|
در گفت و گو با حسين سليمي ، استاد دانشگاه(بخش دوم و پاياني) رضا خجسته رحيمي
نزديكي منافع آمريكا و اروپا
|
|
|
حسين سليمي در نخستين بخش گفت وگو باتأكيد بر پيچيدگي هاي حاضر در روابط ايران و آمريكا تأكيد كرد.« سران آمريكا درخاورميانه به دنبال منافعي هستند كه از هر راه ممكن آن را محقق خواهند كرد.» واپسين بخش اين گفت وگو پيرامون چگونگي روابط آتي ايران بااروپا و حل چالش ها با قدرتهاي بزرگ است. ••• | بنابراين ممكن است كه در كوتاه مدت آمريكايي ها به اتحاد استراتژيك با جريانات و گروهها و حكومتهاي اقتدارگرا بپردازند؟ * اين احتمال وجود دارد. منتها خود اين رژيمها بعد از مدتي تحت فشار براي تغيير و اصلاح سيستم از درون قرار خواهند گرفت. البته در مورد ايران تفاوت وجود دارد و پارادوكس رابطه با آمريكا دليل اين تفاوت اساسي است. آن تفاوت اين است كه مسأله رابطه با آمريكا و رابطه با غرب فارغ از اينكه چه مصالحي براي منافع ملي و سياست خارجي ايران دارد ياندارد، تبديل به يك عنصر ايدئولوژيك مشروعيت ساز براي يك جناح سياسي در ايران شده است. يك جناح سياسي و يك گفتمان سياسي مشروعيت و موجوديت داخلي خود و بخشي از فعاليتهاي داخلي اش را براساس ضديت با آمريكا تعريف كرده است و به همين دليل اگر بخواهد از ضديت با آمريكا دست بردارد، احتمال دارد پايگاه و محبوبيت داخلي اش را از دست بدهد. وقتي كه موجوديت يك گرايش سياسي براساس تعارض با آمريكا تعريف مي شود طبيعتاً با از بين رفتن اين عنصر، اين گروه دچار بحران شديد در مشروعيت داخلي خود مي شود. اينجاست كه يك جناح سياسي در ايران با مشكل مضاعف و با يك پارادوكس در رفتار مواجه مي شود. | بنابراين مي توان گفت كه پايان اين بازي به علت دچار بودن به همين پارادوكس براي خود جرياني كه در ايران چنين انديشه اي را در ذهن مي پروراند نيز نامشخص و نامفهوم است. * قطعاً همين طور است و آنها در اين مسير مشكل هايي اساسي خواهند داشت. اگر به سمت بهبود روابط با آمريكايي ها بروند دچار بحران مشروعيت و يك بحران گفتماني خواهند شد. تمام اين عنصر ايدئولوژيكي كه در چنددهه گذشته بر پايه ضديت با آمريكا و غرب تعريف شده اند به يكباره فرو مي ريزند و بنابراين پايگاه اجتماعي شان از دست مي رود. از سوي ديگر اگر به طرف بازسازي رابطه با آمريكا نروند بحرانهاي بين المللي براي آنها تشديد خواهد شد و اين حالت پارادوكسيكالي است كه يك جريان خاص در ايران در صورت به دست گرفتن كامل قدرت با آن مواجه خواهد شد. من فكر نمي كنم كه در حوزه سياست پارادوكس لاينحلي وجود نداشته باشد اما به هر حال اين پارادوكس، جدي است و ممكن است براي آنها بحران آفرين باشد. | ولي آيا به نظر شما بحث «نقشه راه» و حل بحران خاورميانه تنها يك استراتژي در دكترين روابط خارجي بوش و همراهان اوست يا اكنون تبديل به يك استراتژي در سياست خارجي آمريكا فارغ از نگاه دموكراتها يا جمهوري خواهان شده است؟ * طبيعتاً عناصر متداومي در سياست خارجي آمريكا وجود دارد چه دموكراتها سر كار باشند و چه جمهوريخواه ها و نومحافظه كاران، هر دو مجبور به رعايت اين عناصر متداوم هستند. همانطور كه ديديم استقرار صلح در ميان اعراب و اسرائيل كه يك طرف آن تشكيل كشور فلسطين و طرف ديگر آن به رسميت شناختن اسرائيل است خواست و آرزوي كلينتون و بوش بوده است. كلينتون سه هفته آخر رياست جمهوري اش را كاملاً صرف به نتيجه رساندن اين ماجرا كه موفق هم نشد و بوش يك ركن نه تنها سياست خارجي بلكه رياست جمهوري اش را براي اين ماجرا گذاشته و هنوز موفق نشده است. بنابراين آن چيزي كه در «نقشه راه» به چشم مي آيد يك اجماع بين المللي است. روسيه، سازمان ملل، آمريكا و اروپا «نقشه راه» تهيه كردند و بنابراين حتي اگر دموكراتها هم روي كار بيايند اين مسأله را پيگيري خواهند كرد. منتها تفاوتي كه دموكراتها با نومحافظه كاران خواهند داشت در استفاده يك جانبه از زور و نيروي نظامي خواهد بود كه دمكراتها تمايل زيادي به آن ندارند. بالعكس راجع به پارامترهايي مثل حقوق بشر دموكراتها فوق العاده حساس تر و جدي تر از نومحافظه كاران هستند. جناح بوش ممكن است براي رسيدن به مصالح موقتي در سياست خارجي به راحتي بر سر حقوق بشر و دموكراسي معامله كند ولي دموكراتها چون ايدئولوژي شان بر اين پايه شكل گرفته به سختي حاضر به معامله بر سر اين ماجرا هستند. به ياد داريم كه يكبار در دوران انقلاب اسلامي، آمريكايي ها بزرگترين شريك استراتژيك خودشان در منطقه يعني رژيم شاه را به خاطر حقوق بشر در دوران دموكراتها تحت فشار گذاشتند. بنابراين به نظر من استقرار نظم استراتژيك، به ثمر رسيدن «نقشه راه» و استقرار نظام سياسي در عراق نقطه مشترك سياست خارجي آمريكا در بين دوحزب موجود در اين كشور خواهد بود وهمچنين اصرار بر گسترش دموكراسي در منطقه خاورميانه در سياست خارجي آمريكا حتي در صورت كنار رفتن نومحافظه كاران به چشم خواهد آمد. اما مسلماً ابزارها و شيوه ها و نوع رسيدن به آنها متفاوت خواهد بود. | بنابراين به نظر مي رسد كه برخي در تحليل انتخاب گفت وگو با محافظه كاران يا دموكراتهاي آمريكايي هم دچار پارادوكس هستند. زماني كه محافظه كاران يا همان جمهوريخواه ها در آمريكا بر سر كار آمدند يك جريان در ايران از روي كار آمدن آنها استقبال كرد و حالا پس ا زيك دوره رياست جمهوري خواهان در آمريكا همان جريان با جنگ طلب خواندن بوش و همراهانش گويي از روي كار آمدن دموكراتها استقبال مي كند؟ * بله دقيقاً همين طور است. | مدتهاست كه ايران در ديپلماسي خارجي خود به دنبال نزديك شدن به اروپا به منظور تقويت يك قطب در برابر آمريكاست و از اين مسير به دنبال كسب امتيازاتي از يك سو وضعيف كردن آمريكا از سوي ديگر است. آيا به نظر شما در تحليل نهايي آمريكايي ها و اروپايي ها در صف متفاوتي از هم مي ايستند و اين تحليل در ديپلماسي خارجي ايران مبتني بر واقعيت است؟ * وجود اين نگرش در سياست خارجي ايران يك نگرش كاملاً غلط است و ايران بارها و بارها هزينه اين نگرش غلط را پرداخته است. اولاً به نظر من در دنياي جديد مفهوم قطب از بين رفته است و ديگر نمي شود قطبي تعريف كرد. جهان دوقطبي يا چندقطبي ديگر معنايي ندارند. الآن بازيگران متعددي در عرصه جهان حضور دارند كه اين بازيگران در عرصه جديدي كه به آن دنياي جهاني شدن مي گويند به كنش و واكشن مشغولند. بعضي از اين بازيگران مثل آمريكا ممكن است تأثير بيشتري داشته باشند و بعضي ها هم تأثير كمتري. نكته ديگر هم اين است كه اروپا اگر هم تبديل به قطب شود، مثلا بپذيريم كه اروپا در حوزه اقتصاد يك قطب است، هرگز اين قطب در مقابل و تعارض با آمريكا قرار نخواهد گرفت. به دليل اينكه به لحاظ ماهيت، بسياري از نهادها و كمپاني هايي كه اقتصاد را در اروپا و آمريكا در دست گرفته اند كمپاني هايي به هم تنيده و مرتبط با يكديگر هستند. حتي سرمايه و فن آوري بعضي از آنها را نمي توان از هم تفكيك كرد. در حوزه هاي فرهنگ و توليد اطلاعات و عرصه ارتباطات هم همين طور است. دنياي امروزدنيايي نيست كه فقط دولت ـ ملتها در آن نقش داشته باشند. البته آنها هم نقش دارند. اما بخش عمده اي از روابط دنياي امروز را كمپاني ها و شركتهايي تعيين مي كنند كه معلوم نيست چه مليتي دارند. بنابراين امروز در جهان پيشرفته صنعتي شبكه گسترده اي وجود دارد كه بخشي از آن در اروپا گسترده است و بخشي از آن در آمريكا. اينها را نمي توان از هم تفكيك كرد و آنگاه گفت كه قسمت اروپايي اين شبكه در مقابل قسمت آمريكايي آن خواهد ايستاد. دولتها هم چه در اروپا و چه در آمريكا حافظ منافع مردم شان و كمپاني هايي هستند كه اين شبكه ها را تشكيل مي دهند. بنابراين اگر چنانچه ايران و يا كشور ديگري احساس كند كه اتحاديه اروپا تبديل به يك واحد سياسي خواهد شد كه قطبي در مقابل آمريكا خواهد بود، اين تفكر اشتباه است. مسأله ديگر اين است كه حتي اگر بپذيريم كه اينها بازيگر و قطب متفاوت هستند، منافع و نگرشهاي مشترك استراتژيك آنها به قدري زياد است كه هرگز به خاطر بازيگراني مثل ايران در مقابل هم نمي ايستند. آنها مثلاً در حوزه امنيت و پيمان ناتو، در حوزه اقتصاد و در سازمان تجارت جهاني كاملاً به هم پيوسته اند. در حوزه نگرشها نيز همگي معتقد به معيارهاي متحد حقوق بشر و دموكراسي هستند. در مورد نظم استراتژيكي كه در حوزه امنيتي براي جهان لازم است نيز همچون رابطه فلسطين و اسرائيل و وضعيت آينده جهان عرب و آسياي ميانه ديدگاهها و نظرات آنها مشترك است. بنابراين منافع اقتصادي، امنيتي و نگرشهاي فرهنگي و سياسي آنها كاملاً به هم پيوسته، نزديك و استراتژيك است. اين سخن البته به اين معني نيست كه آنها با هم رقابت ندارند. اما اين رقابت به اين معني نيست كه گمان كنيم آنها داراي تضادهاي عميق حل نشده اي هستند. از همين رو اگر تضادها وتنش هاي ايران با آمريكا گسترش پيدا كند مي توان حدس زد كه بخش عمده اي از اروپا در كنار آمريكا خواهد ايستاد و يا حداقل در مقابل اين ماجرا سكوت خواهد كرد. | ولي همانطور كه گفتيم بالاخره اتحاديه اروپا و آمريكا رقابتهايي هم با يكديگر دارند و نمي توان اين واقعيت را انكار كرد. آيا ايران نمي تواند بر مبناي نقطه هاي رقابتي آنها، امتيازهايي را براي خود كسب كند؟ * اين امتيازگيري و استفاده از زمينه رقابتي آنها تنها در حوزه مسايل كوچك و نرم تر سياست ممكن است و اگر به مسائل استراتژي كشيده شود، ايران چنين كاري را نمي تواند بكند. مثلاً در صحنه رقابت شركتهاي نفتي براي سرمايه گذاري در ايران مي توان از رقابت اروپا و آمريكا به نفع خود استفاده كرد. در شرايطي كه شركتهاي آمريكايي براي حضور در برنامه هاي نفتي ايران اجازه پيدا كنند و اروپايي ها هم بخواهند از اين حضور استفاده كنند، ايران مي واند از رقابت شركتهاي نفتي آمريكايي و اروپايي استفاده ببرد و مزاياي بيشتري را براي گسترش تكنولوژي نفتي خودش دنبال كند. ولي اگر دچار يك تضاد استراتژيك و حاد با آمريكا و اروپا شود مطمئن باشيد آنها در كنار هم خواهند ايستاد. | يعني شمامعتقديد كه ايراني ها در ارتباط گيري و مذاكره با اروپايي ها بر مبناي يك استراتژي اشتباه در حال حركت هستند؟ * حتماً همين طور است. | ولي در يك جايي مثل داستان پروتكل الحاقي اروپايي ها در كنار ايران ايستادند. * آن مسأله به اين علت بود كه ايران از موضع خود كوتاه آمد و اروپا به آمريكايي ها نشان داد كه مي توان رفتار ايران را از طريق مسالمت آميز هم تغيير داد و اصلاً نياز به استفاده از زور نيست. اگر ايران از موضع خود كوتاه نمي آمد و در جهت ادامه فعاليت هسته اي خود گام برمي داشت مسلماً اروپا نيز در كنار آمريكايي ها در برابر ايران مي ايستاد. | اما آيا مي توان مدعي شد كه آمريكايي ها در مقايسه با اروپايي ها نسبت به موضوع ايران و خاورميانه حساسيت بيشتري دارند و برخوردشان در برابر اين موضوع تندتر و تيزتر از اروپايي ها است؟ * حداقل در دوراني كه نومحافظه كاران آمريكا حاكم هستند، اين چنين است و ممكن است با تغيير حاكميت در آمريكا از شدت و حدت و تيزي برخورد آنها هم كاسته شود. | بنابراين به هر حال ازنظر شما ايران ديگر نمي تواند در برابر آمريكايي ها در پشت سنگر اروپا بايستد؟ * بله. همين طور است. من معتقدم كه ايران هيچ وقت نمي تواند در پشت اين سنگر مخفي شود. من حتي مي گويم وضعيت سياست خارجي ايران در شرايط فعلي به گونه اي است كه ايران نمي تواند درعرصه بين المللي اصلاً متحد استراتژيكي داشته باشد چرا كه كشورهاي مختلف همگي براساس منافع شان عمل مي كنند و اگر لازم باشد به نسخه هاي غربي ها عمل مي كنند. تعريف متحد استراتژيك اين است كه يك بازيگر بين المللي حاضر باشد به خاطر متحد خودش از منافع حياتي خودش بگذرد. يعني اگر عليه متحد خودش جنگي اتفاق بيفتد او حاضر باشد به نفع او وارد جنگ شود و حاضر باشد بعضي از منافع حياتي و اقتصادي خودش را به خاطر او از دست بدهد. مثل آمريكا و انگليس. در حالي كه ايران داراي چنين همراهان و ياراني در عرصه روابط خارجي و بين المللي خود نيست.
|