متن ادعانامه دادستان
دكتر جلال عبده دادستان ديوان كيفر در ادعانامه خود عليه صاحب منصبان جنايتكار شهرباني نوشته است كه: شرح قضيه و دلايل آن طبق رسيدگي هايي كه به عمل آمده، اين است كه مرحوم سيدحسن مدرس را كه از سال ۱۳۰۷ تحت نظر شهرباني و لشگر شرق در رود (خواف) تبعيد بوده درآبان ماه ۱۳۱۶ شهرباني از لشگر تحويل گرفته و به كاشمر انتقال مي دهد.
بدين ترتيب كه در ۱۳۱۶/۸/۴ پاسيار نوايي رئيس شهرباني خراسان طي شماره ۸۰۳۴ به اداره كل شهرباني تلگراف مي كند «ازستاد لشگر شرق طي ۲۵۵۹ مي نويسند حسب الامر جهان مطاع اعليحضرت همايون شاهنشاهي مقررگرديده، سيدحسن مدرس بكلي تحويل مأمورين شهرباني شود و مأمورين لشگر از رود «خواف» مراجعت نمايند.
لذا به شهرباني «رود» دستورداده شد دقيقاً در مراقبت مشاراليه دقت نمايند.
اداره كل شهرباني درجواب تلگراف نامبرده دستور داده مي شود كه كاملاً ازمدرس مراقبت شود كه با خارج مكاتبه ننموده و هيچكس هم او را ملاقات نكند.
پاسيار (سرهنگ) نوايي در پاسخ اين دستور، گزارش تلگرافي زير را داده است:
«چون خواف منطقه سرحدافغانستان محل ساكتي نيست و غالباً موردتاخت وتاز اشرار مي باشد با برداشتن ساخلو (نگهباني) كه بيست سرباز، يك نفر گروهبان، يك نفر استوار و يك نفر مسؤول مراقبت زندان بوده اند و قلت مأمورين شهرباني كه جمعاً سيزده نفر هستند و انتظامات شهر را هم عهده دارمي باشند. درعين حال كه زنداني مزبور پيرمرد فرسوده و قابل فراركردن نيست نگاهداري او را در آنجا مقتضي نمي دانم. زيرا ممكن است اشرار افغاني روي سياست عقيده مذهبي او را بربايند. لذا چنانچه اجازه فرمايند به طبس يا كاشمر اعزام و درآن جا نگاهداري بشود و يا اينكه اقلاً ده نفر پاسبان و يك نفر سرپاسبان به مأمورين خواف اضافه گردد...
اداره كل شهرباني به شهرباني مشهد اينطور جواب داده:
«وقتي شهرباني آنجا نتواند يك نفر پيرمرد فرسوده را مراقبت كند كارديگري از او ساخته نيست.
مشاراليه را تحت مراقبت يك نفر پايور لايق و دوسرپاسبان با اتومبيل دربست فعلاً به كاشمر انتقال داده و در شهرباني آنجا منفرداً و تحت مواظبت كامل زنداني شود و به هيچوجه نبايد او را كسي ملاقات يا مكاتبه بنمايد. رئيس شهرباني آنجا مسؤول نگهداري او خواهدبود.»
به موجب دستور بالا مرحوم مدرس به كاشمر منتقل شده و گزارش آن را سرهنگ نوايي طي نامه ۹۱۲۴ـ۲۹ـ۸ـ۱۳۱۶ اين طور داده «به وسيله رئيس شهرباني كاشمر رسدبان اقتداري كه به مشهد احضار و معاودت مي نمود به كاشمر انتقال و طبق دستورات به طوري كه نوايي دربازجويي اظهارداشته چون قبلاً دومرتبه راجع به كشتن مدرس به او دستور داده اند و مشاراليه حاضر به انجام اين قتل نبوده وي را به تهران احضار و در سي ام آبان به تهران حركت نموده و پاسيار منصور وقار به جاي وي به رياست شهرباني خراسان منصوب و در اوايل آذرماه به مشهد واردمي شود.
مطابق حكايت پرونده سرپاس مختار دستور قتل مدرس را به وقار داده ولي وقار در بازجويي اظهارمي دارد كه موقع حركت به خراسان سرپاس مختار پاكت سربسته و لاك و مهر شده اي به او داده و اظهارداشته آن پاكت را درمشهد به ياور «جهانسوزي» بدهد كه مأموريتي دارد بايد انجام دهد و به او بگويد يا به اين مأموريت برود و يا به تهران حركت كند. مشاراليه نيز درمشهد آن پاكت را به ياور (سرگرد) جهانسوزي داده و امر رئيس كل شهرباني را به او ابلاغ كرده و نامبرده پاكت را در اطاق وي بازكرده و خوانده و آن را پاره كرده و در بخاري ريخته و گفته است كه «بايد به اتفاق حبيب خلج به مأموريت جنوب خراسان براي بازرسي برود و هم براي وي حكم صادرنموده و عزيمت كرده است.
خلاصه: وقار پس از ورود به مشهد جهانسوزي و حبيب الله خلج معروف به شمرو ميرغضب را ظاهراً به عنوان مأموريت بازرسي جنوب خراسان و باطناً براي قتل مدرس به كاشمر مي فرستد و آنها عصر ششم آذر وارد كاشمر مي شوند و چون اقتداري رئيس شهرباني كاشمر حاضر به انجام قتل مدرس نبوده فوراً مشاراليه را به مشهد اعزام و غلامرضا نخعي مأمور حفاظت مدرس را تحويل محمود مستوفيان داده و مشاراليه به كفالت شهرباني كاشمر در ازاي انجام اين مأموريت ابقامي شود.
مستوفيان درهفتم آذر شرح پايين را به سرپاسبان يكم شجاعي نوشته: «دراين موقع كه جناب آقاي ياور تشريف فرماي كاشمر گرديده اند دستور فرموده اند كه شما به اضافه كارهاي اداري كه داريد بايستي لازمه مراقبت را درحفاظت از شخصي كه آقاي غلامرضا نخعي بازرس به شما معرفي مي نمايد، بنماييد. از اينكه احدي ولو خودتان حق مراوده و ملاقات و مكاتبه با او را ندارد و همچنين شخص مزبور با اشخاصي حتي پاسبان هايي كه براي مراقبت او گماشته مي شوند به هيچگونه حق مذاكره و ملاقات با او و پيغام او را با كسي ندارند.
به اين معني احدي نبايد مستحضر شود كه چه شخصي درآن منزل و پاسبانها و شما يا من براي چه امري دراينجا هستيم و همين طور بايستي فوق العاده دقت شود از ابنيه آنجا كه كسي از روي بام و ديوار بالا نيايد كه مستحضر شود چه كسي دراينجا است. بازهم تأكيدمي شودكه از هرجهت مراقبت را مرئي و اقلاً تا صبح مدت ۲۴ساعت چندين مرتبه به طوري كه اياب وذهاب شما را مستحضر نشوند. محل و شخص مزبور را وارسي و عمليات پاسبانان هم بايستي تحت نظر باشد كه مخالف دستور فوق نباشد. تذكر داده مي شود كه اگر كوچكترين غفلتي يا مسامحه اي درانجام دستور فوق بشود شخص شما مسؤول هستيد و بطوري كه فرموده اند مجازات اعدام است.
|
|
|
... مستوفيان پس از قبول اين مأموريت شروع به تهيه مقدمات نموده كه وانمودكند مرحوم مدرس مريض است و به شهرباني مشهد تلگراف نموده «سيدحسن مدرس از موقع ورود مختصر كسالتي داشته دو روز است مرض او شدت يافته در صورتي كه مدرس طبق گزارش اقتداري در ۲۲آبان واردكاشمر شده و كسالت نداشته و گزارش راجع به كسالت او تا تاريخ ۶ـ۹ـ۱۳۱۶ داده نشده است و به علاوه تا روز ششم مدرس تحويل اقتداري بوده و چنانچه كسالتي داشته و كسالت او تشديد يافته بود بايستي اقتداري چنين تلگرافي كرده باشد نه مستوفيان.
جهانسوزي پس ازخارج نمودن اقتداري و غلامرضا نخعي ازكاشمر به تربت حركت كرده و درساعت يازده و نيم روز ۹ـ۹ـ۱۳۱۶ به كاشمر مراجعت نموده و ترتيب قتل مدرس را مي دهد. بدين شرح كه علي ذوالفقاري پاسبان را كه يكي از مأمورين مراقب مرحوم مدرس بوده ازمنزل مسكوني مدرس به وسيله مستوفيان احضارمي كند و دستورمي دهد كه از آن منزل خارج شود وشب دهم آذر كه موعدقتل مدرس بوده مستوفيان ابراهيم ابراهيمي پاسبان را نيز كه مراقب ديگر مرحوم مدرس بوده خواسته و به عنوان اينكه جهانسوزي او را مي خواهد، نزد مشاراليه مي فرستد.
درصورتي كه طبق اظهارات ابراهيمي جهانسوزي به او كاري نداشته و فقط مي خواسته اند مشاراليه درمنزل مسكوني مرحوم مدرس نباشد.
ابراهيم ابراهيمي جريان مذاكرات خود را با جهانسوزي و وضعيت منزل مرحوم مدرس را چنين گفته است: يك شب موقع اذان مغرب من درخانه بودم و آقاهم بود، محمد فراموشكار گفت: مي روم شام مي خورم و برمي گردم. او كه رفت ديدم درمي زنند. رفتم در را بازكردم... محمودخان پابرهنه... آمد تو و گفت: امروز كسي اينجا آمده و كاغذي چيزي آورده؟ گفتم خير. گفت: بيا برو به شهرباني ياور (سرگرد) با تو كاردارد. خودش آنجا ماند من رفتم به اداره شهرباني. ياور توي اتاق صاحب منصب (افسر) كشيك بود. به ايشان پيغام دادم كه ابراهيم را كه خواسته بوديد حاضر است. گفته بودند: باشد. بنده نشستم. تقريباً دوساعتي طول كشيد من را خواست. توي اتاق به من نگاه كرد و گفت: اسمت چيست؟ اهل كجايي و كجامي نشيني و چند سال است پاسبان هستي. به ايشان جواب دادم، فرمودبرو بيرون باش.آمدم بازمدتي نشستم. پيغام دادم كه اگر كاري چيزي نداريد من بروم. جواب داده بود كه بگوييد برود. بنده آمدم بيرون و رفتم منزل وقتي رفتم ديدم لاي در باز است و رئيس شهرباني پشت در ايستاده و منتظر من است. من كه واردشدم آمد بيرون و گفت: برويد توي اتاق خودتان، به سراغ آقاهم نرويد... «محمدفراموشكار» هم آمد. تفصيل را به او هم گفته بودم تا تقريباً نصف شب بود. ديدم درمي زنند. در را بازكردم. ديدم سيدموسي خان شجاعي كه سرپاسبان شهرباني است. آمد تو و پرسيد كه آقا كجاست؟ گفتم: توي اتاق خودش است. گفت: بياييد برويم پيش آقا. بنده و «فراموشكار» به اتفاق شجاعي رفتيم اتاق آقا. صدازدم آقا را. ديدم جواب نمي دهد. شجاعي به من گفت: برو بيدارش كن. رفتم صدازدم ديدم جواب نمي دهند. شجاعي گفت: «تكانش بده» تكان دادم ديدم جواب نمي دهد. عبا روي صورتش بود. عبا را بلند كردم و دست گذاشتم به صورتش. ديدم مرده است و شال و عمامه اش هم كه هميشه سرش بود بازشده و پهلوي سرش افتاده بود. شجاعي رفت. بيست دقيقه طول كشيد ديدم رئيس شهرباني آمد و رفت توي اتاق آقا و نگاه كرد و گفت: برو تابوت بياور.
خلاصه از اظهارات ابراهيم پاسبان و ساير محتويات پرونده معلوم مي شود كه مستوفيان ابراهيم را به بهانه اي كه ياور «جهانسوزي» با او كاردارد ازخانه مرحوم مدرس خارج كرده و «حبيب الله خلج»، بعداً به منزل مرحوم مدرس رفته و با «مستوفيان» مرحوم مدرس را كشته اند كه اظهارات «ذبيح الله مهاجراني» در صفحات ۱۸۹ و ۱۲۰ جهت توضيح و تكميل جريان قتل عيناً نقل مي شود.
«آقاي ياور «جهانسوزي» كه در زندان مركزي با من (مهاجراني) در يك اتاق سكونت داشت». راجع به كشتن مرحوم مدرس كه تفصيل را از او پرسيدم اظهاركرد كه:
«سرهنگ وقار رئيس شهرباني مشهد... او را مأمور كشتن مدرس كرده بود. او زيربار نرفته بود بعد دستورداده بود به كاشمربرود و درآنجا باشد. بعد حبيب الله خلج را با او فرستادند و شخص نامبرده با يك نفر ديگر (كه طبق اظهارات جهانسوزي مستوفيان بوده سيد را خفه كرده اند.)
به دلايل پايين قتل مرحوم سيدحسن مدرس به وسيله اشخاص نامبرده در فوق ثابت و مسلم است:
۱ـ اظهارات عشرت خانم اقتداري. در صفحات ۳۳به بعد كه گفته است:
درسال ۱۳۱۶ مرحوم اقتداري شوهرمن كه رئيس شهرباني كاشمر بود به مشهد حركت كرد.
بنده هم با او به مشهد رفتم.
سرهنگ نوايي ايشان را مأمور كرده بود كه برود به خواف و مرحوم مدرس را از خواف به كاشمر بياورد. بنده از آنجا رفتم به كاشمر و اقتداري... به خواف رفت... تقريباً ساعت ده و يازده بود كه مرحوم اقتداري آمدند. مرحوم مدرس هم با ايشان بود با يك نفر مأمور...
اقتداري نزديك شهرباني يك خانه اجاره كرد و مرحوم مدرس را بردند در آن خانه... دو روز بعد... مرحوم اقتداري آمد منزل. ديدم اوقاتش خيلي تلخ است و گرفته است. گفتم: چه خبراست. ابتدا چيزي نگفت چون خيلي اصراركردم اظهاركرد كه يك دستوراتي راجع به اين سيد بيچاره و از بين بردن او رسيده است كه نمي دانم چه كنم. من گفتم: ممكن است استعفا بدهيد. او مي گفت اگر من اين كار را بكنم جواب خدا را چه بدهم و اگر نكنم از دست اين شيرهاي درنده چه كنم كه خودم را هم ممكن است ازبين ببرند.
من گفتم ممكن است استعفابدهيد. گفت: همين خيال را دارم و استعفا داد. اين استعفا در زمان سرهنگ وقار رئيس شهرباني خراسان بود. استعفاي او قبول شد و دستور دادند كه شهرباني را تحويل محمودمستوفيان بدهد.
ايشان شهرباني را تحويل داد به مستوفيان ولي چون دستوري راجع به تحويل مدرس نرسيده بود از تحويل دادن او خودداري كردو مستوفيان هميشه اصرارمي كرد كه مدرس را هم تحويل بگيرد.
دراين بين ياور «جهانسوزي» آمد به كاشمر. به اتفاق حبيب الله خلج پاسبان كه مأمور مشهد بود. جهانسوزي آمد به منزل مرحوم اقتدارگفت كه اقتدار چرا معطلي و چرا حركت نمي كني. مرحوم اقتدار گفت: معطلي من راجع به اين حبسي است كه او را چه كنم. گفت: او را هم بايد تحويل محمودخان مستوفيان بدهيد ايشان هم مدرس را تحويل مستوفيان داد و فرداي آن روز حركت كرديم مشهد و همان روزي كه «جهانسوزي» آمد و اين صحبت ها را با اقتداري كرد، گفت كه من مي روم يك روزه مأموريتي را انجام مي دهم و برمي گردم. تا من برمي گردم شما نبايد اينجا باشيد. بعد از دو روز گويا روز سوم بود يك روز اقتداري به من گفت: ديدي خدا با ما بود كه اين كار را نكرديم.
گفتم: چه شده است؟ گفت: همان شب كه حركت كرديم جهانسوزي از مأموريت به كاشمر برمي گردد و با حبيب الله خلج و محمودمستوفيان مشروب زيادي مي خورند و مي روند با مدرس سماوري آتش مي كنند و چاي مي خورند. اول چاي را خود مرحوم مدرس مي ريزد براي آنها. دفعه دوم محمود مستوفيان مي گويد: اجازه مي دهيد من چاي بريزم. اجازه مي دهند چاي مي ريزد و چاي را مي خورند چون مدتي مي گذرد مي بينند زهر اثري نبخشيده جهانسوزي برمي خيزد و اشاره به مستوفيان مي كند و از اتاق بيرون مي رود. مستوفيان هم عمامه سيد را كه سرش بوده برداشته و مي كند توي دهانش تا خفه شود و همان شبانه هم مي برند دفن كنند...
دستوري كه براي ازبين بردن مدرس ازتهران آمده بد تلگراف رمزبوده... به امضاي سرهنگ وقار... مرحوم اقتداري آن تلگراف را كه رمز بوده با كشف آن كه درخارج كشف كرده بود به من نشان داد. نوشته بود بايد به طوري كه هيچكس حتي قراول درب اتاق مدرس هم نفهمد، با «استركنين» او را ازبين ببريد.
درجواب بازپرس كه سؤال كرده است (مدرس را كه ازخواف آورده اند حالش چطوربود) گفته است: «سالم بود... مريض نبود.»
مرحوم اقتداري ازمشهد به شهرباني همدان منتقل شدند و پس از بيست روز از ورود به همدان مريض شد... بر اثر دواي عوضي كه داده بودند مرحوم شد.
۲ـ اظهارات علي ذوالفقاري پاسبان در صفحات ۵به بعد كه گفته:
همان روزي كه شب آن مدرس فوت كرد ابراهيم پاسبان... آمد آنجا من را صداكرد گفت: رختخواب را بردار برو رئيس تو را مي خواهد. گفتم: چشم. بنده هم رختخوابم را برداشتم بردم. رفتم پيش رئيس... محمودخان معروف به پابرهنه گفت: برو منزل راحت كن. من هم رفتم. تا شب فرستادند عقب من. شب آن روز، شام را كه درست كرد من را صداكرد گفت: بيا بنشين شام بخور. من رفتم نشستم شام خوردم. آقا فرمود: كربلايي علي فردا صبح ترا عوض مي كنند ولي شب باز ترا مي آورند. گفتم: آقا براي چه لابدبدآدمي هستم. فرمودند: خوب آدمي هستي ولي عوضت مي كنند... شب تقريباً ساعت ۹ بود. درمنزل نشسته و شام مي خورديم. ديدم درمي زنند. گفتم: كيست. ديدم ابراهيم است. مي گويد: بيا رئيس تو را مي خواهد. من رفتم اداره شهرباني. ديدم «محمودمستوفيان» رئيس شهرباني دارد قدم مي زند. گفت: بيا برو منزل كربلايي اسمعيل (مقصود همان منزل مدرس بود) بنده رفتم آنجا. ديدم ابراهيم و «محمدفراموشكار» آنجا هستند. رئيس هم آمد آنجا. وقتي من واردشدم ديدم آقامرده و روبه قبله است.
به محمد گفتم: چه شده گفت: سكته كرده است. گفتم: صبح كه من رفتم حالش خوب و با من صحبت مي كرد، گفت: ديگرمي گويند سكته كرده است... فقط ديدم كه لب زيرش را با دندان گرفته بود.
درجواب بازپرس كه سؤال كرده «تا آنروزي كه شما نزد مدرس بوديد كسالت و مرضي نداشت، گفته است: خير ابداً مرضي نداشت. سلامت بود ماه رمضان بود و روزه مي گرفت و حالش خوب بود.
۳ـ اظهارات محمد «فراموشكار» در صفحات بازپرسي كه قسمت هاي مؤثر آن عيناً نقل مي شود:
«نزديك افطار بود چون به رئيس گفته بودم كه موقع افطار و سحر بايد بروم خانه و اجازه داده بود. رفتم منزل. تقريباً ساعت چهار از شب گذشته بود برگشتم آمدم آنجا از ابراهيم يا كربلايي علي پرسيدم كه كسي اينجا نيامد. گفت: رئيس با حبيب الله خان شمر با سيدموسي خان شجاعي آمده اينجا رفته اند توي اتاق آقاي مدرس و من را هم گفته اند درخانه باش. رفته اند نيم ساعتي هم معطل شده برگشته و رفته اند... تقريباً يكي دو ساعت گذشت. در زدند رفتيم در را بازكرديم. ديديم آقا خوابيده روي تختخواب و لحاف رويش هست. نمي دانم عباهم روي خودش بود يا نه. محمودخان مستوفيان گفت: آقا را صدا بزنيد. هرچه صداكرديم جواب نداد. بعد گفتم آقا كه جواب نمي دهد. مستوفيان گفت: آقا سكته كرده است و نبايد هيچكس بفهمد و اگر به كسي بگوييد كه آقاي مدرس مرده زبانتان را مي برم.
|
|
|
بعد به بنده گفت: برو، به جناب ياور، رئيس پليس كه منزل من هستند بگو آقاي مدرس سكته كرده است چه دستوري مي فرمايند؟ بنده هم آمدم خانه رئيس به جناب ياور كه اسمش يادم نيست، گفتم: رئيس شهرباني عرض كردند كه آقاي مدرس فوت كرده اند. چه دستور مي فرماييد. فرمودند به مستوفيان بگو كه شبانه به طوري كه كسي نفهمد غسل بدهيد و دفن بكنيد. بنده برگشتم. ديدم ابراهيم تابوت آورده كربلايي علي هم آنجا است.
... محمودخان خودش چراغ انگليسي را برداشت دست گرفت حركت كرديم رفتيم غسالخانه...
به بنده گفت: شما آقا را كشتيد. من عرض كردم شما كه مي دانيد من آدم كش نيستم.