پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۸۲ - ۵ محرم ۱۴۲۵
Thu, Feb 26, 2004
گزارش روز
شماره ۲۷۳۵
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
تاريخ
جوان
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
سينما تئاتر
اوقات شرعي
آرشيو
فلسفه در زمين فوتبال
يك بازي درست مثل زندگي
155568.jpg
مسعود سينائيان
دستهايم را به حالت مشت ومال، روي دو كتف پسرك صندلي پاييني مي گذارم و هماهنگ با بقيه استاديوم، او رابه جلو و عقب هل مي دهم. كل جمعيت به بالا وپايين مي لغزد. «نه پسر انگاري بازي جالبيه!» پيرمردي از رديف هاي پايين بلند مي شود. مي شناسمش. ده پانزده سال قبل، او بوقچي تيم بود. مي گفتند قبل از آن زمانها هم او همين كار را مي كرده است. بوقچي بودن براي يك هوادار پستي كليدي است. از كنترل شعارهاي جمعيت بگيريد تا وقت شناسي و به موقع دميدن و شور و حال به راه انداختن. هوادارها هم كنار اسم او يك پسوند «بوقي» چسبانده بودند كه هم با همان اسم و پسوند مي شناسندش. البته چهره اش با آن زمان تفاوت زيادي نكرده است. تنها موهاي كنار شقيقه اش كه آن زمان چندتايي سياه داشت، ديگر به كل نقره اي شده است و طاسي سرش هم حالا كاملاً پيداست چندباري كه رو به جمعيت دستش را محكم بالا و پايين مي برد، يك قسمت از ورزشگاه نسبتاً ساكت مي شود. پيرمرد بوقش را بالا مي آورد، دهانش را پر از باد مي كند، بوق را به لبانش مي چسباند و پس از چند لحظه، مثل مرغ سركنده ديوانه وار بالا پايين مي جهد، سرخ مي شود و سه مرتبه آتش مي كند تا پس از بار سوم جمعيت اسم باشگاه را فرياد بزنند و آن چند هزارنفري هم كه در جايگاه روبرويي نشسته اند، همراه با داد و شيپور و رقص پرچم بگويند كه تيمشان سرور ديگر فلان تيم پايتخت است.
سالها بود كه اصلاً فوتبال نمي ديدم. هيچ وقت. نه از تلويزيون و نه از هيچ جاي ديگر. ضديت با فوتبال همانند ديگر آداب و رسوم نخ نماي روشنفكرمآبانه و دست و پاگير عادتم شده بود تا اينكه يك روز در كلاس فلسفه اتفاق افتاد:

اين فوتبال ساعت چنده؟
استاد پير فلسفه سر از متن برداشت. نگاهي به دانشجوهايش كرد. انگار كه از حرفهايش هيچ نفهميده باشند، كاملاً مبهوت بودند. سكوت؛ آنقدر كه با كمي دقت صداي مغزشان را هم مي شد شنيد! زيرچشمي ساعت مچي ديجيتال پلاستيكي و قديمي اش را پاييد، اندكي از چهار گذشته بود. سرش را بالا گرفت و روبه كلاس لفظ قلم اما بريده، بريده پرسيد: «آقايان… راستي اين فوتبال ساعت چند شروع مي شود؟» كلاس، چند ثانيه در بهت و سكوت خود هيچ نشنيد تا اينكه يكي از همان رديفهاي جلو، درحالي كه از تعجب به لكنت افتاده بود پرسيد: ببخشيد استاد… چي ساعت چنده؟!
ـ اه! همين بازي فوتبال ديگه.
ـ استاد! مگه شما فوتبال هم نگاه مي كنيد؟
ـ معلومه كه مي بينم پسرجان! زندگي يعني همين چيزها. اين فلسفه و وررفتن ها كه نشد زندگي. كلاس را همهمه برداشت. پيرمرد انگار كه از اين همه تعجب دانشجوها به خنده افتاده باشد با لحني كه ديگر نه لفظ قلم بود و نه بريده بريده گفت: مي دونيد. به نظر من براي نسل شما كه اصلاً تفريح زيادي ندارد كه از بين شان انتخاب كند، اين فوتبال از عزيزترين و صادقانه ترين چيزهاست… اين همه راجع به ديونوسوس و آپولون، خدايان تراژدي يونان براتون حرف زدم؛ حالا مي خوام بگم اگه ديونوسوس هنوز از جهان ما بيرون نشده بود، مطمئن باشيد هر روز تعطيل مي بايستي مست و خراب از پاسگاه پليس ضدشورش ورزشگاه جمعش مي كرديم… البته حيف كه انگار خانمها را توي استاديوم راه نمي دهند وگرنه احتمالاً اساتيدها هم به جاي دنبال ديونوسوس دويدن، پا روي پا مي انداختند، تخمه مي شكستند و فوتبال مي ديدند… راستي نگفتيد اين بازي آخرش ساعت چند شروع مي شه؟»
«هيچي استاد… فكر كنم اگه زود بجنبيم، به يك نيمه اش برسيم!»
كنار گذاشتن توهم هاي كودكانه و بازآفريني واقعيت
«در حيات رواني انسان… آن وضعيتي به كمترين ميزان ممكن بيمارگونه است كه تكانه آرمان ساز تا حد امكان در آن تابع اصل واقعيت شود. به بيان ديگر نقطه آغاز ما مي بايست واقعيت موجود زندگي باشد و خودشيفتگي مان را نه از راه برساختن تصاوير آرماني از نقش كنوني يا آينده مان بلكه از راه دست وپنجه نرم كردن با دنياي واقعي ارضا كنيم. فرهنگ فوتبال به خودي خود اين گرايش را تقويت مي كند. زيرا به تعارضات اجتماعي واقعي كه خواه ناخواه به آن راه مي يابند به نحو مقتضي توجه نشان مي دهد و آنها را موضوعاتي چندش آور تلقي نمي كند.» اين همان برخوردي است كه براي مثال اكثر مفسران فوتبال ليگهاي اروپايي نسبت به نژادپرستي و مفسران داخلي نسبت به تبعيض تيمهاي تهراني و شهرستاني و يا عدم تخصصي گري و رانت بازي درمديريتهاي كلان باشگاهها داشته اند. شور و شوق براي فوتبال، دست كم تا حد قابل توجهي از همين بازآفريني واقعيت جامعه بشري و تجربه مكرر برآورده نشدن توقع و به تبع آن مواجهه كمابيش با ضايعه ناشي مي شود. فوتبال، از يك سو نظم و ترتيب سازماني كنترل شده از بالا (توسط مربيان) و در اولويت قرار گرفتن نفع گروه در مقابل نفع شخصي به هنگام در اختيار گذاردن تخصص، را تداعي مي كند واز سوي ديگر نشانه هاي فراواني نظير «اهميت قدرت بدني بازيكنان»، «توپ را داخل دروازه كردن» ، «لگدپراني و تكل رفتن»، «استفاده از ديرك و توپ و تور»، «حركات نرم و نوازش گونه يك بازيكن ماهر با توپ» و «تراكم نيروي تعارض جويانه» و تأكيد جنسي در پا را در خود دارد. از يك سو «همكاري» شرط لازم نتيجه گيري و بازي روان وزيباست و از سوي ديگر «خطا كردن» و «گذشتن يا دريبل بازيكن حريف به منظور رسيدن به دروازه» بازنمود ستيزه جويي و حتي خشونت براي كسب هويت (مردانه) است. اتفاقات نيز در فوتبال همانند زندگي جدي تلقي مي شوند. چه آن زمان كه اشك و اندوه، شادي و كارناوال عمومي و چه آن زمان كه خشم افراطي سياستمداران، قدرت و دولتمردان را در پي دارد. (آنچنان كه در سالهاي دورتر در آلمان شرقي دولت سالها مهر تعطيلي در فوتبال زده و ورزشگاهها را بست و در انگليس مارگارت تاچر خواست تا در صورت امكان همه مسابقات بدون تماشاگر برگزار شود و در همين اواخر صدام حسين حداقل يك بار سر كل بازيكنان تيم عراق را از ته تراشيد.)
