دوشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۸۲ - ۲۳ محرم ۱۴۲۵
Mon, Mar 15, 2004
ويژه ۵
شماره ۲۷۵۱
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
سلامتي
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
كتاب و كتابخواني
فرهنگ و هنر
ويژه
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ويژه ۵
ويژه ۶
ويژه ۷
ويژه ۸
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
افق
اوقات شرعي
آرشيو
معماي پليسي
مروري بر پرونده هاي قديمي ـ نخستين گنگستر ايران مهدي بليغ ( قسمت نهم)
معماي پليسي
با جايزه ويژه شماره ۱۷
تب الماس
157356.jpg
بازپرس شمس چند دقيقه اي نبود كه به خانه رسيده بود تلفن همراهش به صدا درآمد، وقتي گوشي را روشن كرد صداي يكي از مأموران اداره آگاهي را شنيد كه از جريان يك قتل و مرگ تاجر الماسي مي گفت.
تاجر الماس در خانه اش واقع در زعفرانيه و با اصابت ضربات چاقو كشته شده بود و بازپرس بايستي در قتلگاه او حاضر مي شد تا ببيند مي تواند در همان صحنه جنايت سرنخي از قاتل به دست بياورد يا بايستي صبركنند تا تحقيقات بعدي ردپاي قاتل را در اختيار آنان قرار دهد.
ساعت ۴ و ۳۰ دقيقه ظهر بود كه بازپرس شمس دربرابر خانه شماره ۵۹ از خودرو اش پياده شد جمعيت زيادي دور نوار زرد رنگ پليس تشخيص هويت ايستاده بودند و همگي كنجكاوانه از يكديگر مي پرسيدند. خانه زيبايي بود، وقتي بازپرس وارد حياط شد مرد جواني را ديد كه لبه استخر خانگي نشسته و رنگ به چهره ندارد، او وقتي دستانش را به آب استخر مي زد سعي داشت لرزش دستانش را پنهان كند. طبيعي بود كه چنين رفتارهايي در صحنه جنايت ديده شود، بازپرس شمس با شنيدن صداي گريه زنانه اي وارد ساختمان شد زني بسيار شيك پوش كه حدود ۳۵ ساله نشان مي داد روي مبل راحتي نشسته بود و با در دست داشتن دستمال قرمزرنگي گريه مي كرد.
با راهنمايي سروان مهدي پور، بازپرس به طبقه دوم ساختمان رفت هر جاي خانه را نگاه مي كرد اشياي عتيقه بسياري مي ديد كه هر كدام ميليون ها تومان ارزش داشتند وفضاي كمي را پركرده بودند. بازپرس شمس با ديدن فلاش هاي دوربين مأموران تشخيص هويت به ضلع شرقي راهرو رفت و وارد اتاق بزرگي شد، روبروي در و در فاصله ۱۰ متري آن جسد مردي كت و شلوارپوش كه بسيار شيك بود ديده مي شد جالب اينكه اين مرد كراواتي نيز به يقه داشت و با وجود خون آلودبودن لباسهايش مشخص بود مرد مرتبي است.
تاجر الماس ۶۰ ساله به نظر مي آمد. او طاقباز بين دكوري ضلع غربي اتاق و يك مبل استيل افتاده بود، جاي اصابت ضربات چاقو روي سينه و گردن او كاملاً مشخص بود و خون زيادي در اطراف جسد روي فرش نفيس و بخشي از كفپوش ريخته شده بود.
و كنار جسد كيسه كوچكي مخمل مانند افتاده بود كه چندتايي الماس كوچك نيز در آن ديده مي شد. به گونه اي كه تصور مي شد قاتل در جريان سرقت الماس ها با مقاومت تاجر الماس روبرو شده و او را به قتل رسانده است. بازپرس شمس هنوز از اتاق قتل خارج شده نبود كه پزشك جنايي وارد شد و باعث شد او به سمت جسد برگردد، دكتر توسل بالاي سرجسد تاجرالماس نشست و با استفاده از چند وسيله كم حجم به بررسي آثار بريدگي، دماي بدن جسد و خونهاي ريخته شده دراطراف تاجر الماس پرداخت سپس به سمت بازپرس شمس رفت.
دكتر توسل خيلي آرام و شمرده به بازپرس گفت كه با توجه به لخته هاي خون، گرماي نسبي بدن و مقدار خوني كه از رگ هاي بدن تخليه شده، قتل دو ساعت پيش رخ داده و چاقوي قاتل از نوع دو لبه بوده است كه آثار سبزي خردشده روي آن را مي توان در محل هاي برش پيدا كرد. پس چاقوي قاتل از آشپزخانه تاجر الماس برداشته شده بود و بازپرس احساس كرد سرنخ دربازجويي از همسر تاجر الماس به دست مي آيد.
وقتي بازپرس شمس روي مبل راحتي در طبقه اول ساختمان نشست، زن جوان كه «الهه» نام داشت روبرويش نشست و درحالي كه گريه مي كرد گفت كه هر طور شده قاتل بايستي قصاص شود!!
* شما در لحظه قتل كجا بوديد؟
ـ چون امشب به ميهماني يكي از همكاران شوهرم دعوت بوديم من به آرايشگاه رفته بودم و او در خانه بود وقتي برگشتم فهميدم كه خانه خراب شده ام.
* بچه اي نداشتيد؟
ـ حدود ۲ سال است كه من به ازدواج محمودخان درآمده ام، ابتدا منشي شركت او بودم وقتي همسرش به خاطر سرطان جان سپرد و بچه هايش او را تنها گذاشتند و محمودخان تنها ماند از من خواستگاري كرد. من نيز پذيرفتم.
* چرا حاضر به ازدواج با او شدي؟
ـ سن محمودخان زياد بود اما مهرباني اش جذابيت خاصي داشت.
* مردي كه بيرون از خانه لبه استخر نشسته كيست؟
ـ «ياور» را مي گوييد سرايدار خانه مان است او بود كه جسد را ديده، خيلي هم ترسيده است.
* «ياور» در زمان قتل خانه نبود؟
ـ ديشب وقتي من و «محمودخان» در خانه بوديم «ياور» تلفني اطلاع داد كه تا ظهر نمي تواند سر كار بيايد و من به او مرخصي دادم، اي كاش اين كار را نمي كردم، صبح كه قرار شد به ميهماني برويم و من به آرايشگاه رفتم به شوهرم گفتم اگر مي دانستم ميهماني اي در كار است به «ياور» مرخصي نمي دادم.
* آخرين بار كي با شوهرت حرف زدي؟
ـ ساعت حدود ۳‎/۵ ظهر بود كه كارم در آرايشگاه تمام شد زير سشوار بودم كه به خانه زنگ زدم «محمودخان» با بذله گويي هميشگي گفت كه شيك و پيك كرده و منتظر است من به خانه برگردم تا به ميهماني برويم.
* «ياور» در آن لحظه در خانه شما نبود؟
ـ شوهرم چيزي نگفت اما بعيد مي دانم او در خانه بوده باشد اگر بود نمي گذاشت چنين اتفاقي بيفتد اما با كلاس حرف زدن شوهرم نشان مي داد كه احتمال دارد ميهمان داشته باشد او اگر نمي توانست خصوصي حرف بزند سعي مي كرد كلاسيك برخورد كند.
* چه كساني به خانه شما رفت و آمد مي كردند؟
ـ دوستان «محمودخان» دررفت و آمد به خانه ما راحت بودند و در اين اواخر يكي از همكارانش كه سروكله اش به تازگي پيدا شده بود بيشتر به خانه ما مي آمد و واقعاً مزاحم راحتي ما بود فكر كنم اسمش «سعيد» بود و جوانتر از ديگر دوستان شوهرم بود.
* به كسي مظنون نيستي؟
ـ فرصت زيادي نياز دارم بايستي همه جوانب را بررسي كنم.
بازپرس شمس احساس كرد به گره برخورده است با همدردي از «الهه» خواست ميز را ترك كند سپس به سروان مهدي پور گفت كه «ياور» را براي بازجويي نزد او ببرد.
«ياور» خيلي آرام قدم برمي داشت وقتي سر ميز رسيد با صداي بلند سلام داد. چهره اي كاملاً مرتب داشت و طرز پوشش او نشان مي دادكه سليقه خوبي دارد.
* چرا مرخصي رفته بودي؟
ـ قرار بود براي تحقيق درباره خواستگار خواهرم به اسلامشهر بروم اين كار را هم كردم وقتي به خانه برگشتم ديدم...
* شاهد داري كه در اسلامشهر بودي؟
ـ همه آنهايي كه سراغشان رفتم رامي توانم معرفي كنم،از صبح تا ظهر پيش حدود ۳۰نفر رفتم كه احتمالاً همه من را مي شناسند و مي توانند شاهد باشند.
* از لحظه ورود به خانه بگو؟
ـ نمي دانم از كجا شروع كنم، ساعت ۴عصر وقتي از اتوبوس پياده شدم و تا سر كوچه رفتم هنوز چند قدمي مانده بودم كه «دوو» ي قرمز رنگي را ديدم از كوچه مان درآمد، داخل آن راننده راشناختم يكي از دوستان «محمودخان » بود كه «سعيد » نام دارد، او با سرعت درآمد من حتي به او دست تكان دادم اما حواسش به من نبود و رفت.
چون كليد يدك داشتم بدون زدن زنگ خانه وارد شدم همه جا ساكت بود احساس كردم «محمودخان» و «الهه خانوم » به ميهماني دوست او رفته اند. شروع به سركشي كردم تا اگر جايي نياز به نظافت دارد انجام دهم وقتي وارد اتاق استراحت «محمودخان »شدم جسدش را ديدم، باورم نمي شد سريع از خانه خارج شدم و پليس را خبر كردم.
* مطمئن هستي راننده «دوو» همان «سعيد» بود؟
ـ حاضرم قسم بخورم، خودش بود.
بازپرس شمس بعد از مرخص كردن «ياور » دستور رديابي و دستگيري «سعيد » را داد سپس خانه تاجر الماس را ترك كرد و به سمت خانه خودش حركت كرد.
فرداي آن روز، مرد ۳۵ساله اي كه دستبند به دستانش بود در اتاق بازپرس روبروي بازپرس شمس نشسته بود و با گريه مي گفت كه هيچ اطلاعي از قتل دوستش ندارد و از زبان مأموران شنيده است كه «محمودخان » كشته شده است.
بازپرس با سر حرفهاي «سعيد» را تأييدمي كرد. اين مرد مي گفت كه ماشين دوو قرمزرنگ دارد اما روز قتل در خانه «محمودخان »نرفته است. حرفهاي او ادامه داشت تا اينكه در باز شد و «الهه » به همراه «ياور » كه شيك پوش تر شده بود وارد شدند.
«ياور » به محض روبرو شدن با «سعيد» به سمت او حمله كرد، چند سيلي به صورت او زد كه سروان مهدي پور او راكنترل كرد.
وقتي «ياور» كنار «الهه » نشست و هر دو شروع به نفرين كردند بازپرس شمس خنده اي كرد و گفت: «چطور است اگر اجازه بدهم اين سعيدآقا شما را كتك بزند!»
هنوز اين زن و مرد حرف نزده بودند كه بازپرس در ادامه مهر سكوت به دهان آنان زد و با بيان دو دليل ثابت كرد كه «الهه» و «ياور» باهمدستي يكديگر «محمودخان» راكشته اند.
«الهه » وقتي دليلها را شنيد باز كوتاه نيامد اما «ياور » به گريه افتاد و گفت: «وقتي «الهه» منشي شركت بود من و او قرار بود با يكديگر ازدواج كنيم اما طمعكار بودن اين زن كار دستمان داد و او با مديرعامل شركت ازدواج كرد و من را به عنوان سرايدار به خانه اش برد.
نقشه قتل را او كشيد، من در غياب «الهه » بايستي «محمودخان » را مي كشتم اين كار هم شد و با توجه به هماهنگي قبلي حرفهايمان را زديم اما تصور نمي كردم اشتباه كنيم.
