شنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۲ - ۲۱ محرم ۱۴۲۵
Sat, Mar 13, 2004
فرهنگ و انديشه
شماره ۲۷۴۹
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
خوانندگان
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
موسيقي
بين الملل
گفت و گو
سلامتي
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
بزرگان انديشه (۲۲)
پل تيليش Paul Tillich
در جست وجوي وجود مطلق
• حميدرضا فرزاد ( بخش نخست)
تا كنون ۲۱ شماره از سري مقالات « بزرگان انديشه » در روزهاي يكشنبه منتشر شده است . از اين پس اين سري مقالات را مي توانيد در روزهاي شنبه دنبال كنيد.
• گروه انديشه

پل تيليش (۱۸۸۶ ـ ۱۹۶۵) الهيات دان و فيلسوف آلماني در دانشگاه هاي برلين، توبينگن، هال برسلاو، به تحصيل پرداخت و در ۱۹۱۰ از دانشگاه برسلاو دكتراي فلسفه و در ۱۹۱۲ از دانشگاه هال ليسانس الهيات گرفت. از ۱۹۱۹ تا ۱۹۳۳ الهيات و فلسفه را در دانشگاه هاي برلين، ماربورگ، درسدن، لايپزيك و فرانكفورت تدريس كرد. با قدرت گرفتن حزب نازي از مقام استادي دانشگاه بركنار شد و در سال ۱۹۳۳ به آمريكا مهاجرت كرد. در آنجا از ۱۹۳۳ تا ۱۹۵۵ در حوزه الهياتي يونيون در نيويورك و از ۱۹۵۵ تا ۱۹۶۲ در دانشگاه هاروارد و از ۱۹۶۲ تا ۱۹۶۵ در دانشگاه شيكاگو به تدريس پرداخت. مهمترين آثار تيليش عبارتند از: الهيات نظام مند ۳ جلد (شيكاگو، ۱۹۵۱ ـ ۱۹۶۳)، دين چيست (نيويورك ۱۹۶۹)، شجاعت بودن (نيوهسيون ۱۹۵۲) و پويايي ايمان (نيويورك ۱۹۵۷).
تيليش در زندگينامه خود نوشت اش مي نويسد: «اين واقعيت كه من در ۲۰ آگوست ۱۸۸۶ به دنيا آمدم بدين معني است كه بخشي از زندگي ام به قرن نوزدهم تعلق دارد به ويژه اگر مسلم گرفته شود كه قرن نوزدهم در واقع در اول آگوست ۱۹۱۴ يعني آغاز جنگ جهاني اول به پايان رسيد. تعلق داشتن به قرن نوزدهم به طور ضمني به معناي زندگي در شرايط نسبتاً آرام و صلح آميز و يادآور اوج شكوفايي و زايندگي جامعه بورژواست. من هم از جمله كساني هستم كه به رغم انتقادات قاطعي كه بر قرن نوزدهم وارد مي سازند غالباً نسبت به ثبات و سنت هاي فرهنگي ناگسسته آن احساس اشتياق مي كنند. او پس از شرح كوتاهي درباره محل زندگي و نيز خانواده و پدرش به تعلق خاطر خود به طبيعت و نگرش رمانتيستي به آن اشاره مي كند كه به تعبير خودش متمايز از رابطه علمي ـ تحليلي يا تكنيكي و سلطه گرا به طبيعت است. به سبب همين نگاه همدلانه به طبيعت نسبت به الهيات ريچلي كه «قائل به شكاف و فاصله اي نامتناهي ميان طبيعت و انسان بود و اعتقاد داشت كه انسان بايد از تعلق به طبيعت آفاقي و انفسي رهايي يابد احساس دوري و غرابت مي كرد.» تيليش در ادامه مي گويد: «هنگامي كه به آمريكا مهاجرت كردم متوجه شدم كه مذهب كالوني و پارسا مذهبي (Puritanism) در اين خصوص يار و قرين مكتب ريچلي هستند. برطبق اين ديدگاه طبيعت را بايد از لحاظ تكنولوژيك كنترل كرد و تنها چيزي كه مورد تصديق قرار مي گيرد احساسات رقيق دروني نسبت به طبيعت است. تيليش با اين ديدگاه احساس نزديكي نمي كرد و علل تعلق خاطر خود به طبيعت را در سه چيز مي دانست: تجربيات شخصي نسبت به طبيعت كه گاه خصلتي عرفاني داشت؛ رابطه رمانتيك با طبيعت كه متأثر از شعر بود. «ادبيات شاعرانه آلمان حتي گذشته از مكتب رمانتيسم، سرشار از تعابير و تجليات عرفاني ناظر به طبيعت است، ابياتي كه گوته، هولدرلين، نوواليس، آيشندورف، نيچه، گئورگه، و ريلكه هرگز تأثيري را كه نخستين بار بر من گذشته اند برايم از دست نداده اند و سومين علت، زمينه لوتري من است. الهيات دانان مي دانند كه يكي از اختلاف هاي ميان دو جناح رفورميسم قاره اي (كشورهاي اروپايي سواي انگلستان)، يعني جناح لوتري و جناح كالوني اين است كه مذهب كالون افراطي بر آن است كه موجود متناهي نمي تواند وجود نامتناهي را بشناسد (non capax infiniti). در مقابل، اين نظر لوتري مطرح مي شود كه موجود متناهي و محدود قادراست وجود نامتناهي را بشناسد. طبق ديدگاه اخير امر نامتناهي به نحوي در هر موجود متناهي حضور دارد و عرفان ناظر به طبيعت يا تجربه عرفاني طبيعت (nature mysticism) امكان پذير است. رمانتيسيسم تنها به معني رابطه خاصي با طبيعت نيست بلكه بر رابطه اي خاص با تاريخ نيز دلالت دارد. بزرگ شدن در شهرهايي كه در آنها هر سنگ گواهي بر قرون گذشته است احساسي نسبت به تاريخ برمي انگيزد نه به عنوان موضوعي براي دانش بلكه به عنوان واقعيتي زنده و پويا كه در آن گذشته به نوعي در زمان حال حضور دارد. من هنگامي اين تمايز را بهتر احساس كردم كه به آمريكا آمدم. در سخنراني ها و همايش ها و مراكزي كه از آنها ديدن كردم و در مباحثات شخصي ام با دانشجويان آمريكايي متوجه شدم كه يگانگي عاطفي با تاريخ و واقعيت هاي گذشته در آنها به چشم نمي خورد. بسياري از دانشجويان راجع به وقايع تاريخي دانش بسيار داشتند اما به نظر مي رسيد نسبت به آن وقايع دلمشغولي عميقي ندارند. آن وقايع اشيايي موجود در ذهن شان بودند و تقريباًً هرگز به عناصر وجودشان بدل نشدند.»
تيليش در ادامه زندگينامه اش به تجربه اوليه خود از امر قدسي (holy) اشاره مي كند و از مطالعه كتاب معروف رودولف اوتو يعني مفهوم امر قدسي (Idea of the Holy) سخن مي گويد و اينكه مطالعه اين كتاب در شرح و تبيين تجربيات شخصي اي كه خود از امر قدسي داشت بسيار مؤثر بود و به يكي از عناصر سازنده تفكرش بدل شد. او علاوه بر اوتو به تأثيرپذيري از اشلاير ماخر هم اشاره مي كند.
تيليش مي گويد: مدت ها پيش از مطالعه الهيات به طور خصوصي فلسفه مي خوانده است. «هنگامي كه وارد دانشگاه شدم دانش خوبي راجع به تاريخ فلسفه داشتم و با انديشه هاي اساسي كانت و فيخته آشنا بودم، و نيز با افكار اشلايرماخر، هگل و شلينگ. در اين ميان شلينگ موضوع ويژه پژوهش من شد. اين مطالعات قادرم ساختند كه بعدها استاد فلسفه دين و فلسفه اجتماعي در گروه هاي فلسفه دانشگاه هاي درسدن و لايپزيك، استاد فلسفه محض در فرانكفورت و مدرس گروه هاي فلسفي در دانشگاه هاي كلمبيا و ييل شوم. با اين حال من يك الهيات دان بودم چون پرسش وجودي راجع به دلمشغولي واپسين انسان و پاسخ وجودي به آن همواره در زندگي معنوي ام نقش غالب داشته اند و دارند.»
تيليش به تأثيرات مهم ديگر در اين خصوص اشاره مي كند كه يكي از آنها كشف كي يركگور و تأثير تكان دهنده روانشناسي جدلي او بود. اين تأثير طليعه جرياني بود كه در دهه ۱۹۲۰رخ نمود هنگامي كه كي ير كگور به قديس الهيات دانان و فلاسفه بدل شده بود. تيليش اين دوره و كمي پس از آن را زماني كه توجه اش به دوره دوم كار فلسفي شلينگ جلب شده بود زمان گسست از نظام هگلي و آغاز جرياني مي نامد كه بعدها اگزيستانسياليسم يا فلسفه وجودي خوانده شد. تيليش در ۱۹۲۵ كار برروي كتاب الهيات نظام مند (يا سيستماتيك) خود را شروع كرد كه جلد اول آن در ۱۹۵۱ منتشر شد. «در آن زمان يعني حوالي سال ۱۹۲۵ هايدگر به عنوان استاد فلسفه در دانشگاه ماربورگ بود و برخي از بهترين دانشجويان را تحت تأثير قرار داده بود. اگزيستانسياليسم يا فلسفه اصالت وجودي در شكل قرن بيستمي اش راه مرا سد كرد. سال ها وقت گرفت كه من از تأثير اين مواجهه بر تفكرم كاملاً آگاه شدم. من مقاومت كردم، سعي كردم بياموزم، و پذيرفتم راه جديد تفكر را، به جاي آنكه پاسخ هايي را كه ارائه مي كرد بدون تأمل و انديشه بپذيرم.»
تيليش در ۱۹۳۳ با قدرت گرفتن هيتلر و گسترش فعاليت هاي حزب نازي با خانواده اش به ايالات متحده مهاجرت كرد و پس از بيش از سي سال تدريس در دانشگاه هاي مختلف آمريكا و تحقيق و تأليف، سرانجام در سال ۱۹۶۵ ديده از اين جهان فروبست.
***
تيليش در زندگينامه فكري خود نوشت اش با محور قرار دادن مفهوم امور مطلق (Absolutes) در سه قلمرو: ۱ـ معرفت و مفهوم حقيقت ۲ـ تصميم هاي اخلاقي و ۳ـ دين، پاره اي از ديدگاه هاي اصلي خود در قلمرو دين و الهيات را به اختصار بيان مي كند.
او در بخش اول در توضيح انتخاب تعبير «امور مطلق» مي گويد: «انتخاب اين موضوع ناشي از احساس ناخرسندي است ناخرسندي در برابر شيوع نسبيت گرايي (relativism) در همه حوزه هاي انديشه و زندگي امروز. وقتي به اطراف خود نگاه مي كنيم اين را به گستردگي مي بينيم.» تيليش ابتدا به نسبيت گرايي علمي اشاره مي كند و مي گويد اين نسبيت گرايي نه تنها درالگو يا مدل نظرات علمي بلكه در اصطلاحات علمي نظير اتم ها، مولكول ها، انرژي، حركت و نظاير آنها كه در مرز ميان مدل و مفهوم قرار دارند قابل مشاهده است و در ادامه مي نويسد: «اين موضوع خصلتي نسبيت گرايانه حتي به تفكر علمي مي دهد. اگر سؤال كنيد كدام مدل يا مفهوم به واقعيت نزديك تر است ممكن است اين پاسخ را دريافت كنيد: هيچ يك. آنچه در اينجا داريم يك «بازي» است. علاوه بر اين مي توان به خصلت پوزيتيويستي و صورت گرايانه بخش بيشتر فلسفه معاصر اشاره كرد كه پاسخ به مسائل مهم و اساسي مربوط به وجود انسان را به تصميم هاي دلخواهانه و در واكنش عليه آن به خودكامگي و حكومت استبدادي مي سپارد.
بعلاوه نسبيت گرايي در اخلاق نيز از حيث نظري و عملي در حال رشد و گسترش است و بالاخره نسبيت گرايي بزرگ و فزاينده در مقدس ترين و شايد بحث انگيزترين امور يعني دين مطرح مي شود. اين موضوع امروزه در مواجهه با اديان جهان و در نقد سكولار از دين قابل مشاهده است.»
تيليش در ادامه مي گويد: «هرچند، هستند كساني ـ و من يكي از آنها هستم ـ كه نمي خواهند اين توصيف را بپذيرند و خود را تسليم يك نسبيت گرايي مطلق كنند نه به اين دليل كه مستبد به رأي هستند يا صرفاً واكنش تدافعي نشان مي دهند بلكه به دلايلي نظري و عملي بر چنين عقيده اي اند.
تيليش به عنوان دليل نظري به اختصار مي گويد: «ديدگاه منطقي در برابر هرگونه نسبيت گرايي اين است كه «نسبيت گرايي مطلق» مفهومي متناقض است و تركيبي ناممكن از واژه هاست. اگر از اين تركيب ناممكن واژه ها استفاده شود نسبيت گرايي خودش به صورت امري نسبي درمي آيد. بنابراين عنصري از مطلق بودن نه تنها يك امكان بلكه يك ضرورت است در غير اين صورت هيچ عبارتي نمي توانست پديد آيد.
اما نسبيت گرايي مطلق عملاً هم ناممكن است. اگر از من خواسته شود كه خودم را كاملاً به نسبيت گرايي تسليم كنم مي توانم بگويم: اما من زنده ام! من مي دانم كه صدق و كذب چيست. من مي توانم چيزي را بهتر از چيزي ديگر ارزيابي كنم. من به چيزي كه دلمشغولي غايي ام قرار گيرد چيزي كه برايم مقدس باشد حرمت مي نهم. اكنون اين پرسش برمي خيزد كه انسان چگونه مي تواند چنين جملاتي برزبان آورد اگر نسبيت گرايي حرف آخر را مي زند؟
در قلمروهاي مختلف مواجهه انسان با واقعيت بايد امور مطلقي وجود داشته باشد كه زندگي معني دار را ممكن سازد. در غير اين صورت همه چيز همان بي نظمي و آشفتگي اي مي بود كه به توصيف كتاب مقدس پيش از خلقت وجود داشت. بنابراين من معتقدم كه خدمت بزرگي به خود زندگي خواهد بود اگر اين امور مطلق را بيابيم و اعتبار و حدودشان را نشان دهيم.
ادامه دارد


|   شناسنامه   |   آرشيو   |