«دست كشيدن از احساس قدرت مطلق و كنار گذاشتن توهم هاي كودكانه شالوه رواني عضويت در جامعه است. لذا وقتي ضايعه اي را بازمي آفرينيم و واكنشهايمان به آن را مهار مي كنيم، در واقع شالوده مشاركت مان در جامعه را دوباره پي مي ريزيم.» (بري ريچاردز/ روانكاوي فرهنگ عامه ـ /۱۹۹۴ ترجمه حسين پاينده)
فوتبال از نزديكترين وعمده ترين تجربه هاي جمعي غريزه است. سكوي تماشاگران تيفوسي استاديوم آزادي، در شرايطي كه حوزه عمومي سركوب ميل را از فرد مي خواهد، بهترين گواه است. بعد از يك بازي مهم، اغلب اين تماشاگران آن قدر فرياد زده اند كه ديگر صدايشان درنمي آيد. فحاشي هاي برخورنده و بي ملاحظه، پايكوبي هاي جمعي، بي خيال گريستن براي شكستها و بسياري از نمونه هاي ديگر همگي از ميل براي رهايي از قيدهاي اخلاقي، برون ريزي آنچه از خواست تن سركوب شده است و تلاش نه عميق و زاهدانه بلكه در سطح و غريزي (اگرچه براي ساعتي) حكايت مي كند.
هربار زودتر از هميشه دوباره آغاز مي كند
داور به طرف مركز محوطه جريمه مي دود. همه دوروبري ها فريادمي زنند: «پنالتي!» تو هم از خوشحالي فرياد مي زني. بالا و پايين مي پري. سپيد قله هاي برف گرفته البرز هم از لبه هاي چشم انداز استاديوم هم بالا مي جهد. يكي از خوشحالي فحش ناموسي مي دهد و ديگري آنقدر مي خندد كه گريه مي كند.
سرانجام فريادها مي خوابد. شماره نفسهايت با كنار دستي ها قاطي مي شود. شماره ۱۱ خيز برمي دارد. مي دود. «ياامام رضا!» بر توپ لگد مي زند و به ثانيه نمي كشد كه «واي، نه!» گل نشد. پسرك كنار دستي سرش را ميان دو ساعدش محكم رو به پايين مي گيرد. گردي سپيد رنگي كه يك جمعيت را ناكار كرده، آرام آرام از چمن سبز پشت دروازه خارج مي شود و انگاري، پوزخندزنان مسير پشت دروازه را آنقدر مي دود تامي ايستد. «پخ خ خ خ...» بغض مرد ميانسال صندلي پشتي مي تركد. كنار دستي همچنان به كف سيماني سكوي زيرپايش زل زده است. قله هاي برف گرفته البرز، اما همچنان ثابت و ساكت، در دوردست لبه هاي چشم انداز ورزشگاه ايستاده اند. خيلي زود مي فهمي كه آن چيزي كه به بالا جهيده بود، خود تو بودي و البرز همان موقع هم، هيچ تكان نخورده بوده است. «آقا چند دقيقه مونده؟!»
«پنج دقيقه ، تازه بدون وقت اضافه!» واقعيت جريان دارد. جمعيت هم اين رامي فهمد؛ زودتر از آنكه بتواني فكرش را كني دوباره آغاز مي كند: «حمله، حمله، تيم... گل بزن، گل بزن، يالا قهرمان!»
اگر ديونوسوس حاضر بود
در يونان كهن، يعني آن زمان كه سقراط و افلاطون و ارسطو هم نيامده بودند، هنر و تراژدي تنگاتنگ زندگي بود. به بياني آنها سنگ بناي فرهنگ را برپايه دو خداي تراژيك شان يعني: آپولون و ديونوسوس گذاشته بودند: «آپولون خداي روشنايي، تيرگيهاي زيست را روشنايي مي بخشيد» و اما در مقابل تجربه ديونوسوسي وجودها را آكنده از شور و سرمستي مي كرد. «ديونوسوس باده گساري، سرمستي و بي خودي را به عنوان رهاوردي به يونانيان تقديم كرد» آنچنان كه نيچه معترف است، آميزش فرهنگ عقلاني آپولوني و شيدايي ديونوسوسي نويددهنده صلح و آرامش و آشتي و اعتدال مي بود.
«زناني كه به دنبال ديونوسوس مي دويدند ساتير نام داشتند. آنها به هر جا مي رسيدند حيوانات وحشي را اسير و قطعه قطعه مي كردند و در جشن و شادماني به رقص و پايكوبي و ميگساري مي پرداختند و آنها را مي بليعدند. در يكي از اين مراسم زئوس [پدر آپولون] سر مي رسد و آنها را مي كشد و به آپولون دستور مي دهد آنها را در مجاورت معبدي به خاك بسپارد. هر سال وقتي كه آپولون در مدت سه ماه زمستان از معبد [كه فن شمشيرزني و طب را در آن مي آموزد] دور مي شود، ديونوسوس زنده مي شود و جشن و پايكوبي مي كند و پس از شكار حيوانات خون آنها را مي نوشد. آپولون نمودواقعيت ملموس و ديونوسوس روح شيدايي قدسي است... ديونوسوس ايزد رهايي از قيدو بند محدوديتهاست، يعني آنچه را كه كرانمند مي نمايد نفي مي كند.» (محمد ضيمران/ نيچه پس از هيدگر، دريدا و دلوز) اگر ديونوسوس هنوز از جهان ما بيرون نشده بود، هر روز تعطيل در ميان جمعيت تماشاگران بود. اگرچه چنان فريادمي زد و دشنام مي گفت، كه گويي از بودن در آنجا تنفر دارد. درست مثل زندگي.
عبور از پل فيروزه
رنگ مذهب
در فضاي مذهبي جامعه ايراني، هر جنبشي رنگ مذهبي داشت و بطور قطع مي بايست از تأثيرات مذهبي برخوردار بماند و با مضامين اعتقادي اكثريت مردم هماهنگي يابد تا بتواند جايي در دلها باز كند و كسب مشروعيت علني نمايد. از طرف ديگر هم اينان خود را نماينده مردم و خواستهاي بحق آنان در برابر متعديان و زورگويان متكي به حكومت و دولت مي دانستند و براي اداي وظيفه اي چنين شكوهمند ناگزير بودند كه برمبناي ديني مستقيم باشند و با تمرينهاي مكرر برنفس و هواهاي جسماني مسلط شوند و پاكيزه خويي و نيك طينتي ظاهر سازند. حركتي كه پشتوانه مردمي نمي داشت ناگزير به راههاي ديگري چون اتكا برقوم و قبيله و مال و اسلحه متوسل مي شد و در واقع خود را به همان مظهري از نمادهاي رسمي عصر درآيد، ولي اينان بيش از هر چيز زاده فرهنگ مردمي و برخاسته از متن نيازهاي محتوم اجتماعي بودند. بي پناهي هموطنانشان در برابر قدرتهاي مستبد و بي رحم و تكرار دردها و آلامي كه از قبل ظلم و شقاوت و قساوت برمي خاست، دلهاي حساس را به فغان مي آورد و منوياتشان در عرصه وسيع فريادها و ناله ها به يكديگر نزديك مي نمود.
دكتر رضا شعباني
مورخ ـ ۱۳۶۹


|   شناسنامه   |   آرشيو   |