچه ها با بي سيم تماس گرفت كه اينها مال كيست؟ با شوخي گفتند: هيچ نگو خودي است!
با هر خمسه خمسه دشمن كه در داخل نيروهاي در حال فرار خودش مي افتاد عده اي بر زمين مي افتادند و اين مسأله با توجه به كمبود مهمات ما و مخصوصاًنداشتن سلاح سنگين به طوري بود كه يكي از برادران گفت: خداوند هر گلوله اي را كه از دهانه خمسه خمسه دشمن بيرون مي آيد ملكي را بر آن سوار مي كند و آن را به داخل عراقيها مي اندازد. در همين حال من كيوان و چند نفر ديگر از برادران را ديدم. بسيار خوشحال شدم. از آنجا شروع به حركت كرديم. ناگهان صداي انفجار شديد گلوله اي در كنارمان به گوش رسيد. همگي روي زمين خوابيديم اما وقتي كه گرد و خاك تمام شد يكي از بچه ها برخاست. يكي از برادران خود را به او رساند و گفت: تركش بزرگي از سمت راست زير شش او وارد بدنش شده و از پشتش خارج شده بود.
خونريزي شديدي داشت و سينه برادرمان را با چفيه اي كه همراهش بود بست و در همين حال كيوان به من گفت بالاي سرش باش و تنهايش نگذار. من سر او را روي پاي خودم گذاشتم و او هر لحظه دعا مي كرد و از خدا طلب آمرزش مي كرد. الله اكبر و لااله الاالله مي گفت: چندين بار از من تقاضاي آب كرد گفت دارم مي سوزم آب به من بده و من با اينكه دلم سوخته بود اما به روي خودم نمي آوردم چون فكر مي كردم او زنده مي ماند و اگر زنده بماند آب برايش ضرر دارد.
گفتم آب ندارم و براي او داستان كربلا را بازگو كردم و تشنگي هاي ياران حسين (ع) را كه چگونه با لب تشنه شهيد شدند. چشمانش به اشك نشست و با حالتي بغض آلود سلام بر حسين و بر شهيدان كربلا را آغاز نمود. با رسيدن آمبولانس او رابردند، پس از پيروزي و به اسارت گرفتن بسياري از دشمنان با كيوان و بقيه برادران اسرا و وسايل باقيمانده از دشمن را به منطقه پشت جبهه انتقال داديم. ابتدا تذكر دادم كه ما فكر مي كرديم تعداد آنها۱۰۰ نفر باشد اما وقتي بالاي سنگرهاي آنها رسيديم حدود ۲۰۰ كشته بود و ۱۰۰ نفر نيز اسير شده بودند. با عده اي كه فرار كرده بودند تعداد آنها نزديك به ۵۰۰ نفر مي شد كه ۱۰۰ برابر ما بود. آنها همه چيز داشتند. انواع سلاحهاي سنگين وسبك و نيروهاي ما كمترين سلاحها را در اختيار داشتند اما با ياري خدا و با نام خدا و با فرياد الله اكبر رعب در دلهاي دشمن افتاده بود.
آن روز گذشت و من فردا به جهتي به آبادان آمدم. اما بعضي از بچه ها و كيوان در جبهه ماندند. ديگر نتوانستم به جبهه بروم تا روز تاسوعا نزديك ظهر بود كه بچه ها سراسيمه و در حالي كه از چهره هايشان غم مي باريد به مقر آمدند. فهميدم اتفاقي افتاده پرسيدم چه شده؟ گفتند امروز هم عراقيها عقب نشيني كرده اند و كيوان براي خنثي كردن مين هاي آنها رفته بود كه يكي از آنها منفجر شده و او به ملكوت اعلي پيوسته است. من كه هميشه وقتي برادران شهيد مي شدند به بالاي جنازه شان مي رفتم اين بار بر سر جنازه كيوان نرفتم چرا كه از ديدن چهره كسي كه پيوسته به ياد خدا بود احساس خجالت مي كردم. چون او در اوج روحيه تقوي به ستيز با شيطان رفته بود.
بازنويس: اميرحسين حسيني
داستان كوتاه جنگ
آن مرد!
155385.jpg
زن چشم مي اندازد به هواپيما، روي پلكان پنج اسير شبيه هم مي بيند: سر تراشيده، كت و شلوار يك جور با اندامي لاغر و نحيف. ميان اسيرها مردي كه باد آستين دست راستش را تكان تكان مي داد، از بالاي پلكان نگاه را پايين مي راند: فرش دراز و باريك قرمزرنگ، دسته اي موزيك نظامي دو سمت باند، صف استقبال كننده هاي رسمي و جمعيت زن و مرد. هر چه چشم مي چرخاند، آشنايي نمي بيند يا شايد هم مي بيند و نمي شناسد! «كيا اومدن فرودگاه؟ زنم! يعني مي شناسمش؟ دلشوره دارم... پدرزنم؟ مادر چي؟ واي اگه... بي خبرم از همه چيز...»
مارش نظامي نواخته مي شود. از پله ها سرازير مي شود پايين. گل و نقل روي سرش ريخته مي شود. چشمش دنبال آشنا مي گردد. جمعيت فشار مي آورد تا به خود مي آيد، روي دوش است. مي برندش سمت سالن انتظار.زن دلنگران پشت سر اسيرها قدم بر مي دارد. نگاهش مردد، نوبت به نوبت روي صورت اسيرها مي چرخد. مرد بي توجه به شور و شوق اطرافيان، دنبال زن مي گردد. يكي ـ دوبار نگاهش با نگاه زن تلاقي پيدا مي كند. نجوا مي كند:«نكنه خداي ناكرده... همش فكر الكي مي زنه به سرم. دس خودم نيس. كاش لا اقل جليل زنده بود! فقط برادر نبود... بيشتر دوست بود برام. واي از تنهايي. نكنه كسي رو ندارم... بي خود نبود كه... نه خبري! نه نامه...» توي سالن انتظار، از روي دوش پايين مي آيد. زن دو دل، پيش مي آيد. رخ به رخ مي شوند. مرد لرزه خفيفي توي تنش مي افتاد. زمزمه مي كند با خود:
مهناز! صورت گندمي... تن لاغر... قد بلند... چشم و ابرو... نه! واي چين و چروك صورت... گودي زير چشاش... انگار توي اين سالها، اون به اسارت رفته! چقدر شكسته و پير شدي؟ چقد تو نامه هاي صليب سرخ برات نوشتم: تا جواني برو دنبال زندگيت...» آرام آرام دانه هاي شفاف روي گونه هاي زن مي غلتد. خيره مي ماند به مرد. «خودشه! باورم نمي شه... چه به روزت آوردن؟ ضعيف... لاغر... يه مشت پوست و استخون ازت مونده... از موهاي سياه و بلندت، هرچه مونده شده سفيد... يه انگشت مي ره تو چشات!»مرد تري لاي مژه ها را با انگشت مي گيرد. لبخند مي زند. قدم بر مي دارد. تا زن را بغل بزند. اما دختري با حلقه گل بين آن دو قرار مي گيرد.«اين دختر كيه؟ بين ما ايستاده... خداي من چقدر شبيه مهنازه! چشم و ابرو... صورتش عين اولين روزي كه مهناز سيني چاي گرفت جلوم...»دختر ابتدا نگاهش به موهاي كم پشت و نقره اي مرد مي رود و بعد به چشمان زن. وقتي زن سر تكان مي دهد. دختر حلقه گل گردن مرد مي اندازد. بعد هجوم مي برد و دست حلقه مي كند دور كمر مرد، آستين خالي كه توي دستش مي آيد، يكي ـ دو قدم پس پس مي رود. مرد بر مي گردد و به صورت زن خيره مي شود. زن نزديك مي آيد و مي گويد:«نمي شناسي؟ دخترته! يادت مي آيد اسير كه شدي، پنج ماهه بودم...»
اكبر صحرايي ـ شيراز


|   شناسنامه   |   آرشيو   |