|
نقدي بررمان «ناداني » ميلان كوندرا دو مهاجر چك در تلاش براي بازگشت به وطن
|
|
|
نوشته ميچيكو كاكوتاني ترجمه فرشيد عطايي در رمان پرطنين «ناداني » (آخرين اثر ميلان كوندرا) لحظه مهمي هست كه طي آن قهرمان زن داستان (يك مهاجر چك به نام «ايرنا» كه بيست سال اخير زندگي خود را در پاريس گذرانده) به پراگ باز مي گردد ودر آنجا درمي يابد كه براي هواي گرم پراگ لباسهاي مناسبي با خود نياورده وازهمين رو در پراگ براي خود لباس تابستاني مي خرد، از همان مدلي كه «در زمان كمونيستها مي ديد». اودر آينه فروشگاه بزرگي كه لباس را در آن خريده نگاهي به خود مي اندازد وبا ديدن خود در لباس جديد، ناگهان درمي يابد كه «دارد زندگي متفاوتي را تجربه مي كند واينكه اگر در پراگ مانده بود همين زندگي را از سرمي گذراند». اين لحظه كه بسيار يادآور روايت مشهور «هنري جيمز» از «تبعيد» و «فرصت هاي ازدست رفته» در داستان The jolly Corner است تمام مضامين مربوط به تبعيد وبازگشت ونوستالژي وندامت را كه آقاي كوندرا دراين رمان موردكندوكاو قرار مي دهد، در خود جمع دارد. آقاي كوندرا، مانند كتابهاي قبلي خود، در اطراف اين مضامين تنوع موسيقايي را به كار مي گيرد، واز داستانهاي درهم تنيده شخصيت هاي داستاني به عنوان اهرمي استفاده مي كندوتك مضراب هاي فلسفي را از آن مي آويزد: تقارن هاي رياضي در تاريخ، محدوديتها و ذهني بودن حافظه و دشواري بازگشت به خانه (وطن)، آنگونه كه در نخستين اسطوره نوستالژي، يعني «اوديسه»، روايت شده است. ولي به رغم تمام اين مشخصات روايتي ، رمان «ناداني » نسبت به ساير رمان هاي آقاي كوندرا ساده تر و سرراست تر است: به اندازه شاهكار سال ۱۹۸۰اش، يعني «كتاب خنده وفراموشي »، خيره كننده نيست ولي نسبت به رمان هاي سردي چون «كندي» (۱۹۹۶) و «هويت» (۱۹۹۸) تأثيرگذارتر است. خط اصلي داستان «ناداني » در مورد دومهاجر تبعيدي است كه در پي فروريختن بلوك شوروي، براي ديداري مختصر با خانواده ودوستان به وطن باز مي گردند. «ايرنا» دو دهه قبل جلاي وطن كرده بود چون پليس مخفي، شوهرش «مارتين» را با ايذا واذيت خود به ستوه آورده بود، بنابراين او به همراه شوهر خود به فرانسه رفت. ايرنا به هنگام پرواز به سوي پراگ در فرودگاه با دامپزشكي به نام «جوزف» آشنا مي شود. ايرنا يادش مي آيد كه در گذشته اي خيلي دور با جوزف ديداري مختصر وبي حاصل داشته . او وقتي جوزف را ديد «اين حس را پيدا كرد كه داستان عاشقانه آن دو، كه آغازش به ۲۰سال پيش باز مي گشت، صرفاً دچار تعويق شده بود تا اينكه دو تايشان از تبعيد آزاد شوند». اما دراين بين جوزف نمي تواند ايرنا را به ياد بياورد ولي مؤدبانه مي پذيرد كه او را در پراگ، دريك ضيافت ناهار ملاقات كند. جوزف دوست دارد فكر كند به اين دليل چكسلواكي را ترك كرده كه نمي توانسته تحقيرشدن كشور محبوب اش توسط روسها را تحمل كند، ولي از طرفي هم وقتي تصميم مي گيرد با آن سرعت پا از مرز كشور خود بيرون بگذارد به شدت از خودش متنفر مي شود و احساس شرم مي كند. او در دانمارك عاشق زني مي شود و براي خود زندگي تازه اي بنا مي كند: وقتي همسرش مي ميرد او سعي مي كند به تمام علاقه ها و كارهاي روزمره او احترام بگذارد. «او هميشه دقت مي كند كه آيا صندلي ها و گلدان ها در محل مورد علاقه همسرش قرار دارند يا نه، » و از جاهايي كه موردعلاقه او و همسرش بود دوباره ديدن مي كند: به رستوران كنار دريا مي رود جايي كه صاحب اش هميشه خوراك ماهي مورد علاقه همسرش را به او يادآوري مي كرد؛ و يا به اسكله كپنهاگ مي رود جايي كه «هر روز غروب ساعت ۶ يك كشتي بخار سفيد رنگ بزرگ راهي دريا مي شد». آقاي كوندرا با تجربه دست اولي كه از زندگي در تبعيد دارد (او در سال ۱۹۷۵ چكسلواكي را ترك كرد و اكنون بيش از ۲۰ سال است كه در فرانسه زندگي مي كند) رمان خود را مي نويسد؛ او با ظرافت حيرت انگيزي در مورد احساسات عجيب و غيرمعمول ايرنا و جوزف كه پس از گذشت ساليان بسيار به وطن خود بازگشته اند، مي نويسد. هر دو آنها متوجه مي شوند مسائلي كه در آن زمان ها به زندگي روزانه شان شور و حال مي بخشيد به كلي تغيير كرده. مردم ديگر از مردن در راه وطن حرف نمي زنند يا در مورد معناي استقلال بحثي نمي كنند، و انگليسي زبان ميانجي است نه روسي. يكي از دوستان ايرنا به او مي گويد: «حتي تا همين اواخر همه در اين مورد بحث مي كردند كه چه كسي در رژيم سابق بدترين سختي ها را تحمل كرده. همه مي خواستند قرباني رژيم سابق به حساب بيايند. ولي حالا ديگر از رقابت بر سر اينكه چه كسي بيشترين رنج و عذاب ها را تحمل كرده خبري نيست.اين روزها مردم درباره موفقيت لاف مي زنند، ديگر كسي درباره رنج و عذاب لاف نمي زند». ايرنا وقتي به وطن باز مي گردد درمي يابد كه چقدر عاشق پراگ است، در حالي كه جوزف وقتي به وطن باز مي گردد بي تفاوتي عجيبي را تجربه مي كند، چيزي كه آقاي كوندرا آن را «نارسايي نوستالژيك» مي خواند. ولي هر دو به طور مشترك در مي يابند كه دوستان و اعضاي خانواده هاي شان علاقه چنداني به اينكه بدانند زندگي آن دو درخارج چگونه بوده، ندارند. براي مثال خانواده جوزف يك زماني از ترس انتقام مقامات مسؤول، «مجبور» بودند جوياي احوال او نشوند ولي حالا «خودشان» علاقه اي به زندگي او ندارند: «آنها هيچ چيز درباره همسر جوزف نمي دانستند، درباره سن اش يا اسم اش يا شغل اش، و حالا سكوت كرده بودند به اين اميد كه به اين طريق بتوانند ناداني خود را پنهان كنند». ايرنا هم در پاريس و هم در پراگ احساس گمگشتگي و بي ريشگي و غريبگي مي كند. دوستان فرانسوي اش (كه يك زماني از او به عنوان نماد رنج مهاجر استقبال مي كردند و او را «مدرك زنده اي مي دانستند براي آنچه آنها آن را مفاسد استالينيسم مي پنداشتند» ) اكنون معتقد بودند كه او «با بازگشت شادمانه اش به وطن» بايد «وجود آن رنج و عذاب را ثابت كند». از طرفي دوستان اش در چكسلواكي علاقه چنداني به موفقيت ها وسختي هاي ۲۰ سال اخير زندگي او ندارند.او با خود مي گويد براي اينكه در اينجا، يعني پراگ، پذيرفته شود بايد زندگي خود در فرانسه را بر روي قربانگاه وطن قرار دهد و آن را به آتش بكشد. هر چند در رمان «ناداني» فقط يك بخش نا مربوط هست (صحنه كاملاً نا پذيرفتي مربوط به مادر سمج ايرنا و دوست اش گوستاف) ، آقاي كوندرا حوادثي را كه به ديدار ايرنا وجوزف در پراگ مي انجامد با ظرافت و تسلط كنار هم مي چيند. پيامد ديدار ايرنا و جوزف و تأثيرات آن بر زندگي اين دو موجب حيرت خواهد شد، ولي در بازنگري نيز چنين چيزي ناگزير به نظر خواهد رسيد: ثمره عواطف مشترك انسان درباره بازگشت به وطن و احساسات بسيار متفاوت شان درباره تأثيري كه زمان گذشته بر زمان حال اعمال مي كند.
|