جمعه ۱۵ اسفند ۱۳۸۲ - ۱۳ محرم ۱۴۲۵
Fri, Mar 5, 2004
گزارش روز
شماره ۲۷۴۱
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
تصوير
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
اينترنت
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
افق
ماجراي زندگي
سينما تئاتر
اوقات شرعي
آرشيو
جمعه انتظار
براي چند لحظه كنار يك سقاخانه
جمعه انتظار
نهر نور
اي از تبار پاك سبحاني، سلام بر تو.
اي باقي مانده خاندان خدايي، سلام بر تو.
اي آخرين فروغ سلسله عصمت يزداني، سلام بر تو.
چشم ها دوخته به سپيده ظهورت،
قلبها سوخته در انتظارت،
دشتها تفتيده در فراغت،
ستمديدگان در غيبتت نالان،
مادر گيتي در فراغت گريان،
و سالار شهيدان منتظر قيامت.
امانت عظيم الهي، ولايت، بر دوش تو
اي برگزيده بزرگ الهي!
جهان در انتظار قيام باشكوهت
اي وارث صولت حيدري!
اي حج گزار حقيقي، روزه دار واقعي!
تو اصل نمازي، تو معناي جهادي
ايمان بي تو بي معنا و عمل صالح بي مهر قبولي تو بي حاصل.
هر قربي با شك در تو معادل دوري است و
هر دعايي با انكار تو مردود!
سلام بر تو و بر نياي پاكتان باد!
سلام بر نهر نوراني وجودتان باد!
سلامي دائمي، تا آن گاه كه شب و روز برقرار است.
از خداي بزرگ، ظهور زودت را درخواست مي كنيم.
ما را از ياورانت گرداند و آني اين لباس زيبا از تن ما جدا نكند.
«آمين»
غيرمنتظره يا ...
روزي است فراموش نشدني براي پارسا رأفت نيا. پس از جدال نه چندان برابر با فرزندش (جليل مهندس) كه مدت ها پيش رشته مهندسي را نيمه كاره رها كرده بود، با مليحه خانم به توافق رسيدند كه شهر آمل و جنگل هاي اطراف بابل را براي تفريحي چند روزه انتخاب كنند. پارسا از خوشحالي دل تو دلش نبود و در يك حالت كاملاً غيرمنتظره برنده ويژه قرعه كشي بانك سر كوچه شان شده بود و در عين ناباوري، پس از دو سه مرتبه سيلي كوفتن تو چك و پوزش و شنيدن صداي نه چندان خوشايندش سوئيچ مشكي پژو ۲۰۶ را از روي كابينت تو آشپزخانه قاپيده بود و چنان شلتاق كرده بود سمت در خانه كه شست پاي راستش گير كرده بود به ريشه قالي و سكندري رفته بود و اگر خودش را جمع نكرده بود پيشاني اش قايم مي خورد به لبه در چوبي ـ فلزي و مصيبت رفتن به بيمارستان را به جان مي خريد كه چنين نشد و فقط دنده اش به سبب كوفته شدن به دستگيره در اندكي درد گرفت و پس از سوزشي كوتاه و ماليدن با كف دست پا تند كرد و پله ها را پايين رفت تا استارت بزند و بنشيند پشت رل ۲۰۶ و نشست و ذوق زده كف دست راستش را كشيد روي داشبورد و فرمان و بعد دسته دنده و كنسول وسط را لمس كرد و قهقهه زد و آنقدر خنديد و خنديد كه مليحه خانم و جليل مهندس هم از پي اش به پاركينگ آمدند و آنها هم بي اختيار و البته آگاهانه خنديدند و پارسا «تي كاف» كوچكي كشيد و لاستيك هاي اتومبيل روي موزائيك فرش پاركينگ جيغ كوتاهي كشيدند. مليحه خانم فرز و سريع و تندتر از هرآنچه آدميزاد گمان كند و نكند اسباب و اثاثيه سفر يك هفته اش را در ساك مسافرتي پيچاند و پيش از رفتن دندان هايش را مسواكي كشيد كه درست چهارده و نيم دقيقه طول كشيد. در راه پارسا به خاطرش آمد كه شلوار راحتي راه راهش را در منزل روي تاقچه اتاق نشيمن جا گذاشته است. ولي اصلاً مهم نبود. يك شلوار شيك تر از آن مي خريد كه از راحت هم آسوده تر باشد. كي به كي بود. رو كرد به مليحه خانم و گفت:
ـ شايد ديگر نرفتم اداره. بايد پوز اين رامين زاده را بمالم به خاك. حالي اش مي كنم دنيا به كام كيه.
مليحه خانم فقط لبخند زد و هيچ نگفت و جليل مهندس هم كه زل زده بود به درختان سرسبز حاشيه جاده، انگار حرف پدرش را شنيده باشد و نشنيده باشد سرش را شايد عين بز گنگ و واخورده دو مرتبه آهسته تكان داد و دوباره زل زد و خيره ماند.
پارسا گفت:
ـ پژو را مي فروشم دو تا پيكان مي خرم. بقيه اش را هم وسايل منزل مي خريم. يكي از پيكان ها را اجاره مي دهم براي كاركردن و مسافركشي. سيم كيلومترش را هم قطع مي كنم و يك سال بعد به اسم پيكان صفر كيلومتر مي فروشمش. آن يكي را هم مي اندازم زير پايم و هرجا دلت خواست مي برمت.
مليحه خانم فقط گفت:
ـ مرسي و بيشتر خنديد.
پارسا ادامه داد:
ـ اصلاً هر شب مي برمت خانه مادرت تا با خواهرهايت تا صبح غيبت كنيد و لذت ببريد از زندگي.
و باز هم گفت:
ـ هروقت جليل دلش خواست زن بگيرد ما در خدمتيم.
جليل انگار مرغي كه يكباره به سمتش سنگ پرانده باشي، روي صندلي عقب از جا جهيد و گويي خوش خوشانش شده باشد دهانش را تا نزديك گوشش گشود و لب گزيد:
ـ ما در خدمتيم.
و هر سه دوباره خنديدند. پارسا يكباره خنده اش بند نيامد و همين طور خنديد و اگر مليحه خانم نكوفته بود تو پهلويش، همچنان مي خنديد تا الي غيرالنهايه. ولي باز هم خنده اش تمام و كمال ختم نشد و مليحه خانم مجبور شد انگشت هاي دست راستش را لگد كند. پارسا هراسان از جا جهيد و شنيد و نشنيد كه مليحه خانم غر مي زد:
ـ مردك بلند شو ديگه. مگه نمي خواي بري اداره. سي و پنج دقيقه است داري مي خندي. چيه عاشق شده بودي تو خواب؟
پارسا فقط توانست بگويد:
ـ ها؟ عاشق؟
براي چند لحظه كنار يك سقاخانه
من قفل مي بندم تو قفل بگشا
156273.jpg
گره مي زنم به عشقه هاي نياز،
گره مي زنم گره بگشا، قفل مي زنم، قفل بگشا
آرام دست مي كشم به گره هاي ريز و درشت رنگي زندگي
راه مي خواهم در تاريكي، شمع بياور به سوي زندگي، تا روشن كند همه زندگي جوانم را،
گره مي زنم، گره بگشا، قفل مي زنم، قفل بگشا
به زيرگامهاي سنگين زندگي، با تمام وجود جمع مي كنم تمام آرزوهايم را،
مي خواهم نفس بكشم براي زندگي، بازكنم دري به سوي اميد
گره مي زنم، گره بگشا، قفل مي زنم، قفل بگشا
براي دردبي درمان زندگي براي قفل درهاي نگشوده زندگي
گره مي زنم گره بگشا، قفل مي زنم قفل بگشا
گره مي زنم گره بگشا، قفل مي زنم ، قفل بگشا…
قفل بگشا…
ـ پدرجان دو بسته شمع.
ـ دويست تومني نداريد. فكر كنم خرده ام كم باشد. بقيه هزارتومان نمي شود.
ـ عيب نداره، هرچي داره بده نداري هم باشه براي دفعه بعد.
دستهاي سفيد و ناخنهاي مرتب ولاك زده اش را توي دستكش فرو مي كند. بسته هاي شمع را مي گيرد. زمزمه مي كند و شمعها را يكي يكي روشن مي كند. بوي عطرگران قيمت و دود شمع خيلي عجيب است آدم را ياد عود مي اندازد.
| هميشه اينجا مي آييد.
ـ هر ماه. يعني ماهي يك دفعه
| از كجا مي آييد، منزلتان همين نزديكي هاست.
ـ نه. منزل ما اميرآباد است. براي دوستان هم شمع روشن مي كنم. براي هركه آمده ام و شمع روشن كرده ام. دست خالي نمانده، حاجتش روا شده.
دختر جوان عينك بالاي سرش را به چشمهايش مي زند. خيلي آهسته به كنار پياده رو مي آيد از جدول بالا مي رود. در پژوي دويست و ششي را بازي مي كند و سوار مي شود. به در سبز و پرقفل سقاخونه نگاه مي كنم. ديوار بالاي سقاخونه از دوده شمع سياه شده. روي كاشي قديمي بالاي ديوار با خط نستعليق نوشته: «خيابان آذربايجان ».
|||
زن جوان دست بچه را مي كشد:
ـ يه دقيقه آروم مي شي يا نه. يه بسته شمع بدين حاج آقا.
| اومدن با اين بچه سخت نيست، اونم تا اينجا.
ـ چه سختي. اولاً كه اومدم خريد. (به مغازه ميوه فروشي تر و تميز كنار سقاخونه اشاره مي كند).
بعد از همه اين حرفا، هر وقت دلم مي گيره مي آم اينجا. آخه مي دونيد. براي من و امثال من كه نمي تونيم الآن كربلا بريم، اينجا بهترين جاست. حداقل اينجا اون طور كه بايد هستيم . يعني بدون اجبار يا رعايت خيلي چيزهاي به جا و بيجا. اينجا همون طوري هستم كه همه جاي ديگه هستم، با همون لباسها و حتي همون سرو وضع و لباس. اينجا جاييه كه خيلي مي آم هرچه براي خواستنش به اينجا متوسل شدم، گرفتم.
زن جوان بچه را بغل كرد. آخرين شمع را نيز بچه روشن كرده بود. اشكهاي شمع از شيار كنار سنگ شره كرد و پايين سريد و تو سوز هوا يخ كرد.
پسرجوان در حالي كه جيب هايش را مي گشت نزديك شد. دست در جيب شلوار جينش كرد و يك دويست توماني بيرون آورد. قبل از اينكه حرفي بزند زنگ تلفن همراهش صدا كرد و با دست اشاره كرد: «يك بسته شمع»
ـ آره. آره پيدا كردم. مگه فكر كردي چه خبره. بيست و پنج دقيقه طول كشيده ديگه. از ميدون گلها تا اينجا خوب اومدم.
ـ …
ـ نه. موتور اذيتم نكرد. آره. الآن دم سقاخونه ام. كارم كه تموم شد. ميام سر نصرت.
ـ …
ـ نه. راه بدون ترافيك بود. فقط دوتا چراغ قرمز. راحت پيداش كردم.
ـ …
ـ چي؟! نه بابا. الآن جلوش وايستادم. آ…آها.مي خواهي تعداد قفلهاي درش رو هم برات بشمارم مطمئن شي دم سقاخونه ام. خداحافظ.
ـ تلفن همراه را كف مشتش جا داد و باقي پولش را گرفت. قبل از اينكه شمع هايش را روشن كند. پرسيدم:
| شما براي چه شمع روشن مي كنيد؟
ـ براي چي نداره. براي حاجتم. براي كارم. چرا اون طوري نگاه مي كنيد. مگه ما دل نداريم.
چون قيافه مون اينطوريه قرار نيست چيزي از خدا بخواهيم، يا خدا چيزي بهمون بده. ولي خدا بهم داده به همين خاطر اينجام و دارم نذرم رو مي دم.
منتظر خداحافظي يا سؤالم نمي شود. حلقه موهايش را از توي صورت شسته رفته و به دقت اصلاح شده اش كنار مي زند.قدش به اندازه كافي آنقدر بلند هست كه احتياج نداشته باشد آستين كت چرمش را بالا بزند. براحتي شمعها را پشت بقيه شمعها روشن مي كند. زن جوان تمام محتويات كيفش را به هم زد و بيرون آورد. دسته كليد ـ تلفن همراه، آدامس اوربيت و دست آخر يك دويست توماني.
ـ يك بسته شمع پدرجان.
| شما هم اهل اين محل هستيد؟
ـ نه. من از ستارخان مي آيم. هر پونزده روز يه بار اينجا سر مي زنم.
| براي چي اينجا؟
ـ چراشو نمي دونم، ولي اينجا به من حاجت داد. هم حاجت خودمو، هم حاجت خواهرمو، شما هم روشن كنيد. شمع، روشني براتون مي آره.
دنبال پيرمرد مي گردم تا از او شمع بخرم. همسايه كناري ـ صاحب ميوه فروشي ـ كه انگار متوجه شده دنبال پيرمرد مي گردم، بي مقدمه مي گويد: سيد رفت شمع بياره، الآن مي آد. منتظر باشيد.
پيرمرد بسته شمعها را لب جدول گذاشت و دست در ريش انبوهش كرد. جلوي سقاخونه خلوت بود. كاردك را برداشت و شروع به تراشيدن شمعهاي آب شده كرد.
| اينجا رو بهش چي مي گن؟
ـ سقاخونه. از سر و شكلش هم معلومه كه خواهر.
دورتادور سقاخونه پر از عكس و تمثال بود. تمثال حضرت ابوالفضل و حضرت علي (ع)، تابلوهاي هديه شده از طرف آدمها و حتي يك شركت و قابي كه در آن يك دوبيتي نوشته شده بود:
عقل گفتا بخور كه تشنه لبي
عشق گفتا مگر تو بي ادبي
عقل گفتا بخور، جان بي تب و تاب است
عشق گفتا نخور كه حسين تشنه لب است
تمام در سبزرنگ پر از قفل و گره بود. قفلهاي كوچك و بزرگ به قدر نياز و حاجت صاحبش.
| روزي چند نفر اينجا مي آن؟
ـ شماره نداره پدرجان. خيلي زياد.
| چند ساله اين سقاخونه اينجاس.
ـ چهل و دو سالش رو كه من مي دونم. قبل از اون اين سقاخونه اينجا بود. قبلاً پسرخاله ام از اينجا نگهداري مي كرد. چند سال پيش مرد و از اون به بعد من اينجام. اينجا را يك حاج غلام نامي درست كرد. از آب انبار آب مي آوردن و توي منبع اينجا مي ريختن. توي تابستون مردم يخ هم مي انداختن توش. بعد كه آب لوله كشي اومد، شد آب سردكن ـ بعد به آب سرد كن اشاره مي كند كه چند قدم بالاتر درست سر تقاطع خيابان گذاشته شده ـ و مردم شمع آوردن و روشن كردن.
| خودتون هم از اينجا حاجت گرفتيد؟
ـ من؟! ـ يا باب الحوائج ـ قربون سقاي كربلا برم. من مريض بودم. رفتم دكتر، گفت بايد عمل بشي. هفتاد هزار تومن پول ريختم براي بيمارستان. دكتر معاينه ام كرد. گفت نفست نمي كشه. جوابم كرد. هشت سر عائله دارم. يك شب عكس آقا ابوالفضل رو بغل گرفتم و گفتم خودت حاجتمو بده. شبش خواب ديدم سوار سبزپوش اومده مي گه چرا خوابيدي، پاشو برو سر كارت. صبح كه بلند شدم، همه چيزم درست شده بود. نفسم بهتر از روز اولش بود.
| كسي اومده كه حاجت گرفته باشه، يعني دوباره بياد.
ـ خيلي ها. حضرت ابوالفضل هيش كس رو جواب نمي كنه. يه بار يكي اومد اينجا، وقتي دهن وا كرد حرف بزنه، فهميدم مسيحيه. گفت: برام يه بسته شمع روشن كن. گفتم: چرا خودت روشن نمي كني. گفت: من پاك نيستم. يه دفعه يه چيزي بيخ گلومو گرفت. بهش گفتم: خودت با دست خودت روشن كن. تو وقتي با نيت به قصد اينجا اومدي، از هر پاكي پاك تري. با دست و روي گشاده يه بسته شمع روشن كرد. به خدا قسم كه الآن يك ساله هر ماه اينجا رفت و آمد مي كنه. آدم بوده كه از آمريكا زنگ زده، گفته بريد فلان جا براي من يه بسته شمع روشن كنيد. يا يه بنده خدايي اومد گفت كس و كارم از انگليس زنگ زدن، گفتن بيا اين ده هزار تومن رو بگير و براي فلان حاجتش دو تا بسته شمع روشن كن. آره دخترجان، دل آدم اين چيزا رو حاليش نيست. به رنگ و رو و ظاهر هم نيست. به دل تو بسته س. خدا به دلت نيگاه مي كنه. از چهار گوشه اين كشور، از اروميه، از كرمانشاه، از جنوب مي آن و حتي گذري هم كه شده، اينجا شمع روشن مي كنن. خودم با اين دو تا چشام ديدم كه شايد صد تا قربوني بيشتر اينجا دادن. براي اينكه حاجتشون رو گرفتن. اينجا هر روز هزار تا آدم رنگ و وارنگ مي آد. همه شون هم يا حاجت دارن يا حاجت گرفتن، اومدن اداي نذر بكنن.
اينجا خونه سقاي كربلاس، سقاخونه س. ولي يه ديوار بيشتر نيست. اينجا همه براي درونشون، براي قلبشون حاجت مي گيرن. خدا به خاطر قلب هر كس بهش توجه مي كنه و حاجت مي ده.
| دوست داريد اسمتون رو بگيد؟
ـ نه دوست ندارم. آدم خيلي وقتا گمنام باشه، خيلي بهتره. مي دوني چرا؟ الآن بهت مي گم. اينجا، همين خيابون مي خوره به دفتر رياست جمهوري. اينجا مسير هر روز رئيس جمهور و آدماي مهمه. هر روز من پيرمرد، تو سرما، تو گرما با شصت و هفت سال سن اينجام. هيچ كس به من نگفت تو با اين سن و سال هر روز اينجا چي مي خواي. من با هشت سر عائله و بچه كوچيك و بزرگ هر روز اينجام. هر روز آدماي مهم از اينجا رد مي شن و هيچ كس آدمي مثل من رو نمي بينه. من چهل و چند سال توي اين محل زندگي كردم، ولي آخرش نتونستم اينجا بمونم. نمي تونستم كرايه بدم. مجبور شدم برم شهريار زندگي كنم. يك هفته بدون نفت بودم. سر سياه زمستون. اون وقت فكر مي كني براي من پيرمرد چه فرقي مي كنه...
ـ آقا شمع دونه اي چنده؟
ـ بيست تومن.
ـ دوتا بدين.
| شما براي چي شمع مي خواين؟ براي امتحان؟
ـ نه براي خواهرم. عمل داشت. به خوبي و خوشي عمل شد و الآن حالش خوبه، ولي براي امتحان خودم هم روشن كردم. آخه مدرسمون همين بالاس. هنرستان سروش.
| اسمت چيه؟
ـ نيلوفر. سال دوم الكترونيك ام. هر روز از اينجا رد مي شم. بعضي اوقات اينجا اون قدر شلوغه كه مردم كنار مي ايستن تا نوبتشون بشه. خيلي زياد. من هم از پيرمرد شمع مي خرم. توي ذهنم مرور مي كنم. براي كي و براي چند تا آدم و حاجت شمع مي خواهم. آن قدر فكر به مغزم هجوم مي آورد كه براي يك لحظه دستم مردد مي ماند براي كدام يكي اول شمع روشن كنم، دوم براي ديگري.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |