جمعه ۸ اسفند ۱۳۸۲ - ۶ محرم ۱۴۲۵
Fri, Feb 27, 2004
فرهنگ و انديشه
شماره ۲۷۳۶
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
تصوير
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
گوناگون
آموزشي
اينترنت
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
افق
سينما تئاتر
اوقات شرعي
آرشيو
هفت آسمان
فنجاني چاي با تري ايگلتون نظريه پرداز ادبي و فرهنگي
هفت آسمان
ويپاسانا (۳)
مهرداد ناظري
يكي از ويژگيهاي انسانها كه موجب تمايز آنها از ساير جانداران شده، ضرورت وجود دين است. برخي جامعه شناسان معتقدند اگر دين در زندگي بشر وجودنداشت، انسانها همانند سايرموجودات زنده و در رديف حيوانات به حساب مي آمدند.
اما وجود دين و تلاش براي دستيابي به زندگي برتر كه مبتني بر هوش انسان است ما را نسبت به ساير مخلوقات برتري داده است.
انسان موجودي است كه مرتباً درتكاپو و تلاش براي درك عمق هستي است.
برهمين اساس ذهن ما با سه سؤال اساسي و محوري روبرو است كه پاسخ هاي متفاوتي را مي توان به آنها داد. چه كسي هستم؟ دراين دنيا چه كارمي كنم؟ و آيا وجود من لازم است؟ پاسخ به اين سؤالات مبناي زندگي انسان را تشكيل مي دهد. انسان تنها موجودي است كه تحت تسلط ذهن به زندگي ادامه مي دهد.
در دنيايي كه از هر سو خوراكهاي فكري سالم و ناسالم به ذهن مي رسد. درنتيجه آلودگي ذهني مصائب فراواني براي ما به ارمغان آورد. اين مصائب و دشواريها ناشي از خاصيت ذهن است.
ذهن صورتي از انرژي پرقدرتي است كه قدرت هيچ انرژي ديگري با آن قابل مقايسه نيست. بودا مي گويد: هيچ انرژي ديناميك ديگري را نمي شناسم كه به سرعت ذهن حركت كند.
برهمين اساس كنترل و هدايت آن دشوار و سخت است. يكي ازاهداف ويپاسانا پرورش ذهن مبتني بر دفع شر است. ذهن سالم درافراد يك جامعه پايه تشكيل يك جامعه سالم است.
به يادداشته باشيم وقتي از ذهن صحبت مي كنيم ذهن فقط در سر وجودندارد. بلكه كل بدن را ذهن تشكيل مي دهد.
بودا ضمن توجه به جسم، ذهن را دقيقاً موردبررسي قرارمي دهد.
او دريافت كه ذهن از ۴ فرايند كلي تشكيل شده؛ دانستگي، ادراك، حس كردن و واكنش. مجموعه تحركات ذهني به صورتي تكوين يافته است كه فرد را دربحبوحه رويدادها هدايت و رهبري مي كند.
بدون ترديد انسان بدون ذهن نمي تواند زندگي كند. اما خصلت اساسي و اصلي ذهن اين است كه در برابر وقايع اطراف ارزش گذاري، مقايسه و عكس العمل نشان مي دهد.
برهمين اساس وقتي در فردي ذهن تسلط يابد وجود فرد شرطي ذهن شده و ازخود هيچگونه استقلالي نخواهدداشت. ما چه غربي باشيم، چه شرقي، چه مسيحي، چه مسلمان، يهودي يا بودايي جايي در درون خود يك «من» يعني يك هويت مستمر داريم.
براساس يك بينش ما تصورمي كنيم كه شخصي كه ده سال پيش وجودداشته، هم اكنون نيز وجوددارد و با قاطعيت و اطمينان مي گوييم من بودم، هستم و خواهم بود.
درحالي كه بودا اين نظر را ردمي كند. او مي گويد: شخص بصيرت يافته، همه نظريه ها را به كنارمي گذارد زيرا او واقعيت ماده، احساس، ادراك، واكنش و دانستگي و نيز پديدارشدن و نابودشدن آنها را ديده است.
بودا معتقداست انسان در پروسه اي از تغيير و تحولات قراردارد كه هرلحظه نسبت به گذشته متفاوت ظاهرمي شود. اگرچه در ظاهر و در زندگي روزمره ماهيت انسان ثابت و مشخص است. اما اين يك واقعيت سطحي است. اگر به عمق وجود انسان توجه كنيم در سطوح ژرف تر حالت مداومي از تغيير را در وجود مي يابيم. نكته اي كه در اينجا مطرح است اين است كه دراين فرايند كه به طول زندگي انسان تداوم دارد فرد مرتباً با گذشته خود ارتباط برقرارمي كند و تحت تأثير آن قرارمي گيرد.
اين ارتباط با گذشته شديداً ذهن را تحت تأثير قرارمي دهد. بطوري كه بسياري ازغم و رنج هاي بشري از همين ارتباط با گذشته رخ نمايي مي كند و از طريق حافظه برروي جسم و روح تأثيرمي گذارد.
در روش ويپاسانا رهرو تلاش مي كند با گذشته ارتباطش را قطع كند و درحال گسترده زندگي را تجربه كند. زندگي درآن گسترده پايه اي است كه عشق را درزندگي متجلي مي كند. عشق محملي است كه بشر را به آزادي مي رساند. مقصود از آزادي، آزادي از تعلقات و وابستگي هاي دروني است.
رابيندرانات تاگور شاعر هندي دراين باره مي گويد: اي عشق آزادم كن. تا چون مرغابيان مهاجر، از اين مرداب ملال پركشم. اي عشق! آزادم كن، تا چون سيلي كه مي مويد و مي خروشد به دريا روم. اي عشق! آزادم كن، تا چون آتش بي لگام جنگل، تا چون تندري كه به بانگ بلند مي خندد، تاريكي را بدرم و بنياد غم را براندازم. چنين نگرش و دركي از عشق، اوج انسانيت را نشان مي دهد. به هرتقدير هدف مراقبه ايجاد يك نوع رهايي از وابستگي هايي است كه ما را در زندگي اسيركرد.
پيتريم سوروكين استاد برجسته جامعه شناسي هاروارد مي گويد: ذهني كه به امور متعين معتادشده است، به نيروي عشق باورندارد و عشق را توهم و خيال مي داند. ما عشق را خودفريبي و افيون قوه تفكرخوانده ايم. ما با همه نظرياتي كه مي كوشند تا قدرت عشق و تأثيرات مثبت آن را درشكل دادن رفتار و شخصيت آدمي اثبات كنند، مغرضانه برخوردمي كنيم. ما نسبت به آرايي كه نقش تعيين كننده عشق را درتكامل بيولوژيكي، ذهني، اجتماعي و اخلاقي انسان تأييد مي كنند، جبهه مي گيريم ما مي دانيم كه عشق، عامل مهمي دروقوع حوادث تاريخي بوده است.
مي دانيم كه عشق، در شكل گيري نهادهاي اجتماعي و نيز سامان يافتن فرهنگ، نقشي بنيادين دارد. اما افسوس كه روي خود را از اين دانسته ها برمي گردانيم و در رد آنها اصرارمي ورزيم.
بنابراين ملاحظه مي گردد كه دوري از عشق تا چه حد بشر را دچار مشكل و ناراحتي كرده است.
از اين رو ويپاسانا شايد دريچه اي به سوي زندگي با مبناي ديگر باشد.مبنايي مبتني بر عشق جامع كه همه چيزها را شامل مي شود به شرط آنكه انسانها براي لحظاتي خود را به آن بسپارند و درآن غوطه ور شوند.
فنجاني چاي با تري ايگلتون نظريه پرداز ادبي و فرهنگي
پست مدرنيسم مرده است
155814.jpg
ترجمه: مجتبي ويسي
تري ايگلتون در سال ۱۹۴۳ در سالفورد انگليس متولد شد. او در دانشگاه كمبريج به تحصيل در رشته زبان و ادبيات انگليسي پرداخت و پيش از حضور در دانشگاه آكسفورد در سال ۱۹۶۹ به عنوان محقق در كالج جسوس به كار مشغول بود. در آكسفورد به مدت سه دهه به فعاليت پرداخت و درنهايت با مقام استاد رشته ادبيات انگليسي از آنجا بيرون آمد. وي هم اكنون پروفسور رشته نظريه فرهنگي در دانشگاه منچستر است. از جمله آثار وي در حوزه نقد ادبي مي توان به اين عناوين اشاره كرد: «درآمدي بر تئوري ادبي» (۱۹۸۳)، «هيتكليف و گرسنگي بزرگ» (۱۹۹۳)، و «بعد از تئوري»، كه همين اواخر به بازار نشر آمد. وي همچنين يك رمان تحت عنوان «قديسان و عالمان» (۱۹۸۷)، چند نمايشنامه و يك كتاب خاطرات با نام «نگهبان دروازه !...) نوشته است. اوقات او بين سه شهر منچستر، دوبلين و دري سپري مي شود؛ اين آخرين جايي است كه وي همراه با هسمرش «ويلا مورفي» و پسر ۶ ساله شان «اوليور» در آن زندگي مي كند. كريستينا پترسون اخيراً با وي ديداري ترتيب داده كه در ادامه آن را مي خوانيد:

جديدترين كتاب تري ايگلتون به نام «بعد از تئوري» (كه چندي پيش با قيمت ۱۸‎/۹۹ پوند توسط انتشارات «الن لين» منتشر شد)، درواقع ادامه جنجال كتاب «تئوري ادبي» است؛ كتابي كه زندگي روشنفكران و برنامه هاي درسي دانشجويان را دستخوش تغيير كرد. در اوايل دهه هشتاد (۱۹۸۰)، زماني كه دانشجويان رشته ادبيات انگليسي، سرگرم سروكله زدن با شعر بيوولف يا زيرورو كردن نوشته هاي ابهام برانگيز آن دسته از نظريه پردازان ادبي بودند كه مرگ مؤلف و سلطه متن را اعلام كرده بودند، ايگلتون با اين جريانات درافتاد و شاخ ورزاي نظريه ادبي را گرفت و آن را مهار، يا به تعبيري، شالوده شكني كرد. هزاران دانشجو نيز كه يكباره به راهنمايي عاقل و دورانديش برخورده بودند، به چشم يك فرشته نجات بخش به وي نگاه كردند و به كمك او جنبه هاي پيدا و پنهان پست مدرنيسم را ديدند. در تحليل هاي ايگلتون موارد مبهم نيز وجود داشت اما كتاب براي دانشجويان، دست كم اين حسن را داشت كه به كنه پست مدرنيسم پي ببرند و سازوكارها را بشناسند.
در آثار پست مدرنيست ها از وضوح خبري نبود و فقط «جوشش براي پيچيدگي متن» به چشم مي خورد تا به كمك گمانه ها و فرضياتي نامشخص و ساده به ابهام پروبال بدهند. همان گونه كه ايگلتون، در فصلي از كتاب اش مربوط به پساساختارگرايي، اميدوارانه به آن اشاره مي كند، «مزيت چنين ديدگاهي آن است كه به شما امكان مي دهد بي محابا، با اسب هايي سركش بر جاده باورهاي يك فرد بتازيد، بي آنكه از بابت پذيرش اين باورها هيچ گونه نگراني به خود راه دهيد.»
كتاب جديد وي، بعد از تئوري، بعد از گذشت ۲۰ سال از آن جريانات، بي شك در پي ايجاد تعادل و توازن نيست (مفهومي لفظي و مغشوش كه خود ايگلتون هم از آن منزجر است)، بلكه در واقع واكنشي است در مقابل يك بحران. روي جلد كتاب، طرحي از يك هواپيما به چشم مي خورد، شايد به نشانه آنكه، كتاب به حادثه ۱۱ سپتامبر و خيزش بنيادگرايي نظر دارد. ايگلتون تصديق مي كند كه در بخشي از كتاب به اين موضوع پرداخته است اما در ادامه تأكيد مي كند كه اثرش از اين مقوله فراتر مي رود و دامنه بسيار گسترده تري را دربر مي گيرد.
وي مي افزايد: «دغدغه دانشجويان امروزي، نه تاريخ است و نه پساساختارگرايي؛ در حال حاضر همه چيز حول محور هيجان و امور شهواني مي گردد.»
وي در فصل اول كتاب تحت عنوان «راهكارهاي سياسي تضعيف حافظه» مي نويسد: «دانشجويان ميانه حالي كه بسيار هم آهسته صحبت مي كنند، در كتابخانه ها با سختكوشي روي موضوعاتي هيجان انگيز چون موجودات خون آشام، فيلم هاي شهواني، آدم هاي مصنوعي و قدرت سحرآميز چشم كار مي كنند.» آنها كه در درياي طوفاني پست مدرنيسم گرفتار آمده اند، تمامي انرژي خود را صرف مباحثي نظير «تاريخچه مو» يا تحولات مربوط به دوستان نامشروع مي كنند؛ اموري كه به عقيده ايگلتون از لحاظ سياسي يك فاجعه به حساب مي آيد.
اما آيا اين جرياني نيست كه خود وي در راه اندازي آن نقش داشته است؟
اگر شور اوليه او به صورت كتاب در فكر و جان دانشجويان نمي نشست، بي شك لذت هاي كوتاه و گريزپاي مباحث بارت، دريدا، فوكو و ديگران از ديد عموم پنهان مي ماند. در اين خصوص مي گويد: «راه من جداست و فكر نمي كنم كه هيچ وقت با آنان هم عقيده بوده باشم. البته نظريات آنان، برگرفته از (يا ادامه) همان آرايي است كه من با آنها سروكار داشتم. پست مدرنيسم كه عمر آن ديگر به سر رسيده است، از دل ماركسيسم بيرون آمد و الي آخر، بنابراين من تا جايي در اين ماجرا نقش دارم كه به آن قضيه كلان و كلي (ماركسيسم) مربوط مي شود.» و در ادامه با پوزخندي مي افزايد: «اين را هم بگويم كه لطف هم قطارانم چندان شامل حال من نشده است.»
من وايگلتون در يك دفتر كوچك در طبقه هشتم ساختمان مؤسسه انتشاراتي پنگوئن نشسته ايم. دورتادور ما پر از آثار كلاسيكي است كه اين مؤسسه چاپ كرده است. به ما قول داده بودند مصاحبه در مكاني مشرف بر رود تيمز، با چشم اندازي وسيع از آن انجام مي شود اما چنين نشد و به ظاهر اتاق هاي مصاحبه امروز، به قصد مقاصد تجاري اشغال شده است. گفت وگوي ما در اين گوشه شلوغ، به انحاي مختلف يادآور پيروزي دنياي تجارت و سرمايه است. تمامي اين ساختمان، با سالن هايي وسيع كه دوردست ها را در قاب مي گيرد، دفترهايي با ديوارهاي شيشه اي و مكان هايي براي برگزاري جلسات و كنفرانس ها، نماد برآيند توليد فرهنگي معاصر است. در اينجا مباحث فرهنگي گردآوري مي شود، در جريان يك فرآيند تجاري قرار مي گيرد و به بازار عرضه مي شود و اين همه قبل از آن صورت مي گيرد كه رسانه ها و فروشندگان در آخرين مرحله كار، به تبليغ براي آن به عنوان يك محصول توليدي و درآمدزا بپردازند.
اين پديده در واقع نماد همان برنامه «كالاسازي فرهنگ» است كه ايگلتون آن را به اضمحلال خرد يك نسل نسبت مي دهد. وي با اشاره به شكل گيري جريان مذكور در دهه هشتاد (۱۹۸۰) مي گويد: «در آن مقطع كل ساختار حسي انسان جابه جا شد و اكثر پرسش هاي اساسي براي مردم، از درجه اعتبار ساقط شد.»
ايگلتون با نوعي حس دلتنگي شديد نسبت به گذشته، به دوره اي اشاره مي كند كه افراد روحيه اي ديگر داشتند و از اين حس برخوردار بود، كه به كمك فرهنگ مي توان تغييرات سياسي ايجاد كرد. وي حتي در كمال تعجب، از يك فرصت شغلي در دانشگاه اوپن، كه از كف رفته و حسرت آن براي هميشه بردل مانده، سخن به ميان آورد. به جاي آن به آكسفورد رفت و ۳۰ سال درآنجا ماند؛ جايي كه كمترين حس دلتنگي يا پشيماني از بابت ترك آن نداشته است. آكسفورد، آزادي عمل بسياري براي وي به ارمغان آورد، اما وي هيچگاه نتوانست با آن منش محافظه كارانه و روابط خشك و غيردوستانه محيط كنار بيايد. ايگلتون با لبخندي تمسخرآميز مي گويد: «هنگام ورود به آكسفورد، احساس مي كردم كه برخي از اتفاقات و برخوردهاي خصمانه ريشه در ماركسيست بودن من دارد، اما احتمالاً سابقه كار در كمبريج عامل اصلي بود.»
در اين واقعيت كه همقطاران ايگلتون در حق او چندان لطفي نكرده اند، نبايد ترديد كرد. اينها افرادي هستند كه مدام با زباني فني و اصطلاحاتي تخصصي سخن مي گويند، آگاهانه مغلق گويي مي كنند و اغلب به طرز تأسف باري در زمره تعليم دهندگاني متوسط هستند كه به جاي قبول خطر و مسؤوليت در قبال انديشه اي اصيل و ريشه دار، ترجيح مي دهند همين طور تا ابد به دور خود بچرخند. وي براين باور است كه هركس وظيفه اي در قبال منجلاب كنوني فرهنگي احساس مي كند بايد بداند كه جهان در شرايط فعلي به يك طرح نو و نگره اي عميق نيازي مبرم دارد. وي در توضيح مي گويد: « در حال حاضر شرايط اينگونه است و مهار سياست به دست طرفداران سرمايه است، پس خرده انديشي ديگر چاره كار نيست… اما راه هاي ديگري هم براي انديشيدن، آن هم به صورتي ژرف و در مقياسي كلان وجود دارد.» كتاب اخير ايگلتون، بعد از تئوري، فقط بخشي از مباحث يادشده را در برمي گيرد. اين كتاب، با روشن بيني و ذكاوت نويسنده، دستاوردها و آسيب هاي تئوري فرهنگي و ناكارايي آن را به تصوير مي كشد تا در نهايت با روايت هاي كلان رويارو شود؛ روايت هايي كه نه فقط سياسي، بلكه اخلاقي و متافيزيكي است. ايگلتون برخلاف جمع كثيري از نظريه پردازان فرهنگي معاصر، از بحث در مورد عشق يا مرگ ابايي ندارد، يا پروايي ندارد كه جسم انسان را عامل بي ثباتي و ضعف اخلاقي يا منشأ جواني سرمدي بداند. از آن هم فراتر، برخلاف بسياري از همكارانش، فقط به طرح سؤال بسنده نمي كند و در تقابل با فرهنگي برخوردار از يك جزء پرسشي است كه تمايلات گروههاي مخالف را به عنوان بخشي از جريان رايج فرهنگي در خود مستحيل مي كند. آيا او بخاطر اين بي پروايي خود، كه شايد به زغم برخي گستاخانه باشد، دستپاچه نمي شود؟ وي صادقانه براين امر صحه مي گذارد و مي گويد: «اينجا است كه تأثيرات اوليه فرهنگ كاتوليسيسم برمن نمود پيدا مي كند و من باتوجه به اين تأثيرات، هيچ گاه با اين عقيده كنار نيامده ام كه ما فقط بايد به طرح سؤال اكتفا كنيم.» شور و شوق وي براي حضور خداوند در كتاب مقدس، كه همه جا و در همه زمان، حاضر است، حتي از اشتياق اش به مباحث ديگر شگفت انگيزتر است؛ و اين تصويري است كه در پست مدرنيسم، از طريق غياب محسوس، بهتر درك مي شود. همه مي دانند كه ايگلتون از همان ايام بيست سالگي از كاتوليسيسم روگردان شد اما واقعيت آن است كه وي هيچ گاه با اين نگرش كه «خدا مرده است»، دست به قلم نبرده است. وي مي گويد:« گمان نمي كنم بتوان نگره مذهبي را بطور كامل كنار گذاشت و من البته مشكلي در اين مورد نمي بينم و برآن خرده نمي گيرم.»
كساني كه به طنز و طعنه علاقه دارند، در زندگي ايگلتون به موارد متعددي براي سرگرم كردن خود برمي خورند: او ماركسيستي است كه در سه شهر مختلف، صاحب خانه است؛ تحليلگر فرهنگ معاصر جهان هنوز از ايميل استفاده نمي كند؛ شاگردانش به او لقب «كمدين ثابت قدم» داده بودند و سرانجام آن كه، او يك انقلابي است كه از اركان نظام كنوني و ثبات و ضعيت فعلي به شمار مي آيد.
اما هر قدر هم كه وي آميزه اي از نگرش ها و رفتارهاي جورواجور باشد، از وجود او بايد خشنود بود. ايگلتون نه تنها يك انسان صميمي، شوخ طبع، كه فردي شاخص و توانمند است. او يك انديشمند اصيل و واقعي است كه شو و اشتياق اش براي زندگي و نوشتن ، هنوز پس از سالها تلاش و كار در محيط خشك و رسمي دانشگاه ها، از ميان نرفته است. او كه فكر و ذكرش در همه حال متوجه نقد ادبي، داستان، نمايشنامه، خاطره نويسي است، مي گويد: «اگر به كنه قضيه نگاه كنيم، ژانر مفهومي ندارد. لب كلام آن كه، من يك نويسنده خلاق هستم كه درك نشده است… اما من همچنان مي نويسم.» و سپس با لبخندي چنين توضيح مي دهد: «مگر آن كه كسي پيداشود و با دستكش هاي مشت زني به جان من بيفتد و گرنه من از نوشتن دست برنمي دارم.»

پي نويس:
(۱) بيوولف (Beowulf): منظومه اي درباره قهرمان اسطوره اي انگليسي ها، كه احتمالاً حول و حوش سال ۷۰۰ميلادي نوشته شده است. اين قهرمان پس ازكشتن فردي به نام گرندل و مادر او به پادشاهي مي رسد و در نهايت در نبرد با يك اژدها از پادرمي آيد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |