چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۲ - ۱۱ محرم ۱۴۲۵
Wed, Mar 3, 2004
فرهنگ و انديشه
شماره ۲۷۳۹
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
سلامتي
نظرگاه
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
فرهنگ و هنر
ويژه
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
افق
اوقات شرعي
آرشيو
بزرگان انديشه (۲۰)
آلوين پلنتينگا ALVIN PLANTINGA
فيلسوف در خدمت پروردگار
(بخش دوم و پاياني )
حميدرضا فرزاد
156069.jpg
پلنتينگا زندگينامه اش را جاي مناسبي براي شرح و بسط موضوع شد نمي داند اما ذكر دو نكته را حائز اهميت مي شمارد. اولين نكته مربوط به عقيده خاص مسيحيت مبني بر وجه الهي شخصيت مسيح و رنج بردن او در روي زمين است كه شايد بتوان آن را تا اندازه اي بر زندگي پرمرارت ساير پيامبران نيز تطبيق كرد. به هرروي، پلنتينگا بر اين گمان است كه مسيحيت از اين حيث منبعي منحصر به فرد براي پرداختن به مسأله وجودي شر دراختيار دارد.
دومين نكته موردنظر او اهميت بيشتر و عامتري دارد. به عقيده او مسأله شر مي تواند موقعيتي براي آشفتگي و نوميدي معنوي فراهم كند و اعتقاد دارد كه در ميان همه دلايل ضدتوحيدي تنها دليل و برهان مبتني بر شر شايسته آن است كه جدي گرفته شود. ولي در عين حال مي افزايد: «شگفت آنكه براساس وجود شر مي توان برهاني به نفع خداباوري اقامه كرد برهاني كه دست كم به اندازه برهان ضدتوحيدي قوت دارد.» پلنتينگا در مجال محدود زندگينامه اش به اين نكته اشاره مي كند كه آنچه بيش از هرچيز ذهن را به خود مشغول مي كند شرارت و تبهكاري برخي انسان هاست كه در مورد آنها ارزيابي اخلاقي صورت مي گيرد. ولي اگر ديدگاه اصالت طبيعت (Naturalism) كه شق بديل ديدگاه خداباورانه است حقيقت داشته باشد ديگر چيزي شرارت و تبهكاري ارزيابي نخواهد شد.
نگرش طبيعت گرايانه به جهان به عقيده او جايي براي تعهد اصيل اخلاقي از هيچ نوعي باقي نمي گذارد. از منظر اصالت طبيعت كه يكي از اركان آن باور به قطعيت و شمول مطلق عليت است اين مسأله كه چگونه ممكن است انسان ها با مضاميني كه بدانها اعتقاد دارند مرتبط باشند و اين مضامين چگونه مي توانند به زنجيره علي (Causal) اعمال انسان وارد شوند تبيين ناپذير است. فقط در صورتي واقعاً چنين ارزيابي ممكن است كه به نحوي مخلوقاتي صاحب عقل وجود داشته باشند و متعهد باشند كه هنجارهايي را رعايت كنند هنجارهايي كه عمل بر ضد آنها، در نقاط اوج خودش شرارت و تبهكاري ارزيابي مي شود. اما اصالت طبيعت نمي تواند جايي براي اين هنجارها تعيين كند. آن هنجارها مستلزم وجودي الهي و فوق طبيعي است كه آن هنجارها را وضع و انسان ها را به رعايت آنها امر كرده باشد. پلنتينگا در ادامه مي گويد: «مذهب اصالت طبيعت (Naturalism) شايد بتواند به حماقت و عقل گريزي دامن بزند ولي نمي تواند از شرارت و تبهكاري پرهيز دهد. بنابراين اگر كسي تصور كند كه واقعاً چيزي به نام شرارت و تبهكاري وجود دارد و آن را امري موهوم و خيالي نداند و اگر فكر كند كه ديدگاه هاي اصلي در اين باب عبارتند از خداباوري و مذهب اصالت طبيعت، پس يك برهان خداباورانه قوي بر مبناي وجود شر دراختيار دارد.
قرينه و اعتقاد توحيدي:
علاوه بر مسأله شر يكي ديگر از مسائلي كه توجه پلنتينگا را سخت به خود مشغول مي كرد مربوط به ايراد قرينه گرويان (Evidentialists) به اعتقاد توحيدي است كه او آن را محور بحث كتاب خدا و ساير اذهان قرار داد. مخالف ديدگاه الهي ادعا مي كند كه اعتقاد به خدا غيرعقلاني است زيرا با واقعياتي نظير شر در تعارض است يا به اين دليل كه عليه آن قرينه اي وجود دارد يا به نفع آن قرينه اي وجود ندارد. پلنتينگا در آن كتاب به طور مفصل استدلال مي كند كه اعتقاد به خدا و اعتقاد به ساير اذهان جايگاه معرفت شناختي يكساني دارند و از آنجا كه اعتقاد به ذهن هاي ديگر به روشني عقلاني است اعتقاد به خدا هم معقول و خردپذير است. او در آن كتاب مسأله عقلاني بودن اعتقاد توحيدي را برحسب براهين له و عليه وجود خدا مورد بررسي قرار داده بود. در همين باره، در مصاحبه اي كه چند سال پيش انجام شد در برابر اين پرسش كه اگر ما اعتقاد به خدا را برپايه مباني به عنوان امري عقلي و استدلالي بپذيريم چگونه مي توانيم بدانيم كه اين اعتقاد راست است؟ مي گويد: «اين سؤال مشابه سؤالاتي درباره ادراك يا حافظه يا اذهان ديگر است. اساساً در اين موارد به گمان من موضوعي كه در اينجا مطرح است اعتماد به قواي شناختي انسان است. ما تمايل داريم كه به اذهان ديگر باور داشته باشيم. تمايل داريم كه به گذشته يا به امور غيرمادي باور داشته باشيم. بسياري از ما همچنين تمايل داريم كه تحت شرايطي به وجود خدا معتقد باشيم. اما آيا اصلاً راهي وجود دارد كه ما دراين موارد از قواي شناختي خود بيرون برويم و آنها را مستقلاً بررسي كنيم تا صحت و سقم آنها را بسنجيم؟ چنين چيزي امكان ندارد. مقصود پلنتينگا اين است كه اعتقاد به خدا مثل ساير نمونه هاي يادشده يك باور پايه (basic) است. او در آن مصاحبه ضمن اشاره به سخن كالون در مورد وجود حس الهي در انسان (sensus divinitatis) مي گويد كه عقل عرفي و تجربه مشترك بشر را محق مي داند ولي در عين حال ارائه براهين براي اثبات وجود خدا را ايراد پذير نمي داند و آنها را در برخي زمينه ها بسيار سودمند مي شمارد و مي افزايد: «همه حرف من اين است كه اين دلايل و براهين نه براي علم به وجود خدا ضرورت دارند و نه براي عقلاني بودن اعتقاد به خدا.» پلنتينگا در ۱۹۷۴ «آيا اعتقاد داشتن به خدا عقلاني است؟» را نوشت. او در اين اثر استدلال كرد كه اعتقاد به خدا مي تواند كاملاً معقول و خردپذير باشد حتي اگر هيچ يك از برهان هاي خداباورانه كارگر نباشد و هيچ دليل و قرينه غير دوري هم براي آن وجود نداشته باشد.
هدف اصلي اش در اين اثر آن بود كه ثابت كند اعتقاد به خدا يك باور پايه و كاملاً عقلي است بدون آنكه اين اعتقاد مبتني بر براهين يا دليل و شاهد و قرينه (evidence) از ساير قضايايي كه فرد بدان ها اعتقاد دارد باشد. پلنتينگا بعدها در «عقلانيت و اعتقاد به خدا» درباره خود مفهوم عقلي بودن (rationality) بيشتر كند و كاو كرد و تمايز ميان دو مقام عقلي بودن يعني توجيه (justification) و تجويز (warrant) را مطرح كرد. توجيه به اين معناست كه شخص در چارچوب عقلي خود هيچ وظيفه يا تعهد عقلي را زيرپا نگذارد ولي تجويز آن ويژگي اي است كه معرفت را از اعتقاد حقيقي صرف متمايز مي كند. اين موضوعي است كه پلنتينگا در «عقلانيت و اعتقاد به خدا» بدان مي پردازد و مي گويد اين تمايز در قرون وسطي به نحوي شناخته شده بود اما بعدها در اوج مبناگروي (foundationalism) دوره مدرن به بوته فراموشي افتاد و مي افزايد اگر ما عقلانيت را به معناي Warrant بگيريم مجموعه كاملاً متفاوتي از ملاحظات با مسأله عقلاني بودن اعتقاد به خدا ارتباط پيدا مي كند. درواقع در اين تعبير، اين پرسش معرفتي از لحاظ وجود شناختي يا الهياتي خنثي نخواهد بود و اگر به قدر كافي مورد تحقيق قرار گيرد به شكل پرسشي وجودي و الهياتي در مي آيد.
پلنتينگا بعد از شرح اين موضوع در ادامه زندگينامه فكري خود به اين نكته اشاره مي كند كه متفكران اصلاحگرا مانند جان كالون معتقد بودند خدا در نهاد ما گرايش به پذيرفتن اعتقاد به خويش تحت شرايطي عيني قرار داده است. به عقيده وي ما همان طور كه تحت شرايطي خاص تمايلي طبيعي به شكل دادن باورهاي مفهومي داريم، تحت شرايطي هم به صورت طبيعي باورهايي در مورد خدا از قبيل اينكه خدا همه چيز را آفريده يا خدا با من سخن گفته يا خدا به خاطر كارهايي كه انجام داده ام بر من مي گيرد و عتابم مي كند پيدا مي كنيم و شخصي كه در اين شرايط به يكي از اين باورها و اعتقادات مي رسد هم در چارچوب معرفتي خود قرار دارد (يعني واجد توجيه است) و هم اعتقاداتش براي او داراي تجويز و ضمانت (Warrant) است. پلنتينگا اين نظر كالون را قبول دارد و مي گويد: «خلاصه آنكه شخصي كه اعتقاد به خدا را به عنوان اعتقادي پايه مي پذيرد ممكن است در چارچوب معرفتي خود كاملاً محق باشد و تحت آن شرايط واقعاً بداند كه خدا وجود دارد (يعني اعتقادش وجه معرفتي داشته باشد و باوري صرف نباشد). پلنتينگا بحث مفصل و گسترده در اين باره و سير نظرات خود را در يك كتاب سه جلدي مي آورد كه نوشتن دو جلد اول را در سال ۱۹۹۲ به پايان رسانده است.
فلسفه مسيحي:
يكي از دلمشغولي هاي هميشگي پلنتينگا پيوند و رابطه ميان فلسفه و مسيحيت بوده است. او در سال ۲۰۰۲ در مقاله اي مفصل و تأمل برانگيز به نام نصيحت به فلاسفه مسيحي ضمن بحث مستوفا درباره جريان هاي مختلف فكري و اشاره به بنيان هاي سست پاره اي مكاتب فلسفي كه در ظاهر استوار و محكم مي نمايند مي گويد: فيلسوفان مسيحي نبايد تسليم گمان هاي شايع فلسفي شوند و خود را درگير مباحثي كنند كه ربطي به اجتماع مسيحيان يا مسيحيت ندارد. في المثل اگر روانشناسي معاصر تا حدود زيادي طبيعت گرا است برعهده روانشناسان مسيحي است كه به شرح و بسط روانشناسي اي بپردازند كه با فوق طبيعت گرايي مسيحي وفاق داشته باشد. اما آنها چرا نبايد مباني طبيعت گرايانه روانشناسي معاصر را بپذيرند يا چرا فيلسوف مسيحي نبايد تن به مباني اصالت طبيعي و ضدديني فلان مكتب شايع فلسفي دهد. مگرنه اينكه بايد تن به اصول ناب و محض علمي يا فلسفي با هرنتيجه ممكن داد؟ نكته اصلي پلنتينگا كه برپايه معرفت شناسي اصلاح شده (Reformed epistemology) و نگرش كلي اش استوار است چنان كه قبلاً به آن اشاره شد اين است كه اساساً اين رشته هاي تحقيقي خنثي و بي طرف نيستند و چيزي به اسم مباني كاملاً ناب و خالص كه در مورد اين رشته ها ادعا مي شود وجود ندارد. در همين خصوص مي نويسد: «اين نظر كه علم (science) پديده اي دقيق و عقلي و مسلط بر خود و به كلي نامتأثر از عواطف و احساسات است و مي كوشد با بي طرفي و اتقان مطلق حقايق مربوط به انسان و عالم را كاملاً مستقل از دين يا ايدئولوژي يا باورهاي اخلاقي يا اعتقادات الهياتي كشف كند، افسانه اي بيش نيست. افسانه اي كه عميقاً برخطاست.» به نظر پلنتينگا متفكر مسيحي پرسش ها و طرح هاي خودش را دارد، طرح هايي كه چه بسا مورد قبول فيلسوف شكاك يا نامعتقد نباشد. او مي تواند به اين پرسش ها پاسخ هايي دهد كه دقيقاً همان چيزي را مفروض و مسلم مي گيرند كه شكاك نسبت به آنها شك مي ورزد حتي اگر اين شكاكيت در بيشتر گروه هاي پرآوازه فلسفه مورد قبول باشد. اين به معناي بي اعتنايي به جريان هاي فلسفي نيست. يا به اين معني كه فيلسوف مسيحي مسؤوليتي نسبت به دنياي فلسفه ندارد بلكه به اين معني است كه مسؤوليت اصلي و اساسي او ناظر به جامعه مسيحيان و نهايتاً معطوف به خدا است. جامعه فلسفي مسيحي (و قاعدتاً جوامع فلسفي اديان ديگر) بايد بكوشند به پرسش ها و مسائل «خودشان» جواب دهند.
او در پايان مقاله مي گويد كه فلاسفه مسيحي نبايد به اين خرسند باشند كه فيلسوف اند و از قضا مسيحي هم هستند بلكه بايد فيلسوف مسيحي باشند، بايد با استقلال و شجاعت و كمال جويي ديني طرح ها و موضوعات و مسائل خودشان را دنبال كنند.
پلنتينگا در پايان زندگي نامه خود نوشته اش مي گويد: «من هم به تبع اگوستين بر اين باورم كه در واقع نبرد و نزاعي ميان شهر خدا (civitas Dei) و شهر دنيا (civitas Mundi) وجود دارد. به گمان من ما با سه شق روبروييم: از يك طرف مذهب اصالت طبيعت قرار دارد كه سابقه اش به جهان باستان باز مي گردد. اين نگرش مي گويد كه خدايي وجود ندارد، طبيعت همه چيز است و نوع بشر را بايد جزئي از طبيعت شمرد. دوم، نگرشي است كه من آن را انسان محوري يا اومانيسم عصر روشنگري مي نامم كه مي توان آن را ذهن گرايي (subjectivism) روشنگري يا «ضد واقع گرايي روشنگري» هم ناميد.
اين نحوه تفكر به صورت منسجم و اساسي به امانوئل كانت باز مي گردد كه بر طبق اصول محوري آن، در واقع ما انسان ها هستيم كه به جهان شكل مي دهيم و حدود و مرزها و طرح كلي و اساسي آن را تعيين مي كنيم.» سومين شقي كه پلنتينگا در اين قسمت به صراحت آن را بيان نمي كند واقع گرايي ديني است كه عالم هستي را تركيبي از طبيعت و فوق طبيعت مي داند و قائل به وجود خالق الهي است. باري، او در ادامه، درنهايت اختصار مي گويد كه علم، فلسفه و كوشش فكري و عقلي به طور عام، تلاش براي فهم و شناخت انسان و عالم، به هزار ويك نحو به اين نبرد و نزاعي كه كمي پيش از اين به آن اشاره شد راه مي يابند «و هرچه علم مورد بحث به آنچه مشخصاً مربوط به انسان است نزديك تر باشد اين ارتباط عميق تر است.»
پلنتينگا با اين تأكيد دوباره به بحث فلسفه مسيحي باز مي گردد و مي گويد: «يك فيلسوف مسيحي موفق كسي نيست كه در دنياي فلسفه شهرت و آوازه اي به هم رسانده باشد و نه كسي كه به اصطلاح «برجسته» است بلكه او فيلسوفي است كه خالصانه و به سهم و شيوه خويش خدمت پروردگار مي كند. ما فلاسفه كار فلسفي مان را به نحوي فردگرايانه، رقابتي و حتي خود محور انجام مي دهيم. علاقه فلاسفه اين است كه يك ديگر را براساس توانايي جدلي و فلسفي رده بندي كنند. حتي دانشجويان فلسفه را هم براساس اين گونه توانايي هاي فلسفي ارزيابي مي كنيم و به آنان كه چنين توانايي هايي ندارند چندان اعتنا نمي كنيم مثل اينكه در ميدان مسابقه قرار داريم. اما همه اينها فريب است. فلسفه يك رقابت ورزشي نيست. به عقيده پلنتينگا فيلسوفي كه تعهد و باور ديني دارد هنگامي موفق نيست كه به شهرت رسيده باشد بل فيلسوفي است كه به شيوه اي دقيق و سنجشگرانه به مسائل خاص جامعه ديني خويش مي پردازد.» بنابر ارزيابي پلنتينگا برخلاف چند دهه گذشته امروزه در آمريكا دانشجويان و فيلسوفان دقيق النظر بسياري هستند كه با همين ويژگي ها يعني تعهد و تعمق ديني و تفكر دقيق فلسفي به مسائل خاص جامعه خويش مي پردازند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |