پنجشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۸۲ - ۱۹ محرم ۱۴۲۵
Thu, Mar 11, 2004
فرهنگ و انديشه
شماره ۲۷۴۷
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
تاريخ
جوان
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
كتاب انديشه
حق خلق ها
156936.jpg
نويسنده: روبرت لايشت
برگردان: امير طبري
هنگامي كه ميليونها انسان در سراسر جهان بر عليه جنگ با عراق راهپيمايي و تظاهرات مي كردند، بايد در برخي از گفتارها درنگ نمود.
اعتراضهاي جهاني براي جلوگيري از فاجعه جنگ، از پديده هاي دوران كنوني است كه اتفاقاً از خود آمريكا هم جريان مي گيرد، اعلام No War (جنگ نه)، تأييدي بر مفهوم «اعتماد نخستين» است كه از سوي جان راولز ـ فيلسوف برجسته آمريكايي كه به تازگي درگذشت ـ به كار رفته است.
جان راولز، برهان هاي خود را در كتاب Das Recht der Voelker (حق خلق ها) بيان مي كند. چاپ اصلي كتاب به نام The Law of Peoples (قانون مردم) در سال ۱۹۹۹ ميلادي مورد توجه و تحسين منتقدين قرار گرفت و اكنون توسط ويلفريد هينش (استاد فلسفه عملي دانشگاه زارلند) در سرزميني انتشار يافته كه با جنگ مخالف است.
«واقعيت تعيين كننده صلح ميان دموكراسي ها بر پايه ساختارهاي دروني اجتماعي ـ دموكراتيكي استوار است كه از وسوسه جنگيدن به دور است... جامعه هاي تابع قانون هاي دموكراتيك و مردم سالار نسبت به يكديگر اطمينان داشته و خود را ايمن مي دانند.» راولز چنين ادامه مي دهد: «صلح در ميان جامعه هاي دموكراتيك تسلط دارد» كه در واقع به اين معناست: «جنگ براي آنها جذبه و گيرايي ندارد، مگر اينكه براي دفاع از خود و يا در مواردي بسيار جدي و به نفع حقوق بشر باشد.»
جالب است: در اينجا حقي مبني بر دخالت متجاوزانه در امور داخلي كشوري ديگر، پيشگويي مي شود. اگر جان راولز امكان بحث و مجادله با جرج دبليو بوش را داشت، آيا رژيم صدام حسين را به عنوان موردي جدي و خطرناك مي دانست؟
در كشمكش هاي بالكان، نيروهاي ليبرال چپ به دليل ترتيب درون حكومتي و نيروهاي محافظه كار با تأكيد بر وجه برون حكومتي، با يكديگر جهت انجام دخالت نظامي به نرمي گفت و گو مي كردند. ما مي توانيم تناقضهاي شديدي را انتظار داشته باشيم كه از سويي به روابط دروني حكومتها و از ديگرسو، به ارتباط ميان آنها مربوط مي شود. طرح راولز را مي توان به عنوان كوششي فهميد كه اين تناقضها را به كناري مي نهد.
نخستين گام ويژه راولز، تأكيد و توجه او بر نقش مردم است و نه حكومتها. در اينجا يك جابه جايي معناشناسانه بزرگي روي مي دهد كه با حاكميت خلقها در همخواني است. مفهوم عدالت، در مرتبه نخست، عرصه حقوقي را در بر مي گيرد كه پيشتر در رابطه با بيگانگان به كار مي رفت، بيگانه اي كه به طور تاريخي و اجتماعي به نام يك حكومت ديگر در برابر «ما» ظاهر مي شد و نه مستقيم به عنوان يك خلق. راولز علامت مساوي ميان خلق و حكومت، به عنوان نماينده خلق را بر مي دارد، زيرا حكومتهايي كه صلح را تهديد مي كنند، براي ادامه وجود خود، تنها لباس خلق را مي پوشند، ولي خلقي نيستند.
راولز در تئوري اجتماعي خود، به دنبال ترجمه مفهوم «داخلي» به «خارجي»، مفهوم قرارداد اجتماعي را به قرارداد جهاني منتقل مي كند.
گام دوم و نظر پايه اي جان راولز مربوط به طبيعت انسان و طبيعت كشمكش ميان انسانهاست: او انسان را به طور اساسي موجودي خردمند، اخلاقي و فردي مشخص در جمع مي داند. اختلافها و كشمكشهاي ميان فرد و جمع ريشه در موجوديت انساني ندارد، بلكه به شرايط محيطي و زيستي او وابسته اند. از نظرگاه راولز، بدترين و شوم ترين چيزها ناپديد مي شوند، «به محض اينكه بدترين فرمهاي بي عدالتي سياسي برطرف شده باشند.» سياست، وظيفه بناي جامعه عادلانه را همچنان بر عهده دارد.
راولز به اندازه احتمال و امكان ساختن جامعه عادلانه پاسخ مي دهد: «براي ليبراليسم سياسي، چنين امكاني در همخواني حقوق و قانونها ـ هرچه كه باشند ـ با نظم طبيعي به وجود مي آيد.» با تأكيد بر گفته روسو: «اينكه آيا قانون و قاعده درستي براي حكومت كردن وجود دارد را مي خواهم بررسي كنم، براي اين منظور، انسانها را همانگونه كه هستند، مي بينم و قانونها را آنچنان كه مي توانند باشند.» كتاب راولز را مي توان به جاي حق خلقها، به حق خلقهاي خردمند تغيير نام داد. طرح راولز بر هر دو جريان فكري روسو و كانت، هرچند كه به سختي با هم جمع پذيرند، تأثير مي گذارد و پرسش انتقال تصوير انساني يك فرد به جمع را دوباره مطرح مي سازد: درون جامعه هاي جداگانه بايد همواره قرارداد اجتماعي و صلح همگاني را از طريق يك قدرت مركزي و حكومتي تأمين نمود. اين مونوپل قدرت با وجود تمام روندهاي گريزناپذير موجود در جهت كوچكتر و محدودتر كردن آن، همچنان به هستي خود ادامه داده و برجا خواهد ماند. اما چه كسي بايد حامل اين قدرت مونوپل قانوني در سياست بين المللي باشد؟ به عبارت ديگر، چه نيرويي بايد بر همه هژموني هاي موجود، هژموني يابد؟ هر طرح و ايده اي را بايد در واقعيت آزمود. بررسي گفته هاي راولز درباره جنگ عادلانه، در مثال عراق، نمايانگر اين موضوع است كه حق خلقها، در پايان به نتيجه ديگري رسيده و با ساخت بندي هاي سنتي تفاوت دارد: مطابق دكترين كاتوليك، همه هجومها و جنگهاي قدرت كاملاً ممنوع هستند، چرا كه احتمال كشته شدن مردم بي گناه مي رود، ولي راولز بر خلاف آن مي گويد: «ليبراليسم سياسي در شرايط بسيار استثنايي، جنگ را مجاز مي شمارد.» تأثير دردآور و خفه كننده اين اجازه رسمي كاهش نمي يابد، حتي آنگاه كه راولز خود را به لجام زدن بر آتش جنگ متعهد مي داند. در اينجا با همان تز ته ريسك اوتيليتاريستي ليبرالها مواجه ايم كه با ريسك هاي آشكار در جنگهاي مذهبي همخوان و همسان است. البته، هنوز اين شناخت كم و همسنجانه براي حوزه عمل كفايت نمي كند، اما مي توان پرسيد كه آيا مجموعه شرطهاي از پيش پذيرفته شده (مانند خردورزي و اخلاقي بودن انسان) چنان است كه موفقيتهاي آينده را تضمين نمايد؟ انسان مي تواند از روسو به هابز روي آورد، اما هر انسان شناس سياسي واقع گرا بايد با اين تناقض روبرو شده و در صدد بناي چنان نظم سياسي باشد كه انگيزه هاي مثبت در انسانها را تشويق و تقويت نمايد و از آسيب رساني خواسته هاي منفي اين موجود جلوگيري كند. از آنجا كه ساختمان هر اجتماعي توسط انسانهاي مشخص و هر يك از افراد همان جامعه انجام مي پذيرد، مي توان اندازه دشواريهاي موجود و ممكن را تصور نمود.
راولز با جمله هايي دلنشين و تأثيرگذار، رساله خود را به پايان مي برد:
«هرگاه بناي يك جامعه عادلانه و قابل پذيرشي كه اعضاي آن نيروي خود را براي هدفهاي خردمندانه قرار مي دهند، ممكن نباشد و انسانها در مجموع خود، نه مبتلايان به بيماري بي درمان خودمداري، بلكه غير اخلاقي باشند، بايد همراه كانت از خود پرسيد كه آيا براي انسان ارزشي دارد كه بر روي زمين زنده باشد؟»
آدمي را بايد كه اميد از دست ندهند، اما تا كي مي توان در انتظار بود؟ واپسين پرسش از كانت و راولز: پس ما آيا امكان انتخاب داريم؟
كتاب انديشه
نيمه ديگر نابرابري حقوقي زنان در بوته نقد
156930.jpg
نوال سعداوي ـ هبه رئوف عزت ـ عباس محمدي اصل ـ مهدي سرحدي ـ نشر ناقد
فمينيسم كه در آغاز به معناي اين اصل بود كه زنان بايد حقوق سياسي، اقتصادي و اجتماعي اي برابر با حقوق مردان داشته باشند و بر نهضتي نيز اطلاق مي شد كه در پي كسب اين حقوق براي زنان بود، امروز معنايي بسيار گسترده تر و ژرف تر يافته است و براي ناميدن جنبشي به كار مي رود كه در صدد عرضه تصوير و تصوري است كه زنان از جهان دارند. در اين معناي اخير، فمينيسم بيش از هر چيز برآن است كه انحصار طلبي و تك آوايي فرهنگي را فروشكند و جهان نگري زنانه را نيز در كنار جهان نگري مردانه نشاند و نشان دهد كه امور واقع، ارزش ها و تكاليف اگر از ديدگاه زنانه نگريسته شوند چگونه به نظر مي آيند.
متفكران ديني، از آنجا كه دين را هم منادي حقيقت مي دانند و هم منادي عدالت، به وجه مضاعفي نيازمند به جد گرفتن فمينيسم هستند.
آيا با فرايند اجتهاد مي توانيم با مشكلات سوء استفاده و بدفهمي هايي كه احياناً از متون ديني عليه زن و عليه حقوق بشر مي شود از متون معتبر ديني و از ماهيت حقيقي و مقاصد اصلي دين دفاع كنيم؟ آيا اسلام مي تواند مبناي عادلانه اي از اخلاق و ارزش هايي را كه براي زن، احترام و شخصيت قائل است؛ ارائه كند يا اينكه اساساً ساختار و پيكره تعاليم اسلامي، ضد زن است و تجدد طلبي در اين زمينه برتر از اسلام است؟ اين كتاب سعي دارد پاسخي به اين پرسش ها دهد.
كتاب حاضر در واقع مناظره اي است مكتوب ميان دو ديدگاه زنانه متقابل در كشور مسلمان مصر و نقدي جامعه شناختي بر فمينيسم به قلم آقاي «عباس محمدي اصل» كه في الواقع نقدي است بر هر دو ديدگاه فمينيستي و اسلام گراي نوين خانم نوال سعداوي و خانم هبه رئوف عزت.يك طرف اين گفت وگو متأثر از فرودستي جايگاه زنان مصري ـ كه به نام دين و اخلاق توجيه مي شود ـ دردمندانه به طرح مسائل و معضلات زن مسلمان عرب مي پردازد و از طرف ديگر گفت وگو متأثر از آسيب مهيب و ويرانگر فروپاشي خانواده و اخلاق درتمدن غربي به شدت نگران تقليد كوركورانه از دستاوردهاي مبتني بر آزمون و خطاي اين فرهنگ و تمدن و زير سؤال بردن احكام نوراني اسلام به نام عدالت و آزادي و مساوات در ميان زنان مسلمان است.
عصري سازي انديشه ديني
156942.jpg
* عبدالمجيد شرفي ـ محمد امجد ـ نشر ناقد
انسان و جامعه معاصر علي رغم همه پيشرفتهاي خيره كننده اش در تمامي عرصه هاي مادي و معنوي، همچنان با بحران ها و چالش هاي خطير و سرنوشت سازي مواجه است و پاسخ يابي هاي منتج از آزمون و خطاي عقل خود بنياد نيز بر دو راهي هاي حيرت زا و مسأله آفرين وي افزوده و كماكان مي افزايد. رويكرد مجدد به آموزه هاي اصيل و متين ديني كه در معنابخشي به زندگي آدميان همچنان بي بديل و منحصر به فرد مانده است، به عنوان نسخه شفابخشي توسط معنويت گرايان و نوانديشان و مصلحان ديني توصيه مي شود.
اصلاحگران و روشنفكران ديني با اين متناقض نما مواجهند كه از سويي دين مدعي تأمين و تضمين سعادت مادي و معنوي، دنيوي و اخروي و فردي و اجتماعي بشر است، و از سوي ديگر، متدينان از اين اصناف سعادت خط و نصيب چنداني ندارند و با انواع ناداني ها، ناتواني ها و كژيها و كاستيها دست به گريبانند.
پروژه اصلاحگري و روشنفكري ديني، در يك كلام، اين است كه هدايتگري الاهي را انكار نكند و تقصير را همه متوجه فهمهاي نادرست از پيام خدا كه همگي ناشي از جهل ما، خطاها، ياسوءنيت هاي مفسران اين پيام اند، بداند و با همه آنها به چالش برخيزد و نشان دهد كه اگر اين تفاسير و فهم هاي نادرست حجابهاي تو بر تو و لايه بر لايه چهره خدا نمي شدند، نگاه مهربان و لبخند شيرين و كلام روح نواز آن معشوق ازلي، زمين و زمان و جان و جهان را خرم و مسرور مي كرد و هرگونه تيره روزي و بدفرجامي را از ميانه برمي داشت. و اين كتاب با چنين ديدگاه و چشم اندازي نگاشته شده است. مؤلف اين كتاب، دكتر عبدالمجيد شرفي، استاد تاريخ تمدن و انديشه اسلامي در دانشكده ادبيات و علوم انساني تونس و محقق مركز معتبر تحقيقاتي برلين است. شرفي از معدود نوانديشان ديني در جهان اسلام است كه همچنان در پي حفظ سنت ماندگار ديني و توفيق نظري ميان سنت و انديشه ديني با ارزشها و ضرورتهاي انسان و دنياي مدرن است. دغدغه هاي وي در اين كتاب در همين راستا ارزيابي مي شود.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |