كاوه ميرعباسي
برخلاف گوستاو فلوبر كه مي گفت: «مادام بوواري من هستم»، ژرژ سيمنون بارها درمصاحبه ها و نوشته هايش تكرار و تأكيد كرد: «من كميسر مگره نيستم» اما چرا اين تصور به اذهان خطور مي كند كه ژرژ سيمنون خصوصيات خويش را به پرسوناژ مشهورش بخشيده است؟ مگره به قدري واقعي، ملموس، عادي و آشنا جلوه مي كند و نويسنده چنان سخاوتمندانه كنجكاوي ما را درباره اين شخصيت برآورده مي سازد و تمام جزئياتي را كه ممكن است نسبت به دانستنش علاقه اي داشته باشيم در اختيارمان مي گذارد ـ از توتون پيپش گرفته تا شماره پا، تيكهاي عصبي، پياله فروشي پاتوقش، دلمشغولي هاي شخصي، خاطرات كودكي، وسوسه هاي ذهني، چگونگي ازدواج و رابطه اش با خانم مگره و … حتي در رمان «خاطرات مگره» قلم را به دست كميسر مي سپارد و از زبان خود او بسياري از جنبه هاي خصوصي زندگي اين پرسوناژ را شرح مي دهد ـ كه گمان مي بريم او را از نزديك مي شناخته است؛ و اين تصور چندان نادرست نيست، زيرا سيمنون، تدريجاً و چه بسا ندانسته، سرشت كميسر مگره را با بسياري از خصلتهاي پدرش، دزيره سيمنون، درآميخت.
ژرژ سيمنون
اين نويسنده بلژيكي تبار در ۱۹۰۳ در ليئژ به دنيا آمد. شوق نوشتن از يازده سالگي در او پا گرفت؛ هر چند در آن هنگام باور نداشت بتواند نويسندگي پيشه كند. در مدرسه انشاهايش را با نام ژرژ سيم امضا مي كرد و آموزگاران در انتخاب موضوع آزادش مي گذاشتند. در ،۱۹۱۸ به دنبال بيماري پدرش، از ادامه تحصيل دست كشيد و در نشريه «گازت دوليون» آغاز به كار كرد. نخستين رمانش، «برپل آرش» را در شانزده سالگي نوشت. برخلاف بسياري از نويسندگان كه براي تأمين معاش شغل ديگري را هم كنار نويسندگي برمي گزينند، سيمنون تنها از راه قلم نيازهاي مادي اش را برطرف مي كرد؛ شايد اين يكي از دلايل پركاري خيره كننده اش باشد. سيمنون آخرين كتابش، «خاطرات خودماني» را در ۱۹۸۱ نگاشت؛ گرچه در ۱۹۷۲ اعلام كرده بود ديگر دست به قلم نخواهد برد. مرگ او در ۱۹۸۹ رخ داد.
بي هيچ ترديد، ژرژ سيمنون يكي از بارورترين و برجسته ترين نويسندگان سده بيستم به شمار مي آيد و در عرصه ادبيات پليسي هنوز كسي نتوانسته است منزلتي همپاي او كسب كند. سيمنون، غير از نزديك به دويست اثر كه صرفاً براي كسب درآمد و با هفده نام مستعار منتشر كرد، ۳۳۲ رمان و داستان كوتاه (از آن ميان، ۱۰۲ رمان و داستان كوتاه به ماجراهاي مگره اختصاص دارند)، بيست وپنج زندگينامه شخصي، سي سري مقاله و يك سناريو براي باله از خود به يادگار گذاشته است. آثار سيمنون به بيش از شصت زبان ترجمه شده اند و بيش از هفتصد ميليون نسخه از كتابهايش در سراسر دنيا به چاپ رسيده اند. با اقتباس از رمانهايش، حدود پنجاه فيلم سينمايي و بيش از ۱۲۰ سريال تلويزيوني(چند سريال با شخصيت كميسر مگره) ساخته شده و دهها نمايش تئاتري بر صحنه رفته اند.
آنچه بيش از حجم چشمگير نوشته هاي سيمنون موجب شگفتي مي شود، كيفيت عالي آثار اوست. رمانهايش آميزه اي هستند از روايت پردازي استادانه و بازشكافتن هوشمندانه روان انسانها. نقبي كه سيمنون به لايه هاي زيرين شخصيتهاي داستانهايش مي زند، راه به تراژدي هستي انساني مي برد. فرانسوا مورياك آثار او رابه كابوسهايي تشبيه مي كند كه هنرمندانه توصيف شده اند و كمتر كسي جرأت دارد به اعماق شان نظر بيندازد. در رمانهاي سيمنون از ترسهاي پنهان، دسيسه ها و اضطرابهاي نهفته در پس پرده عادتهاي روزانه زندگي، و نظم حاكم بر آنها، سخن رفته است كه ناگهان به لحظه انفجار مي رسند و به بروز خشونت يا جنايت مي انجامند. او در كتاب «وقتي پير بودم» در اين باره چنين مي نويسد: «مانند طبيعت شناسان بزرگ، دوست دارم توجهم را تنها بر پاره اي از مكانيسمهاي رفتاري و كنشهاي انساني متمركز كنم. احساسات و هيجانات عاطفي پرشور مرا به خود جذب نمي كنند. موضوع هاي بنيادين اخلاقيات و فضيلت شنا سي نيز برايم جالب نيسستند. من بيش از هر چيز خواهان مطالعه و بررسي فعل و انفعالاتي هستم كه در بسياري مواقع كم اهميت و ثانوي جلوه مي كنند. «از نظر او، رمان مدرن چيزي نيست مگر بازآفريني تراژدي دوران ما و مثل تراژدي هاي يونان باستان، يگانه وظيفه اش مطرح كردن مسأله تقدير و سرنوشت بشري است. رمانهايش را رمان ـ تراژدي، ناميد وموقع پرداخت آنها از بسياري قواعد حاكم بر تراژديهاي باستان تبعيت كرد. مانند آنها، رمانهاي سيمنون در لحظه بروز بحران آغاز مي شوند و با شتاب و به گونه اي اجتناب ناپذير به نتيجه تراژيك نهايي راه مي برند. دراين آثار جايي براي مقدمه پردازيهاي طولاني و شرح مفصل پيشين پرسوناژها وجود ندارد؛ اغلب از طريق فلاش بكهايي سريع وكوتاه به گذشته اشاره مي شود. شخصيتهاي داستان محدود هستند و از پي رنگهاي فرعي نشان نمي يابيم؛ عمل داستاني محدود وتوجه نويسنده بر درام ابدي حاكم برهستي انسان متمركز است.
يكي ديگر از ويژگيهاي برجسته آثار سيمنون وجود فضاهاي حسي ملموس و جانداري است كه به گفته جولين سايمونز، موجب مي شود عجيب ترين وقايع هم معقول و باورپذير جلوه كنند. نويسنده با به كارگرفتن رنگها، بوها، نورها، سايه روشنها، صداها، طعمها، حركتهاي خفيف وجنبشهاي نامحسوس، واقعيت زندگي را به روايت راه مي دهد و با بيداركردن حواس پنجگانه خواننده، ارتباط عاطفي او با اثر را مستحكم تر وعميق تر مي سازد. به عقيده سيمنون، آنچه منتقدين فضاسازي مي نامند، درواقع انطباق ادبيات با امپرسيونيسم است. او مثل نقاشان امپرسيونيست مي كوشد، به جاي استفاده از واژه هاي انتزاعي، برداشتهاي حسي خود را از طريق كلمات مجسم وصورتهاي عيني به خواننده انتقال دهد.
آثار سيمنون، در كليتش، يكي از نمونه هاي منحصر در ادبيات مدرن به شمار مي آيد. نويسندگان معاصري كه توانسته باشند، چنين كامل وهمه جانبه، يك دوران را در نوشته هايشان بازآفريني كنند بسيار اندكند. سيمنون حال وهوا ومحيط اجتماعي فرانسه را در نيمه اول قرن حاضر، در رمانهاي متعددش ، ترسيم و توصيف كرده است. زندگي روستايي، جنب وجوش وتلاطم شهرهاي بزرگ، اقشار مختلف مردم با خصوصيات، باورها و آداب و رسومشان ، همه وهمه ، دراين تابلوي بزرگ ، كه آن را بارها با «كمدي انساني» بالزاك مقايسه كرده اند ، باز يافته مي شوند ـ با اين تفاوت اساسي كه سيمنون، برخلاف بالزاك ، از هرگونه قضاوت و اظهار نظر ارزشي مي پرهيزد، زيرا ترجيح مي دهد به طرح مشكلات ومسائل بسنده دارد و يافتن پاسخ را به خواننده واگذارد. از طرف ديگر ، سيمنون به پرسوناژهايش خصلتهايي جهانشمول مي بخشد وآنان را فراسوي زمان ومرزهاي جغرافيايي جاي مي دهد. رمانهايش به مثابه پلي هستند ميان رمان سنتي (كه صرفاً مي كوشيد داستاني را روايت كند) و رمان مدرن، كه اهدافي والاتر را پي مي گيرد.
در آثار سيمنون ، مانند رمانهاي سنتي ، ترتيب زماني در ساختار داستانها رعايت شده است.
واقعيت و رؤيا به صورتي كاملاً واضح و آشكار از يكديگر مجزا شده اند و به آساني مي توان پرسوناژها را از يكديگر تميز داد. او بسياري از موقعيتهاي كشمكش آفرين سنتي را براي خلق گره داستاني مورداستفاده قرار مي دهد؛ نظير درگيري برسر ميراث، تلاش مذبوحانه واز سر استيصال براي حفظ مال يا مقام ويا موقعيت اجتماعي وتوسل جستن به اعمال جنون آميز براي دستيابي به اين مقصود و رقابت ميان افراد هم تبار، كه منجر به قتل وجنايت مي شود. رمانهاي سيمنون را ، از نظر نوع ، مي توان به تراژدي ، تراژدي كمدي، درام و ملودرام تقسيم كرد. علت اينكه هرگز كمدي ننوشت، بي ترديد، ناشي از ديدگاهش نسبت به زندگي بود كه غالباً آن را دراين جمله خلاصه مي كرد: «انسان بودن كار سختي است ».
يكي از گرايشات غالب ادبيات مدرن اين است كه تصوير انساني رابه تماشا مي گذارد كه خصوصيات مشخص خود را از دست داده وآنچه را در گذشته نشانه وجودش بود وموجوديت وهويتش از آن مايه مي گرفت ، نابود كرده است. اين انسان روان باخته از استقرار ارزشهاي قابل تبعيت عاجزست وبه ناچار خود را به دست نيروهايي ناشناخته وگنگ مي سپارد ؛ او هرگز ابتكار عمل را به دست نمي گيرد بلكه به انجام آنچه براو تحميل شده است بسنده مي كند. نتيجه آنكه در قبال اعمالش مسؤول شناخته نمي شود. نظريه معاصر مبني برپيش پاافتادگي وسادگي پليدي وشرارت از اين طرز تلقي نشأت مي گيرد. شخصيتهاي سيمنون، بي تفكر دست به قتل مي زنند؛ به نحوي كاملاً غريزي ، درست مثل نفس كشيدن. فقدان روشن بيني وعدم آگاهي شان از موقعيت خويش، همچنان كه اسارتشان در چنگال نيروهاي كور حاكم برهستي، تماماً عوارض «بيماري قرن ما» هستند كه به مراتب از يأس و سرخوردگي حاكم برسده نوزدهم كه از اعتزال ميان واقعيات و آرمانها ناشي مي شد، مهلك تر است. سيمنون در رمانهايش انسانهايي را به تصوير مي كشدكه خصوصياتشان متمايزند و ارزشهاي مثبت را فاقدند و از اين رو در آثارش از شوريدگي، بلندپروازي يا انديشه هاي متعالي نشاني نمي يابيم.
با وجود آنچه گفته شد، سيمنون انسان و نويسنده اي است خوش بين. هنگام خواندن رمانهايش، به خوبي مي توان عشق او را به زندگي و لذتهايي كه به ما ارزاني مي دارد بازشناخت. سيمنون در كتاب «آدمي مثل سايرين»، كه يكي از متعدد زندگينامه هاي شخصي اوست، در اين باره چنين مي نويسد: «هرچند برخي از نوشته هايم بدبينانه به نظر مي رسند، خودم به زندگي بدبين نيستم. درست برعكس، از هر ساعت روز، از هر منظره اي كه برابر ديدگانم به نمايش گذاشته مي شود، از هر نوع آب و هوا، آفتابي يا باراني، برفي يا يخبندان، لذت مي برم.»
هدفش اين بود به انسانها بياموزد چگونه زندگي را با شاديهاي ساده و لذتهاي كوچك و گذرايش دوست بدارند.
كميسر مگره
هنگامي كه صحبت از داستانهاي پليسي سيمنون به ميان مي آيد، بي اختيار كميسر ژول مگره (عادي ترين چهره اسطوره اي ادبيات پليسي) تداعي مي شود. «پيئتر لتونيايي» اولين رمان از ماجراهاي اين پرسوناژ در ۱۹۳۱ به چاپ رسيد و آخرينش «مگره و آقاي شارل» در ۱۹۷۲ منتشر شد. آنچه شيوه كاوشگري او را ازروش ديگر ابركارآگاهان پيشين متمايز مي سازد، از يك سو، به شرايط تاريخي و اجتماعي و تحولات فكري ناشي از آنها برمي گردد و از طرف ديگر، معلول روحيه و منش و خصلتهاي فردي اش است.
پس از جنگ جهاني اول، به سبب سرخوردگي نسبت به علم و كاهش يافتن اعتقاد به عقل و منطق، كه از نظريات فرويد در مورد ضمير ناخودآگاه نشأت مي گرفت، تحولي بنيادين در ادبيات پليسي رخ داد. روشهاي جديد مبتني بر غريزه و بينش دروني و ادراك عاطفي جايگزين استنتاج عقلاني شدند. اين نحوه نگرش نوين در شخصيت مگره، كه او را آنري برگسون روايت كارآگاهي لقب داده اند، تبلور يافت. مگره، برخلاف شرلوك هولمز، استدلال نمي كند بلكه به شناختي شهودي دست مي يابد.
سيمنون در روزگار جواني كسي را مي جست كه هم طبيب جسم باشد و هم طبيب جان؛ اين نياز به ايام نوجواني اش برمي گشت: «...وقتي حدوداً چهارده ساله بودم، فكر غريبي از ذهنم گذشت: چرا، همان طور كه پزشك وجوددارد، كسي پيدا نمي شود كه تقديرها را چاره كند، آدمي كه روان انسانها را بشناسد؟ حتم داشتم حرفه «چاره ساز تقديرها» ـ يك جور مأمور پليس كه طبيب هم باشد و روانكاو و غيره... پدر آسماني مشاور بندهاي سرگردانش ـ بالاخره يك روز به وجود مي آيد، جانشين اعتراف گيرنده كليسا (يا روانكاوي كه در مطبش لم داده) مي شود.» (وقتي پير بودم). در اين چارچوب فكري، پرسوناژ مگره را آفريد. نويسنده به پدرش محبتي ستايش آميز داشت و او را عامل رستگاري و رهايي خويش از گرفتار آمدن به بزهكاري و شرارت مي شناخت و بسياري از خصلتهاي پدرش را به مخلوقش بخشيد. مگره، مانند دزيره سيمون، به همنوعانش محبت مي ورزد، آنان را درك مي كند و باآنها همدلي دارد؛ اما برجسته ترين ويژگي و اصلي ترين قابليتش در اين است كه مي تواند از نظر فكري و عاطفي در قالب هر انسان ديگر بگنجد و زندگي را از دريچه چشم او بنگرد. در حقيقت، به مدد اين استعداد منحصر و استثنايي است كه كميسر مگره راز جنايتها را كشف مي كند. ساير كارآگاهان براي حل معما از فكر خود بهره مي گيرند و مگره از تخيل و احساسش. او، قبل از هر چيز، مي كوشد محيطي را كه قتل در آن رخ داده، حس كند و دريابد چه چيز در اين مكان خاص و در روابط بين افراد حاضر در آنجا مي توانسته است انگيزه جنايت باشد و پس ازكسب اين شناخت، در اثر نوعي الهام يا ادراك دروني و احساسي، به هويت قاتل پي مي برد. روشش در كاوش و تحقيق نيز بر همين پايه استوار است. براي مگره، اثر انگشت، ردپا، زمان وقوع جنايت يا آثار باقيمانده خون، هيچكدام، سرنخ به شمار نمي آيند و كميسر نيز توجه چنداني به آنها نشان نمي دهد. او قبل از هر چيز در جست وجوي يافتن سرنخهاي رواني است: يك حركت، كلمه اي كه نابجا بر زبان مي آيد، برق يك نگاه، لرزش لبها، معناي يك لبخند...
|
|
|
شگردمگره براي گرفتار ساختن فرد گناهكار هم با سايرين فرق دارد. او منتظر نمي ماند تا قاتل مرتكب اشتباه شود و از اين طريق به دام بيفتد، زيرا مي داند هر انساني به جنايت مي كند، در حقيقت، دست به نوعي قمار مي زند و براي مدتي شخصيت انساني خويش را در پشت نقاب قمارباز پنهان مي كند؛ اما اين پوسته عاريتي، دير يا زود، ترك برمي دارد و از پس آن «انسان» چهره خواهد نمود و مگره اين لحظه را انتظار مي كشد و تلاشش دقيقاً در جهت يافتن انساني است كه پشت حصار قمارباز/ قانون شكن پناه گرفته است.
در رمانهاي مگره، موضوع اصلي كشف هويت قاتل نيست بلكه محور ماجرا بر رابطه ميان كميسر و مجرم استوار است. به همين دليل نيز، بسياري اوقات، در همان صفحه هاي نخست كتاب، جنايتكار به خواننده معرفي مي شود و بقيه داستان به واسطه تحليل رواني قاتل و بازشكافتن عواملي كه منجر به قتل شدند، جذابيتش را حفظ مي كند.
سيمنون بر اين باور است كه يك قاتل، در وهله اول، موجودي تيره روز و قابل ترحم است و گمان مي برد هر انساني، در صورت داشتن انگيزه هاي كافي، مي تواند مرتكب جنايت شود. نويسنده ديدگاهش در قبال مقوله جنايت را به كارآگاه آفريده ذهنش هم انتقال مي دهد، چرا كه به اعتقاد او، هيچ چيز دردناك تر و رقت انگيزتر از اين نيست كه فرد احساس كند از جمع ساير انسانها طرد شده است. مگره نماينده جامعه اي است بخشنده و پذيرشگر كه انگيزه ها و ضعفهاي جنايتكار را درك مي كند و به بركت اين آگاهي و همدلي، پس از اعتراف گرفتن از او، ياري اش مي آيد تا ديگر بار احترام نسبت خويشتن را بازيابد و اين امكان را برايش فراهم مي سازد كه، تا حدودي، با جامعه و ساير انسانها تجديد پيوند كند. با هم گفت وگوي بين مگره و قاتلي را كه اعتراف كرده است مي خوانيم: «ـ مرا تحقير مي كنيد؟ هيچ كس را تحقير نمي كنم . ـ حتي يك جنايتكار را؟ ـ حتي يك جنايتكار را. تا حالا از كسي منزجر نشده ام.»
در مجموعه آثار سيمنون، مگره از جمله پرسوناژهاي نادري است كه يكپارچه و هماهنگ به شمار مي آيد. او فرزانه و شريف است. به خوبي مي داند شناخت كامل انسانها امري است ناممكن، با اين وجود آنها را همانطور كه هستند مي پذيرد و دوست دارد. هيچ چيز متعجبش نمي كند و هرگز نمي كوشد، در مقام معلم اخلاق، ديگران را پند واندرز دهد. حضورش اطمينان بخش است و عمده ترين وجه تمايز رمانهاي مگره با ساير رمانهاي سيمنون از همين حضور ناشي مي شود. آثار پليسي و غيرپليسي سيمنون از نظر مضمون و محتوا مشابه اند. با اين حال، در مجموعه ماجراهاي مگره، نويسنده ما را تنها تا مرزهاي تراژدي مي برد، ليكن در ساير رمانهايش اين مرز را درمي نوردد. عامل اين تفاوت همانا حضور مگره است: چهره اي پدرگونه، تسلي دهنده و قابل اعتماد كه زندگي را برخوردار از نظم، بنيان، سامان و مفهوم جلوه مي دهد.