مروري بر پرونده هاي قديمي ـ نخستين گنگستر ايران مهدي بليغ ( قسمت نهم)
درخواست خسارت از دادگاه
157416.jpg
در شماره هاي گذشته خوانديد مهدي بليغ پس از به زندان افتادن از خيانت و بي توجهي دو همدستش باخبر شد. او تصميم گرفت كه از آنها انتقام بگيرد به اين دليل بود كه وقتي از زندان آزاد شد اقدام به قتل مهدي نظري يكي از دو همدستش كرد. او را به جرم قتل دستگير كردند، ولي او اقدام به فرار كرد و پس از فرار به كشور عراق گريخت و در آنجا با دختري عراقي فرار كرده و تشكيل خانواده داد. ولي بعد از مدتي شناسايي و دستگير شد. او درحالي كه به ايران منتقل مي شد خود را در رودخانه انداخت و در ميان شليك تير پليس فرار كرد. اما مدتي بعد در لبنان شناسايي و دستگير شد.
محاكمات او به جرم قتل، سرقت، تهديد، ضرب و شتم و ... چند سال به طول انجاميد. در تمام اين مدت او ارتكاب به قتل را به گردن نگرفت و عنوان كرد كه به هيچ وجه مرتكب قتل نشده است و شخص ديگري به نام آدولف، مهدي نظري را به قتل رسانده است. سرانجام دادگاه او را به ۱۵ سال حبس محكوم كرد. اين درحالي بود كه او در زندان به زندانيان عربي و انگليسي ياد مي داد و در پي فرصتي بود تا بتواند از زندان آزاد شود. در اين مدت او اقدام به توزيع مواد مخدر در ميان زندانيان نيز مي كرد و اينك ادامه پرونده...

\ آزادي از نگاه بليغ
از بليغ در مورد آزادي مي پرسند مي گويد:
ـ هر نفسي كه در هواي آزاد مي كشم لذت خاصي دارد سال هاي مديدي است كه نگاه مراقب مأموران زندان را همواره روي تمام حركاتم احساس مي كردم. هميشه با دستبند و محافظ گام برداشته ام. در اين لحظه احساس مي كنم دوباره متولد شده ام. زندگي تازه و دوباره اي را آغاز كرده ام. من سرتا پا شور و شوق زندگي هستم.
وقتي فكر مي كنم كه قادر هستم در يك خيابان قدم بزنم يا براي تماشاي فيلم مي توانم در صف خريد بليت سينما بايستم به كافه اي بروم و خود را در ميان دود كبود سيگار غرق كنم در آن لحظه لذت زنده بودن و اشتياق به زندگي وجودم را پر مي كند.
اما به راستي او از اين لحظه به زندگي عادي باز مي گردد؟ مردي كه سال ها همه شب ها و روزهايش را در خلافكاري سپري كرده است آيا خواهد توانست روال عادي زندگي را برگزيند. اصولاً زندگي بدون حادثه براي او كه «آرسن لوپن ايران» لقب گرفته امكان پذير است؟ پاسخ اين سؤال را در ادامه بازخواني ماجراهاي اين پرونده مي خوانيد.
بليغ به اتهام سرقت و قتل سال هاي قابل توجهي از زندگي اش را در زندان سپري كرده است. اكنون كه دوباره به زندگي بازگشته است گمان مي رود كه بايد بدون هياهو روزگار بگذراند اما او آرامش را دوست ندارد. مرد ماجراجو مدتي پس از زندان ماجراي تازه اي درست مي كند.
\ دي ماه ۱۳۵۳
بليغ طي نامه اي از دادگستري ادعاي غرامت مي كند. او مي گويد براي جبران ۷ سال اسارت خود در زندان از دادگاه خواستار تعيين و پرداخت خسارت است.
بليغ كه در سال هاي حبس همواره به مطالعه و سروكله زدن با مأموران قانون اشتغال داشته تجربه هايي را به دست آورده است به طوري كه حتي براي متهماني كه بضاعت مالي نداشتند تا وكيل بگيرند دادخواست مي نوشت.
او اكنون همه توان خود را صرف سرمايه گذاري اين فكر جديد كرده است: «شكايت از دادگستري»
\ دلايل بليغ براي درخواست خسارت از دادگاه
بليغ يك دادخواست تهيه مي كند و طي آن از دادگاه خواستار صد هزار و دو ريال پرداخت غرامت مي شود.
او مي نويسد: بايد هفت سال پيش آزاد مي شد ولي دستگاه قضايي به اشتباه باعث شده است او اين مدت را بيهوده در زندان بماند و دادگستري موظف است بهاي اين سهو خود را بپردازد.
او در نامه اش يادآور مي شود: دادگاه عالي جنايي اشتباهاً با استناد به ماده ۲۵ قانون جزايي عمومي مرا متهم كرد و من نيز نتوانستم از حق قانوني خودم براي درخواست آزادي مشروط بهره مند شوم.
اگر دادگاه اين اشتباه را مرتكب نمي شد من هم قادر بودم ۷ سال زودتر از حبس خلاصي يابم و با ورود به جامعه بتوانم يك زندگي معمولي را آغاز كنم.
بنابه گفته بليغ وقتي دادگاه جنايي به اتهام او در مورد قتل مهدي نظري رسيدگي مي كرد ماده ۲۵ قانون مجازات عمومي را مورد استناد قرار داد و اعلام كرد چون متهم داراي سابقه كيفري است مجاز به استفاده از حق گذشت نيست و مشمول عفو نمي شود.
بليغ در اين دادخواست كه بايد آن را بازي تازه اي به حساب آورد يادآور شده است:
ـ منظور دادگاه از سابقه همان محكوميت من به خاطر نزاع است كه شش ماه زنداني آن را كشيدم و چون قطعي به حساب نمي آمد دادگاه آن را مستمسك قرار داد و درنتيجه تقاضاي آزادي مشروط مرا نپذيرفت.
اكنون كه سه سال است از زندان رهايي يافته ام ديوان عالي كشور محكوميت غيرقطعي را وارد ندانسته است و اين يعني ماده مورد استناد دادگاه اشتباهي بوده است و قضات باعث شدند هفت سال آزادي خود را دير به دست بياورم و اين سال ها را بي دليل و بيهوده در زندان بمانم، بنابراين ادعاي خسارت مي كنم.
\ وكيل: شكايت بليغ بي سابقه است
آلبرت برناردي وكيل مدافع بليغ نيز در مورد شكايت موكلش از دادگاه مي گويد: مهدي بليغ طي سال هايي كه در زندان بوده هميشه مطالعه كرده است و كاملاً به ريز و جزئيات قانون وارد شده و برمبناي همين اطلاعات توانسته چنين دادخواستي را تنظيم و ارائه كند.
او مي افزايد: رقم دقيقي كه بليغ درخواست كرده مبين اين موضوع است كه او قصد انتفاعي از طرح قضيه را ندارد موكل من يك هدف معنوي را دنبال مي كند. او خواستار احقاق حق اش در مورد ۷ سال به هدر رفته از عمرش است.
برناردي مي گويد: اين شكايت در تاريخ دادگستري ايران سابقه و مانند ندارد اگرچه شكايت از قوه قضاييه در بسياري از كشورها معمول است اما در اين شرايط زماني كه دادگستري كشورمان قانون «انگلوساكسون» را دردست مطالعه و بررسي دارد جاي آن است كه شكايت بليغ دقيقاً مورد توجه و پيگيري قرار گيرد.
او مي گويد: بليغ يك مرد استثنايي است كه در دادگستري به محاكمه كشيده شد. قتلي را كه به او نسبت دادند توسط چند نفر صورت گرفته بود و براساس قانون حداكثر مجازات او ۱۰ سال زندان بوده ولي برايش حبس ابد بريدند. اكنون اميدوارم دادگستري با بي نظري كامل به شكايت موكل من رسيدگي كند.
\ بليغ كه بود؟
مهدي بليغ كارمند ساده و معمولي وزارت دارايي بود اما روحي ماجراجو داشت. آن زمان در وزارت دارايي برگه هاي اعتباري صادر مي شد و دراختيار بازرگانان و تاجران قرار مي گرفت كه با مراجعه به بانك مي توانستند معادل آن ارز را دريافت كنند. بليغ با استفاده از موقعيت شغلي و هوش سرشاري كه داشت اقدام به جعل اين اسناد كرد.
مدت يك سال كار او تهيه اسناد جعلي و دريافت وجه آن از بانك بود. درحقيقت همين كار نخستين سنگ بناي كج راه آينده او شد. بالاخره لو رفت و دستگير و زنداني شد و همانجا با دو زنداني آشنايي پيدا كرد: مهدي نظري و هوشنگ مجتبايي.
مجتبايي را مهندس صدا مي زدند. اين سه نفر همانجا تشكيل يك باند سرقت مي دهند. بليغ پس از آزادي در خيابان انقلاب فعلي مقابل پارك كه در آن موقع به كافه شهرداري معروف بود در طبقه دوم ساختماني يك كلاس رقص داير مي كند. او كه بسيار شيك پوش و خوش صحبت بود به عنوان صاحب اولين كلاس رقص در ايران كارش مي گيرد ولي اين كلاس پوشش مناسبي براي كارهاي خلاف بود. بليغ از همانجا براي رهبري سرقت ها استفاده مي كرد و ظرف مدت كوتاهي به ۱۸ مغازه جواهرفروشي در تهران دستبرد مي زند كه به يكي از اين سرقت ها اشاره مي كنيم:
دختري بود كه بليغ او را دوست داشت و با او قرار ازدواج گذاشته بود. يك روز با هم در خيابان قدم مي زدند. پشت ويترين مغازه جواهرفروشي كه دنبال حلقه انگشتري مي گشتند چشم دختر به يك گردنبند بسيار شيك ولي گرانبها خيره مي شود. بليغ از او مي پرسد: آيا از آن خوشش آمده است.
نامزدش در جواب مي گويد: چه فرقي مي كند چون حتماً آنقدر گران است كه امكان خريد آن را ندارند. بعد هم به راه خود ادامه داده و از آنجا دور مي شوند.
همان شب بليغ از راه پشت بام مغازه يك سوارخ ايجاد مي كند به داخل جواهرفروشي مي رود و فقط همان گردنبند را سرقت مي كند و فردا صبح آن را كاغذ كادو پيچيده و به نامزدش هديه مي دهد.
بليغ به اتفاق دو همدستش مشغول سرقت هاي گوناگون بودند و با هم پيمان بسته بودند هرگاه گرفتار شدند دو نفر ديگر با خرج كردن اموال مسروقه براي رهايي نفر سوم از زندان تلاش كنند.
اتفاقاً بليغ به دام مي افتد ولي در زندان حاضر نمي شود آن دو نفر را لو بدهد و آنها هم آزادانه مي گشتند. چندبار از زندان برايشان پيغام مي فرستد و درخواست كمك مي كندولي جوابي نمي آيد. مجتبايي و نظري با هم تباني مي كنند و پولها و جواهرات دزدي را با هم تقسيم كرده و مجتبايي با نامزد بليغ به فرانسه مي رود.
از سوي ديگر نظري كه از انتقامجويي بليغ وحشت داشته يك نامه تقلبي از مجتبايي تهيه كرده و به زندان مي برد و مي گويد: مجتبايي سر من و تو كلاه گذاشته همه پول ها را برداشته و فرار كرده و حتي نامزدت را فريب داده است.
بليغ در همان لحظه است كه تصميم مي گيرد دو همدستش را به قتل برساند و در تقويم خود مي نويسد: «آنها مرا به جنون مبتلا كردند. اگر از زندان آزاد شوم هر دو را مي كشم حتي اگرماهي شوند در اعماق اقيانوس بروند، اگر مرده باشند جسدشان را از زير خاك بيرون كشيده و تكه تكه مي كنم.»
تا اينكه...


|   شناسنامه   |   آرشيو   |