|
نيم نگاهي به مجموعه شعر «من آسمان خودم را سروده ام» سعيد صديق / حرف نو رشت / ۸۲
مرزها و مشتي علف و مرزنگوش و خاطره...
|
|
|
| شعرهاي «من آسمان خودم را سروده ام» نشانگر دوره انتقال شعر سپيد است شعري كه مي خواهد از دغدغه سيطره زباني شاملو سرفراز بگذرد و به هويتي مستقل در عرصه زباني برسد پس يادمان باشد تيزهوشي و انصاف داوران اين انتخاب قابل تأمل است چرا كه شعرها را با توجه به تاريخ سرايش آنها سنجيده اند و به نوعي اين جايزه را اقلاً ۱۵ سال ديرتر داده اند آن هم بخاطر تأخير در چاپ مجموعه ها همانطوريكه صديق اعتراف مي كند: از همين رو مي بايد خود را و خواننده را مجاز بدانم كه اينها را ورق ها و فرصت سوخته اي بدانيم... كاش توالي تاريخ شعرها در تدوين كتاب ها رعايت مي شد تا به سردر گمي مخاطب در راهيابي به سيرزباني شاعر منجر نمي شد. | نوستالژي صديق از چهار ديواري خانه پدري ادامه مي يابد و به جامعه مي رسد او چشمي تيز به زواياي كودكي خود گشوده و قادر است دنيا را يك ساعت عقب بكشد و به كودكي اش برسد كودكي كه سالهاست پير شده است هم چنانكه مي تواند دنيا را يك ساعت جلو بكشد و مرگ را ببيند مثلث خانگي اش را با خاطرات خود همراه كند و روايت خطي شعر را بشكند. صديق با خود و خواننده اش صادق است و او را خوب هدايت مي كند. استفاده كاربردي از اشيا و پديده هاي زادبومي را فراموش نمي كند هر چند در جاهايي زبان شعر و اتفاقي كه قرار است در آن بيفتد را فداي اين دقت دلپذير كرده باشد . شعرها ادامه منطقي شعر سپيد دهه ۶۰ و اوايل دهه هفتاد است كه گول بازي هاي زباني گيشه پسند را نخورده است. | صديق شاعر پيچيده اي نيست هرچند در كلاف فلسفه زيسته باشد در جستجوي مرگ وزندگي از كلمات كهنه و دير فهم استفاده نمي كند تاريخ انقضاي كلمات را مي شناسد/ ساده مي نويسد و به نماد و استعاره و تشبيه شمس قيسي پناه نمي برد شعرش تلفيقي از پديده هاي عيني و ذهني است هرچند ذهنيت شعرهاي او در خدمت پديده هاي عيني پيرامون او باشد او خاطره پرواز رؤياهاي ماليخوليايي نيست و مثل خوابگردها عمل نمي كند او يك عينك سه بعدي به چشم زده است و از ماوراي اشيا و خاطرات مي گذرد اما بعد چهارم را از ياد نمي برد او به قصد چاپ كتاب، شعر نمي گويد بلكه دنياي دروني و واقعي خود را مي سرايد تقديم نامچه هاي بيش از حد شعرهايش در هر دو مجموعه گواه اين مدعاست او هدايت وار خود را به ترجمه نشسته است؛ زبان مشترك آب و گياه و پرنده و انسان ! حديث نفس او هم روايت تلخ انسان غريب مانده از خويش است كه ديگران قادر به اقرار آن نيستند. شعر «وقت شناسي» يك برون فكني جسورانه است او با ليزر شعر به روح اجسام حلول مي كند و تمام پلشتي هاي اطراف را مي شكافد و از خلوت خراب خود تا ناكجاي شهر بزك كرده سرك مي كشد او حدود معامله هاي نهاني در جغرافياي سلام ها را مي فهمدچرا كه قرار است به قرن خود برسد و به انسان امروز صديق با آنكه جوان است اما در چلچلي عمرشاعرانه اش فيلسوفي را در خود نهان كرده است او بدون آنكه شعار دهد به شعر مي رسد .../ / كسي با دستهاي خود فرمان را مي گرداند / كسي در قلبش وزغي له مي شود / كسي در گلويش قلوه سنگي مي تركد / كسي در لباس من از تو دور مي شود / و من مانده ام در ابتداي راه /... جهان يك اتفاق ساده نيست / زمين به سادگي نمي چرخد /راه پايان نخواهد گرفت/ ديگر نمي دانم زمان / راه تو يا من/ كدام مانده و كدام مي رود/ تو دور مي شوي و زمان / مراچون كوره راهي بي پايان / زير گرفته است ص ۶۷ . شعر او در برزخ مرگ و زندگي آونگ است و زبان شعرش بدون آنكه ادا در بياورد و به كشفي ناخودآگاه برسد عادي و روال مند ادامه مي يابد. او بر فوندانسيوني از مه و رؤيا بنايي ظريف بر مي افرازد كه چشم ها مومياي تماشا مي شود. | در اين مجموعه كمتر موردي پيش مي آيد كه ردپاي شاعري را در شعرهاي او سراغ بگيريم و اگر گاه گداري ريتم ولحن شعري از اين مجموعه به شعر معروفي پرچ مي شود از اتفاقات سهوي است آغاز شعر «چله نشيني» را با هم مي خوانيم: زمستان با آخرين پشم چيني پاييز و من با نخستين دوك واژه ها شروع مي شويم ص ۶۵ كه بي شباهت به بريده اي از شعر معروف شاملو نيست: كوه با اولين سنگ آغاز مي شود وانسان با نخستين درد... شعرهاي اين مجموعه شعرهاي سي سالگي شاعر است و حتماً صديق چهل و يك ساله را قانع نمي كند او امروز به معجزه زبان واقف است به ايجاز در شعر رسيده از ذهنيات فلسفي خسته شده و حقيقت طنز را در شعر امروز باور كرده آنهم به خاطر مردم شعرش كه در انتظار آن سي سال پير شده اند چرا كه خود او همان فرشته متلاشي شعر «رجم »است منهاي برگ : سنگسار شده خودمم / من / سنگ شده خودم / آدم خودمم / در خلق تو ص ۹۱ اميد كه صديق رمه واژگانش را ازديلمان ذهن به عينيت ميدان شهرداري شعر امروز بكشاند و از گره كور خيابانهاي امروز به سلامت بگذرد همان گره كوري كه خنزر پنزر رؤياي ما شده است! به اميد آن روز . ۸۲/۱۱/۲۱ آستارا
|