|
درگفت وگو با دكترابوالقاسم اسماعيل پور، استاد دانشگاه
رازهاي نهفته در اسطوره
|
|
|
فريال طهماسبي به رغم انتشار آثار فراوان درخصوص اسطوره و بحث هاي روشنفكران و اديبان دراين زمينه هنوز عده اي از مردم براين باورند كه اسطوره همان وهم و افسانه است و يا حقيقتي است قدسي كه به زبان داستان و تمثيل بيان شده است. اين در حالي است كه دكترابوالقاسم اسماعيل پور مي گويد: اگرچه گاه اتفاق مي افتد كه اسطوره همان افسانه باشد، ولي هرداستان يا روايتي لزوماً اسطوره نيست. اسماعيل پور، استاددانشگاه همچون اسطوره شناس، از رويدادهاي تاريخي سخن مي گويد كه به آيينهاي اساطيري تبديل شده اند. او مي افزايد: درطول تاريخ، اديان همواره سعي كرده اند اسطوره زدايي كنند ولي جبر تاريخي باعث مي شود كه در سير تحول اديان، اسطوره ها به ساختار آنها اضافه شود. اسماعيل پور درگفت وگوي حاضر، به جريان تحول اسطوره در تاريخ جوامع مي پردازد و بازخواني اساطير را براساس تحليل روانكاوانه اسطوره مهم مي انگارد.
\ آقاي دكتر! درعصرجديد ديگر حرفي از اسطوره نيست. ليلي و مجنونها، خسرو و شيرينها، صرفاً به داستانها و رواياتي تبديل شده اند كه دركتابها مي خوانيم. آيا درعصر اينترنت و ماهواره، جايي براي اسطوره باقي مانده است؟ * اينطور نيست كه در عصرجديد، جايي براي اسطوره باقي نمانده باشد. درعصرحاضر، ما اسطوره داريم. ولي شكل آن عوض شده است. اگر درزمان گذشته، افسانه و اسطوره در قالب داستانها و روايتها، نقش پررنگي در حيات جامعه داشتند و درجامعه امروز، اينترنت و ماهواره، جايگزين شاهنامه خواني و يا بازخواني سنتهاي قهرمان پروري شده است، به معناي اين نيست كه اسطوره سازي از بين رفته. بلكه تنها شكل جديد و هنري پيداكرده است. \ اسطوره همان افسانه است يا روايت و داستاني متفاوت از آن؟ * اگرچه گاه اتفاق مي افتد كه اسطوره همان افسانه باشد، ولي هرداستان يا روايتي لزوماً اسطوره نيست. اسطوره تا حدي با افسانه تفاوت دارد، بخصوص با تعريفي كه اسطوره شناسان در قرن نوزدهم، درمورد اسطوره به دست مي دهند. پيش از قرن نوزدهم، تمام اسطوره ها را افسانه مي دانستند و آن را وهم و خرافه مي پنداشتند. از قرن نوزدهم به بعد اسطوره شناسي درحكم يك علم درآمد و امروز شاخه اي از انسان شناسي فرهنگي است. از آن زمان به بعد، متوجه شدند كه اسطوره، افسانه و مهمل نيست. به عبارتي اسطوره از واژه لاتيني historia مي آيد كه به معناي داستان و روايت تاريخي است و دربعد اختصاصي، اسطوره يعني روايتي نمادين و سمبليك. لذا هرروايت يا داستاني اسطوره نيست. اسطوره مي تواند ما را در درك تاريخ يك قوم يا يك جامعه كمك كند. اسطوره يك روايت قديمي است. مثل اسطوره آفرينش كه به اقوام ابتدايي توضيح مي داده كه عالم چگونه آفريده شده است و به نوعي توجيه كننده عالم هستي بوده است. به عبارتي مي توان گفت كه اسطوره علم پيش ازعلم است. يعني پيش ازآنكه انسان، صاحب علوم مختلف شود، براي توجيه علم جهان و مسائل كيهان شناختي، بشر از اسطوره استفاده مي كرده است و بعدها بتدريج اسطوره ها گسترش پيدامي كنند وبه انواع و اقسام مختلفي تقسيم مي شوند. تعريفي كه «الياده» بزرگترين اسطوره شناس قرن بيستم از اسطوره مي دهد اين است كه «اسطوره، روايتي است نمادين درمورد فرشتگان، ايزدان و موجودات ماوراءالطبيعي». ولي افسانه ديگر داستاني قدسي نيست. افسانه، بيشتر جنبه ملي دارد و از محبوبيت ملي برخوردار است. \ ولي دركلام، بسياري از اسطوره ها را همان افسانه ها مي خوانيم. مثل اسطوره آفرينش يا افسانه آفرينش. * درست است. دركلام مشكلي نداريم. درتوجيه علمي اين قضيه، جامعه اسطوره باور معتقد است كه اسطوره آفرينش قدسي است. بدان اعتقاددارند و براساس آن، الگوها و رفتارهاي اجتماعي خودشان را تعيين مي كنند. ولي در بسياري از افسانه ها چون افسانه پريان دريايي، هيچ اعتقادي ندارند. گرچه اسطوره و افسانه، هردو تخيلي اند. ولي اسطوره تيشتر جنبه قدسي دارد. شخصيت اسطوره شخصيت متافيزيكي است. مثل اسطوره ميترا، اسطوره تيشتر و ديگر اسطوره هاي زرتشتي كه جنبه ماوراءالطبيعي دارند. ولي افسانه هاي هزارويكشب و يا افسانه رابين هود، اينطور نيستند. مردم ابتدايي كه به اسطوره ايمان و اعتقادداشتند، دقيقاً مي دانستند كه كدام داستان اسطوره است و كداميك افسانه. \ بسياري ازاساطير مثل اسطوره ميترا و آناهيد به دوران پيش ازاسلام برمي گردند. آيا بعد از اسلام، دوباره اسطوره اي شكل گرفت؟ * ازآنجا كه جامعه ايراني، يك جامعه سه ـ چهارهزارساله مكتوب است، اسطوره هاي ايراني به ۳ دوره تقسيم مي شوند. دوره اول. دوره باستان است. مثل اسطوره ميترا كه اسطوره هند و ايراني است كه مربوط به هزاره اول قبل از ميلاد مي شود. اسنادي در تركيه به نام «بغازكوي» به دست آمده كه نشان مي دهد، اسطوره ميترا، ايزدپيمان و خورشيدبوده كه اقوام ابتدايي آن را مي پرستيدند. علاوه بر آن اسطوره ميترا، اسطوره نظارت خداي بزرگ بر اعمال و كارهاي انسان بوده كه نقش عدالت و دادگري هم داشته است. دوره دوم، اسطوره هاي دوره مدرن است كه مربوط به دوره اشكاني و ساساني مي شود. مثل اسطوره هاي زردشتي. اسطوره هاي آناهيد، اسطوره هاي امشاسپندان (فرشتگان و ناميرايان مقدس) و... دوره سوم، اسطوره هاي جديد است، يعني اسطوره هاي بعد از اسلام. درواقع شكل اين اسطوره ها عوض شده است. مثلاً در بخش اول شاهنامه، به اسطوره قهرمانان چون رستم و سياوش و... برمي خوريم كه اسطوره هاي بعد از اسلام هستند، ولي ريشه هاي قديمي هم دارند. حتي در اسطوره هاي بعد از اسلام، مفاهيم عرفاني به شكل رمزي آمده اند. مثل سيمرغ درمنطق الطير كه شخصيت اسطوره اي است. همچنين در اعصار جديد. اگرچه دردوره رنسانس كه عصر فردگرايي است و تلاش شد كه اسطوره زدايي شود. يعني توجيه علمي، جاي توجيه اسطوره اي را بگيرد. ولي مردم در بسياري از اقوام، همچنان به كار اسطوره سازي ادامه دادند. درزمان حاضر نيز فيلمهايي چون «جنگ ستارگان» كه جنگ خير و شر است و يا «داستانهاي هري پاتر» كه نوعي جادو و تخيل را درخوددارند. اسطوره هاي قرن ۲۱ هستند. ولي جاي تأسف است اين همه اسطوره هاي ايراني، به عنوان گنجينه عظيم ذخاير تمدن و فرهنگ ايراني، هيچ كتاب جامع و فراگيري نداريم كه تمام آن اساطير را يكجا گردآوري كرده باشد. \ چه نهادها يا رويدادهايي درطول حيات يك جامعه، تبديل به اسطوره مي شوند؟ آيا صرفاً گذر زمان باعث مي شود كه چيزي تبديل به اسطوره شود؟ * اسطوره ها، بيانگر نمادهاي قومي هستند كه بيشتردرجامعه سنتي شكل مي گيرند. يعني حوادثي درجامعه رخ مي دهد و بر اثر مرورزمان شكل تخيلي پيدامي كند. بدين ترتيب كه هاله هاي قومي، نمادين و تخيلي دور آن حادثه تاريخي را مي گيرند و بعد از هزاره اي ممكن است تبديل به اسطوره شود. البته لزوماً اسطوره ما تاريخي نيستند. نمادهاي آييني كه از فيلم بوده كه ريشه اسطوره اي داشته است. به طورمثال نوروز در مكه يك آيين و يا جشني در فرهنگ ماست. اسطوره نيست. ولي جالب اينجاست كه دركنه اين آيين نوروزي، اسطوره اي نهفته است. تا حدي همان اسطوره آفرينش و جريان فروشي ها، يعني اعتقاد ايرانيان اين بوده كه در تحويل سال، انسان متولد مي شود و كل آفرينش تجديد مي گردد. لذا يك نوع، نوشدگي و تولد تازه اتفاق مي افتد و آن تخم مرغ سر سفره هفت سين، شايد سمبل اين تولد باشد. در اساطير كهن زرتشتي، پوسته تخم مرغ، سمبل آسمان است و زرده آن، سمبل زمين. لذا خود تخم مرغ، نماد آفرينش است. بنابراين، اسطوره ها در آيين ها مستحيل مي شوند. چنانچه تمام رويدادهاي تاريخي ما به آيين هاي اساطيري تبديل شده اند. پس اسطوره ها، بيانگر نمادهاي تاريخي، قومي و آييني هستند كه جادو و باورها در آن رنگ مي گيرند و آميخته اي از مضامين متعدد را تشكيل مي دهند. در واقع در گذر زمان، خيلي از رويدادها تبديل به اسطوره مي شوند، ولي شكل آن با اساطير اوليه فرق مي كند. در پيش از اسلام هم شهادت سياوش را در فرهنگ ايران مشاهده مي كنيم كه در اعصار متأخر به صورت اسطوره درآمده است و تا همين اواخر اجراي مراسم سوگواري «سووشون» را در خطه فارس داشتيم. \ شما به اسطوره هاي زرشتي و اسلامي اشاره كرديد. در اديان بزرگ ديگري چون يهود، مسيح و... نيز اسطوره هايي وجود داشتند. آفرينش كيهان، آفرينش زمين، آفرينش انسان و... همگي در قالب اسطوره بيان شده اند كه گرچه در ظاهر كلام، در هر يك از اديان با هم متفاوتند، ولي ريشه و اساس آنها يكي است. آيا با وجود چنين اصلي، مي توان نتيجه گرفت كه در طول تاريخ، اديان نقش بسزايي در تولد اساطير داشته اند؟ * اتفاقاً اديان هميشه سعي كرده اند اسطوره زدايي كنند، ولي جبر تاريخي باعث مي شود كه در سير تحول اديان، اسطوره ها به ساختار آنها اضافه شود. ببينيد! اساطير در اصل، مربوط به دوره پيش از اديان هستند. يعني پيش از اينكه اديان بزرگ به وجود بيايند، اسطوره ها در همه اقوام از يونان گرفته تا بعد، سيطره دارند، ولي ايران پيش از زرتشت، عصر اسطوره است. عصر اسطوره هاي خدايان متعدد است و زماني كه در هزاره اول پيش از ميلاد، زرتشت ظهور مي كند و دين فردگرايي را مي آورد كه مي خواهد جانشين اسطوره ها كند، چون اهورا مزدا خداي خرد است. زرتشت تمام اسطوره هاي ميترا و آناهيد را به عنوان خدايان باستاني كنار مي گذارد و آنها را تبديل به فرشتگان دون پايه مي كند تا اينكه يكتاپرستي را رواج مي دهد. ولي بعد از «اشوزرتشت» دين زردشتي مثل هر دين ديگري، با اسطوره ها، آميخته مي شود و دوباره آن باورهاي كهن را در دين وارد مي كند. چون جامعه سنتي است، دوباره به ميترا و اسطوره هاي كهن پناه مي آورند. جامعه وقتي اسطوره زدايي مي شود كه راه خردگرايي را پيش بگيرد، ولي با وجود اين، رنسانس در اروپا هم نتوانست در نهايت موفق شود. همانطور كه در جامعه غربي، پر از اسطوره هايي چون قدسيان و پيامبران است. اسطوره چون با تخيل انسان سر و كار دارد و مرتبط با نيازهاي روحي و معنوي انسان است، به سختي بركنده مي شود. حتي انسانهايي هم كه به يك مكتب يا مشرب علمي روي آورده اند، اسطوره ها را وارد هنر و ادبيات كردند. اتفاقي كه از قرن ۱۹ به بعد، در جامعه غربي افتاد. اگرچه قبل از قرن ۱۹ و يا حتي بعد از آن، با تفسير خردگرايي، اسطوره ها را كنار زدند و داستانهاي تخيلي را براي اقوام ابتدايي مجاز دانستند، ولي بعد از قرن ،۱۹ اسطوره ها در چنان جامعه اي وارد ادبيات و هنر مي شوند. رمانتيك ها در اين زمينه پيشتاز هستند. سمبلهاي اساطيري كه مردم در قبل بدانها اعتقاد داشتند، امروزه در آثار هنري جلوه مي كند. لذا اسطوره ها حتي در جامعه مدرن امروز با ماست. به قول «كاسييرر»: «تا زماني كه انسان صاحب تخيل و زبان است، بيان سمبل و اسطوره، جزو لاينفك انسان است.» لذا انسان با اسطوره زندگي مي كند. انسان سنتي، به شكل سنتي، به اسطوره ها اعتقاد دارد و تخليه روحي مي شود و انسان مدرن از طريق وارد كردن اسطوره ها در هنر و ادبيات، لذايذ معنوي مي برد. ادامه گفت وگو شنبه منتشر مي شود
|