يكشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۸۲ - ۲۲ محرم ۱۴۲۵
Sun, Mar 14, 2004
فرهنگ و انديشه
شماره ۲۷۵۰
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
تاريخ
جوان
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
بزرگان انديشه (۲۲)
پل تيليش Paul Tillich
بت هاي عصر جديد
157269.jpg
پل تيليش (Paul Tillich) از متفكرين آلماني در حوزه فلسفه دين است. وي در زندگينامه خود نوشت اش به تعلق خاطر خود به طبيعت و نگرش رمانتيستي به آن اشاره مي كند و علل اين تعلق خاطر را در سه چيز مي داند: تجربيات شخصي نسبت به طبيعت كه گاه خصلت عرفاني داشت، رابطه رمانتيك باطبيعت كه متأثر از شعر بود و سوم زمينه لوتري وي بود. در ديدگاه لوتري، موجود متناهي و محدود قادر است وجود نامتناهي را بشناسد و امر نامتناهي به نحوي در هر موجود متناهي حضور دارد و تجربه عرفاني طبيعت امكان پذير است. تيليش با تأثير از تفكر اگزيستيانسياليستي و محور قراردادن مفهموم «وجود مطلق» در سه قلمرو دين، معرفت و اخلاق در حوزه فلسفه و الهيات ديدگاههاي خود را بيان مي كند. گروه انديشه

اما مطلق چيست؟ كلمه Absolut (مطلق) از كلمه abosolvere به معني آزاد و رها شدن از هرگونه نسبت و رابطه محدودكننده است، از هر گونه نسبت خاص و حتي از بنياد همه نسبت هاي خاص، نسبت ميان عين و ذهن يا امر آفاقي و امر انفسي.» تيليش مي گويد به دليل معاني متعارضي كه واژه sbsolute پيدا كرده است زوج اصطلاحات ديگري مانند مشروط و نامشروط، واپسين يا غايي (ultimate) و متناهي و نامتناهي را در اينجا مي توان به كار برد. اما ترجيح مي دهد كه از اصطلاح واپسين (ultimate) در عباراتي مانند دلمشغولي يا پرواي واپسين و از اصطلاح نامشروط در اشاره به خصلت نامشروط احكام اخلاقي و از اصطلاح نامتناهي در حوزه دين استفاده كند. «همه اين اصطلاحات به يك چيز دلالت دارند: چيزي وجود دارد كه در برابر جريان امور نسبي مقاومت مي كند.» تيليش مي گويد در بن و بنياد همه امور مطلق و نيز در بن جويبار امور نسبي (relativities) مطلقي هست كه مفهوم حقيقت را ممكن مي سازد. اين مطلق خود وجود يا صرف الوجود (Being - itself) است. به تعبير تيليش صرف الوجود، بنياد حقيقت و بنياد خير (good) و منشأ همه مطلق هاي ديگر در مواجهه مان با واقعيت است. اين سرچشمه، خود مطلق يا مطلق في نفسه (Absolute - itself) است كه تجربه آن، تجربه امر قدسي است.
مواجهه انسان با امر قدسي: تيليش در اين باره مي گويد: مواجهه انسان با واقعيت واپسين و غايي كه ما آن را مواجهه با امرقدسي مي ناميم مواجهه اي در بيرون از ساير مواجهات نيست. بلكه در درون آنها رخ مي دهد. اين تجربه، تجربه امر مطلق است تجربه مطلقيت در ذات خويش. فقط پس از اين مي توان از مواجهه اي خاص با امر مقدس يا قدسي سخن گفت يعني از دين در معناي سنتي كلمه.» تيليش معتقد است كه آنچه يك دين را دين مي سازد همين مواجهه با وجود مطلق است مطلقي كه در عين حال از آن فراتر هم هست. هسته و محور نظريه تيليش راجع به دين و نهادهاي ديني را بايد در تلقي از دين به عنوان دلمشغولي و پرواي واپسين دانست. عبارت پرواي واپسين هم وجه دروني و انفسي دارد و هم وجه بيروني و آفاقي. قبلاً به تأثيرپذيري تيليش از كتاب مفهوم امر قدسي اثر اوتو اشاره شد. او در بخش ديگري از زندگينامه اش پس از بيان مطالبي درباره نمادهاي ديني به اين موضوع بازمي گردد و خاطره مصاحبت خود را با اوتو بازمي گويد: به ياد مي آورم ماربورگ آلمان را در ميانه دهه ۱۹۲۰ زماني كه با رودولف اوتو در ميان درختان و تپه ها قدم مي زدم و درباره مسيحيت و اديان مختلف آسيايي سخن مي گفتيم. اولين چيزي كه در تحليل معني اصطلاح مقدس (holy) گفت اين بود كه امر مقدس راز (mystery) است و به معناي خود مطلق و بنياد همه مطلق هاست كه ما آن را در قلمروهاي مختلف مواجهه انسان با واقعيت كشف مي كنيم. در تجربه اين راز انسان به طرح اين پرسش سوق داده مي شود كه «چرا به جاي عدم و نيستي اصولاً چيزي وجود دارد؟»
تيليش سپس اين پرسش مهم را مطرح مي كند كه آيا مواجهه با وجود مطلق و امر قدسي منحصر به تجربه اي است كه سنتاً «دين» خوانده مي شود؟ در پاسخ مي گويد: قطعاً اينطور نيست. نظر تيليش در اين باره باتوجه به نكاتي كه درباره مطلق و امر قدسي و نقل سخن اوتو گفته است آن است كه اولاً تجربه وجود مطلق و امر قدسي دربيرون از اديان هم وجود دارد. در هنر، موسيقي، سياست، علم و ساير حوزه هاي فعاليت و زندگي بشر نيز مواجهه هايي با امر قدسي وجود دارد اما اديان حاصل مواجهاتي خاص و مستقيم با امر قدسي هستند. در واقع دلشمغولي يا پرواي واپسين يعني آنچه غايت و هدف انديشه و عمل قرارمي گيرد پديده اي جهانشمول و ذاتي وجود انسان است. او در اينجا ميان دو مفهوم و معناي عام و خاص از دين تمايز مي نهد. مفهوم و معناي عام دين به صورت بعد واقعيت واپسين در قلمروهاي مختلف مواجهه انسان با واقعيت ظاهر مي شود كه در تعبيري استعاره اي مي توان آن را بعد ژرفا (dimension of depth) ناميد.
تيليش چنانكه قبلاً به اختصار اشاره شد، مي گويد: آنچه انسان مستقيماً آنها را تجربه مي كند، معرفت يا حكم اخلاقي يا عدالت اجتماعي يا مظاهر زيبايي شناختي و هنري و نظاير آنهاست اما امر قدسي در همه آنها به نوعي و البته به صورت نهان حضور دارد. به عبارت ديگر تيليش حضور امر قدسي را در ساختارهاي سكولار يكسره منتفي نمي داند. البته اين سخن فقط بر پايه معناي عام دين مي تواند مفيد معنا باشد. اما دين در معناي خاص، تجربه اي مستقيم و ويژه با وجود مطلق و امر قدسي است. تعلق خاطر و دلمشغولي واپسين به امر قدسي در اين معناي خاص در زمان و مكاني خاص، در شخص، كتاب يا تصويري خاص و در مناسكي خاص نمود مي يابد. تيليش باتوجه به تاريخ اديان و تجربه اديان بزرگ جهان مي گويد تاريخ يك دين با يك حادثه وحي آغاز مي شود كه يك شخص يا گروه را پرواي واپسين (ultimate concern) دربرمي گيرد چيزي كه مي توان آن را تجلي امر قدسي تعبير كرد و به دنبال و همبسته با آن چيزي به عنوان نماد يا رمز (smmbol) ديني استقرار پيدا مي كند. به عنوان مثال مي گويد: «يك وعيد (threat) مطلق و يك وعده (promise) مطلق در بسياري از اديان وجود دارد كه در انگاره هاي بهشت و دوزخ نهادينه مي شود. آنها بيانگر دو امكان مطلق اند كه به رابطه انسان با وجود مطلق بستگي دارند. ما جلوه هاي قوي از آن را در اسلام، هندوئيسم، بوديسم ماهايانه و در مسحيت و يهوديت مي يابيم.» در عين حال، اين نهادها در قلمرو امور امكاني مانند لذت و الم، شادي و غم، اميد و يأس نيز نمود پيدا مي كنند. به هرحال «آنچه واقعاً در دوزخ و بهشت نهادينه مي شود بيانگر ارتباط ويژه و خطير و اساسي با امر قدسي يا وجود مطلق است» تيليش در ارتباط با اين موضوع اين سؤال را مطرح مي كند كه اگر وجود مطلق بنياد همه مطلق ها در اديان خاص ظهور يابد آيا يك دين مي تواند سواي همه اديان ادعاي مطلق بودن كند؟ و در پاسخ مي گويد: «بديهي است. اكثر اديان بزرگ اين دعوي را داشته اند بويژه مسيحيت، اسلام و يهوديت. اديان ديگري هم هستند كه ادعاي مطلق بودن فراگير نمي كنند بلكه در يك يك فرهنگ محدود و خاص چنين دعويي دارند. پيش از پرداختن به نظر تيليش در اين باره بايد بدين نكته توجه داشت كه تيليش دين را بعدي از وجود در همه امور انسان مي دانست نظري كه در همان نخستين كارهاي وي مطرح شده بود. اين نظر او را واداشت كه درباره جلوه ها و مظاهر مستقيم و غيرمستقيم دين در هر فرهنگ يا سنت ديني به تحقيق و پژوهش بپردازد. اما عملاً تحقيقات او محدود به مسيحيت و يهوديت بود تا آنكه در ۱۹۶۰ ديداري از ژاپن كرد. پس از آن بود كه تحولي در فكرش ايجاد شد و كوشيد طرح جامع تري راجع به تجليات امر قدسي و گستره بعد ژرفا در زندگي بشر دراندازد و بدين سان بود كه في المثل از اهميت تاريخ اديان براي الهيات نظام مند سخن گفت. اين نظرات چندي بعد در كتاب او با عنوان آينده اديان (نيويورك ۱۹۶۶) بيان شدند. حال به پرسش فوق مي پردازيم. تيليش مي گويد دليل آن ادعاي جهانشمول مقابله پيامبران بني اسرائيل با بت پرستي بود. خداپرستي در اين تعبير چنانكه در عهد عتيق آمده بنابر طبيعت خود مطلق گرا بود و مي بايست دعوي انحصار كند تا بتواند با بت سازيهاي شيطاني و رساندن اشيا و امور محدود به مقام خدايي مقابله كند و آنها را يكسره نابود سازد. گاه اين اشيا و امور محدود نمونه اي از قلمرويي محدود بودند كه به خدايان بدل شدند يا اشياي طبيعي يا اقوام و گروههاي اجتماعي يا كاركردهاي خاص روح انسان يا فضايل انساني مانند حكمت، قدرت يا عدالت بودند كه مطلق انگاشته شدند و بر انديشه و عمل سيطره يافتند. (تيليش در جايي ديگر به مطلق انگاريهاي امور نسبي در فاشيسم، نازيسم، سكولاريسم و نيز سكولاريسم اشاره مي كند.) پيامبران به مقابله با همه بت ها به هر شكل و هر نوع برخاستند تا مطلق بودن وجود مطلق را احيا كنند، وجودي كه نامشروط و نامتناهي است. بدين ترتيب روشن شد كه حقيقت، عدالت و نظاير آنها از صفات وجود مطلق الهي اند. منشأ جامعيت و جهانشمولي حقيقت و عدالت و نيز منشأ اين نگرش كه خدا حتي قوم برگزيده خود را اگر مرتكب بي عدالتي شوند طرد مي كند در همين جاست. تيليش در ادامه مي نويسد: «در هر انسان تمايلي به سوي بت پرستي وجود دارد، در هر دين نيز تمايلي قوي تر.» او با نگاهي جانبدارانه به مسيحيت معتقد است كه مسيحيت نبايد اديان ديگر را باطل بشمارد و آنها را نفي كند بلكه بايد آنها را به سوي نقد و ارزيابي خويش سوق دهد. سپس مي گويد: «هر ديني از جمله مسيحيت ژرفايي دارد كه براي هميشه پوشيده مي ماند. در درون اكثر اديان نزاعي درمي گيرد عليه كژنمايي وجود مطلق. بزرگترين نظامهاي عرفاني مشرق زمين از همين نزاع برآمده اند. اما اين نزاع و مبارزه در هيچ جا آنچنان قاطع و بنيادين نبوده كه موجب رهايي كامل از كژنمايي شود. بنابراين در گفت وگويمان با ساير اديان نبايد سعي كنيم آنها را به كيش خود درآوريم بلكه بايد سعي كنيم اديان ديگر را به ژرفايشان سوق دهيم، به آن نقطه اي كه در آن به تحقيق دريابند كه آنها بر حقيقت مطلق گواه اند اما خودشان حقيقت مطلق نيستند.» دين و فرهنگ: تيليش كه يك الهيات دان برجسته پروتستان بود درباره تعامل ميان الهيات و فرهنگ در كتاب «الهيات نظام مند» چنين مي نويسد: «نظام الهياتي بايد دو نياز اساسي را برآوررد: بيان حقيقت پيام ديني از يك سو و تفسير آن حقيقت براي هر نسل نو. الهيات بين دو قطب يعني حقيقت سرمدي بنياد خود و موقعيت زماني كه در آن حقيقت ازلي و ابدي بايد اظهار شود، حركت مي كند. چنين نبوده كه بسياري از نظامهاي الهياتي توانسته اند بين اين دو نياز به طور كامل تعادل ايجاد كنند.
اغلب آنان يا اركان حقيقت را قرباني كردند يا نتوانستند متناسب با موقعيت سخن بگويند. برخي از آنان نيز در هر دو سو ناموفق بوده اند.» تيليش خود به عنوان يك متأله پروتستان سعي كرد ميان الهيات و فرهنگ جديد وفاق و تعاملي ايجاد كند. درواقع او در بستر مشترك نگرش الهيات دانان پروتستان و برخلاف الهيات كاتوليك كه نسبت به مدرنيسم و فرهنگ جديد به طور كلي به ديده انكار و تقابل مي نگرد سعي كرده است به همه وجود فرهنگ و زندگي جديد توجه كند و آنها را يكسره باطل و بي بهره از جلوه هاي امر قدسي نشمارد در عين حال چنانكه در همين زندگينامه خود نوشت اش و نيز ساير آثار خود نشان داده، با ديدي نقادانه به فرهنگ جديد پرداخته است. شيوه اي كه در مورد انديشه هاي خود او هم بايد به كار گرفت.


(بخش دوم و پاياني)
حميدرضا فرزاد


|   شناسنامه   |   آرشيو   |