يكشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۸۲ - ۲۲ محرم ۱۴۲۵
Sun, Mar 14, 2004
گفت و گو
شماره ۲۷۵۰
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
تاريخ
جوان
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
گفت وگو با ناهيد سرشگي ـ شاعر و نقاش
ساكنان طبقه اعماق
يزدان سلحشور
157266.jpg
ناهيد سرشگي [متولد ۱۳۳۵] شاعر، نويسنده و نقاش، از فعال ترين چهره هاي هنري سالهاي اخير است كه آثارش توصيف كننده وضعيت زنان در ايران امروز است. از وي تاكنون دو مجموعه شعر «همزاد» [۱۳۷۹ ـ نشر نقطه]، جهان دو كلمه [۱۳۸۱ ـ نشر پرسمان] و مجموعه داستان «سيصد و نوزده» [۱۳۸۲ ـ نشر پرسمان] منتشر شده است. شيوه او در نقاشي، شيوه كار برگوني است كه در ايران تازگي دارد. او بدون طراحي و با اتكا به رنگ نقاشي مي كند. گالري فرهنگسراي بانو در اواخر اسفندماه [۲۰ تا ۲۷ اسفند۸۲] پذيراي آثار اوست. همچنين بهار ،۸۳ مصادف است با دو نمايشگاه آثار وي در هلند. زنان داستانهاي سرشگي، زنان حاشيه جامعه اند؛ حاشيه اي كه اكنون ديگر به متن بدل شده است. زنان طبقه زير متوسط شهري، با مشكلات عديده اقتصادي و اجتماعي، در داستانهايش پيدا و ناپيدا مي شوند تا رنگهاي تند نقاشي هايش را به نمادي از خشم بدل كنند.

\ خانم سرشگي، در آغاز مي خواهم به سراغ محور اصلي آثارتان ـ اعم از شعر، داستان يا نقاشي ـ بروم يعني بي پناهي همه گيري كه اكنون بخش اعظم زنان طبقه متوسط و زيرمتوسط را دربرگرفته است. چطور شد به سراغ چنين موضوعي رفتيد؟
* نمي دانم! شايد يكي از دغدغه هاي ذهني ام مشكل زنان بوده يا اصلاً مشكل خودم! چون نتوانسته ام كاري براي آنان انجام دهم يا براي خودم، آمده ام به نوعي آن دغدغه ها را كشيده ام يا نوشته ام. شايد مي خواستم خودم را راحت كنم يا راحت شوم از اين همه تصوير كه توي اين نقاشي ها عيان مي بينيد؛ نوعي كابوس! كابوس هايي كه طي روز مي بينيم. جالب اند؛ نه؟!
\ اين سوژه ها از كجا مي آيند در نقاشي ها با رنگ هاي تند و البته گاهي ملايم تر اما چرك تر مثل «سبزي چركي» كه در نقاشي هاي آخرتان شاهديم خودي نشان مي دهند؟ اين زنها كه در داستانها اين همه درگير بخش سقوط كرده زندگي اند روايت شان از كجا مي آيد؟
* توي محيط من هستند. به هرحال با آنها درگيرم. توي شعرهايم، شعري است به نام «حاشيه جغرافيا». اين شعر از روايت زني آمده كه رگبار برايش بدل به سيل شده بود و سيل خانه اش را برده بود. آمده بود پيش من و مي گفت: «ما اصلاً توي جغرافيا نيستيم. توي نقشه جغرافيا نيستيم.» و نبود. خب! چه كار مي شود كرد با اين آدم ها؟ «دفرمه»اش كنيم كه «فرم» شعري يا داستاني بگيرد. همين است! همين طور هم ادبيات است! در داستان «كفش هاي بي پاشنه» من با زني برخورد كرده بودم كه آمده بود آزمايشگاه و اصلاً داستان زندگي اش شد محور اين داستان. زن آمده بود آزمايشگاه كه آزمايش بدهد براي فروش كليه اش؛ مي خواست كليه اش را بفروشد تا خانه رهن كند و بچه هايش را زير بال و پرش بگيرد.
\ تحصيلات داشت؟
* تا سيكل خوانده بود. شوهرش زندان بود. اول با پدر و مادرش مانده بود اما آنها آنقدر جا و وسع مالي نداشتند كه بتواند آنجا بماند...
\ چند تا بچه داشت؟
* چهار تا بچه داشت. اين شد «كفش هاي بي پاشنه» ...
\ شوهرش را به چه جرمي گرفته بودند؟
* يا اعتياد يا دزدي يا هر دو. طبقات پايين، فقط زندگي شان مشخص نيست جرم هاشان هم مشخص است.
\ فكر مي كنيد چرا اكثر داستان نويسان زن ما، وقتي به سراغ شخصيت هاي زن اجتماع امروز مي روند از طبقه بالاي متوسط اند؟
* طبقه مرفه كه مشكلي ندارند دردي ندارند كه آدم آن را بنويسد ...
\ بالاخره تهاجم اجتماعي منحصر به يك طبقه نيست اين درد اجتماعي كه وجود دارد؟
* اين درد وجود دارد ولي به نظر من فقط براي طبقه پايين وجود دارد! براي طبقه مرفه وجود ندارد. طبقه مرفه چه دردي دارد؟ مي تواند اروپايش را برود سفرش را برود ...
\ شما فقط داريد زاويه اقتصادي را مي بينيد، زني كه اروپا مي رود اما از شوهرش كتك مي خورد قضيه اش چه مي شود؟
* من روبرو نشده ام. اگر روبرو شده بودم شايد مي توانستم در مورد آنها هم بگويم. خب! من از همين طبقه زير متوسط ام. شايد بهتر باشد هركس از آن چيزي كه مي بيند و تجربه مي كند بنويسد و يا نقاشي كند. اين زندگي من است پس توصيف اش مي كنم.
\ در كارهاي داستان نويسان زن دو دهه اخير آثار چه كساني را مي پسنديد؟
* داستانهاي خانم حاجي زاده را دوست دارم. از كتاب «خلاف دموكراسي»اش هم خيلي خوشم آمد. در اين كتاب داستاني است با عنوان «خضرنبي» كه نويسنده در آن به رابطه يك مادر و دختر مي پردازد. روايت، ساده و شفاف است و تأثيرگذار.
\ اين مادر و دختر داستان «خضر نبي» از چه طبقه اجتماعي بودند؟
* از طبقه پايين اجتماع. مي شود گفت از «طبقه اعماق». طبقه اي كه مناسباتش را خيلي كم در داستانهاي امروزي شاهديم. مثل اينكه نوعي گريز وجود دارد از مسأله. نوعي پرهيز. ذهنيت ما شايد برمي گردد به «دستورهاي بهداشتي» كه براي دوري از بيماري بايد از محيط هاي آلوده به بيماري دوري كرد. «فلاكت» در ذهنيت جمعي ما، به نوعي تعبير «بيماري» را دارد. دور مي شويم. خودمان را دور مي كنيم و فراموش مي كنيم كه در محيط هاي آلوده به بيماري، حضور پزشك الزامي است. اگر نويسندگان پزشكان اين جامعه نيستند پس چه كسي اين لباس سفيد را بايد برتن كند؟
\ داستان نويسان زن دهه هفتاد به روايت خانم مريم خراساني در مرحله «گسست» هستند يعني روايتگر گسست هستند البته اين «گسست» زنان از مردان و مطالبه حقوق اجتماعي معوق مانده، تقريباً در انحصار طبقه متوسط و بالاي آن است؛ چرا در طبقه زيرمتوسط، زن در موقعيت گسست نيست يعني فاقد امكان آن است. نه شغل حايز اهميتي دارد نه تحصيلات قابل قبولي نه سرمايه قابل توجهي. با اين همه شاهديم كه زنان اين طبقه نيز دچار نوعي «گسست»اند كه از لحاظ ماهوي متفاوت است. درباره آن كمي توضيح مي دهيد؟
* اين «گسست» برحسب تمايل قلبي نيست نوعي جبر است. درست است كه در طبقه متوسط و بالاي آن هم اين گسست را حاصل نوعي جبر اجتماعي مي دانند اما تا پيش از آنكه موضوع بحراني شود به اراده خود پايانش مي دهند؛ اما در طبقه زيرمتوسط، زن به دليل عدم امكان گسست ـ به هرحال بعد از گسست بايد زندگي كند ـ تا نقطه فاجعه ادامه مي دهد بعد يا خودكشي مي كند ـ كه آمارش بسيار زياد است ـ يا توسط همسر، از «زندگي مشترك» اخراج مي شود؛ آن هم اغلب با سه يا چهار بچه؛ بدون كار، بدون تحصيلات. اين خط سير، فاجعه را تكميل مي كند. در واقع زنجيره اي از فجايع را رقم مي زند. زن بي پناه و بيكار جذب باندهاي پخش موادمخدر يا فساد مي شود. فرزندانش هم كه در كودكي شاهد چنين محيطي هستند در بزرگي، به اين چرخه وارد مي شوند .
زندانها امروز پر است از فرزندان خانواده هاي متلاشي شده «طبقه اعماق» . مي بينيد كه قضيه خيلي متفاوت است با زني كه اروپا مي رود اما از شوهرش هم در خانه سيلي مي خورد. اين زن مي تواند وارد محكمه شود. مي تواند وكيل بگيرد. مي تواند تا حدودي كه قوانين كشور اجازه مي دهند شوهر را مورد بازخواست قراردهد اما آن زن ديگر سيلي نمي خورد دنده هايش خرد مي شوند جمجمه اش شكاف برمي دارد پرده گوش اش پاره مي شود اما در بيمارستان دولتي مجبور است بگويد كه از پله ها سقوط كرده نه اينكه مورد آزار همسر قرارگرفته.
\ زناني كه مي آيند پيش شما و زندگي شان را روايت مي كنند با خونسردي روايت مي كنند يا با خشم يا با نوميدي؟
* با گريه روايت مي كنند...
\ و بعد دوباره مي روند پي زندگي شان؟
* بله! دوباره! و گاهي چندباره! اينها زياد مي آيند. من برايشان كار پيدا مي كنم. نوعي كاريابي. گاهي ادامه مي دهند. گاهي مي برند و مي روند آن طرف قانون. گاهي وسط كار پايشان مي لغزد. سعي كرده ام به نوبه خودم از ضايعات اجتماعي اين طبقه بكاهم.
\ گزارشي خوانده بودم درباره وضعيت عدم امنيت شغلي زنان، به نظر مي رسد مشكل ديگر اينجا باشد ...
* بله! يك مشكل اساسي است. اغلب براي آنكه امنيت داشته باشند مي آيند دنبال نگهداري از بچه يا سالمند. اگر بچه با خانواده باشد سعي مي كنند كه نروند فقط مواردي كه بچه با مادرش است؛ مي روند پي چنين كاري. مواردي بوده كه دختر بيست و پنج ساله آمده با مدرك ديپلم و آشنا به كامپيوتر و محيط زرنگار اما دنبال كار در خانه يك سالمند بوده نه در يك شركت به حروفچين يا تايپيست يا منشي دفتر. اين دختر ترجيح مي داده كه زير سالمند لگن بگذارد تا درگير موقعيتي ناخواسته در يك شركت خصوصي نشود.
\ فكر مي كنيد چه چيزي باعث مي شود كه زنان فاقد امنيت باشند آن هم در حوزه هاي كاري كه ظاهري مدرن دارند؟
* فقر فرهنگي! به نظرم هنوز رابطه ميان زن و مرد در محيط اجتماعي و خصوصي ما به درستي تعريف نشده است. هنوز به زن به چشم يك جنسيت نگاه مي كنند نه آدم.
\ ببينيد! در شركتي كه مديرش به سه زبان زنده دنيا صحبت مي كند و رابطه تجاري اش با كشورهايي مثل آلمان و انگليس تعريف مي شود ديگر «فقر فرهنگي» نمي تواند جواب قضيه باشد!
* دانستن سه زبان، به باروري فرهنگي كمك مي كند اما بنيان هاي فرهنگي را سازمان نمي دهد. همين طور ارتباط تجاري با كشورهاي غربي. ما در كشوري زندگي مي كنيم كه هنوز بسياري از رفتارهاي اجتماعي مان نه برخاسته از درك ما از شرايط كه حاصل تحميل شرايط است. اگر اين «تحميل» مثبت باشد ما هم آدم مثبتي مي شويم اگر نباشد، منفي مي شويم. ما هنوز برحسب «نظارت» ـ كه اغلب هم دولتي است ـ از خود عكس العمل نشان مي دهيم. در شركتهاي خصوصي، نظارتي نيست. حرف آخر و اول را مديرعامل مي زند بنابراين اگر منشي، زبان انگليسي نداند و از محيط زرنگار و Word اطلاعي نداشته باشد اما «برازنده» و «به قدر كافي» صميمي باشد مي ماند وگرنه بايد برود.
\ از اجتماع و محيط هايي كه زيربناي مكانيزم داستاني هستند خارج شويم و به سراغ شعر برويم. شعر چه شاعران زني را مي پسنديد؟
* از آنهايي كه كتابي منتشر نكرده اند از شعرهاي «زيبا كاوه اي» لذت مي برم. از «صاحب كتاب»ها، شعرهاي مهرنوش قربانعلي را دوست دارم. شعرش خيلي به نقاشي نزديك است. رنگ دارد. صحنه خيلي ملموسي است و زبانش هم ساده است. در شعرش، زن با همه جلوه هاي اجتماعي اش، محدوديت هايش و جهان خانگي اش حضور دارد.
\ اگر مجبور شويد كه ميان شعر و داستان و نقاشي، يكي را انتخاب كنيد، كدام يك را انتخاب مي كنيد؟
* به نظرم نقاشي را. حتماً نقاشي را. اين دنيايي است كه بيرون رفتن از آن غيرممكن است. امتحان كنيد!


|   شناسنامه   |   آرشيو   |