سه شنبه ۱۹ اسفند ۱۳۸۲ - ۱۷ محرم ۱۴۲۵
Tue, Mar 9, 2004
فرهنگ و انديشه
شماره ۲۷۴۵
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
جوان
فرهنگ و پايداري
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
ضميمه ۱
ضميمه ۲
ضميمه ۳
ضميمه ۴
ضميمه ۵
ضميمه ۶
ضميمه ۷
ضميمه ۸
آرشيو
كتاب انديشه
آيا جنبش اصلاحات به پايان رسيده است؟
156726.jpg
دكتر محمدرضا تاجيك
۱
جنبش اصلاحات بيشتر در قالب يك «پروسه» قابل تحليل است تا يك «پروژه». از اين منظر، مي توان براي آن منطقي، اراده اي، سويه اي، درونمايه اي، فراز و فرودي، سير تحول و تطوري مستقل از حاملان آن قائل شد. افزون بر اين، با چنين رويكردي مي توان گفت كه رابطه اي مستقيم ميان فراز و فرودهاي تئوريك و پراتيك اصلاح طلبان با جريان اصلاح طلبي وجود ندارد. به بيان ديگر، زماني كه يك جريان اجتماعي از سطح محدوده حاملان و عاملان آن لبريز شود ودر سطح قاعده هرم جامعه نشت و رسوب كند، ديگر نمي توان بن بست «بازيگر » را با بن بست «بازي » معادل دانست. البته، اين بدان معنا نيست كه اين دو رابطه اي تعاملي و تكاملي ندارند. ترديدي نيست كه خلأهاي تئوريك و بن بست هاي استراتژيك حاملان و عاملان يك جريان در روند آن جريان تأثير مي گذارند. سخن من ناظر بر اين نكته است كه يك جريان اجتماعي زماني كه در هيبت يك «پروسه تاريخي» رخ مي نمايد، حاملان و عاملان واقعي آن توده هاي مردم مي شوند و نه يك عده خاص و قليل. لذا گهي «تند» و گهي «خسته» رفتن حاملان اسمي آن چندان در فرايند چنين جريانهايي تأثير نمي گذارد.
بنابراين، جنبش اصلاحات به اقتضاي طبيعت اصلاحي ـ مردمي خوداهل «انسداد» كامل و مطلق نيست. كمااينكه گفتمان اصلاحات هنوز گفتمان مسلط جامعه ما و برترين گزينه مردم است. اما، در «تحليل نهايي»، كه يك جريان اصلاحي را در قالب يك «پروسه» تعريف نماييم و چه آن را در هيبت يك «پروژه » ترسيم نماييم، تنها زماني مي توانيم به تحقق آن اميد داشته باشيم كه اولاً، زيرساختهاي لازم شكل گرفته باشند و ثانياً، حاملان و عاملان آن مزين و متصف به فرهنگ و مشي و منش اصلاحي شده باشند.
متأسفانه با اينكه چند بار در همين قرن بيستم ـ به قول اخوان ثالث ( در آخر آخر شاهنامه) ـ چشم بگشوديم و گفتيم «آنكه طرفه قصر زرنگار صبح شيرينكار»؛ يعني با سادگي و خوش خيالي گمان كرديم فردا به بهشت برين و جامعه برترين (با هر تعريفي از اينها) خواهيم رسيد؛ هنوز در خم كوچه اصلاحات و قانونمند كردن جامعه گرفتاريم. شايد (به قول كاتوزيان) به دليل كم توسعگي سياسي، هنوز نتوانسته ايم هدف را از آرزو تفكيك نماييم. به قول شاعر ناشناسي:
ما چو فرزندان آن گم كرده يوسف
هيچ جز سرمايه اي اندك براي عرضه در پاي
خاك تو در كيسه هامان نيست
ما ـ چون آنان ـ
خشكسالي سخت را در پشت پس كرديم
(راست مي خواهي، طمع در ميوه هاي ديررس كرديم)...
راست تر مي خواهيد، بسياري از اصلاح طلبان ما طمع در ميوه هاي باغ ديگران كردند. كشت ناكرده، عزم برداشت كردند. رنج نابرده، گنج را طلب كردند. نارفته راه، رسيدن را آرزو كردند. خواستند بدون سير و سلوك به كشف و شهود برسند و بدون طي طريق، عوالم ناپيدا و نامكشوف را مسخر خود سازند. همچون ماركسيستهاي راست كيش، بر اين باور شدند كه مي توانند با «جهشي ديالكتيكي» دوران مختلف تاريخي را پشت سر نهاده و دفعتاً سر از دوران مدرن درآورند. غافل از اينكه (به قول بودا)، ما همان چيزي هستند كه انجام داده اند و آنچه خواهند بود كه اكنون انجام مي دهند.
از اين رو بودكه جنبش اصلاحات، خصوصاً در نيمه دوم دهه اول حيات خود، به سبب علل و عوامل بسيار گوناگون و پيچيده (كه قبلاً در اين موارد سخن گفته ام) در سراشيبي ايجاد فاصله افتاد. لوح ملفوف اصلاحات، نتوانست آنگونه كه شايد و بايد نقشهاي حك شده بر روي خود را به نمايش بگذارد و پرتو گفتماني خود را بر سر هر كوي و برزني بگستراند و مناسبات و ملاحظات اجتماعي ـ سياسي موجود را به رنگ آمال و اهداف خود بيالايد. از اين رو، بندهاي اميد و انتظار هر روز بيشتر از روز گذشته فرسوده شدند و ترانه فصلها و عبور ومرورها هر روز پيش از روز گذشته سروده شدند.
شكاف فزاينده ميان آرمانها و كاركردهاي اصلاحي، چالشهاي جدي و غيرقابل انتظاري را در مقابل اين جريان برانگيخت. فقدان يك تئوري راهنماي عمل اصلاحي و يك مانيفست كارآمد از يك سو و نادر بودن مردان عمل از جانب ديگر، اندك اندك رنگ زيباي رخسار تئوريك (گفتماني) جنبش اصلاحات را اسير كم رنگي و بي رنگي كرد. انفعال بسياري از حاملان و عاملان اصلاحات در مقابل جريانات ناهمراه و خلاصه شدن دلمشغولي ها و فعاليت آنان در «حاشيه »هاي فربه شده، زمينه ساز جدايي آهسته اما پيوسته آنان از متن جامعه و تحولات درون آن شد. اما تمامي اين واقعيتها حكايت انسداد نظري و عملي برخي از اصلاح طلبان است ونه روايت انسداد جريان و جنبش اصلاحات.
۲
نخست بايد روشن كرد كه منظور از «گفتمان خاتمي » يا آنچه من «خاتميسم» مي نامم، چيست؟ من از رهگذر اين اصطلاحات و واژه ها، باورها، اعتقادات، نظريه ها و آموزه هاي يك فرد را مراد نمي كنم، بلكه يك دستگاه نظري ـ عملي را برداشت مي كنم كه به عناصر و دقايق گفتماني خاص كه همگي پيرامون يك «نقطه گره اي يا كانوني» سامان يافته اند دلالت مي دهد. اين نقطه گره اي و كانوني از نظر من «قانون» است كه دقايق و عناصري همچون «جامعه مدني»، «آزادي»، «مردم سالاري»، «همزيستي مسالمت آميز»، «رقابت سياسي قاعده مند»، «تكثر سياسي»، «حقوق شهروندي»، «تمركز زدايي از قدرت»، «سياست اخلاقي»، «شايسته سالاري» و ... پيرامون آن سامان يافته اند.
بي ترديد، من كماكان به چنين تعريف و تصويري از «گفتمان خاتمي» معتقد و وفادارم. اجازه بدهيد يك گام به جلو گذارده و بگويم، كه چنين گفتماني تنها آلترناتيو جامعه و نظم ماست. من نه تنها خود، بلكه همگان را به اين «اعتقاد» و «وفاداري» دعوت مي كنم. من نه تنها خود، بلكه همگان را به داشتن حميت و سماجت مقدس براي تحقق اهداف و آمال اين گفتمان دعوت مي كنم. باور كنيم كه گفتمان اصلاحي، هويت و تماميتي مستقل از افراد دارد و باور كنيم كه حاملان و عاملان اصلي آن تك تك آحاد اين جامعه هستند.
۳
علل اين پديده ناميمون را عمدتاً در موارد زير مي دانم:
۱ ـ فقر فرهنگ اصلاحي: جنبش هاي اصلاحي در جامعه ما عمدتاً فاقد يك زير ساخت و پيشينه فرهنگي غني بوده اند. به بيان ديگر، انسان اصلاح طلب ايراني بدون اينكه رنج ساختن و پرداختن يك بنيان و زيرساخت فرهنگي اصلاحي را برده باشد، همواره تلاش داشته كه با يك جهش ديالكتيكي دفعتاً در سرزمين اصلاحات فرود بيايد و ره چندين صد سال پيموده ديگران را يك شبه طي كند. اين ضعف فرهنگي، به نوبه خود، شكافي بس عميق ميان «پيام» (پيام اصلاحات) و «پيام آور» (حاملان و عاملان اصلاحات) را موجب گشت.
۲ ـ فقر تئوريك: خيزش ها و جنبش هاي اصلاحي ما عمدتاً فاقد يك تئوري راهنماي عمل بوده اند. آنچه به عنوان تئوري و آموزه اصلاحات در ميان اصلاح طلبان ما مطرح بوده عمدتاً تصوير مات و كدري از برساخته هاي نظري ديگران بوده است. مضافاً اينكه همين تصوير مات وكدر نيز اسير «ناهمزمان خواني ها» و «ماتقدم ها» ي معرفتي و تاريخي بوده اند كه همراه خود نوعي شيزوفرني (روانپريشي) را براي انسان و جامعه ايراني به ارمغان آورده اند.
۳ـ فقر مفهومي: كمتر اتفاق افتاده كه انسان اصلاح طلب ايراني پيرامون اين مفهوم گفتماني سازواره را سامان دهد و از دقايق مفهومي اين گفتمان نيز، تعريف و تصويري شفاف به دست دهد. به بيان ديگر، همواره در فضاي غيرمتشكل گفتماني كه پيرامون اين مفهوم شكل مي گرفته، انبوهي از «دالهاي تهي و شناور» در طواف بوده اند كه هر كسي براساس پيشافهم ها و پيشاذهن ها و پيشاتجربه هاي خود، بدانان «مدلولي» ارزاني داشته و آنان را به سخره دستگاه نظري و عملي خود گرفته است.
۴ـ فقر پراكسيس و پراتيك: خيزشهاي اصلاحي ما عمدتاً فاقد يك مانيفست (برنامه عمل) مشخص و مهندسي اجرايي كارآمد بوده اند. از اين رو، چنين خيزشها و جنبشهايي در جامعه ما، اگرچه، آغازي توفنده و اميدوار كننده داشته اند، اما تداومي بس افتان و خيزان (گهي تند و گهي خسته) داشته اند.
۵ـ فقر نهادي ـ تشكيلاتي: جنبشهاي اصلاحي در اين مرز و بوم، همواره در هيبت و هويتي «خود به خودي» و «ولنگار» بروز و ظهور كرده اند. كمتر اتفاق افتاده كه از درون جنبش نهادهايي (همگون با طبيعت جنبش اصلاحي) بجوشد و نقش آوانگارد و رهبري را در مراحل بعدي جنبش ايفا نمايند.
۶ـ فقر ساختاري: در فرايند هر تغيير و تحول اجتماعي، ما با دومتغير عمده مواجه هستيم: اول، عامليت انساني (واسطه تغيير) و دوم، ساختار اجتماعي، سياسي، اقتصادي، فرهنگي و ... در جامعه ايراني، هيچگاه اين دو با يكديگر انطباق نيافته اند. به بيان ديگر، عامليت انساني در ايران، همراه درچهره متغيري منعطف و ساختار نيز همواره در هيبتي متصلب ظاهر شده اند. بنابراين، هيچ گاه ظرفهاي ساختاري مظروفهاي اصلاحي را برنتابيده و محملي براي تحقق آنان فراهم نياورده اند.
ادامه دارد
كتاب انديشه
ايراني ها
ايران، اسلام و روح يك ملت
* ساندرا مك كي
* ترجمه: شيوا رويگريان
* نشر ققنوس
كتاب حاضر ديدگاههاي جديد برخي انديشمندان غربي را نسبت به ايران بازمي تاباند و كمك مي كند تا ايرانيان با تحليل تاريخ، فرهنگ و وضعيت اجتماعي ـ سياسي ايران ازديدگاه غربي آشنا شوند.
مؤلف كتاب، خانم ساندرا مك كي، طي سفرهايش به ايران و نيز با استفاده ازمنابع بس متنوع و متعدد در باب ايران كوشيده است ـ به قول خودش ـ «روح يك ملت» را بكاود و به نتايجي عيني و ملموس دست يابد.
اين كتاب از ايران پارسي و اسلامي، از ايران گذشته و حال، از پيشرفت هاي باشكوه و غفلت زدگي هاي ناميمون سخن مي گويد و با ترسيم رشته هاي طولاني تاريخ وفرهنگ ايراني سعي دارد كشوري را بشناساند كه از بابت موقعيت جغرافيايي براي غرب و از لحاظ هويت و عواطف براي تمام ايراني ها حائزاهميت است.
كتاب در چهاربخش و ۱۳فصل تنظيم و تدوين شده است كه عنوان برخي از فصلهاي آن عبارتند از:
شكوه ايران/ خدا و ميهن/ چهره هاي اقتدار: پدر، شاه و روحاني/ آيت الله و شاه: اسلام و ايران/ جمهوري اسلامي ايران: آرزوي ناكام عدالت.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |