|
ادبيات كودك و نوجوان در دو دهه اخير
تاريخ را برگزيدم
در گفت وگو با مصطفي رحماندوست، شاعر و نويسنده
|
|
|
• يزدان سلحشور مصطفي رحماندوست [متولد ۱۳۲۹] طي سه دهه اخير، مشهورترين نام در حوزه ادبيات كودك و نوجوان بوده كه تنها هماوردش در اين حوزه «محمود كيانوش» ـ پدر شعر كودك ايران ـ است. از رحماندوست تاكنون بيش از صدو شانزده عنوان كتاب منتشر شده كه «شعر خردسال»، «شعر كودك»، «شعر نوجوان»، «داستان»، «تحقيق» و «ترجمه» را دربرمي گيرد. وي دوبار طي سالهاي ۶۲ [با «نگهبان چشمه»] و ۶۸ [با مجموعه شعرهايش] توانسته عنوان بهترين كتاب سال را در حوزه ادبيات كودك و نوجوان به دست آورد. در سال ۸۲ نيز كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان مراسمي براي تجليل از يك عمر فعاليت ادبي وي تدارك ديد كه چهره هاي برجسته ادبيات امروز در آن حضور داشتند و رضا سيدحسيني در آن مراسم به تحليل و تجليل آثار وي پرداخت. از رحماندوست چند اثر هم به زبانهاي ديگر ترجمه شده است كه از آن جمله مي توان به «بازي با انگشت ها» «سكه هاي پيروزي» و «سه قدم دور شد از مادر» اشاره كرد. از مشهورترين ترجمه هاي وي مي توان از «شازده كوچولو» [اگزوپري] نام برد كه حيطه اي را آزموده كه پيش از آن، «قاضي» و «شاملو» آزمودند. او هم اكنون «پينوكيو» را هم در دست ترجمه دارد كه پيش از اين، ترجمه معتبر «چوبك» از اين اثر منتشر شده است. شعر رحماندوست داراي زباني راحت و شفاف است كه با مخاطبان «خردسال» به راحتي ارتباط برقرار مي كند. «شعر خردسال» حيطه اي است كه مي توان «رحماندوست» را كاشف آن دانست و از اين رو لقب «پدر شعر خردسال ايران» برازنده اوست. با او در صبحي زمستاني در دفتر كارش واقع در خيابان «سپند» ديدار كرديم. چند بار تلفن هاي مربوط به حوزه هاي اجرايي نشر، گفت وگومان را قطع كرد. چاره اي نبود رحماندوست از دست اندركاران پرمشغله ادبيات است. * جناب رحماندوست، پس از انقلاب ۵۷ همه چيز و از آن جمله ادبيات، دستخوش تغيير شد. ادبيات كودك هم دچار تغيير شد. شعر كودك كه با دو چهره شاخص «محمود كيانوش» و «پروين دولت آبادي» شناخته مي شد در فاصله سالهاي ۵۸ تا ۶۰ با دو نام «مصطفي رحماندوست» و «وحيد نيكخواه آزاد» شناخته مي شد. «نيكخواه آزاد» بعدها به سينما رو آورد اما شما مانديد و نتيجه اش آن شد كه «شعر خردسال»، نامش با نام شما گره خورد. چه شد كه از زبان بيشتر نوجوانانه «كيانوش» به اين زبان نرم و راحت خردسالانه رسيديد؟ \ من از همان اول هم مي خواستم شاعر كودك و نوجوان، نويسنده كودك و نوجوان باشم. خدا را شكر مي كنم كه پس از آن تصميم ـ در بيست و هشت سال قبل ـ تلوتلو نخوردم و مثل بعضي دوستان جذب سياست يا سينما يا ادبيات بزرگسال نشدم. اين تخصصي كاركردن در اوايل كار ـ اين قدر معطوف زمينه اي خاص نبود. براي كودك و نوجوان كار مي كردم. «كلي» كار مي كردم. بعد ديدم كه حوزه «خردسال» حال و هواي خاص خودش را دارد. حال و هواي مشخص و متفاوتي دارد. حتي حالا به اين نتيجه رسيده ام كه شعر نوجوان خيلي پهلو مي زند به شعر بزرگسالان يا به شعر جوانان. اولين كتاب شعر خردسال را همان اوايل منتشر كردم: «يك جوجه اينجا يك جوبه آنجا.» اين شعر كه جنبه آموزشي دارد در سال ۶۲ گفته شده و تا به حال ۱۸ بار به چاپ مجدد رسيده. قصه هاي منظوم را هم حدود همان سالها شروع كردم كه داراي همان حال و هواي خردسالانه است. حالا چرا براي خردسالان كار كردم؟ اگر بخواهيم براي بچه ها كار كنيم بي ترديد بايد از خردسالي شروع كنيم. چه بخواهيم وجوه آموزشي قضيه را مدنظر قراردهيم چه وجوه هنري را، باز به همين نقطه مي رسيم. سليقه هنري، سطح دانش و آشنايي با تخيل و زبان از همين سنين شكل مي گيرد. اينكه مي پرسيد: «چطور به اين زبان رسيدم؟» به نظرم بخشي از جوابش برمي گردد به سابقه حضور من در مطبوعات كودك و نوجوان. من به طور همزمان، سردبيري و مديرمسؤولي «رشد نوآموز» ، «رشد دانش آموز» و «رشد نوجوان» را برعهده داشتم. اين فعاليت، خود به خود تفاوت هاي سه چهره مختلف ادبيات كودك و نوجوان را مشخص مي كرد چون ما در آنجا مشغول برنامه ريزي بوديم؛ اين، هم يك كار تمام وقت بود. هم تخصصي مي خواست هم تخصص بيشتر را موجب مي شد. تفاوت ميان «زبان»ها در سنين مختلف، از آنجا برايم به شكل كاملش معلوم شد. * مسيري كه شما آغاز كرديد كما بيش شبيه همان مسيري است كه «كيانوش» از نشريه «پيك» آغاز كرد. يعني با ضرورت ها مشغول و دلمشغول شد. چرا كيانوش نتوانست در نهايت به زباني چنين ساده دست پيدا كند؟ \ كيانوش خيلي خوب شروع كرد. به نظرم اگر مي ماند از همه ما بهتر مي شد با اين همه مسير ادبيات كودك، مسيري دشوار است كه نيازمند ارتباط مستمر با مخاطب و تغيير مداوم سلوك با «ايده»ها و زبان است. در ديداري كه با كيانوش در لندن داشتم به او گفتم كه با رفتنش كودكان ايران را از «تكامل شعرش» محروم كرده است. يك شاعر بزرگسال موفق مي تواند اميدوار باشد كه مخاطبانش را با يك رويه مشخص تا ده ـ پانزده سالي حفظ كند اما يك شاعر كودك و نوجوان تا به خودش بجنبد مخاطب خردسالش طي دو ـ سه سال به كودكي پامي گذارد و مخاطب كودكش به نوجواني، مخاطب نوجوانش به جواني. با اين رشد روز به روز و ارتقاي مداوم كودكان هر نسل ـ در برخورد با مسائل فرهنگي ـ اگر شما خودتان را به سرعت و در فاصله يكي ـ دو سال «به روز» نكنيد خواننده اي نخواهيد داشت امروزه اگر مي بينيد كه پس از گذشت هفده سال پس از انتشار يك «شعر نوجوان با مضموني عاشقانه» در كيهان بچه ها، دوباره به سراغ اين موضوع رفته ام يك ضرورت است. آن موقع دوستان گفتند كه اين كار را نكن! گفتند كه مصحلت نيست! حالا مي بينم كه بچه هاي ما ترجمه هاي عاشقانه را مي خوانند. مفاهيم عاشقانه با زبان در ارتباطي مستقيم اند. هيچ وقت يك ترجمه از شعري عاشقانه قادر نيست كه آن معناي غني «عشق» را به نوجوان ما منتقل كند. اگر امروز نوجوان ما به ترجمه شعرهاي «پينگ فلويد» بيشتر از شعرهاي زبان مادريش علاقه مند است تقصير ماست. ارتباط مستمر با مخاطب يك ضرورت است. هنوز هم يكي از برنامه هاي ثابت ماهانه من حضور در مدارس است و سعي مي كنم با بچه ها حرف بزنم، زبان بچه ها منبعي غني براي شعر و داستان ماست؛ و اين زبان «ساكن» نيست از ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۳ و همين طور بگيريد و بياييد تا ،۱۳۸۲ تكامل و رشد پيدا كرده. \ من بعضي از شعرهاي عاشقانه اي را كه در «نوع» نوجوان سروده ايد خوانده ام. شاهد عكس العمل تعدادي از مخاطبان نوجوان هم بوده ام. عكس العمل ها خيلي خوب بود و امروز من متأسفم كه شرايط حاكم بر يك دوره تاريخي، ما را از چنين رويكردهايي در سال هاي دور محروم كرده است. چه طور است به همان سال ها برگرديم كه موسوم است به سال هاي سخت؛ ۱۳۵۸ تا ۱۳۶۷ يا .۱۳۶۸ در اين سال ها، شعر كشور ـ و به تبع آن شعر كودك و نوجوان هم ـ در قبضه «شعر ايدئولوژيك» بود اما شما به رغم آنكه شاعري با انگيزه هاي قوي مذهبي هستيد از اين «استيلا» بيرون مانديد. چطور توانستيد ميان «روزمرگي» و «تاريخ»، «تاريخ» را انتخاب كنيد؟ * اين جنگي بوده كه من سال هاي سال داشته ام. زماني كه در «رشد» مشغول به كار شدم اولين انتظاري كه مديران رسمي از من داشتند اين بود كه نشريه اي ايدئولوژيك و سياسي منتشر كنم. شايد پنج ـ شش ماه درگير بحث و گفت وگو بودم با آنها، كه اين موضوع را روشن كنم كه بچه يعني چه؟ كودك يعني چه؟ نوجوان يعني چه؟ تا چه حد ما مي توانيم حرفي را كه باور داريم درست است به بچه هم بقبولانيم كه درست است. يك استدلال قوي مسلماني هم برايشان داشتم. مي گفتم كه ما معتقديم كه كودك بر مبناي فطرت بزرگ مي شود و ما بزرگترها خرابش مي كنيم. اين حديث نبوي است. ما اگر بتوانيم همين معصوميت خدا داد را در كودك حفظ كنيم كاري خدايي كرده ايم. يك لطف ديگري هم ـ من براي اولين بار است كه در مصاحبه هايم مي گويم ـ خداوند در حق من كرد. آن هم اين بود كه بچه ها استقبال كردند از كارهايم. هركس از اين مسؤولان يك بچه اي در خانه اش داشت. وقتي مي ديد بچه اش از كار من استقبال كرده است آن وقت در جلسه اي كه نشسته بوديم تا از اين حرف هاي بزرگسالانه بزنيم تسليم بود؛ و مي پذيرفت كه چنين تأثيري وجود داشته پس بگذاريم كه كار خودش را بكند. يادم مي آيد يكي ـ دو سال قبل بود كه سال عزت و افتخار حسيني ناميده شد، بعضي از اين «هم صدا»هاي من يك دفعه يك مجموعه شعر براي امام حسين (ع) بيرون دادند يا يك مجموعه قصه براي امام حسين (ع) بيرون دادند. خب! اگر امام حسين (ع) را مي توان براي بچه ها نوشت سال هاي سال شما مي توانستيد بنويسيد! اگر حالا «گفته اند» كه بنويسيد اين ديگر كار بچه ها نمي شود. من خودم خيلي تلاش كردم كه براي امام حسين (ع) شعر بگويم؛ شعري كه مال كودك و نوجوان باشد؛ اما در طول اين بيست و شش، بيست و هفت سال اخير بيش از دو شعر نتوانستم بگويم؛ يكي «لالايي عاشورا» است براي كودكان و ديگري از «علي اصغر خجالت مي كشم» براي نوجوانان. اين دو تا شعر خيلي گرفت. دليلش اين نيست كه من خيلي خوب شعر گفتم... \ دلي گفتيد... * بله! دلي بود؛ و حالا اگر پشت سرهم مي توانستم واقعاً اگر مي توانستم ـ توي يكي ـ دو شب يك مجموعه شعر بگويم چاپ هم مي شد و مي آمد بيرون و ... من تن به چنين چيزهايي ندادم. آن كاري را كردم كه اعتقادم بوده؛ و مطمئن بودم كه بچه ها ـ در حد آن توان و ذهن و علم خودم ـ پاسخ مي دهند و اگر هم ندهند علم و هنر من كم بوده است. از طرف ديگر، بخشي از شعرهاي من معطوف حوادث اجتماعي آن دوره است. وقتي جنگ است و اسامي كوچه ها از شهيدي به شهيدي ديگر تغيير مي كند و بچه امروز، يك نفر را در كنارش دارد فردا ديگر ندارد بايد كاري كرد كه بچه اين دوره را خوب بگذارند. اين ديگر ربطي به آن فضاي مسلط ندارد اين واقعيت روبروي ماست و جزئي از زندگي و جهاني كه بچه با آن درگير است. اگر هم درباره جنگ گفتم اگر هم درباره مسائل مذهبي گفتم به بچه ها، به بچه هاي خودم كمك كردم كه كودكي خودشان را در آن دوره زماني كه دارند خوب بگذرانند. \ يعني در واقع يك نگاه غير ايدئولوژيك به ايدئولوژي.. * نه! نمي شود اين طور گفت: من بعضي جاها به اين نتيجه رسيده ام كه فلان مسأله ايدئولوژيكي را هم بايد بگويم. آنجا حتماً رعايت اصول روانشناختي و رشد بچه ها را كرده ام و گفته ام. اگر ديده ام كه نمي توانم نگفته ام. معتقدم كه اگر آدم صاحب ايدئولوژي باشد و ايدئولوژي خودش را تبليغ كند خيانت است كه رعايت ويژگي هاي مخاطب خودش را نكند و حرف بزند. چون مخاطب نمي گيرد. آخرش اين است ديگر! بعضي البته اهداف ديگري دارند. نه ايدئولوژي هدف است نه بچه هدف است نه مخاطب نه كتاب. خب! به آن اهداف هم مي رسند! \ جناب رحماندوست، مي خواهم در اين بزنگاه گفت و گو به سراغ موضوعي بروم كه دغدغه اصلي دست اندركاران ادبيات كودك ـ اعم از ناشر و نويسنده ـ است، يعني افت تيراژ كتابهاي كودك. روزگاري شما بوديد و دو، سه نفر ديگر. كتابها، هم تيراژ قابل قبولي داشتند و هم مخاطبان غبطه برانگيزي، اما ناگهان از اواخر دهه شصت ـ تقريباً از ۱۳۶۹ به بعد ـ تيراژ چهل، پنجاه هزار نسخه اي در انتشارات خصوصي به تيراژ سي هزار نسخه اي و بيست هزار نسخه اي و ده هزار نسخه اي و حالا هم به سه تا پنج هزار نسخه اي بدل شد. فقط كانون پرورش فكري ـ آن هم در ميان انتشارات دولتي و البته با يك افت ده تا بيست هزار نسخه اي ـ استثناست. چطور شد كه شعر كودك ايران در يك بازار بكر پر از مخاطب، به چنين سرانجامي رسيد؟ * ببينيد! مشكل فقط شعر كودك نيست. من چند هفته قبل در خانه شاعران معاصر يك سخنراني داشتم درباره اين موضوع كه وضعيت شعر كودكان و نوجوانان چه طوري است و راه برون رفت از اين وضعيت چيست. در آنجا خب! من حرفهاي تئوريك ادبيات كودكان را براي مخاطبان زدم. مشكل، مشكل شعر كودك هست، اما همه موضوع اين نيست. قصه ما هم از پنجاه هزار تيراژش آمده به پنج هزار. اگر نگوييم پنجاه هزار، لا اقل بيست هزار كه بوده! مشكل به كيفيت كار ما هم مربوط مي شود. وقتي من مي بينم كه كتابم درباره جنگ، سالها بعد از جنگ، چندين بار تجديد چاپ مي شود، اما كار بعضي از دوستان به چاپ دوم هم نمي رسد، اين يعني دوستان ما در «مخاطب شناسي» مشكل دارند يا مشكل ندارند در ارائه كار با كيفيت مشكل دارند. خيلي ها از بد حادثه آمده اند، نويسنده كودك و نوجوان شده اند. مشابه اين جريان در همه دنيا هست و من هم هيچ دلخور نيستم. مي آيند، پالايش مي شوند. كار بهتري به آنها پيشنهاد مي شود، يا نه! مي بينند كه نمي توانند خريدار پيدا كنند. مي روند، ولي بايد بيايند. نبايد جلوي آنها را گرفت. مسأله ديگري كه آن ديگر خيلي مفصل است، بحث سياستگذاري هاي كلان پيرامون كتاب است. من واقعاً معتقدم كه در كشور ما، سياستگذاري كلان براي مسأله كتاب وجود ندارد. تمام افتخار ما اين است كه در سال، اين قدر عنوان كتاب چاپ شده وقتي مجله «هفته كتاب» را ورق مي زنيم ـ لا اقل در حوزه ادبيات كودك كه مورد علاقه من است ـ مي بينيم كه بالاي دوسوم اين كتابها، كتاب نيست! يك چيزهاي الكي كه عنواني دارد و مي رود توي انبارها مي ماند تا مزايايش مورد استفاده قرار بگيرد. من واقعاً اين موضوع را ـ تا اين اواخر ـ به اين شكل نمي دانستم. يك كتاب بسيار مزخرفي در حيطه كودكان چاپ شده بود كه نه ادبيات داشت، نه زبان داشت، مثلاً شعر هم بود. من آن را در نمايشگاه كتاب سال پيش ديدم، بعد براي نوشتن يك مقاله اي به متن اش احتياج پيدا كردم. هرچه گشتم، من اين كتاب را پيدا نكردم. به خودم گفتم يعني واقعاً اين قدر فروش داشته؟ اسم كتاب بود: «ياس منگولا». خلاصه گشتم. آخرش فهميدم چاپ شده رفته توي يك انباري توي روستايي و بعد هم كاغذ مي شود. ارشاد اگر هزار تايش خريد كه خريد، اگر هم نخريد كه نخريد! \ سهميه كاغذش را گرفته اند؟ * بله! سهميه كاغذ را گرفته اند، وقتي شش كتاب منتشر كنند، يك وام خاصي از ارشاد مي گيرند، وقتي چهل عنوان شد، «وام دفتر» مي گيرند. وقتي دفتري را مي خرند، صد ميليون تومان، دو سال بعد مي شود چهارصد ميليون تومان، چرا اين كارها را نكنند؟! ببينيد، با اين شرايط، مخاطب و كتاب و ادبيات همه اش مسخره مي شود. درست است؟ \ دقيقاً! * پس همه قضيه، فقط ظاهر آن كه افت تيراژ است، نيست. با آنكه ما پالايش قبل از چاپ در مملكت مان هست و بحث اين هست كه اصلاً مميزي قبل از چاپ با دموكراسي جور هست يا نيست و اين حرفها، ما اين قدر مزخرف كتاب چاپ كرده ايم! من از آن كساني هستم كه معتقدم مميزي قبل از چاپ براي آثار بزرگسالان غلط است. همانطور كه يك روزنامه اي منتشر مي شود، اگر كسي شكايت داشته باشد، بعد از انتشار اين كار را مي كند، كتاب بزرگسال هم به همين شكل بايد منتشر شود، اما در مورد ادبيات كودكان معتقدم كه بايد يك گروه كارشناسي ـ و نه يك گروه مميزي ـ بنشينند و آثار را قبل از چاپ بررسي كنند؛ براي اين كه كودك قدرت انتخاب ندارد و اكثر خانواده هاي ما هم سطح فرهنگ شان به آن حد نرسيده كه قدرت انتخاب داشته باشند. حاصلش هم اين است كه مي بينيم كتابهاي بازاري عوام پسند پولساز دارند، فروش مي روند و كتابهاي فرهنگ ساز روي دكه ها مي مانند، بنابراين همانطور كه دقت مي كنيم كه فلان قاقالي خوشمزه را ـ كه سيري كاذب ايجاد مي كند ـ به بچه مان ندهيم، بايد دقت كنيم كه چه كتابي به او مي دهيم. انتشار كتابهايي نظير «ياس منگولا» زدگي از كتاب ايجاد مي كند، آن سرمايه بسيار محدودي را كه در سبد خريد خانواده ها به كتاب اختصاص دارد، مي بلعد و علاقه مندي هم ايجاد نمي كند. وجه ديگر وضعيت فعلي به عملكرد شاعران و نويسندگان جدي هم بر مي گردد كه طي سالهاي اخير دچار تكرار خود شدند و يادشان رفته است كه اين مخاطب دارد تند و تند عوض مي شود. در نتيجه مخاطب، آثار جديد را نمي پسندد. ما قبلاً مي نشستيم مخاطب شناسي مي كرديم. من هنوز هم وقتي كار جديدي را به پايان مي برم دنبال مدرسه اي، جايي مي گردم تا رودررو، اثر كار را روي چهره هاي بچه ها ببينم. ببينم كارم حداقل نمره قبول را مي گيرد يا نه. \ من به اين دليل كه يكي ازمشغله هايم حوزه نقد است و اساساً علاقه ويژه اي هم به ادبيات كودك دارم، آثار منتشرشده را بطورمداوم دنبال مي كنم. به جرأت مي توانم بگويم كه طي ده سال اخير، ۹۷ تا ۹۸ درصد آثاري كه خوانده ام ـ اغلب هم متعلق به كساني كه روزگاري از آنها آثار خوبي خوانده بودم ـ درميانشان حتي يك كار نيمه ـ نصفه خوب هم پيدانكرده ام. اين به اين دليل نيست كه سن و سالم بالارفته، كارخوب تقريباً ناياب شده و اين كارها هم بچه ها را فراري مي دهند... * ببينيد! اشكال كار ما اين است كه نمي نشينيم خودمان، آثارمان، نتايج كارمان را بررسي كنيم. اين اتفاقي كه شما مي گوييد حتماً افتاده؛ من درهمان سخنراني «خانه شاعران معاصر» اعتراف كردم كه اين اتفاق افتاده است! با اين همه بازهم مي گويم كه اين همه قضيه نيست. وقتي ناشر، كتاب بازاري چاپ مي كند؛ و فقط كتاب بازاري چاپ مي كند، شاعر و نويسنده فرهنگ ساز هم به آن طرف گرايش پيدامي كند. خب! دارد زندگي مي كند. نشركتاب كودكان و نوجوانان ديگر با نام «صنعت» مطرح است يعني بخشي ازاشتغال جامعه دراين «صنعت» تعريف مي شود؛ مگر چند تا انتشاراتي مثل كانون پرورش فكري پيدامي شوند كه به جاي بازار، دنبال فرهنگ سازي باشند؟ ناشرخصوصي، بيست عنوان كتاب منتشرمي كند و «يارانه» فرهنگي را به خاطر اين تعداد عنوان مي گيرد. بنابراين دنبال كتابي مي رود كه زودتر تبديل به پول شود. شاعر و نويسنده هم دراين گيرودار روزمرگي، بايد يك جوري زندگي اش را تأمين كند. \ مشكل فقط درناشر خصوصي نيست. ناشر دولتي هم از آن طرف بام مي افتد. يعني سفارش كار ايدئولوژيكي مي دهد و اين كار ايدئولوژيكي را شاعران و نويسندگاني انجام مي دهند كه اصلاً دغدغه ايدئولوژيكي ندارند. حاصل كار هم... * بي تأثير است! \ نه تنها بي تأثير است مخرب هم هست! * من اصلاً از ناشران دولتي صحبت نمي كنم. دركلان مملكت معتقدم كه نشر نبايد دولتي باشد. چون دولت ضمن حمايتي كه مي كند دخالت هم مي كند! دولت نه به عنوان هيأت دولت به عنوان حاكميت اجرايي. وقتي «يارانه» مي دهد دخالت هم مي كند. مي گويد كه امسال من كتاب هاي فلان موضوع را زيادمي خرم. من بارها برخورد كرده ام باناشري كه حتي يك كتاب هم در نشرش نداشته ام اما زنگ زده كه: «درباره فلان موضوع بيا و كتابي به ما بده. هرچه بخواهي مي دهم»! اگرمن اين كتاب را بدهم مي شوم همان چيزي كه ازآن حرف زديد اگر ندهم كه از زندگي مي افتم. يك دخالت كوچك، مسيررا عوض مي كند. بايد به كتابخوان «يارانه» داد نه به توليدكننده كتاب و حتي نه به نويسنده. گرچه دراين مملكت يك صدم توجهي كه در ديگر كشورها به نويسنده مي شود نمي شود! من با آنكه بيش از صدوشانزده عنوان كتاب منتشركرده ام و تيراژ كتابهايم در مرز پنج ميليون و ششصدهزار نسخه است با صداقت مي گويم كه اگر يك ماه كارنكنم فلج مي شوم! به قول استاد خرمشاهي اگر يك ماه كارنداشته باشم بايد مسافركشي فرهنگي كنم! \ ضمن آنكه با نظر شما درباره كارشناسي درباره كتاب كودك ـ پيش از چاپ ـ موافقم. ـ برخلاف نظرم درمورد مميزي كتاب بزرگسال كه قبل از چاپ انجام مي شود ـ مي خواهم به سراغ يكي از معضلات ترجمه آثاركودك و نوجوان كشور بروم. در سال هاي اخير كه به سراغ چاپ هاي مجدد كتابهاي محبوب نوجوانيم رفته ام وقايع مضحكي را شاهد بوده ام. در آثار «جان كريستوفر» شخصيت محوري دارد در يك «ميكده» آبجو سفارش مي دهد اما در چاپ جديد «جو» را انداخته اند و آبش مانده! يا كاپيتان هادوك در چاپ جديد سري «تن تن»، شربت مي خورد و تلوتلو مي خورد! نظرتان درباره اين تغييرات مضحك كه حتي بچه هاي ده، دوازده ساله را به خنده وامي دارد چيست؟ * يا يك كتابي قابليت ترجمه دارد يا ندارد. حالا قابليت ترجمه داشتن خودش يك تعريف گسترده اي دارد. درباب اين قضيه مسائل سياسي، اجتماعي، فرهنگي و همه اينها مي تواند كارشناسي شود. اگرمي خواهيم ترجمه كنيم بايد وفادار به اصل باشيم. بعد از انقلاب، ترجمه هايي كه تا سال ۶۴ منتشرشد گزينش هاي خوبي بود. بعد هم كه «خانه ترجمه كودك و نوجوان» به وجود آمد كه بهترين هاي ادبيات كودك و نوجوان را آورد و دراختيار مترجمان قرارداد. متأسفانه در يك دوره اي، اراده بعضي از مسؤولان در وزارت ارشاد معطوف به اين شد كه سيندرلا هم مقنعه سركند! كافي بود كه سر سيندرلا مقنعه باشد حالا هرادبيات و زباني اگر داشت هر مزخرفي كه بود اشكالي نداشت مجوز چاپ مي گرفت! اين ديگر حوزه مميزي است كه من با آن موافق نيستم. \ شما دركارنامه ترجمه هايتان، اثري داريد كه چندين ترجمه از آن دردست داريم و دو ترجمه موفق؛ يعني شازده كوچولو. علت اين كه سراغ ترجمه اين اثر رفتيد چه بود؟ * من شازده كوچولو را با مرحوم محمدقاضي شناختم. خيلي كارمؤثر و ارزشمندي بود؛ اما بچه ها در برخورد با اثر كمي دچار مشكل مي شدند. چون آن سلاست و رواني زبان بچه ها را نداشت. خب! اين كتاب هم صرفاً متعلق به كودكان و نوجوانان نيست متعلق به همه است. ترجمه شاملو را هم خوانده بودم. شاملو در ترجمه خودش اصلاً كارديگري خواسته انجام دهد. يك نمونه اي از آداپته كردن كار را نشان داده. به درست يا غلطش كاري ندارم اما شاملو خواسته چنين كاري كند؛ و چنين هم كرده. جز اين دو ترجمه، ترجمه اي نديده بودم تا اينكه ناشر [قدياني] زنگ زد و پيشنهاد ترجمه مجدد را داد كه بلافاصله ردكردم. گفتم وقتي قاضي و شاملو ترجمه كرده اند ديگر ترجمه من جايي ندارد. اينها بزرگان ادب مملكت هستند. ناشر حرفي زد كه درحيطه نشرخودش حرف درستي بود درحيطه مخاطب شناسي من هم حرف درستي بود. گفت كه بچه ها شازده كوچولو را با نام مصطفي رحماندوست مي خوانند. و الحمدلله هم خوب خواندند. اين ترجمه را به حساب ورود به حيطه قاضي و شاملو نگذاريد به اين حساب بگذاريد كه من اين اثر را بسيار دوست دارم و از اينكه چندبچه ديگر، به خوانندگان آن اضافه مي شوند خوشحالم.
|