جمعه ۸ اسفند ۱۳۸۲ - ۶ محرم ۱۴۲۵
Fri, Feb 27, 2004
گزارش روز
شماره ۲۷۳۶
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
تصوير
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
گوناگون
آموزشي
اينترنت
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
افق
سينما تئاتر
اوقات شرعي
آرشيو
ماجراهاي آقاي پارسا رأفت نيا
جمعه انتظار
درباره ممنوعيت استفاده از قليان در اماكن عمومي
ماجراهاي آقاي پارسا رأفت نيا
از اتوبوس تا بيمارستان
فرزام شيرزادي
بالا و پايين رفتن از پله ها را دكتر براي آقاي پارسا رأفت نيا قدغن كرده بود و حالا سالها بود كارهاي قدغن براي پارسا رو به افزايش بود. به همين خاطر رأفت نيا پس از فروختن اتومبيل لكنته اش در سالهاي نه چندان دور، هيچگاه نمي توانست از پله هاي ايستگاه مترو بالا و پايين برود، چون به نفس تنگه مي افتاد و سينه اش چنان خس خس مي كرد كه همسرش تمام نگاههاي مادي را نسبت به او رها مي كرد و ديگر پارسا را مثل قلك پول نمي ديد و بي صدا گوش مي سپرد به نفسهاي خس خس وارش كه انگار بلبل يا تيهو و قناري تو گلويش گير كرده اند و با بغض چهچهه مي زنند.
اما پارساخان قصه ما پس از ساعتها انتظار در ايستگاه اتوبوسي كه صندلي هايش را بنا به دلايلي نامعلوم شكانده بودند، حدقه چشمانش را تنگ كرد و انگشتان دست راستش را نقاب كرد بالاي پيشاني بلندش و با ذوق و اضطرابي پنهاني، اتوبوس را ديد و نديد. اتوبوس آكاردئوني در يك چشم بر هم زدن يكباره از جلو ديدگان پارسا غيبش زد و انگار در پيست مسابقه اتومبيلراني باشد، رفت كه رفت.
پارسا دوباره انتظار كشيد و براي خستگي دركردن پرتقال هاي شهسواري و گوجه فرنگي ها را براي دقايقي گذاشت روي زمين و از بخت نامراد او جوانكي يكه تاز بر موتور راند روي گوجه ها و دقايقي بعد ناسزاهاي پارسا تو هوا گم شد و او خيره شد به گوجه هاي له شده و با آسفالت و خاك جلو ايستگاه يكي شده. دستپاچه پرتقالها را برداشت و تنه خودش را هم به عقب كشيد و از صرافت چشم انتظاري اتوبوس گذر كرد.بيست و سه دقيقه و نيم پا به پا شد تا اتوبوس از گرد راه رسيد. ترمزي كرد و بي آنكه در بگشايد، دوباره دنده چاق شد و هلك هلك حركت كرد. در واقع اتوبوس حركتي داشت كه جز «هروله» واژه ديگري درخورش نبود. پارسا تكاني به پاهاي كوتاه و لاغرش داد و پا تند كرد سمت اتوبوس و بعد هم دويد. اتوبوس قصد ايستادن و توقف نداشت. پارسا آن قدر دويد كه عرق از چانه اش چك چك چكيد و آن طور كه در قصه ما برآورد شده بود، او حدود نهصد و بيست و يك متر دويده بود و زبانش چسبيده بود به حلقومش و نفس كشيدن از دشواري هم گذشته بود و پيش ديدگانش سياهي رفته بود. اتوبوس فسي صدا كرده بود و درش باز شده بود و پارسا از پا نيفتاده، پا گذاشته بود تو ركاب اتوبوس لكنته و همانجا كيسه پرتقال شكافت و پارسا به اجبار با قلبي درد گرفته و پر اندوه و ميوه هايي كه ديگر به كار نبود، سوار اتوبوسي شد كه مردم عين خرما در جعبه به هم چسبيده بودند. سينه اش مي سوخت و عرق پيشاني اش خنك شده بود. موقع پياده شدن پايش ياراي رفتن نداشت و به دلش مي گفت: ديگر اين قوزك پا ياري رفتن ندارد.
مليحه خانم، همسرش مثل باقي روزها گمان كرد پارسا خودش را به موش مردگي زده است، ولي كار از موش مردگي و اين جور حرفها گذشته بود. ضربان قلب پارسا به صد و بيست و سه و نيم به صورت نامتناوب در يك دقيقه رسيده بود و نفس از بيني كشيدن برايش دشوار بود و چنان شد كه راهي بيمارستان شدند و پس از رفت و آمدهاي مكرر خانوادگي كه پاي باجناقهاي شريف پارسا هم به بيمارستان باز شد، دريچه هاي قلب پارسا رأفت نيا نه چندان في الفور تعويض شد و يكي از افراد خانواده ناچار به ناصرخسرو رفت و چند دريچه قلب خريد كه به عنوان يدكي تپاندند تو سينه پارسا تا بتواند راحت تر نفس بكشد. دكتر راه رفتن را هم تا اطلاع ثانوي براي پارسا قدغن كرد.
جمعه انتظار
آتشفشان محبت
محبت تو شعله اي است كه در دلها شراره افكنده است. چگونه با اين اشتياق، فصل فراق را بنگاريم؟
با تو بودن و از تو سرودن ريسمان نجات ما است، چگونه دمي بياساييم و از تو نگوييم؟
در دوره سخت جدايي ها كه تو ما را از خاطرت نبرده اي چگونه ما بر زورق ذكرت ننشينيم و ترنم وصال تو نسراييم؟
تشنگي و عطش ما را تنها آب گواراي چشمه وجود تو فرو مي نشاند، ما را به هيچ باب ديگر واندار و از هر راه ديگر بازدار.
مبادا عمر بي حاصلي كه در راه غير تو صرف شود، سعادت خدمت به خويش را براي ما از خداي مهربان درخواست كن.
هماي سعادت روآور ما است، آنگاه كه تو ما را پذيرا باشي، مبادا كه ما را از اين در براني و ديگران را برگيري.
اي تنها اميد نجات ما، اي معناي بهشت، اي همه عمر بر تو سلام!
خوشا دلي كه جز تو در آن نباشد، خوشا سينه اي كه براي تو بجوشد، خوشا زباني كه جز از تو نگويد، خوشا كويي كه آتشفشان محبت تو باشد، خوشا پروانه اي كه گرد تو بگردد.
خوشا سوخته اي كه آتش دوستي تو او را مشتعل كرده باشد.
خوشا قلمي كه براي تو بنگارد و قدمي كه براي تو پيش برود.
خوشا آن كه مرغ سعادت، او را نزد تو آورده باشد.
درباره ممنوعيت استفاده از قليان در اماكن عمومي
انحراف تاريخي
يا ابزار ابراز دوستي
155766.jpg
لي لا ميركمالي
عمو اكبر هميشه به قهوه خانه مي رود. به هواي خوردن چاي كمرباريك قند پهلو و كشيدن قليان.
چاي اش را در آرامش مي خورد و قليان كه چاق مي شود، نطق او هم بازمي شود وبحث اش بادوستان پاتوقي اش در قهوه خانه گل مي اندازد. از خاطرات گذشته و اوضاع مختلف سياسي و هرچه كه دم دستش بيايد، حرف مي زند و آنكه بيشتر پاي صحبتش بنشيند، بازهم به صرف كشيدن قلياني ديگر مهمان مي شود.
اين مرام قهوه خانه ايست و آنكس كه دوستش را قليان مهمان مي كند يعني حق دوستي را خوب به جا مي آورد.عمو اكبر شصت وپنج سال دارد و در عمرش لب به سيگار نزده. او هيچوقت حتي دور و بر آدمهاي سيگاري هم نپلكيده است. اما از نظر او اشكالي كه در سيگار وجوددارد، در قليان نيست. زن عمو اكبر هم قليان مي كشد. او هم در خانه، خانم هاي همسن و سال و قديمي خودش را به قليان دعوت مي كند. همه مي گويند زن عمو اكبر قليان چاق كردنش حرف ندارد.
آنقدر سريع اين كار را مي كند و زغال ها را آنقدر خوب عمل مي آورد كه ميهمان منتظر قليان نمي ماند. تازه توتوني كه زن عمو استفاده مي كند، چيز ديگري است.هر قليان كشي آرزو دارد يك ساعت هم كه شده ميهمان زن عمو اكبر باشد و از توتون هاي ساخته خود او دمي بگيرد. او توتون تازه را با دارچين و عطرهاي ادويه جات كمياب مخلوط مي كند و توتون هاي تازه او بو و طعم بسيارخاص و مرغوبي دارند.
منظورم از اين همه تعريف از قليان، خبري بود كه در روزنامه ها خواندم كه مصرف قليان دراماكن عمومي ممنوع شده است. پيشتر از اينها قليان كشيدن در اماكن عمومي تنها براي زنان ممنوع بود. اما حالا وضع فرق كرده است و چندروزي است كه عمواكبر پير براي كشيدن قليان از خانه به قهوه خانه نمي رود و با زنش گپ و گفت راه مي اندازد. اما دلش براي قهوه خانه قديمي خيلي تنگ شده و از اين كه ديگر نمي تواند بادوستانش دور هم بنشينند وقليان بكشند خيلي دلش گرفته است.از اين ماجراها كه بگذريم، درست است كه ساليان سال است كه قديمي ها دركشور ما قليان مي كشند و به آن هم خيلي علاقه دارند. هميشه قليان در بين قديمي تر ها وسيله اي بوده كه آدم ها را دور هم جمع مي كند و پدر بزرگ ها و مادربزرگ ها قرار عقد فرزندانشان را باچاي لب سوز و لب دوز و قليان چاق بسته اند.اما اين قليان كه لب هاي عمو اكبر را رنگ چشم هايش كرده است، از زمان شاه اسماعيل صفوي وارد ايران شده وپرتغالي ها درجريان هجوم به بنادر و جزاير جنوب ايران، قليان را با خود به ايران آوردند.
ابتدا قليان را فقط طبقات درباري و وابسته به دربار استفاده مي كردند اما در دوره قاجار مصرف قليان عمومي مي شود و آدم ها مزه تنباكو زير زبانشان مزه پيدامي كند.حالا ديگر همه فكرمي كنند قليان جزئي لاينفك از سنت ايراني است درحالي كه قليان بيگانه اي بوده كه با ما عجين شده است.
اما بياييد به اين موضوع از زاويه ديگري نگاه كنيم. خيلي چيزها و خيلي فرهنگ ها هستند كه توجيه منطقي ندارند اما از ديد مردم شناسي كاملاً توجيه پذير و قابل بررسي اند. قليان هم يكي از همان چيزهاست كه با ورودش خرده فرهنگ هاي جالبي را به همراه آورده است. چپق را از دست مردمان گرفته و به جايش قليان جايگزين آن شده است.خيلي از قديمي ها عادتشان شده است كه غروب ها قليان شان را چاق كنند و پكي به آن بزنند. تازه جوانترها هم كه عادت به قليان كشيدن ندارند. كدام جواني را تا به حال ديده ايد كه اگر صبح به صبح قليان اش چاق نباشد، روزش شب نشود؟ قليان كشيدن فقط در قهوه خانه ها و سفره خانه هاي سنتي باب است و آن هم آدم ها فقط به عنوان يك چيز تفريحي نگاهش مي كنند و هيچ قلياني تا به حال هيچكس را معتاد نكرده!
وقتي همه در روزنامه ها خواندند كه كشيدن قليان براي عموم ممنوع شد، همه با خود فكركردند كه سيگاركشيدن چرا ممنوع نمي شود؟ ردوبدل مواد مخدر مثل اكستاسي و حشيش در پارك ها، خيابان ها و در انظار عمومي چرا كنترل نمي شود؟ اگر در دوره قاجاريه تحريم تنباكو اعلام مي شود به هزار و يك دليل متفاوت است كه همه ما ايراني ها مي دانيم. در پس تحريم تنباكو مصرف خشخاش بوده و ترس از فراگيري اين تنباكو و تبعاتش. اما حالا كه غول هاي بي شاخ و دمي درموادمخدر وجوددارد كه قليان را به قول ما جوان ها سه سوت قورت مي دهد. مصرف قليان فقط به عنوان يك انحراف تاريخي ساده و كمي هم احمقانه مهمتر است يا مصرف ترياك و هروئين و اكستاسي و... هزار زهرمارديگر كه جوانها رامبتلا كرده است؟
اين حرف ها را مردي مي گويد كه درميدان دربند سفره خانه سنتي محقر و كوچكي دارد. چند تخت كه روي آنها قاليچه پهن شده و چند قليان قديمي كه بعد از چندپك زدن به آن راهش بسته مي شود و اگر خودت را هم بكشي، آن قليان ديگر برايت قليان نمي شود! او مي گويد: بعضي شب ها جواناني به اينجا مي آيند كه براثر استعمال زياد مورفين نمي توانند براحتي سرخود را بالا نگه دارند و اگر آنها را از مغازه خود دورنكنم ممكن است همانجا تا صبح بيهوش شوند.
چرا بايد اين همه جوان دراين مملكت كه به نيروي جوان محتاج است، وجودداشته باشد؟ اين يك معضل است يا كشيدن قليان كه آن هم فقط در جاهاي تفريحي مثل دربند و دركه و فرحزاد پيدامي شود؟
«حسين آقا» دكه دار ديگري است در ميدان دربند كه صبح ها به كوهنوردان نيمرو و املت و صبحانه طبيعي مي دهد. در دم و دستگاه او قليان هم پيدامي شود.
از او مي پرسم: از چندروز پيش تابه حال كسي به شما مراجعه كرده است كه بخواهد قليان ها را جمع آوري كند؟
مي گويد:
ـ بله. كسي آمد كه تنها بود و خواست كه ديگر كسي دراينجا قليان نكشد. من هم قبول كردم اما من مشتري هايي دارم كه هرشب يا بعدازظهر مي آيند و ازمن كه حالا ديگر آشناي قديمي شان شده ام، چاي و خرما و قليان حاضر مي خواهند. اگر اين چيزها را از آنها بگيرم. آنها نيز ديگر پيش من نخواهندآمد.
ـ مي داني، تاريخچه اين قليان ازكجاست؟
حسين آقا سرش را تكان مي دهد كه: من چكار به تاريخچه اش دارم؟ از وقتي ما بچه بوديم پدرمان جلوي مهمانهايش قليان مي گذاشته. من درهمين دربند به دنيا آمده ام و ۳ تا پسردارم كه هرسه آنها درهمين دربند زندگي مي كنند.
من هم به رسم كار پدرم جلوي ميهمانانم كه به مغازه ام سرمي زنند اگر بخواهند، قليان مي گذارم. اما خودم هرگز لب به سيگار هم نزده ام. اگر توي قهوه خانه اي قليان نباشد به نظرشما آن قهوه خانه ديگر لطفي دارد؟
خانم پژوهشگري كه پژوهش هايي درزمينه روانشناسي و مردم شناسي انجام داده است، دراين باره مي گويد:
براي تصحيح انحرافات تاريخي (اگر دليل ممنوعيت اين ماجرا واقعاً همين باشد) بايد به دو مسأله فكركنيم و آن اينكه آيا اين انحراف در برابر انحرافات تاريخي متعدد ما آنقدر به چشم مي آيد كه بخواهيم اقدامي براساس آن انجام دهيم؟ و ديگر آن كه يك منبع تفريح و استراحت آدم ها را از آنها بگيريم بدون آنكه دليل كافي و قانع كننده از نظر فرهنگي و هم از نظر پزشكي داشته باشيم.درقبال ممنوعيت اين عادت در بعضي مردمان اين كشور، آيا چيزي را داريم كه جايگزين آن كنيم؟ يا آنكه مردم بايد به جاي ترك قليان به سيگار و باقي موادمخدر روي بياورند؟ آيا مسؤوليني كه براي ممنوعيت قليان تصميم گرفته اند، به همه جوانب آن فكركرده اند؟ اميدواريم كه چنين باشد.
در پايان اي كاش مي توانستيم انگيزه هاي واقعي تصميم گيرندگان را بدانيم و مردم نيز بدانند و پاسخي مناسب براي گرفتن يك فاكتور صرفاً تفريحي بدون جايگزين را دريافت كنيم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |