دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۲ - ۱۶ محرم ۱۴۲۵
Mon, Mar 8, 2004
فرهنگ و انديشه
شماره ۲۷۴۴
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
سلامتي
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
كتاب و كتابخواني
فرهنگ و هنر
ويژه
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ويژه ۵
ويژه ۷
ويژه ۸
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
افق
اوقات شرعي
آرشيو
بررسي موريس بلانشو از مفهوم مرگ
علي فرقاني
بررسي موريس بلانشو از مفهوم مرگ
مرگ فيلسوف
علي فرقاني
156648.jpg
مرگ يكي از موضوعاتي است كه در تمام آثار بلانشو
حضور دارد و تأملاتش را در باب زبان، ادبيات و فلسفه، سامان مي دهد. بلانشو با تأمل در خصوص مرگ، همان سنت فلسفي غرب را پيش مي گيرد
و در واقع همين جاست كه او درگير فلسفه مي شود.
گروه انديشه

مرگ، در هر موجود زنده اي، قبل از هر چيز، نقطه اي در مقابل زندگي است. هر زندگي با تولد و مرگ محدود شده است. با يكي از آنها آغاز مي شود و با ديگري خاتمه مي يابد، ولي در مورد موجود انساني اين تضاد و تقابل مابين زندگي و مرگ، صرفاً يك تضاد انتزاعي نيست، بلكه امري ملموس است. به عبارت ديگر، موجود انساني، چيزهايي در مورد مرگ خودش مي داند و اين دانستن، تأثير ملموسي بر زندگي او دارد. فلاسفه همواره از اين نكته بحث كرده اند كه رابطه اي ضروري، مابين زندگي، آگاهي حقيقت و مرگ وجود دارد. افلاطون، زندگي را وجود روحي حلول كننده، در زمين دانسته است. در نظر او، زندگي قلمرو فاني ظهور است، حال آنكه مرگ به زعم او ـ قلمروي ناميراست كه در آن هيچ تغييري در سرشت اشيا رخ نمي دهد. در جهان نمود و ظهور، هر چيزي در حال تغيير است. حال آنكه مرگ قلمرو حقيقت است. چرا كه آنجا، هر چيزي براي هميشه يك شكل باقي مي ماند. از طرفي مي توان، اين مطلب را با اين واقعيت ملاحظه كرد كه: عبارات صادق را به گونه اي مستقل از زمان، صادق مي پنداريم و از طرف ديگر، چه در مسيحيت و چه در ساير مذاهب، حقيقت تنها وقتي مرتبط با خدا و نتيجتاً ناميراست كه اين قرارداد مستقيم مابين موجود انساني و حقيقت را مرگ امضا كرده باشد. افلاطون عنوان مي كند كه ويژگي بارز انسان در نيمه حيوان و نيمه خدا بودن است. اين نيمه خدا بودن او از ارتباط آگاهانه با مرگ، يعني همان چيزي كه حقيقت را به عرصه دانش مي كشاند، نشأت مي گيرد. افلاطون در يكي از گفت و گوهاي خود، در مورد چنين آگاهي اي از مرگ بحث مي كند. اين گفت و گو تحت عنوان «فيئدوس» ماجراي روزي است كه استاد، سقراط پس از دريافت حكم مرگش، به اتهام گمراه كردن جوانان آتن، در شرف نوشيدن جام شوكران است. سقراط، با نزديك ترين دوستانش پيرامون ارتباطي كه فيلسوف بايستي همواره با مرگ داشته باشد، سخن مي گويد و مي گويد يادگيري فلسفه در واقع يادگيري مردن و مرده بودن است. مردمان عادي از درك اين نكته عاجزاند، چرا كه آنان غافل از معنا و مفهوم مرگ هستند، آنها نمي توانند ربط فلسفه با مرگ را دريابند، چرا كه مرگ در نظرشان، چيزي انتزاعي است كه در نهايت زندگي رخ مي دهد. آنها تنها مرگ حيوانات را مي شناسند و مادامي كه اين نكته را درنيابند، به همان جرگه زندگي حيوانات تعلق دارند و به عنوان يك موجود انساني، تنها بهره اي اندك از تكامل توانايي شان برده اند. اما آن مرگ ديگر، كه فيلسوف در تكاپوي يافتن آن است، چيست؟ در نظر افلاطون، حقيقت فلسفه دانستن ارتباط با مرگ است، حتي آن لحظه اي كه بر روي يك صندلي نشسته ايم يا بر ستاره اي دور دست نگاه مي كنيم، همه لحظات ما، در خود نشاني از مرگ دارد. همين ارتباط با مرگ است كه ما را قادر مي سازد تا با چيزها ارتباط داشته باشيم و امكانات جهان ما، همه مبتني بر رابطه ويژه اي قرارمي گيرند، كه موجود انساني، با مرگ، در ذهن خود دارد. در جهان تصورات هرچيزي در حال تغيير و دگرگوني مداوم است و به همين خاطر غيرممكن است كه چيزي «مشخص و حي و حاضر» آشكار شود. ولي صرفاً به اين دليل كه از آن چيز تشخص يافته و ثابت كه همواره با خودش يگانه است كه در جهاني راستين وجود دارد، كه همان جهان پس از مرگ و پيش از تولد است. انسان حامل تصويري از آن چيز است، اين چيز تشخص يافته و ثابت كه افلاطون آن را ايده يا مثل مي نامد، مي تواند با قرارگرفتن در بالاي همه تصورات و تعبيرات، با چيزي در اين جهان يگانه شود. به عبارتي ديگر اين همان رابطه با مرگ است. كه به واسطه آن ما توانايي آن را مي يابيم كه حالتي عيني يا تئوريك نسبت به جهان اتخاذ كنيم. تمام وجود در توانايي فراتر رفتن ما از محيط دور و برمان تشخص يافته است. توانايي اي كه فيلسوف آن را، استعداد مي نامد. استعداد اشاره به قدم گذاشتن از حيطه اي به حيطه ديگر دارد. هرگونه دانشي از جهان به اين توانايي فراتر رفتن از محدوده هاي وجود بي واسطه از طريق نفي آنها، بستگي دارد.
از طريق همين آگاهي است كه موجود انساني از محدوده هاي زندگي گامي به آن سو مي گذارد و به قلمرو الهي مرگ مي رسد. اكنون مي توانيم بفهميم كه چرا مرگ فيلسوف با مرگ به مثابه يك اتفاق طبيعي همانند نيست و چرا مرگ فيلسوف در ارتباط با حقيقت است و به استعدادي از زندگي مي انجامد. به بياني ديگر، موجود انساني، نه تنها به مرگ مي انديشد بلكه همه وجودش، احساس اش شأن و تشخص از مرگ دارد. پس موجود انساني برخلاف ساير حيوانات كه مرگ تنها برايشان رخ مي دهد چيزهايي هم از مرگ خودش مي داند. گفتن اينكه موجود انساني از مرگ خودش خبر دارد، گفتن اين است كه او همه چيز را پيرامون مرگ خودش مي داند. به زبان بلانشو: «مرگ و فكر، در محدوده تفكر، ارتباط نزديكي با يكديگر دارند، در مردن گويي ما عذر تفكر را از خودمان مي خواهيم؛ هر فكري ميرنده است، هر فكري حتي آخرين فكر.»
مي توان در «اسطوره سيزيف» (sisiyphos) داستاني كه به حكم نويسنده و فيلسوف فرانسوي، آلبركامو نوشته شده است، مثال ديگري در ارتباط با ويژگي رابطه انسانيت با مرگ يافت. بلانشو در كتاب «گفت وگوي بي پايان» خود اشاره خاصي به اين داستان مي كند و آنچنان كه توسط كامو، تفسير شده است، مثال نوعي تلاش فيلسوف براي پيروزي بر مرگ است. اين افسانه گوياي آن است كه چگونه سيزيف به منظور پيروزي و كسب زندگي جاويد ، در مرگ، خدايان را فريب مي دهد. سيزيف كه انتظار فروافتادن به جهان زيرين به حكم خدايان را دارد، به همسرش مروپه (Merope) ازضرورت مرگ خودش مي گويد و اينكه همسرش نبايد، نه او را دفن كند و نه مراسم تدفين و درگذشت را اجرا كند. پس از آن الهه جنگ «آرس» زندگي او را مي ستاند. به محض رسيدن سيزيف به جهان زيرين، «تاناتوس» الهه مرگ از اينكه «مروپه» جسارت كرده و مراسم مرسوم تدفين را به جا نياورده خشمگين مي شود. او سيزيف را جهت تنبيه همسرش، به زندگي بازمي گرداند. سيزيف به زندگي بازمي گردد پس نقشه موفقيت آميز بوده است و از ادعاي تاناتوس الهه مرگ و در نتيجه تنبيه همسرش غفلت مي كند. و براي سالهاي بسي زيادتري درجهان، مي ماند.
نكته مهم داستان تنها با مرگ سيزيف روشن مي شود. تاناتوس او را به جهان زيرين بازمي گرداند و به خاطر عدم فرمانبرداري اش محكوم مي شود كه سنگي را تا بالاي كوهي ببرد هربار كه به قلعه مي رسد، سنگ پس مي افتد. اين كيفر اوست كه بايستي تا ابد تكرارش كند.
به هرحال، اين كوشش بي ثمر، تصويري از زندگي است. كه گويي تلاش در حد و نهايتي مشخص كه به مانند تلاش هاي ديگر زندگي، معنايي در فراسويش نيست. هميشه دوباره از سرگرفته مي شود.مانند كودكي كه ادبيات انگليسي مي آموزد تا معلم شود و به كودكي ديگر ادبيات انگليسي بياموزد.به همانگونه سيزيف، تلاش خود را دوباره و دوباره تكرار مي كند.درواقع آن زماني كه خدايان مي پندارند كه سيزيف را كيفر داده اند، متوجه اين نكته نيستند كه به او زندگي ابدي را هديه كرده اند.
پس از آن سيزيف دوباره دست به فريب خدايان مي زند. كامو از اينجا چنين نتيجه مي گيرد كه ما بايستي او را شادمان بدانيم. آنچه كه اين داستان براي آن مثال آوري مي كند رابطه انساني با مرگ است. سيزيف زندگي را تنها ازطريق ارتباطش با مرگ به دست آورد.
حتي زندگي درروي زمين، تنها درسايه دانستن اين نكته كه زندگي به واسطه استعداد گشوده به مرگ است،مي تواند سمت وسوي زندگي ابدي داشته باشد و از اين پس اين ارتباط با مرگ چيزي نيست كه تنها به حيطه تئوري محدودشود، ما بايستي فعالانه در جست وجو و گسترش اين رابطه باشيم و دراين معنا مي توان گفت كه ما بايد مردن را بياموزيم.
يادگيري مردن و مرده بودن دراين معنا يعني در جست وجوي زندگي كامل بودن، به همين دليل بلانشو بحث را به داستان «مالده لائوريس بريگه» اثر رايزمارياريلكه مي كشاند كه در آن شخصيت اصلي داستان مي گويد مردمان كمي آرزوي آن را دارند كه مرگ درخور و مختص خودشان را داشته باشند و [به همين دليل] كم هستند كساني كه زندگي خاص خودشان را داشته باشند. بلانشو دراينجا با توصيف افلاطون موافق است، كه آدمي تنها مي تواند به قيمت ازدست دادن زندگي راستين خود، ازمرگ ممانعت كند و اين يعني اينكه بگوييم مادامي كه دركي از زمان كه به وسيله محدودشدن عمرمان به وسيله مرگ، نصيب ما شده است، نداشته باشيم، وجودمان در توالي بي معني روزها سپري خواهدشد و زندگي مان از راه يافتن به يك هستي كلي و فراگير ناتوان خواهدبود.
بلانشو همين موضوع را دركتاب «فضاي ادبيات» به بحثي طولاني مي گذارد و درمورد ايده مرگ اصيلي كه فيلسوف را به تفسير خاصي از زندگي مي كشاند و پيرامون قدرت ذهن، انديشيده اي (Subject) كه برخودش مسلط شده است تمركز مي كند و به طورخلاصه به خاطر چنين مهمي است كه بلانشو خواهان اين است كه از اين طرز تلقي، يعني همان انسان مسلط بر خودش دور شود.
به اين دليل است كه ايد تسلط يافتن انسان چه برخودش چه بر طبيعت، فيلسوفان را به جست وجوي توضيحي براي معناي زندگي انسان به خارج از اين مفهوم خودمداري ذهن انديشيده كه هدايتگرش قدرت خرد است و جهان برايش گويي تنها انعكاس از خود اوست، كشانده است.
طبيعت هنر و تاريخ و خودجهان، معنا و اهميت خود را تا به آن حد ازدست داده اند كه امروز در قرن بيستم، تنها در حيطه اي كه مطابق با برنامه هاي ما به كارمي آيند و با آنها مطابقت كنند، ظاهرمي شوند. اما ادبيات برعكس چيزي نيست كه بتوانيم برآن مسلط شويم و به نسبت از قدرت عجيبي بر ما برخوردار است كه ما مجبور به كشف دوباره آن هستيم.
براي درك اينكه چگونه مفهوم مرگ، در نزد بلانشو سر از قدرت عجيب ادبيات، در مي آورد، بايستي ابتدا توصيفي را كه گزارش فلسفي از قدرتي كه ذهن انديشيده در وقت تسلط يافتن بر مرگ به دست مي آورد، مروركنيم.
يعني بايستي به فلسفه كئورگ و يلهلم فردريش هگل رجوع كنيم.
كتاب انديشه
ظهور و سقوط
اتحاد شوروي
* جان آر.ماتيوز
* ترجمه فريد جواهركلام
* انتشارات ققنوس

هنگامي كه در سال ۱۹۱۷ انقلاب روسيه آغاز شد، هيچ كس ـ حتي آتشين ترين هوادار انقلاب ـ نمي توانست حاصل كار را به درستي پيش بيني كند.
نطفه انقلاب روسيه در قرن نوزدهم بسته شد و آن دوران شورش هاي دهقانان بود كه راديكال هاي خواهان انقلاب آن ها را تحريك مي كردند. حكومت امپراتوري در پاسخ به اين نا آرامي ها، كوشش هايي در مسير ايجاد اصلاحات به عمل آورد. اما اين كوشش ها بيش تر به روي كاغذ جلوه داشت تا در عرصه عمل. به تدريج نا آرامي و شورش دهقانان منجر به دو انقلاب گرديد كه دومي در بر انداختن رژيم سلطنتي موفق بود.
فروپاشي اتحاد شوروي به طرز شگفت انگيز شتابان بود.
هنگامي كه در ۲۵ دسامبر ۱۹۹۱ گورباچف از مقام رياست جمهوري استعفا كرد، اتحاد جماهير شوروي ديگر وجود نداشت.
كتاب حاضر به سير شكل گيري اين انقلاب تا زوال اتحاديه شوروي مي پردازد و مي كوشد تا چشم اندازي گسترده و ژرف از سير تاريخي اين واقعه به دست دهد. و انديشه هاي سياسي، فرهنگي و فلسفه تأثير گذار در اين ظهور و سقوط را باز مي تاباند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |