دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۲ - ۱۶ محرم ۱۴۲۵
Mon, Mar 8, 2004
ويژه ۷
شماره ۲۷۴۴
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
سلامتي
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
كتاب و كتابخواني
فرهنگ و هنر
ويژه
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ويژه ۵
ويژه ۷
ويژه ۸
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
افق
اوقات شرعي
آرشيو
تاريخچه ادبيات پليسي ـ ۱۳ (ك.م)
پاورقي خارجي
نگاهي به آثار ژرژ سيمنون
تاريخچه ادبيات پليسي ـ ۱۳ (ك.م)
«عصر طلايي» رمان پليسي
در اين قسمت از سلسله مقالاتمان به بررسي آثار بانوي نويسنده اي مي پردازيم كه شايد بتوان او را مجادله انگيزترين چهره «عصر طلايي» تلقي كرد. ارزيابيها درباره اش بسيار متفاوت و حتي متناقضند. كساني كه رمانهايش را مي پسندند، او را به عرش مي رسانند و برترين پليسي نويس سده بيستم به شمار مي آورند. از طرف ديگر، منتقداني كه نظر چندان خوشي به نوشته هايش ندارند، آثارش را ملال آور و متكلف مي دانند و به پرگويي و فضل فروشي متكبرانه متهمش مي كنند. پيچيدگي شخصيت و نيز شيوه غريب زندگي، تحول منش و دگرگونيهاي غافلگير كننده اي كه در طول عمرش رخ دادند، كيستي اين خانم اديب را غامض تر جلوه مي دهند. بي جهت نيست كه نخستين زندگينامه اي كه درباره اش منتشر شد، «اين بانوي عجيب» نام داشت. آنچه جاي تأسف دارد، اين است كه هرگز نتوانست پرسوناژي بيافريند كه به قدر خودش مرموز، ديرياب و سرشتش تلفيق تضادها باشد، برعكس، اكثر شخصيتهاي رمانهايش سطحي و نمونه هاي نوعي يا به عبارت ديگر، «تيپ» هستند و فرديت منحصر و يگانه و ژرفناي روان را فاقدند. پس از اين مقدمه چيني، احتمالاً حدس زده ايد مورد نظرمان كسي نيست جز دوروتي سايرز، يكي از نامهاي ماندگار تاريخ ادبيات معمايي و جنايي.
دوروتي لي سايرز (۱۸۹۳ ـ ۱۹۵۷): اين پليسي نويس شاخص اولين رمانش، «جسد كي؟» را در ۱۹۲۳ منتشر كرد (مشهورترين پرسوناژش، لرد پيتر ويمسي، با اين اثر پا به عرصه وجود گذاشت). «خيل شاهدها» (۱۹۲۶)، «مرگ غير طبيعي» (۱۹۲۷)، «رويدادهاي ناخوشايند در بلونا» (۱۹۲۸)، «لرد پيتر جنازه را معاينه مي كند» (مجموعه داستان، ۱۹۲۸)، «اسناد پرونده» (۱۹۳۰)، «سم مهلك» (۱۹۳۰) ـ كارآگاه مونثش، هريت وين نخستين بار در اين رمان ظاهر مي شود ـ «پنج ماهي حشينه قرمز» (۱۹۳۱)، «نعشش مال تو» (۱۹۳۲)، «روز تعطيل جلاد» (مجموعه داستان؛ ۱۹۳۲)، «آگهي براي جنايت» (۱۹۳۳)، «نه خياط» (۱۹۳۴)، «شب پرزرق و برق» (۱۹۳۵) و «ماه عسل راننده اتوبوس» (۱۹۳۸) آثار معمايي بعدي اش هستند. او يكباره و به دليلي نامشخص، از ادبيات پليسي روي گرداند و تا پايان حياتش هيچ اثر ديگري در اين ژانر خلق نكرد و حتي روايتهاي جنايي اش را تفنني سبكسرانه ناميد. از آن پس، نوشته هايش عمدتاً مضامين ديني داشتند.
نخستين رمانهاي پليسي دوروتي سايرز به قدر واپسين آثار معمايي اش بديع و ابتكاري اند و تفاوت اصلي شان، صرفاً از موضع متفاوت او در قبال آفريده اش ناشي مي شود. در حقيقت، مجموعه رمانهاي لرد پيتر روند تحول احساس اين نويسنده را به مخلوقش مي نماياند كه از ستايش آغاز مي گردد و به شيفتگي مي انجامد.
در ميان نويسندگان برجسته «عصر طلايي»، شايستگيها و قابليتهاي ادبي اش كم نظير و نادر بودند. ذهني پويا و بيدار و موشكاف داشت و مطالعاتش در زمينه ادبيات پليسي بسيار گسترده و عميق بود. پيشگفتارش بر «گلچين داستانهاي كارآگاهي، معمايي و هولناك» نشانه بارز دانش وسيع و روشن بيني ستايش آميز اوست. داستانهاي كوتاه و رمانهايش به خوبي چيره دستي استادانه اش در روايت پردازي را آشكار مي سازند. پيرنگهايشان دقيق و سنجيده پرداخته شده و سامان يافته اند، نحوه قتلها و شگردهاي رد گم كردن، براي آن دوره بسيار ابتكاري و بكر بودند و بر تحقيقات مفصل و كامل تكيه داشتند. كمتر پيش مي آمد مطلب نادرستي به نوشته هايش راه يابد. در «مرگ غير طبيعي»، قتلها با تزريق آمپول هوا انجام مي شوند و مجرم به جاي يك رد پا، سه رد پاي قلابي بر جاي مي گذارد. در «رويدادهاي ناخوشايند در بلونا» مسأله حقوقي حساسي مطرح مي شود: بايد بفهمند ژنرال فنتيمن زودتر فوت كرده است يا ليدي دارمر، تا مشخص شود ميراث هنگفت شان به خويشاوندان كدام يك از آن دو مي رسد.
ايرادهايي كه به آثار سايرز مي گيرند، همان جنبه هايي هستند كه هواداران پر و پا قرصش آنها را حسن و عوامل ملاحت و جذابيت نوشته هايش قلمداد مي كنند. شيوه نگارشش محل جدل است. او مي خواست رمانهايش چيزي فراتر از روايتي معمايي باشند و از عناصر «رمان آداب و عادات» Novel of Manners (اين گونه ادبي خصوصيات و رسوم و شيوه رفتار و ويژگيهاي طبقه فرادست را در دوره اي خاص توصيف مي كرد و اغلب با ماجراهاي عاشقانه و عاطفي و مضامين اخلاقي و انتقادهاي ملايم اجتماعي توأم بود) نيز بهره مي گرفت. به همين سبب، گاه و بيگاه، خود را به قلم فرساييهاي اديبانه، درافشانيهاي فاضلانه، اندرزگويي هاي هوشمندانه و توصيفات كنايه آميز و طنزآلود مجاز مي داشت. در «سم مهلك»، عامل عشق را به روايت راه داد و آن را در چند رمان بعدي اش هم پي گرفت. در «آگهي براي جنايت»، برخي جنبه هاي زندگي را مورد انتقاد قرار مي دهد. براي «شب پر زرق و برق»، به خيال خود، «پيرنگي را بر مي گزيد تا به واسطه آن نشان دهد يكپارچگي معنوي از جمله ارزشهاي دايمي و بنيادين عالمي است كه فقدان ثبات عاطفي به آشفتگي مي كشاندش.»
اغلب رمانهاي معمايي دوروتي سايرز از زندگي شخصي اش نقش و نشاني دارند. او مكانهايي را در كتابهايش توصيف مي كرد كه برايش آشنا بودند ـ منطقه اي مناسب ماهيگيري و نقاشي در اسكاتلند در «پنج ماهي حشينه قرمز»؛ آژانسي تبليغاتي در «آگهي براي جنايت»؛ ناحيه اي باتلاقي در «نه خياط». پرسوناژهايش همان كتابهايي را مطالعه مي كنند كه خودش مي خواند، از شاعراني مثال مي آورند كه نويسنده به آثارشان انس و الفت داشت، به همان موسيقي و آوازهايي گوش مي دهند كه باب پسند سايرز بود. شيوه سخن گفتن شان هم از طرز حرف زدن نويسنده و معاشرانش الگوبرداري شده است. اين اقدام به عقيده او، چاشني اساسي و مهمي به رمان كارآگاهي مي بخشيد كه آن را «واقع نمايي جاندار» مي ناميد و گمان مي برد خواننده را به پذيرش رخدادهاي خيالي وا مي دارد. پيامد ديگرش اين است كه رمانهايش به بازتاب ملموس زندگي اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي زمانه اش بدل شده اند.
پي دي جيمز، پليسي نويس اصولگراي برجسته معاصر، ميراث و دستاورد ارزنده سايرز را براي رمانهاي كارآگاهي امروز بازشناخته است و اعتقاد دارد او بيش از آنكه در فرم نوآوري كرده باشد، سبك را تازگي بخشيده است. روشهاي ابداعي اش براي جنايت بي اندازه شگفت انگيزند و به گمان عده اي، بعضي هايشان عملي نيستند، ولي جذابيت روايي شان اين اشكال را مي پوشاند و نويسنده را از اغماض خوانندگان بهره مند مي سازد. گروهي از منتقدان، نثرش را بيش از حد پيراسته و شيوه نگارش و داستان گويي اش را ثقيل و ديرهضم مي دانند. هرچند اين نظر همگاني نيست و عموميت ندارد. سايرز نزد معاصرانش از محبوبيت و مقبوليتي كم نظير بهره مند بود و آثارش به اكثر زبانهاي اروپايي ترجمه شدند. شايد رمانهاي او را بيش از هر نويسنده جنايي ديگر بازخوانده باشند و اين امر ثابت مي كند كه در آثارش شيوه قتل و نحوه رمزگشايي كم اهميت ترين جايگاه را دارند و آنچه مايه دوام و پايداري نوشته هايش شده اند و اهميتش را در عرصه ادبيات پليسي تضمين مي كند، سبك نگارش اوست.
اين بانوي نويسنده دو پرسوناژ جذاب آفريده است كه درادامه سخن به آنها مي پردازيم:
لرد پيتر ويمسي و هريت وين.
لرد پيتر ويمسي يكي از مشهورترين كارآگاهان اشرافزاده عرصه كاوشگري است. براي خواننده معاصر، جاذبه اين پرسوناژ بيشتر ازخصوصيات مضحكش ناشي مي شود تا از فضيلتها و قابليتهايي (غالباً كاذب) كه آفريننده اش با زور و زحمت براو بسته است و كمتر پيش مي آيد به منصه ظهور برسند. واقعيت انكارناپذير اين است كه آثار ادبي و شخصيتهاي داستاني ـ بخصوص در گذر زمان ـ موجوديتي مستقل مي يابند و قصد و نيت نويسنده همواره تعيين كننده ماهيت شان نيست. سايرز، بدون ذره اي ترديد، لرد ويمسي را نمونه تمام عيار جنتلمن تيزهوش و آدابدان و فرهيخته انگليسي مي پنداشت، و به ذهنش هم خطور نكرده بود او را به مسخره بگيرد و دست بيندازد و به يقين اگر گمان مي برد، درواقع، كاريكاتوري ابركاوشگري اصيلزاده را به عرصه ادبيات معمايي عرضه كرده است، به راستي آزرده خاطر مي شد.
او مخلوقش را به چشمي ديگر مي ديد و به سان شخصيتي آرماني مي ستود و حتي شيفته اش بود. اما قضاوت نويسندگان درباره آثارشان معياري چندان معتبر نيست. مثلاً سروانتس رمان «پرسيسلس و سيخيسموندا» را شاهكار خويش مي پنداشت و ابداً گمان نمي برد «دون كيشوت» نامش را جاودانه كند.
به هرحال، پيشنهاد ما اين است كه رمانهاي لرد پيتر را به عنوان «مضحكه» روايتهاي معمايي بخوانيد تا واقعاً از آنها لذت ببريد و خودنماييهاي طاووس وار، آداب داني اغراق آميز و فضل فروشيهاي دايم اين جناب (كه اغلب مزخرف بافي است) باعث كلافگي تان نشود و حوصله تان را سر نبرد و بتوانيد با آسودگي خيال بر تيزهوشي اين كارآگاه آماتور بي درد و خودشيفته آفرين بگوييد. سايرز عده اي از خويشاوندان و همكارانش را گرد كارآگاهش جمع مي كند و به اين ترتيب بر جذابيت و كشش رمانهايش مي افزايد. ازآن جمله اند، بانتر، كه در ارتش گماشته جناب لرد بود و اكنون سرپيشخدمت، آشپز، عكاس و كارگزارش است.
ويمسي همچنين از مساعدت الكساندرا كاترين كليمپسون برخوردار است، كه يك دفتر ماشين نويسي دارد. برادر بزرگ لردپيتر، در «خيل شاهدها»، متهم به جنايت مي شود، و خواهرش نيز به يكي از بازرسان اسكاتلنديار دل مي بندد و به همسري اش درمي آيد. در «سم مهلك»، با هريت وين آشنا مي شود و عشق اين زن در قلبش جاي مي گيرد. در «شب پرزرق و برق» مي كوشد او را به خود علاقه مند سازد تا به همسري اش درآيد. در «ماه عسل راننده اتوبوس» با هم ازدواج كرده اند. ثمره اين زناشويي سه پسر است.
هريت وين، كاوشگر مؤنث آفريده دوروتي سايرز، ابتدا به عنوان متهم پايش به رمانهاي لرد پيتر كشيده مي شود. در «سم مهلك» او به قتل معشوقش متهم شده است و به كمك ويمسي از مخمصه خلاصي مي يابد و درعين حال از منجي اش نيز دل مي برد. سايرز قصدداشت با ازدواج پيتر و هريت نقطه پاياني بر مجموعه ماجراهاي لردويمسي بگذارد.
اما اين رويداد را به تعويق انداخت. در «نعشش مال تو»، كه هريت وين نقش دستيار كاوشگر را ايفامي كند، اين كارآگاه مؤنث چندين بار به درخواست ازدواج لرد پاسخ منفي مي دهد و دست رد به سينه اش مي زند. در «شب پرزرق و برق»، سرانجام حاضر مي شود به همسري پيترويمسي درآيد، اما تنها هنگامي كه لرد به زبان لاتين از او خواستگاري مي كند و پس از مشاجره اي تند و تيز كه در پايانش كارآگاه اشرافزاده مي پذيرد كه آن دو با يكديگر برابرند و شرايط زن را دربست قبول مي كند. دراين رمان، كه وقايع اش درمحيط دانشگاهي آكسفورد مي گذرد، قهرمان اصلي ماجرا هريت وين است و لرد پيتر صرفاً نقشي حاشيه اي دارد. در«ماه عسل راننده اتوبوس»، اين زوج كاوشگر مشتركاً از معمايي جنايي پرده برمي دارند. ادامه دارد
پاورقي خارجي
لتونيايي مرموز
نويسنده: ژرژ سيمنون ترجمه: كام
پليس بين المللي به پليس فرانسه
ايكسوزوست كراكوويا ويمونترا مه خكس تريوپسوت اوو پيئتر لتونيايي بر من وس تيز بتولم.
كميسر مگره، از پليس ضربتي شماره ،۱ سربلند كرد، به نظرش رسيد خرناس بخاري چدني وسط دفترش، كه بالوله كلفت سياهي به سقف متصل بود، خفيف شده است. تلگرام را روي ميز انداخت، سنگين و كرخت از جا بلند شد، دريچه هوا را تنظيم كرد و سه بيلچه زغال داخل آتشگاه ريخت. بعد، سرپا، پشت به آتش، پيپش را پر از توتون كرد، يقه مصنوعي اش را، كه گرچه خيلي كوتاه بود ولي باز آزارش مي داد، پايين كشيد. نگاهي به ساعتش انداخت كه چهار را نشان مي داد. كتش به جالباسي نصب شده به پشت در آويزان بود.
آهسته به سمت ميز كارش برگشت، دوباره تلگراف را خواند و زير لبي ترجمه اش كرد.
كميسيون بين المللي پليس جنايي ( اينترپول Interpol، يا پليس بين المللي، سابقاً چنين نام داشت) به Surete generale ( تأمينات عمومي: عنوان پليس سراسري فرانسه تا دهه ۱۹۸۰)، پاريس: پليس كراكوويا عبور پيئتر لتونيايي را به مقصد برمن اطلاع داد.
كميسيون بين المللي پليس جنايي، كه در وين مقر دارد و مبارزه پيگير عليه گانگستريسم اروپايي را هدايت مي كند، مشخصاً وظيفه اش ايجاد هماهنگي و ارتباط بين پليس كشورهاي مختلف است (وقايع داستان در اواخر دهه ۱۹۲۰ مي گذرد ـ مترجم). مگره دست دراز كرد و تلگرام ديگري را برداشت، كه آن هم به «پلكد» (كد پليسي: زبان بين المللي مخفي مورد استفاده در ارتباطات بين مراكز پليسي دنيا) نوشته شده بود.
در ذهن ترجمه اش كرد:
مركز پليس برمن به تأمينات عمومي، پاريس:
پيئترلتونيايي در مسير آمستردام و بروكسل مشاهده شده است.
سومين تلگرام، ارسالي از ستاد مركزي پليس هلند، واقع در زيك، اعلام مي كرد: پيئترلتونيايي ساعت ۱۱ صبح در كوپه ج ـ ،۲۶۳ واگن ،۵ «ستاره شمال»، سوار شد. مقصد: پاريس. آخرين خبر به «پلكد» از بروكسل بود و مي گفت:
عبور پيئترلتونيايي در ساعت ۲ از بروكسل با «ستاره شمال» در كوپه اعلام شده از آمستردام تأييد مي گردد.
برديوار پشت ميز كار، نقشه خيلي بزرگي به چشم مي خورد كه مگره، دستها در جيب و پيپ گوشه لب، با جثه تنومند و سنگينش، مقابلش ايستاد.
نگاهش از نقطه اي كه كراكوويا رانشان مي داد به نقطه اي كه بندر برمن را مشخص مي كرد پريد، بعد از آنجا متوجه آمستردام و بروكسل شد.
بازنگاهي به ساعتش انداخت، چهار و بيست دقيقه. «ستاره شمال»، فاصله بين سنكانتين و كامپين را معمولاً با سرعت صدوده كيلومتر در ساعت مي پيمود.
در مرز توقف نداشت. سرعتش را هم اصلاً كم نمي كرد.
در واگن ،۵ كوپه ج ـ ،۲۶۳ پيئتر لتونيايي لابد يا سر گرم مطالعه بود يا تماشاي مناظري كه از مقابلش مي گريختند.
مگره به سمت دري رفت كه برگنجه اي ديواري باز مي شد، دستهايش را زير شير آب بالاي طشتي لعابي شست، شانه اي به موهاي زبرش كشيد، كه خرمايي تيره بودند و در بين شان چند تار سفيد بر شقيقه ها به چشم مي خوردند، سپس كراواتش را، كه هيچ وقت نمي توانست آن را درست گره بزند، كمي صاف و مرتب كرد.
اواسط پائيز بود. هوا زود تاريك مي شد. از پنجره، گوشه اي از رود سن را ديد، ميدان سن ميشل را، قايق لاروبي را، همگي فروررفته در سايه اي آبي فام كه چراغهاي گازسوز، يكي پس از ديگري، مانند ستاره هايي پراكنده بر پيكرش سوسو مي زدند.
از كشوي ميزش تلگراف دفتر بين المللي تشخيص هويت كپنهاك را بيرون كشيد و نگاهي سرسري به آن انداخت.
پليس پاريس.
پيئترلتونيايي ۲۲۴.۱۵۱۲۱۶۹۳۲ ۲۵۵. ۲۷۳۲. ۳۱۱۶. ۳۲۳۳. ۳۲۴۳. ۳۳۲۵. ۳۴۱۵. ۳۵۲۲. ۴۱۱۵. ۴۱۴۴. ۴۱۴۷. .۵۲۲۱. ... و غيره.
اين بار، زحمت ترجمه اش را به صداي بلند به خود داد، و حتي چند بار هم تكرارش كرد، مثل دانش آموزي كه درسش را مرور كند:
«مشخصات پيئتر لتونيايي: سن ظاهري ۳۲ سال. قد .۱۶۹ پل بيني صاف، قاعده بيني افقي، جلوآمده؛ ويژگي: سوراخ بيني ظاهر نيست. نرمه اصلي گوش بزرگ و چليپايي، ابعاد قسمت داخلي متعارف، بر آمدگي مقابل زبان گوش برجسته تر از ميانگين، چين خوردگي تحتاني مستقيم؛ ويژگي: بين چين خوردگي ها فاصله دارد. صورت دراز، با دو سطح مقعر در طرفين. ابروهاي كم پشت بور روشن. لب پايين بر آمده و درشت و فروافتاده. گردن بلند. مردمك چشم نيمه زرد، سطح عنبيه نيمه سبز. مو بور روشن.»
اين «تصوير شفاهي» پيئتر لتونيايي بود كه به قدر يك عكس براي كميسر وضوح داشت. در وهله اول، طرح كلي ظاهر ش مشخص مي شد: مردي ريز نقش، لاغر اندام با موهاي خيلي روشن، چشمان متمايل به سبز، گردن بلند.
علاوه بر اين، مگره جزئيات كامل گوشش را مي شناخت و مي توانست بين جمعيت، او را، بي بروبرگرد، تشخيص دهد، حتي اگر پيئترلتونيايي تغيير قيافه مي داد.
كتش را از جارختي برداشت و پوشيد، پالتوي كلفتي هم به تن كرد و يك كلاه ملون بر سر گذاشت.
براي آخرين بار نيم نگاهي به بخاري انداخت كه انگار كم مانده بود بتركد.
در انتهاي راهروي طولاني، روي پاگرد كه حكم سالن انتظار را داشت، به ژان هشدار داد: «حواست به بخاري دفتر من باشد!» در پلكان، از بادي كه به درون مي وزيد يكه خورد و به كنجي پناه برد تا پيپش را روشن كند.
***
سكوهاي ايستگاه قطار «شمال»، با وجود سقف شيشه اي عظيم و پرابهتش، در برابر بورانها، كه زمين را مي روفتند، بي دفاع بودند. چندين جام شيشه از سقف پايين افتاده و روي ريلها خردو خاكشير شده بودند. برق ضعيف بود. مردم از سرما سر در گريبان فروبرده بودند. جلوي يكي از گيشه ها، مسافران اطلاعيه اي را مي خواندند كه زياد باعث دلگرمي شان نمي شد.
«درياي مانش توفاني است.»
و چهره منقلب و چشمهاي قرمز و پف كرده زني كه پسرش راهي فالكستون بود از حال آشفته اش خبر مي داد. جوانك معذب به نظر مي رسيد و ناچار شد قول بدهد حتي يك لحظه روي عرشه نماند.
مگره كنار سكوي شماره دو ايستاده بود كه آنجا جمعيت انتظار «ستاره شمال» را مي كشيد. كارگزاران تمام هتل ها و، صدالبته، آژانس كوك هم حضور داشتند.
از جايش نمي جنبيد. سايرين عصبي مي شدند. زني جوان كه خود را با خز پوشانده بود مدام مي رفت و مي آمد و زمين را با قدمهاي نا آرامش لگد كوب مي كرد.
او ككش هم نمي گزيد وجثه درشتش تكان هم نمي خورد و شانه هاي پهنش بر همه دور و اطراف سايه مي انداخت. اگر هلش مي دادند، محال بود يك وجب جابجا شود، انگار ديوار باشد.
نور زرد چراغ قطار از دور چشمك زد. سپس هياهو بلند شد، فرياد باربرها، طنين قدمهاي خسته مسافران كه با زحمت خود را به خروجي مي رساندند.
دويست نفر گذشتند تا نگاه مگره، در انبوه جمعيت، برمرد ريز نقشي با پالتوي سفري سبزچهارخانه ميخكوب شد، كه برش و رنگ لباسش كاملاً به سبك كشورهاي شمالي بود. مرد عجله نداشت. سه بار برپشت سرش در حركت بودند. كارگزار يكي از هتلهاي اعياني شانزه ليزه با احترامي چاكرمآبانه برايش راه باز مي كرد.
سن ظاهري،۳۲ قد،۱۶۹ پل بيني صاف…
مگره هيجان زده نشد و خونسرد ماند. گوش تيز كرد. همين برايش كافي بود.
مرد سبزپوش از دو قدمي اش رد شد. يكي از باربرها بي هوا با گوشه چمدان ضربه اي به پاي كميسر زد.
در همان لحظه، يكي از كاركنان قطار شروع به دويدن كرد، تند تند و دستپاچه ، خطاب به همكارش كه انتهاي سكو، كنار زنجيري ايستاده بود، كه براي بستن خط به كار مي رفت، فرياد زنان كلماتي برزبان آرود.
زنجير كشيده شد. فرياد اعتراض برخاست. مردي كه پالتوي سفري سبز به تن داشت به خروجي رسيده بود.
كميسر پكهاي كوتاه به پيپش مي زد و عجولانه دودش را بيرون مي داد. به مأمور زنجير نزديك شد.
ـ پليس! چي شده؟
ـ يك قتل… همين الآن پيدايش كردند…
ـ واگن ۵؟
ـ گمان كنم…
ايستگاه قطار وضع معموليش را داشت. فقط سكوي دوغيرعادي به نظرمي رسيد. هنوز پنجاه مسافر ما نده بودند و به آنها اجازه عبور نمي دا دند. بي صبري مي كردند.
مگره گفت: «بگذاريد بروند…»
ـ اما ، آخه…
ـ بگذاريد بروند…
به آخرين موج انساني كه دور مي شد چشم دوخت. بلندگو حركت يكي از قطارهاي حومه را اعلام مي كرد. عده اي مي دويدند. جلوي يكي از واگنهاي «ستاره شمال»، گروهي كوچك منتظر چيزي بودند. سه مرد كه اونيفورم مأموران راه آهن را به تن داشتند.
ادامه دارد
نگاهي به آثار ژرژ سيمنون
من كميسر مگره نيستم
156615.jpg
كاوه ميرعباسي
برخلاف گوستاو فلوبر كه مي گفت: «مادام بوواري من هستم»، ژرژ سيمنون بارها درمصاحبه ها و نوشته هايش تكرار و تأكيد كرد: «من كميسر مگره نيستم» اما چرا اين تصور به اذهان خطور مي كند كه ژرژ سيمنون خصوصيات خويش را به پرسوناژ مشهورش بخشيده است؟ مگره به قدري واقعي، ملموس، عادي و آشنا جلوه مي كند و نويسنده چنان سخاوتمندانه كنجكاوي ما را درباره اين شخصيت برآورده مي سازد و تمام جزئياتي را كه ممكن است نسبت به دانستنش علاقه اي داشته باشيم در اختيارمان مي گذارد ـ از توتون پيپش گرفته تا شماره پا، تيكهاي عصبي، پياله فروشي پاتوقش، دلمشغولي هاي شخصي، خاطرات كودكي، وسوسه هاي ذهني، چگونگي ازدواج و رابطه اش با خانم مگره و … حتي در رمان «خاطرات مگره» قلم را به دست كميسر مي سپارد و از زبان خود او بسياري از جنبه هاي خصوصي زندگي اين پرسوناژ را شرح مي دهد ـ كه گمان مي بريم او را از نزديك مي شناخته است؛ و اين تصور چندان نادرست نيست، زيرا سيمنون، تدريجاً و چه بسا ندانسته، سرشت كميسر مگره را با بسياري از خصلتهاي پدرش، دزيره سيمنون، درآميخت.
ژرژ سيمنون
اين نويسنده بلژيكي تبار در ۱۹۰۳ در ليئژ به دنيا آمد. شوق نوشتن از يازده سالگي در او پا گرفت؛ هر چند در آن هنگام باور نداشت بتواند نويسندگي پيشه كند. در مدرسه انشاهايش را با نام ژرژ سيم امضا مي كرد و آموزگاران در انتخاب موضوع آزادش مي گذاشتند. در ،۱۹۱۸ به دنبال بيماري پدرش، از ادامه تحصيل دست كشيد و در نشريه «گازت دوليون» آغاز به كار كرد. نخستين رمانش، «برپل آرش» را در شانزده سالگي نوشت. برخلاف بسياري از نويسندگان كه براي تأمين معاش شغل ديگري را هم كنار نويسندگي برمي گزينند، سيمنون تنها از راه قلم نيازهاي مادي اش را برطرف مي كرد؛ شايد اين يكي از دلايل پركاري خيره كننده اش باشد. سيمنون آخرين كتابش، «خاطرات خودماني» را در ۱۹۸۱ نگاشت؛ گرچه در ۱۹۷۲ اعلام كرده بود ديگر دست به قلم نخواهد برد. مرگ او در ۱۹۸۹ رخ داد.
بي هيچ ترديد، ژرژ سيمنون يكي از بارورترين و برجسته ترين نويسندگان سده بيستم به شمار مي آيد و در عرصه ادبيات پليسي هنوز كسي نتوانسته است منزلتي همپاي او كسب كند. سيمنون، غير از نزديك به دويست اثر كه صرفاً براي كسب درآمد و با هفده نام مستعار منتشر كرد، ۳۳۲ رمان و داستان كوتاه (از آن ميان، ۱۰۲ رمان و داستان كوتاه به ماجراهاي مگره اختصاص دارند)، بيست وپنج زندگينامه شخصي، سي سري مقاله و يك سناريو براي باله از خود به يادگار گذاشته است. آثار سيمنون به بيش از شصت زبان ترجمه شده اند و بيش از هفتصد ميليون نسخه از كتابهايش در سراسر دنيا به چاپ رسيده اند. با اقتباس از رمانهايش، حدود پنجاه فيلم سينمايي و بيش از ۱۲۰ سريال تلويزيوني(چند سريال با شخصيت كميسر مگره) ساخته شده و دهها نمايش تئاتري بر صحنه رفته اند.
آنچه بيش از حجم چشمگير نوشته هاي سيمنون موجب شگفتي مي شود، كيفيت عالي آثار اوست. رمانهايش آميزه اي هستند از روايت پردازي استادانه و بازشكافتن هوشمندانه روان انسانها. نقبي كه سيمنون به لايه هاي زيرين شخصيتهاي داستانهايش مي زند، راه به تراژدي هستي انساني مي برد. فرانسوا مورياك آثار او رابه كابوسهايي تشبيه مي كند كه هنرمندانه توصيف شده اند و كمتر كسي جرأت دارد به اعماق شان نظر بيندازد. در رمانهاي سيمنون از ترسهاي پنهان، دسيسه ها و اضطرابهاي نهفته در پس پرده عادتهاي روزانه زندگي، و نظم حاكم بر آنها، سخن رفته است كه ناگهان به لحظه انفجار مي رسند و به بروز خشونت يا جنايت مي انجامند. او در كتاب «وقتي پير بودم» در اين باره چنين مي نويسد: «مانند طبيعت شناسان بزرگ، دوست دارم توجهم را تنها بر پاره اي از مكانيسمهاي رفتاري و كنشهاي انساني متمركز كنم. احساسات و هيجانات عاطفي پرشور مرا به خود جذب نمي كنند. موضوع هاي بنيادين اخلاقيات و فضيلت شنا سي نيز برايم جالب نيسستند. من بيش از هر چيز خواهان مطالعه و بررسي فعل و انفعالاتي هستم كه در بسياري مواقع كم اهميت و ثانوي جلوه مي كنند. «از نظر او، رمان مدرن چيزي نيست مگر بازآفريني تراژدي دوران ما و مثل تراژدي هاي يونان باستان، يگانه وظيفه اش مطرح كردن مسأله تقدير و سرنوشت بشري است. رمانهايش را رمان ـ تراژدي، ناميد وموقع پرداخت آنها از بسياري قواعد حاكم بر تراژديهاي باستان تبعيت كرد. مانند آنها، رمانهاي سيمنون در لحظه بروز بحران آغاز مي شوند و با شتاب و به گونه اي اجتناب ناپذير به نتيجه تراژيك نهايي راه مي برند. دراين آثار جايي براي مقدمه پردازيهاي طولاني و شرح مفصل پيشين پرسوناژها وجود ندارد؛ اغلب از طريق فلاش بكهايي سريع وكوتاه به گذشته اشاره مي شود. شخصيتهاي داستان محدود هستند و از پي رنگهاي فرعي نشان نمي يابيم؛ عمل داستاني محدود وتوجه نويسنده بر درام ابدي حاكم برهستي انسان متمركز است.
يكي ديگر از ويژگيهاي برجسته آثار سيمنون وجود فضاهاي حسي ملموس و جانداري است كه به گفته جولين سايمونز، موجب مي شود عجيب ترين وقايع هم معقول و باورپذير جلوه كنند. نويسنده با به كارگرفتن رنگها، بوها، نورها، سايه روشنها، صداها، طعمها، حركتهاي خفيف وجنبشهاي نامحسوس، واقعيت زندگي را به روايت راه مي دهد و با بيداركردن حواس پنجگانه خواننده، ارتباط عاطفي او با اثر را مستحكم تر وعميق تر مي سازد. به عقيده سيمنون، آنچه منتقدين فضاسازي مي نامند، درواقع انطباق ادبيات با امپرسيونيسم است. او مثل نقاشان امپرسيونيست مي كوشد، به جاي استفاده از واژه هاي انتزاعي، برداشتهاي حسي خود را از طريق كلمات مجسم وصورتهاي عيني به خواننده انتقال دهد.
آثار سيمنون، در كليتش، يكي از نمونه هاي منحصر در ادبيات مدرن به شمار مي آيد. نويسندگان معاصري كه توانسته باشند، چنين كامل وهمه جانبه، يك دوران را در نوشته هايشان بازآفريني كنند بسيار اندكند. سيمنون حال وهوا ومحيط اجتماعي فرانسه را در نيمه اول قرن حاضر، در رمانهاي متعددش ، ترسيم و توصيف كرده است. زندگي روستايي، جنب وجوش وتلاطم شهرهاي بزرگ، اقشار مختلف مردم با خصوصيات، باورها و آداب و رسومشان ، همه وهمه ، دراين تابلوي بزرگ ، كه آن را بارها با «كمدي انساني» بالزاك مقايسه كرده اند ، باز يافته مي شوند ـ با اين تفاوت اساسي كه سيمنون، برخلاف بالزاك ، از هرگونه قضاوت و اظهار نظر ارزشي مي پرهيزد، زيرا ترجيح مي دهد به طرح مشكلات ومسائل بسنده دارد و يافتن پاسخ را به خواننده واگذارد. از طرف ديگر ، سيمنون به پرسوناژهايش خصلتهايي جهانشمول مي بخشد وآنان را فراسوي زمان ومرزهاي جغرافيايي جاي مي دهد. رمانهايش به مثابه پلي هستند ميان رمان سنتي (كه صرفاً مي كوشيد داستاني را روايت كند) و رمان مدرن، كه اهدافي والاتر را پي مي گيرد.
در آثار سيمنون ، مانند رمانهاي سنتي ، ترتيب زماني در ساختار داستانها رعايت شده است.
واقعيت و رؤيا به صورتي كاملاً واضح و آشكار از يكديگر مجزا شده اند و به آساني مي توان پرسوناژها را از يكديگر تميز داد. او بسياري از موقعيتهاي كشمكش آفرين سنتي را براي خلق گره داستاني مورداستفاده قرار مي دهد؛ نظير درگيري برسر ميراث، تلاش مذبوحانه واز سر استيصال براي حفظ مال يا مقام ويا موقعيت اجتماعي وتوسل جستن به اعمال جنون آميز براي دستيابي به اين مقصود و رقابت ميان افراد هم تبار، كه منجر به قتل وجنايت مي شود. رمانهاي سيمنون را ، از نظر نوع ، مي توان به تراژدي ، تراژدي كمدي، درام و ملودرام تقسيم كرد. علت اينكه هرگز كمدي ننوشت، بي ترديد، ناشي از ديدگاهش نسبت به زندگي بود كه غالباً آن را دراين جمله خلاصه مي كرد: «انسان بودن كار سختي است ».
يكي از گرايشات غالب ادبيات مدرن اين است كه تصوير انساني رابه تماشا مي گذارد كه خصوصيات مشخص خود را از دست داده وآنچه را در گذشته نشانه وجودش بود وموجوديت وهويتش از آن مايه مي گرفت ، نابود كرده است. اين انسان روان باخته از استقرار ارزشهاي قابل تبعيت عاجزست وبه ناچار خود را به دست نيروهايي ناشناخته وگنگ مي سپارد ؛ او هرگز ابتكار عمل را به دست نمي گيرد بلكه به انجام آنچه براو تحميل شده است بسنده مي كند. نتيجه آنكه در قبال اعمالش مسؤول شناخته نمي شود. نظريه معاصر مبني برپيش پاافتادگي وسادگي پليدي وشرارت از اين طرز تلقي نشأت مي گيرد. شخصيتهاي سيمنون، بي تفكر دست به قتل مي زنند؛ به نحوي كاملاً غريزي ، درست مثل نفس كشيدن. فقدان روشن بيني وعدم آگاهي شان از موقعيت خويش، همچنان كه اسارتشان در چنگال نيروهاي كور حاكم برهستي، تماماً عوارض «بيماري قرن ما» هستند كه به مراتب از يأس و سرخوردگي حاكم برسده نوزدهم كه از اعتزال ميان واقعيات و آرمانها ناشي مي شد، مهلك تر است. سيمنون در رمانهايش انسانهايي را به تصوير مي كشدكه خصوصياتشان متمايزند و ارزشهاي مثبت را فاقدند و از اين رو در آثارش از شوريدگي، بلندپروازي يا انديشه هاي متعالي نشاني نمي يابيم.
با وجود آنچه گفته شد، سيمنون انسان و نويسنده اي است خوش بين. هنگام خواندن رمانهايش، به خوبي مي توان عشق او را به زندگي و لذتهايي كه به ما ارزاني مي دارد بازشناخت. سيمنون در كتاب «آدمي مثل سايرين»، كه يكي از متعدد زندگينامه هاي شخصي اوست، در اين باره چنين مي نويسد: «هرچند برخي از نوشته هايم بدبينانه به نظر مي رسند، خودم به زندگي بدبين نيستم. درست برعكس، از هر ساعت روز، از هر منظره اي كه برابر ديدگانم به نمايش گذاشته مي شود، از هر نوع آب و هوا، آفتابي يا باراني، برفي يا يخبندان، لذت مي برم.»
هدفش اين بود به انسانها بياموزد چگونه زندگي را با شاديهاي ساده و لذتهاي كوچك و گذرايش دوست بدارند.
كميسر مگره
هنگامي كه صحبت از داستانهاي پليسي سيمنون به ميان مي آيد، بي اختيار كميسر ژول مگره (عادي ترين چهره اسطوره اي ادبيات پليسي) تداعي مي شود. «پيئتر لتونيايي» اولين رمان از ماجراهاي اين پرسوناژ در ۱۹۳۱ به چاپ رسيد و آخرينش «مگره و آقاي شارل» در ۱۹۷۲ منتشر شد. آنچه شيوه كاوشگري او را ازروش ديگر ابركارآگاهان پيشين متمايز مي سازد، از يك سو، به شرايط تاريخي و اجتماعي و تحولات فكري ناشي از آنها برمي گردد و از طرف ديگر، معلول روحيه و منش و خصلتهاي فردي اش است.
پس از جنگ جهاني اول، به سبب سرخوردگي نسبت به علم و كاهش يافتن اعتقاد به عقل و منطق، كه از نظريات فرويد در مورد ضمير ناخودآگاه نشأت مي گرفت، تحولي بنيادين در ادبيات پليسي رخ داد. روشهاي جديد مبتني بر غريزه و بينش دروني و ادراك عاطفي جايگزين استنتاج عقلاني شدند. اين نحوه نگرش نوين در شخصيت مگره، كه او را آنري برگسون روايت كارآگاهي لقب داده اند، تبلور يافت. مگره، برخلاف شرلوك هولمز، استدلال نمي كند بلكه به شناختي شهودي دست مي يابد.
سيمنون در روزگار جواني كسي را مي جست كه هم طبيب جسم باشد و هم طبيب جان؛ اين نياز به ايام نوجواني اش برمي گشت: «...وقتي حدوداً چهارده ساله بودم، فكر غريبي از ذهنم گذشت: چرا، همان طور كه پزشك وجوددارد، كسي پيدا نمي شود كه تقديرها را چاره كند، آدمي كه روان انسانها را بشناسد؟ حتم داشتم حرفه «چاره ساز تقديرها» ـ يك جور مأمور پليس كه طبيب هم باشد و روانكاو و غيره... پدر آسماني مشاور بندهاي سرگردانش ـ بالاخره يك روز به وجود مي آيد، جانشين اعتراف گيرنده كليسا (يا روانكاوي كه در مطبش لم داده) مي شود.» (وقتي پير بودم). در اين چارچوب فكري، پرسوناژ مگره را آفريد. نويسنده به پدرش محبتي ستايش آميز داشت و او را عامل رستگاري و رهايي خويش از گرفتار آمدن به بزهكاري و شرارت مي شناخت و بسياري از خصلتهاي پدرش را به مخلوقش بخشيد. مگره، مانند دزيره سيمون، به همنوعانش محبت مي ورزد، آنان را درك مي كند و باآنها همدلي دارد؛ اما برجسته ترين ويژگي و اصلي ترين قابليتش در اين است كه مي تواند از نظر فكري و عاطفي در قالب هر انسان ديگر بگنجد و زندگي را از دريچه چشم او بنگرد. در حقيقت، به مدد اين استعداد منحصر و استثنايي است كه كميسر مگره راز جنايتها را كشف مي كند. ساير كارآگاهان براي حل معما از فكر خود بهره مي گيرند و مگره از تخيل و احساسش. او، قبل از هر چيز، مي كوشد محيطي را كه قتل در آن رخ داده، حس كند و دريابد چه چيز در اين مكان خاص و در روابط بين افراد حاضر در آنجا مي توانسته است انگيزه جنايت باشد و پس ازكسب اين شناخت، در اثر نوعي الهام يا ادراك دروني و احساسي، به هويت قاتل پي مي برد. روشش در كاوش و تحقيق نيز بر همين پايه استوار است. براي مگره، اثر انگشت، ردپا، زمان وقوع جنايت يا آثار باقيمانده خون، هيچكدام، سرنخ به شمار نمي آيند و كميسر نيز توجه چنداني به آنها نشان نمي دهد. او قبل از هر چيز در جست وجوي يافتن سرنخهاي رواني است: يك حركت، كلمه اي كه نابجا بر زبان مي آيد، برق يك نگاه، لرزش لبها، معناي يك لبخند...
156618.jpg
شگردمگره براي گرفتار ساختن فرد گناهكار هم با سايرين فرق دارد. او منتظر نمي ماند تا قاتل مرتكب اشتباه شود و از اين طريق به دام بيفتد، زيرا مي داند هر انساني به جنايت مي كند، در حقيقت، دست به نوعي قمار مي زند و براي مدتي شخصيت انساني خويش را در پشت نقاب قمارباز پنهان مي كند؛ اما اين پوسته عاريتي، دير يا زود، ترك برمي دارد و از پس آن «انسان» چهره خواهد نمود و مگره اين لحظه را انتظار مي كشد و تلاشش دقيقاً در جهت يافتن انساني است كه پشت حصار قمارباز/ قانون شكن پناه گرفته است.
در رمانهاي مگره، موضوع اصلي كشف هويت قاتل نيست بلكه محور ماجرا بر رابطه ميان كميسر و مجرم استوار است. به همين دليل نيز، بسياري اوقات، در همان صفحه هاي نخست كتاب، جنايتكار به خواننده معرفي مي شود و بقيه داستان به واسطه تحليل رواني قاتل و بازشكافتن عواملي كه منجر به قتل شدند، جذابيتش را حفظ مي كند.
سيمنون بر اين باور است كه يك قاتل، در وهله اول، موجودي تيره روز و قابل ترحم است و گمان مي برد هر انساني، در صورت داشتن انگيزه هاي كافي، مي تواند مرتكب جنايت شود. نويسنده ديدگاهش در قبال مقوله جنايت را به كارآگاه آفريده ذهنش هم انتقال مي دهد، چرا كه به اعتقاد او، هيچ چيز دردناك تر و رقت انگيزتر از اين نيست كه فرد احساس كند از جمع ساير انسانها طرد شده است. مگره نماينده جامعه اي است بخشنده و پذيرشگر كه انگيزه ها و ضعفهاي جنايتكار را درك مي كند و به بركت اين آگاهي و همدلي، پس از اعتراف گرفتن از او، ياري اش مي آيد تا ديگر بار احترام نسبت خويشتن را بازيابد و اين امكان را برايش فراهم مي سازد كه، تا حدودي، با جامعه و ساير انسانها تجديد پيوند كند. با هم گفت وگوي بين مگره و قاتلي را كه اعتراف كرده است مي خوانيم: «ـ مرا تحقير مي كنيد؟ هيچ كس را تحقير نمي كنم . ـ حتي يك جنايتكار را؟ ـ حتي يك جنايتكار را. تا حالا از كسي منزجر نشده ام.»
در مجموعه آثار سيمنون، مگره از جمله پرسوناژهاي نادري است كه يكپارچه و هماهنگ به شمار مي آيد. او فرزانه و شريف است. به خوبي مي داند شناخت كامل انسانها امري است ناممكن، با اين وجود آنها را همانطور كه هستند مي پذيرد و دوست دارد. هيچ چيز متعجبش نمي كند و هرگز نمي كوشد، در مقام معلم اخلاق، ديگران را پند واندرز دهد. حضورش اطمينان بخش است و عمده ترين وجه تمايز رمانهاي مگره با ساير رمانهاي سيمنون از همين حضور ناشي مي شود. آثار پليسي و غيرپليسي سيمنون از نظر مضمون و محتوا مشابه اند. با اين حال، در مجموعه ماجراهاي مگره، نويسنده ما را تنها تا مرزهاي تراژدي مي برد، ليكن در ساير رمانهايش اين مرز را درمي نوردد. عامل اين تفاوت همانا حضور مگره است: چهره اي پدرگونه، تسلي دهنده و قابل اعتماد كه زندگي را برخوردار از نظم، بنيان، سامان و مفهوم جلوه مي دهد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |