|
بزرگان انديشه (۲۰)
آلوين پلنتينگا ALVIN PLANTINGA
ترديدها و تأملهاي پلنتينگاي جوان حميدرضا فرزاد
|
|
|
آلوين پلنتينگا، فيلسوف برجسته دين، در ۱۵ نوامبر ۱۹۳۲ در ميشيگان آمريكا به دنيا آمد، زماني كه پدرش دانشجوي ليسانس فلسفه در دانشگاه ميشيگان بود. خانواده هاي پدر و مادرش در زمان جنگ هاي داخلي آمريكا از هلند به ايالات متحده مهاجرت كرده بودند. پلنتينگا در زندگينامه خود نوشته اش از خاطرات خويش مي گويد؛ اينكه وقتي ۸ ، ۹ ساله بود به طور جدي درباره اصول مذهب كالون (calvinism) مي انديشيد از جمله اينكه تأكيد مذهب كالون بر سرشت گناه آلود بشر او را سخت به حيرت و شگفتي فرو مي برد. در ۱۰ ، ۱۱ سالگي در بحث هاي بسيار پرشور و حرارت اما نامنظم جبر و اختيار، علم پيشين الهي، تقدير و نظاير اينها شركت مي كرد. در همان سنين و در دوران دبيرستان كه پدرش در آن وقت استاد فلسفه، روانشناسي و زبان هاي لاتين و يوناني در كالج جيمز تاون بود در كليساها و مراسم مذهبي شركت مي كرد. يكي از اين مراسم، در اردوهاي تابستاني بود كه كليسا ترتيب مي داد. پلنتينگا درباره اين اردوها چنين مي نويسد: «مطمئن هستم كه اين اردوها از لحاظ معنوي براي خيلي ها و شايد براي من مفيد بودند. آنها ما را سرشار از شور و هيجان مي كردند. هرچند من تا حدود زيادي، دخترها را جالب توجه تر مي يافتم تا موعظه ها را و براي من و ديگران حس و حال ها صرفاً روحاني نبود.» در اواخر ۱۹۴۹ در كالج جيمز تاون ثبت نام كرد، پس از چند سال تحصيل در آنجا وارد دانشگاه هاروارد شد و در رشته فلسفه به تحصيل پرداخت. در هاروارد براي اولين بار با تفكر جدي ضدمسيحي از جمله آثار برتراند راسل (با كتاب چرا من يك مسيحي نيستم) و ديگران آشنا شد. تنوع و گوناگوني آرا و عقايد در هاروارد او را تكان داد. در آنجا وقت زيادي صرف اين مسائل مي شد كه آيا خدايي شخص وار وجود دارد؟ آيا مسيحيت مخالف يهوديت است؟ و چيزهايي از اين قبيل. پلنتينگاي جوان از خود مي پرسيد كه آيا آنچه تاكنون بدان اعتقاد داشت درست بوده است يا نه. رفته رفته ترديدهايي به ذهنش راه يافت. اكنون ديگر نگرشش آميزه اي از ترديد و تهور بود. از خود مي پرسيد چه چيز بزرگي در مورد اين ناقدان دين وجود دارد؟ چرا بايد به آنها باور داشته باشم؟ درست است آنها بيشتر از من مي دانند و بيشتر از من انديشيده اند اما جوهر انتقادهايشان به مسيحيت يا خدا باوري چيست؟ آيا اين ايرادها و انتقادها واقعاً محتواي درخور توجهي دارند؟ و اگر چنين نباشد چرا بايد نظراتشان را جدي بگيرم و آنها را مرتبط با آنچه خود فكر مي كنم بدانم؟ اين ترديدها به هرحال به آن شكل به درازا نكشيد اما گه گاه سربر مي آوردند. در نيم سال دوم دو حادثه روي داد كه اين ترديدها و پريشاني ها را برطرف كرد. او خود در اين باره چنين مي گويد: «در يك غروب ابري و گرفته و بادخيز پس از صرف شام به اتاقم برمي گشتم. هوا تيره و تاريك و باراني بود. ناگهان گويي آسمان گشوده شد. چنين مي نمود كه موسيقي اي با نغمه هاي پرشكوه و اثرگذار به گوشم مي خورد. نوري با زيبايي و جلال خيره كننده تابيدن گرفته بود. به نظرم مي رسيد كه مي توانم اعماق آسمان را ببينم و ناگهان با روشني و باور و اعتماد بسيار ديدم يا شايد احساس كردم كه پروردگار به راستي وجود دارد و جلوه مي كند. تأثيرات اين تجربه مدت ها باقي ماند. من باز هم درگير دلايل و براهين اثبات وجود خدا بودم اما حالا ديگر اغلب به نظرم اين براهين صرفاً داراي خصلت آكادميك مي رسيدند و ربط چنداني به دلمشغولي هاي وجودي نداشتند مثل اين بود كه كسي استدلال كند كه مثلاً زمان گذشته وجود دارد يا انسان هاي ديگر واقعاً با روبات هاي هوشمند فرق دارند. چنين حوادثي بعدها به طور پيوسته رخ نمي دادند و فقط در يك مورد ديگر بود كه حضور خدا را بسيار نزديك و قوي احساس كردم. شبي ابري بيباكانه به پياده روي مي رود. پس از چندي برف و باران و مه همه جا را فرا مي گيرد. آن شب درحالي كه سراپا مي لرزيد به درختي بزرگ پناه مي برد: «در آن هواي مملو از باد و برف و باران خدا را بسيار نزديك احساس مي كردم نزديك تر از آنچه قبل از آن يا پس از آن احساس مي كردم. برايم روشن نبود كه خواست و مشيت خداوند در مورد من چيست اما او را بسيار نزديك احساس مي كردم. حضورش فوق العاده مشهود بود. در بسياري موارد ديگر هم حضور پروردگار را حس كردم گاه بسيار پرقدرت: در كوه ها، در دعا و نمازها، در كليسا، هنگام مطالعه كتاب مقدس، هنگام شنيدن موسيقي، با ديدن زيبايي پرتوهاي خورشيد در لابه لاي برگ هاي درختان، در علف زارها، بودن در جنگل ها در شبي برفي و مواردي ديگر. به ويژه حس باشكوهي گاه به خاطر چيزي خاص مثل بامدادي دل انگيز وجودم را فرا مي گرفت.» دومين حادثه در آن نيم سالي كه در هاروارد بود آشنايي اش با ويليام هري جلما بود. او از پدرش چيزهايي راجع به جلما شنيده بود پس در كلاس هايش شركت كرد و او را يك مسيحي ژرف انديش و متفكر يافت. او به گفته پلنتينگا با شكها و انتقادها و شيوه هاي تفكر بديلي كه مدرنيته برانگيخته بود عميقاً آشنايي داشت ولي ابداً نمي هراسيد و اين پلنتينگا را بسيار تحت تأثير قرار داد. به ويژه اينكه مي گفت: «بخش بيشتر مخالفت عقلي با مسيحيت و خداباوري (theism) در واقع نوعي امپرياليسم فكري بود كه مبناي سستي داشت. به ما گفته اند كه انسان بالغ شده و به فراسوي چنين شيوه ابتدايي تفكر رفته است اينكه اين طرز فكر از مد افتاده يا با ذهنيت علمي ناسازگار است يا به كار علم مدرن نمي آيد يا به پيشرفت تاريخ ربطي ندارد و چيزهايي از اين قبيل. اما چرا بايد هيچ يك از اين چيزها را باور كرد؟ آيا آنها چيزي صرف ادعا هستند؟» پلنتينگا آنچنان تحت تأثير جلما قرار گرفت كه هاروارد را ترك كرد و به كالج كالوين آمد تا زيرنظر او فلسفه بخواند. پلنتينگا اين كار را بهترين تصميمي مي داند كه تا به حال گرفته است. او كالج كالوين را داراي تأثير قوي معنوي از برخي جهات مركز و كانون زندگي عقلي خود مي دانست. «در كالوين اين باور كلي وجود داشت كه مسيحيت با كل حيات فكري و عقلي از جمله علوم گوناگون مرتبط است (گرچه در مورد چگونگي اين ارتباط اتفاق نظر زيادي وجود ندارد). اين باور هنوز هم در كالج كالوين حاكم است و من هم آن را قبول دارم. به عقيده من كار فكري و عقلاني جدي و تعهد ديني پيوند و ارتباطي ناگسستني با هم دارند. چيزي همچون تلاش عقلي كه از لحاظ ديني خنثي باشد وجود ندارد. يا به تعبير دقيق تر چيزي به اسم تلاش عقلي جدي و اصيل و بالنسبه كامل كه از لحاظ ديني خنثي و بي اثر باشد وجود ندارد. من هنوز هم براين عقيده ام گرچه به سادگي نمي توان آن را اثبات كرد يا به تفصيل آن را شرح و بسط داد.» پلنتينگا در ۱۹۵۵ با كتلين دبور ازدواج كرد و او را در سراسر زندگي مشتركش مادر و همسري بي نظير يافت. پلنتينگا در ژانويه ۱۹۵۴ كالج كالوين را براي ادامه تحصيل در دانشگاه ميشيگان ترك كرد. در آنجا با كساني چون ويليام آلستون، ريچارد كارت رايت و ويليام فرانكنا درس خواند. در ميشيگان مثل گذشته توجه بسيار به انواع حملات فلسفي عليه خداباوري سنتي مي كرد حملاتي از قبيل «اين ادعا كه خداباوري ناسازگار با وجود شر است و اين ادعاي فرويد كه آن را برخاسته از ارضا و آرزوانديشي مي دانست و ادعاي پوزيتيويستي كه سخن گفتن راجع به امور الهي را فاقد معني مي پنداشت و نظاير آنها. اين ايرادها (به استثناي مسأله شر) به نظرم موجه نما و فريبكارانه مي رسيدند. آنها خودشان را به صورت چيزي شبيه كشفيات، چيزي كه ما انسان هاي جديد پس از قرن ها تاريكي و ظلمت عاقبت به وجودشان پي برده بوديم به رخ مي كشيدند.» پلنتينگا به شرح نظرات انتقادي خود در اين موارد مي پردازد و در ادامه زندگينامه خود نوشته اش مي گويد از دانشگاه ميشيگان به دانشگاه ييل رفت تا به مطالعات گسترده در متافيزيك بپردازد. دكترايش را در اواخر ۱۹۵۷ از ييل گرفت و همان سال به دانشگاه ايالتي وين (wayne) رفت. در وين با دلايل و براهين ضدخداباوري كه به گفته وي برخي استادان آنها را با عمق و مهارت فلسفي بسيار تقرير مي كردند روبرو شد. جو وين برايش به يك اعتبار بسيار خوب بود. با همكارانش روابط نيكو داشت. با هم همفكري و همكاري داشتند و نوعي جو فكري مشترك به وجود آورده بودند. اما اعتقادش به مسيحيت با آن جو سازگار نبود. در آنجا با دلايل ضد خداباورانه در سطحي بسيار پيشرفته مواجه شده بود، در آن زمان در حال نوشتن كتاب خدا و ساير اذهان بود. اين كتاب برپايه ايده اي محوري كه به ذهنش خطور كرده بودشكل گرفت ايده دفاع مبتني براختيار (Free Will Defence) يعني «اين نظر كه اگر خدا قادر مطلق باشد، باز هم جهان ممكني هست كه او مي تواند آنها را به فعليت نرساند» (يا به تعبير ديگر قدرت مطلق خدا منطقاً ايجاب نمي كند كه خدا بالضروره بهترين جهان ممكن را بيافريند). پلنتينگا در ادامه مي گويد كه در آن جو فكري سعي مي كرد از اصول اعتقاد توحيدي دفاع كند از جمله ثابت كند كه علم و قدرت و خوبي مطلق خدا تناقضي با وجود شر در جهان ندارد. به هرروي او از لحاظ ديني دانشگاه وين را با روحيه خود چندان سازگار نمي يافت. در ۱۹۶۳ استاد محبوبش هري جلما از گروه فلسفه كالج كالوين بازنشسته شد. پلنتينگا را براي جانشيني وي دعوت كردند. پلنتينگا هم با وجود امكانات بسيار و محيط بزرگ دانشگاه وين و اصرار زيادي كه بر ماندنش در آنجا مي شد ترجيح داد به محيط كوچك كالج كالوين بپيوندد. از دلايلش اين بود كه اين اعتقاد كالوني را قبول داشت كه نه تحقيق و نه تحصيل از لحاظ ديني خنثي نيستند. از طرف ديگر پايبندي اش به مسيحيت و دلمشغولي به حرفه فلسفي اش موجب شد كه در پي محيطي باشد كه بتواند اين علايق را به شكل هماهنگ دنبال كند و كالج كالوين اين شرايط را برايش فراهم مي كرد. در ۱۹۸۲ كالج كالوين را به مقصد دانشگاه نوتردام ترك كرد و تدريس و كارهاي علمي اش را در گروه فلسفه آن دانشگاه ادامه داد. پلنتينگا امروزه يكي از برجسته ترين فلاسفه دين در آمريكا محسوب مي شود. او تاكنون عناوين افتخاري بسياري دريافت داشته است از جمله جايزه آموزش ممتاز از سوي بنياد دنفورد، عضويت افتخاري در مركز پژوهش هاي پيشرفته در علوم رفتاري، عضويت آكادمي علوم و فنون آمريكا، دكتراي افتخاري از دانشگاه گلاسكو. پلنتينگا در سال هاي ۸۲ـ۱۹۸۱ رئيس بخش غربي انجمن فلسفه آمريكا و از ۱۹۸۳ تا ۱۹۸۶ رئيس انجمن فيلسوفان مسيحي بوده است. او در دانشگاه هاي مختلف آمريكا و كانادا و انگليس درس داده و سخنراني كرده است. در ۸۸ـ۱۹۸۷ از طرف دانشگاه ابردين براي ايراد سخن در مجموعه سخنراني هاي پروجهه و مشهور گيفورد دعوت شد. شهرت عمده او در متافيزيك مبتني بر مقولات وضعي (modality)، برهان وجودي، مسأله شر و معرفت شناسي اعتقاد ديني است. از جمله كتاب هاي او مي توان به «خدا و ساير اذهان»، «ماهيت ضرورت»، «ايمان و عقلانيت»، و «مسأله شر» اشاره كرد. كتاب اخير به فارسي ترجمه و منتشر شده است. پلنتينگا همچنين در نشريات معتبري مانند فصلنامه فلسفي آمريكا، پژوهش هاي فلسفي، مجله فلسفه و جز اينها مقاله مي نويسد. در برابر مسأله شر: يكي از علايق اصلي پلنتينگا در طول ساليان متمادي كار فكري و فلسفي اش، الهيات فلسفي و مدافعه گري ديني بوده است: كوشش براي دفاع از مسيحيت يا به معنايي عام تر دفاع از خداباوري در برابر انواع حملاتي كه به آن مي شود. او مي گويد: «مدعي نيستم كه تجربيات غيرمعمول ديني بسيار داشته ام (اگرچه در موارد قابل توجهي حضور خدا را قوياً حس مي كردم) اما تقريباً در سراسر زندگي ام به حقانيت مسيحيت باور داشته ام» در اين ميان مسأله شر ذهن او را سخت به خود مشغول مي داشت: «شر در انواع مختلف بروز مي كند كه بعضي از آنها بسيار پريشان كننده اند: زن جوان خوش قريحه اي دچار بيماريي صعب العلاج و جانسوز مي شود، مرد جواني با دنيايي اميد و آرزو در سانحه اي معمولي كشته مي شود، همسر و مادري مهربان و دوست داشتني مبتلا به سرطاني كشنده مي شود، كودكي دلبند و عزيز سرطان خون مي گيرد و با رنج و مشقت بسيار جان مي سپارد. حكمت و سر اين حوادث چيست؟» پلنتينگا از بيماري سخت عصبي پدرش هم ياد مي كند و در ادامه مي گويد: «چرا خدا چنين اموري را روا مي دارد؟ دامنه رنج و شر در جهان هولناك و خوف انگيز است. در يك نبرد گسترده و خونين طي جنگ داخلي چين ۶ ميليون نفر كشته شدند. هيتلر و استالين و پل پوت و هزاران جاني و تبهكار ريز و درشت ديگر در اين كره خاكي بودند و هستند. چرا خدا اين همه شر در جهان خود را روا مي دارد؟ گاه شر چهره سوگناك و جانگدازي به خود مي گيرد. پلنتينگا در ادامه مي نويسد: «به ياد مي آورم گزارش حادثه اي را كه سال ها پيش در يك روزنامه محلي به چاپ رسيده بود. يك راننده كاميون روزي براي صرف ناهار به خانه مي رود. دختر سه ساله اش در حياط بازي مي كرد. پس از ناهار مرد سوار كاميونش شد و به راه افتاد اما متوجه نبود كه دختركش آن موقع پشت كاميون بازي مي كرد. دختر زير چرخ هاي بزرگ كاميون كشته شد. مي توان رنج و سوگ قلب پاره پاره اين مرد را تصور كرد. و اگر او به خدا اعتقاد داشت چه بسا نسبت به او خشمگين شده باشد كه به هرحال مي توانست به هزار و يك راه جلوي وقوع اين حادثه را بگيرد پس چرا چنين نكرد؟ گاه شر به صورت يك حس شيطاني نمودار مي شود. كساني كه بر ديگران قدرت دارند چه بسا از رنج و مرگ آنان لذت ببرند: زني در يك اردوگاه نازي مجبور مي شود انتخاب كند كه كدام يك از بچه هايش به كوره آدم سوزي برود و كدام يك زنده بماند. چرا خدا اين همه شرور و شروري به اين دهشتناكي را در جهانش روا مي دارد؟ چگونه مي توان اينها را سازگار با لطف و عنايت و محبت او به مخلوقاتش دانست؟ پلنتينگا در پاسخ مي گويد: «يك مسيحي بايد اذعان كند كه نمي داند. يعني او با همه جزئياتش نمي داند. در يك سطح عمومي شايد بداند كه خدا شر را روا مي دارد چون او مي تواند با روا داشتن شر و نه با جلوگيري از آن جهاني كه در نزد او بهتر است بيافريند و آنچه از ديد خدا بهتر است البته بهتر است. اما ما نمي دانيم چرا جهان با همه مصايبش مي تواند بهتر از جهان هاي ديگري كه مي توانيم تصورشان كنيم باشد. نه تنها اين را نمي دانيم بلكه اغلب نمي توانيم به هيچ نوع امكان و شق خوب ديگر بينديشيم. بنابراين مسيحي بايد تصديق كند كه به تفصيل نمي داند چرا خداوند شر را در اين جهان روا مي دارد. اين مي تواند عميقاً پريشان كننده و اضطراب انگيز باشد. ممكن است يك فرد معتقد نگرشي به خدا پيدا كند كه خودش آن را تقبيح مي كند. ممكن است اغوا شويم كه نسبت به او خشم بگيريم و بي اعتماد شويم و او را متهم به بي عدالتي كنيم.» پلنتينگا در كتاب هاي مختلف خود با تحليل هاي دقيق نشان مي دهد كه هيچ تناقض منطقي بين قدرت و علم و خير مطلق خدا از يك سو و وجود شر از سوي ديگر وجود ندارد. در زندگينامه خود نوشته اش هم به اين نكته تصريح مي كند و مي گويد: «وجود شر نمي تواند برهاني بر ضد نگرش خداباورانه باشد. در اين ترديد نيست اما اين پاسخ سرد و انتزاعي است. آنچه يك مؤمن در چنين شرايطي بدان نياز دارد نه فلسفه بلكه آرامش و تسلاي معنوي است.» ادامه مطلب، روز چهارشنبه در همين صفحه
|