جمعه ۱۵ اسفند ۱۳۸۲ - ۱۳ محرم ۱۴۲۵
Fri, Mar 5, 2004
حوادث
شماره ۲۷۴۱
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
تصوير
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
اينترنت
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
افق
ماجراي زندگي
سينما تئاتر
اوقات شرعي
آرشيو
آشنايي با قوانين وظيفه عمومي
خاطرات و مخاطرات
آشنايي با قوانين وظيفه عمومي
بيماريهاي
ريه و قفسه صدري مشمول معافيت
ماده :۳۵ مشمولان مبتلا به بيماريهاي ريه و قفسه صدري با توجه به نوع بيماري كه بدان مبتلا هستند، از معافيتهاي مندرج در هر بند به اين شرح استفاده خواهند كرد.
بند ۱ـ تغيير شكل و نقصهاي مادرزادي حجاب حاجز (نبودن ديافراگم يا فلج حجاب حاجز) معافيت دائم.
بند ۲ـ تغيير شكلهاي مادرزادي قفسه صدري مانند سينه فرورفته (سينه قيفي شكل)، جناغ برجسته يا فقدان عضلات تنفسي.
الف) همراه با اختلال باليني واضح در عمل قلب يا ريه معاف دائم.
ب) بدون اختلال تنفسي و قلبي خدمات غير رزمي.
بند ۳ـ تغيير شكلهاي مادرزادي مجاري هوايي (فيستولها و تراكثوبرونكومگالي) معاف دائم.
بند ۴ـ عدم تشكيل قسمتي از ريه (آژنزي ريه) و آپلازي كامل يا جزئي كه ايجاد اختلال در عمل تنفسي كرده باشد، معاف دائم.
بند ۵ـ استنيت و استئوميليت دنده ها يا ترقوه يا جناغ سينه يا كتف:
الف) در نوع مزمن (بيش از ۶ ماه) معاف دائم.
ب) در نوع حاد شش ماه معاف موقت.
ج) در نوع بهبود يافته خدمات غير رزمي.
بند ۶ـ شكستگي دنده ها يا جناغ يا كتف يا ترقوه كه موجب اختلال عمل تنفسي يا تغيير شكل شديد آنان شده باشد، به شرط ثبوت در بيمارستانهاي نظامي يا دانشگاهي معاف دائم.
بند ۷ـ سيكاتريس سوختگي وسيع و يا سيكاتريس هاي اعمال جراحي كه ايجاد اختلال عملي تنفسي كند، معاف دائم.
بند ۸ـ انواع پلورزيها:
الف) از نوع مزمن (بيش از ۶ ماه) معاف دائم.
ب) از نوع حاد شش ماه معاف موقت
بند ۹ـ سابقه پنوموتوراكس خودبه خودي:
الف) سابقه پنوموتوراكس خودبه خودي (يك بار تأييد شده) معاف از رزم.
ب) سابقه پنوموتوراكس خودبه خودي تكرار شونده (بيش از يك بار) معاف دائم.
بند ۱۰ـ ساركوئيدوز، فيبروز ريه، سندرم كارتاژنز معاف دائم.
بند ۱۱ـ تومورهاي حجاب حاجز و يا جنب اعم از خوش خيم و بدخيم معاف دائم.
بند ۱۲ـ بيماريهاي قارچي مزمن ريه معاف دائم.
بند ۱۳ـ پنوموكونيوزها معاف دائم.
بند ۱۴ـ آمفيزم ريه:
الف) به صورت منتشر معاف دائم.
ب) لوكاليزه خدمات غير رزمي.
بند ۱۵ـ كيستهاي مختلف ريه (هيداتيك، درموئيد) پلوروپري كارديال و كيستهاي هوايي بزرگ و متعدد معاف دائم.
بند ۱۶ـ آبسه ريوي و سكلهاي وسيع عفوني معاف دائم.
بند ۱۷ـ برونشكتازي:
الف) دو طرفه يا دو لب در يك ريه معاف دائم.
ب) يك لوب يك طرفه معاف از رزم.
بند ۱۸ـ برونشيت مزمن كه توليد عوارض باليني كرده باشد، معاف دائم.
بند ۱۹ـ آسم به شرط ثبوت در بيمارستانهاي نظامي يا دانشگاهي:
الف) در موارد متوسط و شديد معاف دائم.
ب) در موارد خفيف خدمات غير رسمي.
بند ۲۰ـ تومورهاي برونش به طور كلي اعم از بدخيم يا خوش خيم معاف دائم.
بند ۲۱ـ اجسام خارجي ريه، برونش و مدياستن كه عارضه ريوي ايجاد كرده و باعث اختلال در فونكسيون ريه شده باشد، به شرط ثبوت در بيمارستانهاي نظامي يا دانشگاهي معاف دائم.
بند ۲۲ـ سابقه اعمال جراحي سينه اعم از برداشتن بيش از يك دنده و توراكوپلاستي ورزكسيون ريه و دكورتيكاسيون معاف دائم.
بند ۲۳ـ تنگي هاي تراشه برونشها كه ايجاد اختلالات عملي كرده باشد، معاف دائم.
بند ۲۴ـ تومورهاي مدياستن، مدياستنيتهاي مزمن علائم فشار به مدياسيتن معاف دائم.
خاطرات و مخاطرات
خارجي شياد
آن روز سرم خيلي شلوغ بود. پرونده هاي متعددي به شعبه ارجاع شده و مشغول رسيدگي به كار ارباب رجوع بوديم.
حوالي ظهر رئيس يكي از كلانتري هاي شمال شهر تلفني تماس گرفت و از سرقت مقدار قابل توجهي دلار متعلق به ميهماني خارجي در يكي از هتل هاي معروف تهران خبر داد.
به دليل حساسيت و اهميت موضوع ساعاتي بعد خود را به هتل رساندم. ميهمان خارجي در اتاق يكي از مسؤولان بشدت از اوضاع پيش آمده انتقاد مي كرد.
بلافاصله بازجويي از او را شروع كردم.
او مدعي بود كيف دستي خود را كه حاوي ۶هزار دلار و حدود سه ميليون تومان تراول چك بوده هنگام صرف صبحانه روي ميز جا گذارده است و دقايقي پس از خروج از رستوران متوجه آن شده و در بازگشت متوجه شده كيف به سرقت رفته است.
همان موقع همراه شاكي سرهمان ميزي كه آنان صبحانه خورده بودند رفتيم.
او به تشريح جزئيات بيشتري پرداخت. در جريان صحبت هايش متوجه تناقض گويي هاي محسوسي شدم. وقتي از او پرسيدم موقع تسويه حساب پول نقد پرداخته يا فاكتور را امضا كرده است، مدعي شد فاكتور را امضا كرده است.
فوراً مسؤول حسابداري تمامي فاكتورهاي صادرشده همان روز را برايم آورد، اما هرچه جست و جو كرديم اثري از امضا و فاكتور وي نيافتيم.
مرد خارجي كه دستپاچه شده بود براي گمراه كردن ما گفت: «متأسفانه اشتباه كردم. امروز صبح پول نقد پرداختم.»
بلافاصله از او خواستم فردي كه از او پول گرفته را معرفي كند. اما هنگامي كه همه ميهمانداران را در اتاقي جمع كردم، نتوانست هيچ يك از آنان را معرفي كند.
برايم كاملاً مشخص بود كه او دروغ مي گويد. به همين خاطر اتاق را خلوت كرده و از وي خواستم حقيقت را بگويد.
مرد خارجي كه گمان نمي كرد به همين راحتي دستش رو شود گفت: روز قبل هنگامي كه براي خريد، همراه خانواده ام به بازار تهران رفته بودم، متوجه شدم كيفم ناپديد شده است. به همين خاطر باتوجه به اين كه مبلغ زيادي پول از دست داده بودم، تصميم گرفتم با طرح موضوع سرقت در هتل، به نحوي پول مورد نظرم را بگيرم. اما نمي دانستم پليس بازيركي به هدف مي زند و…
پس از روشن شدن ماجرا و رفع اتهام از كاركنان زحمتكش هتل باتوجه به اين كه ميهمان خارجي همان روز عازم كشورش بود و از اقدام خود نيز بشدت ابراز پشيماني مي كرد، پرونده ماجرا را مختومه كرديم.
|||
شما هم مي توانيد خاطرات جالب و خواندني خود يا اطرافيان را براي اين ستون ارسال نمائيد
آتنا، بغض خاموشي در شهر
156336.jpg
آتنا همچنان كه دستبند آهني حلقه شده دور دستانش را جابه جا مي كرد از پله هاي دادگاه بالا آمد. يك زن پليس همراهش بود. بالاخره در يكي از قسمتهاي دادگاه اطفال ايستادند. با تعجب به او نگاه كردم. نمي دانستم چرا او را به دادگاه اطفال آورده اند. موهاي بورش از زير روسري بيرون زده بود. لباسهاي نسبتاً تميزي بر تن داشت. كتاني گرانقيمت و مانتو و شلوار آبي كه معلوم بود چند روز بيشتر از خريدشان نگذشته است. با چشمان آبي و مژه هاي بلندش به اطراف نگاهي انداخت. دو مأمور (خانم) ديگر از كانون اصلاح و تربيت در آن طبقه توقف كردند. آتنا همچنان كه دستان بسته اش را درون دستبند جابه جا مي كرد انگشت خود را به دهان برد و با سوت بلندي دو مأمور را صدا زد. خانمهاي مأمور برگشتند و او را نگاه كردند. نگاه آشنايشان حكايت از آن داشت كه آتنا را خوب مي شناسند. نزديكتر آمدند و با او چاق سلامتي كردند. آتنا با صداي نسبتاً كلفت و لحن به اصطلاح «داش مشدي» خاص خودش گفت: «خانم كريمي، خانم كياني جون چطوريد؟ چه خبر!؟» دو مأمور خيلي مهربان و صميمي به او نگاه انداخته و از او پرسيدند كه باز چي شده؟ آتنا نگاه مرموزي به اطراف انداخت و گفت: «هيچي بابا! به خاطر تيپم گرفتنم. چند روز ديگر هم آزاد مي شم. » خانم كريمي گفت: «نه آتنا دروغ نگو. كسي رو به خاطر تيپ اينطوري دستبند نمي زنن. » دخترك همچنان كه سرش را مي چرخاند، قربان صدقه دو خانم مأمور مي رفت و برايشان اظهار دلتنگي مي كرد.
او مي گفت: «دوباره برمي گردم كانون! » خانم كريمي اخمي كردو گفت: نه تورو خدا ديگه نيا! ديگه هيچ وقت و دخترك زير لب زمزمه مي كرد: «مگه دست خودمه كه ديگه نيام؟ » خانم كريمي هم در جواب گفت: آره دست خودته! و با نگاه ترحم آميزي رو به او كرد و گفت: «با اين دستبند كه به تو زدند فكر نكنم حالا حالاها خلاص شي!» همان موقع مأموران او را به طبقه پايين بردند. سالن دادگاه پر از آدمهاي جورواجوري بود كه هر كدام از بد زمانه گذرشان به آنجا افتاده بود. آتنا هم روي نيمكتي نشست. بله او يك دختر فراري بود. وقتي از او سؤال كردم چرا به دادگاه آمده كمي فكر كرد و گفت كه سابقه سنگيني دارد. نمي دانست از كجا شروع كند. از مچ دست تا آرنج آتنا با سيگار سوخته بود. زير چشمش هم جاي خراش چاقو كاملاً پيدا بود. گودي و كبودي زير چشمانش هم نشان از فاجعه شوم اعتيادش داشت. دستانش را دور حلقه سنگين دستبند چرخاند. در يك حركت تند و تيز دستش را زير مانتو بردو خيلي ماهرانه يك نخ سيگار بيرون كشيد. سيگار را بين انگشتان بلند وكشيده اش جابه جا كرد. كبريت نداشت. در به در دنبال كبريت گشت. با همان وضع بلند شد و از تك تك آدمهاي دادگاه يك كبريت خواست. حتي پسران بزهكار و فراري هم باتعجب به آتنا نگاه مي كردند. او از ميان جمعيت گذشت و به آبدارخانه دادگاه رفت . از سربازي كه در آنجا بود يك كبريت خواست. سرباز به او گفت كه كسي اجازه ندارد سيگار بكشد، به خصوص يك دختر! آتنا دستانش را مشت كرد كه به صورت سرباز بكوبد. چند نفر ميانجيگري كردند و سرباز وظيفه هم كمي كوتاه آمد. آتنا همين طوري فحاشي مي كرد و فريادمي كشيد. سرباز در حال دور شدن از او بود. به طبقه ديگري رفت. بالاي پله ها ايستاد و وقتي خوب از آتنا دور شد با صداي بلند گفت: «نفس اينجور دخترا كثيفه. وقتي به آدم مي خوره آدم مريض مي شه. هزار و يك جور بيماري مي گيره كه خودش هم ازش خبر نداره. » سرباز اين را گفت و رفت. سيگار بين انگشتان آتناي خشمگين له شد. پرده اشكي بر حلقه چشمان آبي اش نشست. يك نيمكت خالي در طبقه دوم پيدا كرد. به آن تكيه داد. روبرويش نشستم و صبر كردم تا آرام تر شد. بعد هم خيلي راحت و بي پرده برايم حرف زد:« در اولين باري كه فرار كردم دوازده ساله بودم. برادرم بعداز مردن بابام يعني وقتي من يك ساله بودم سرپرستم شد. ما پنج تا بچه بوديم. همه درسخون بودند، جز من. مامانم هم كه قربونش برم اصلاً انگارنه انگار كه منم آدمي بودم. اصلاً با هم رابطه خوبي نداشتيم. مدام جنگ و دعوا. يه روز كه امتحان رياضي داشتم داداشم گفت: «اگر امتحانت رو خوب ندادي حق نداري برگردي خونه.» من از رياضي خيلي بدم مي آمد. اون روز دوستم اومد دنبالم. با هم تا پارك نزديك مدرسه رفتيم و قدم زديم. هرچي به من اصرار كرد كه برم و امتحان بدم قبول نكردم. تمام روز رو تو پارك قدم زدم و با خودم تصميم گرفتم كه ديگه هيچ وقت به خونه برنگردم. نزديكاي شب بود. فكر اونجا رو نكرده بودم. يه دفعه يه زني كه ظاهر خيلي مهربوني داشت اومدكنارم نشست پرسيد كه چه كار مي كنم؟ منم ساده ساده بهش گفتم كه از خونه فرار كردم و ديگه هيچ وقت دوست ندارم برگردم اونجا. زن گفت اشكالي نداره ، حالا كه اونا قدر تو رو نمي دونن بيا بريم خونه خودم. اون شب با خوشحالي به خونه اون زن رفتم. بعد از چند شب كه مأمورا ريختن اونجا و من رو هم با اون زن گرفتن تازه فهميدم اون فرشته نجات رئيس يك باند بزرگ دختراي فراري بوده، خلاصه اينجوري بودكه از دوازده سالگي پاي من به كانون باز شد. اونجا هم هرچي كه بلد نبودم ياد گرفتم. » لبخندتلخي زد و ادامه داد: «اونجا نبودي ببيني چه ماجراهايي داشتيم. يه روز با چاقو زدم يكي از دخترهاي پرروي كانون رو ناقص كردم. آخه خيلي زور مي گفت. منم حالشو گرفتم. جرمم خيلي سنگين تر شد.»
آن موقع خانواده ات دنبالت نبودند؟
«چرا، ولي من كه ديوونه نبودم اسم واقعيم رو به اونها بگم. بعداز يه مدت يكي از بچه ها اومد و گفت: «آتنا بيچاره شدي. مامانت عكست رو آورده نشون داده، حالا هم اومده كه ببيندت. » وقتي فهميده بود دختر دوازده ساله مثل دسته گلش رو گرفتن همونجا غش كرده بود و افتاده بود زمين.» 
بعد از آن چه كرد؟
بعد از آنكه از آنجا بيرون آمدم ديگر دلم نمي خواست به آن خانه برگردم. خلاصه يه زن و شوهري كه بچه دار نمي شدن و هميشه آرزوي يه دختر خوشگل رو داشتند اومدن و سرپرستي منو به عهده گرفتن. اونا بابا و مامان الكي من شدن. پول مول خوبي هم بهم مي دادن. اما اونا هم دوست داشتن كه من درس بخونم و مثلاً براي خودم كسي بشم. آخه باباجون ! زور كه نبود من استعداد درس خوندن نداشتم. دوست داشتم فقط بهم خوش بگذره. به اندازه همه زجري كه تو خونمون كشيده بودم.
دوست داشتم برم پارك، سينما، جشن تولد و مهموني... يه روز از خونه اونها رفته بودم بيرون. تو خيابون چند تا پسر بهم متلك انداختن. دعوامون شد. به بابام فحش دادن. من هم كه از بچگي رو اسم بابام غيرت نشون مي دادم، يكي از پسرا رو با چاقو زدم. بعدش هم فرار كردم و رفتم يه نقطه دور از شهر كه كسي دستش بهم نرسه. ديگه اون موقع بود كه يواش يواش اهل همه خلافها شدم. سيگارو مشروب خلاف سبكم بود. اهل همه چي شدم جز يه چيز؛ جز نامردي. همه موقع ها هم بهم مي گفتن كه حركاتم شبيه پسرهاست. ولي من از همه مردها و پسرها متنفر بودم، جز يه نفر!» وقتي آتنا به اين قسمت حرفش رسيد بي اختيار سكوت كرد و به فكر فرورفت. انگار با يادآوري يك خاطره خوب و شيرين و رؤيايي گاه گاهي لبخند بر لبش مي نشست، آتناي شر و خلافي كه از بچگي در زندان بوده و همانجا بزرگ شده بود بي اختيار در ميان خنده هاي گاه و بيگاهش شروع به گريستن كرد. سرش را پايين انداخت و گفت: من وقتي خونه سرپرستم بودم با پسري آشنا شدم. اون فكر مي كرد كه من خيلي مقدسم. ولي باور كنيد از وقتي كه فرار كردم چه دفعه اول و دفعه هاي بعدي حتي يك روز خوش هم تو زندگيم نديدم. وقتي بيرون بودم همه دغدغه هاي فكرم اين بودكه مأمورا گيرم نيارن. وقتي اينجا بودم همه فكر و ترسم اين بودكه بازم بايد حبس بكشم. نگران بودم كه نكنه ديگه نتونم برم بيرون خونه. آره! داشتم مي گفتم: وقتي از خونه فرار كردم براي تأمين زندگي و خوراك و لباس مختصرم به هر كار لجني دست زدم. معتاد شدم... و در يك كلام يه دختر ولگرد خيابوني شدم. يه آدم بي همه كس... بدون هيچ تكيه گاهي... ديدي! يه سرباز آش خور اون طوري بهم گفت كه كثيف و بيمارم» آتنا به آنجا كه رسيد حرفش را قورت داد. انگار از گفتن عبارت آخر «جزيه نفر» پشيمان شده بود. وقتي از او پرسيدم كه حالا اون يه نفر كيه گفت: «دوستم. اسمش مهرداده. اون تنها كسي بود كه منو به خاطر خودم مي خواست. مي گفت كه دوستم داره. منم دوستش داشتم. ما فقط با هم صحبت مي كرديم. اگه الآن بفهمه كه من اينجام وقتي برم بيرون مطمئنم كه قيدم رو مي زنه!»
آتنا دستانش را بلند كرد. سنگيني دستبند را فراموش كرده بود، او از التماس يك ترحم آگاه بود. كوچه هاي تاريك زندگي او هميشه به بن بست مي رسيدند. حالا ديگر او پشت شيشه هاي قطور پنجره تنها مانده بود. در انتهايي ترين نقطه لحظه هاي سوگوار ناممكن درمانده تر از هميشه در انتظار حكم دادگاه. يك دختر فراري ! يك دختر معتاد! يك دختر كه ديگه هيچ كس، حتي خودش هم قبولش نداشت. كسي كه روزي به او گفته بودكه دوستش دارد ديگر قيد او را مي زد. آتنا آهسته آهسته گم شد، در ميان آدمهاي ديگر بي آنكه كسي سراغي از نام و نشان او بگيرد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |