لوكرس بورژيا قربانيانش را شيرين كام به كام مرگ مي فرستاد. «قهوه قجري»، عليرغم شهرت منحوس و مهيبش، احتمالاً به ذائقه كساني كه آن را مي نوشيدند خوش مي آمد. ضرب المثلي انگليسي مي گويد: «شهد يكي شرنگ ديگري است.» اما گاهي وقتها در «واقعيت يا داستان)، شرنگ و شوكران به شهد آكنده مي شوند و با حلاوت مرگبارشان، بخت برگشته هايي بي خبر را به عدم مي فرستند. براي خوانندگان پرو پاقرص روايت هاي پليسي، سيانور، آرسنيك و بوي بادام تلخ واژه هايي آشنا هستند و جنايت را تداعي مي كنند. خوراكي ها هم مي توانند آلت قتاله باشند و طرفه اينكه هم جزو سلاحهاي سردند (بستني، ژله، شربت خنك و...)، هم اسلحه گرم (كباب، چاي لب سوز، سوپ داغ و...) و حتي ولرم (به عقيده آنان كه در خوش خوراكي خيره اند، برخي مشروبات را بايد مطابق دماي محيط نوشيد؛ و نمونه هاي متعدد ديگر). در ادبيات پليسي، فراوانند جنايتكاراني كه با اطعمه و اشربه مرتكب قتل مي شوند، يعني مرگ را به مقتول مي خورانند.
مكاني كه خوراكي ها با آن بيشترين قرابت را دارند و نامش را به ذهن متبادر مي سازند آشپزخانه است، يا به قول قديمي ها مطبخ (گهگاه محل طبخ جنايت مي شود؛ يا به بيان ادبيانه تر، بدسگالان نيت پليدي را كه در سر پخته اند، آنجا ماديت مي بخشند). به همين سبب، براي آغاز سخن درباره «كمينگاه هاي مرگ»، آشپزخانه را برگزيديم، محلي كه پاره اي اوقات ( در واقعيت، ولي بيشتر در داستان) جنايت را آنجا خوش طعم مي كنند.
عرصه هاي اجتماعي در آينه ادبيات پليسي
... در امن ترين حيطه ها نيز مرگ در كمين است.
گابريل گارسيا ماركز
اگرچه نويسنده بزرگ كلمبيايي، هنگام نگارش اين مطلب، ابداً ادبيات پليسي را مدنظر نداشته است، ولي آثار بيشماري كه در اين ژانر پديد آمده اند مصداق گزاره فوق اند. طي بيش از يك قرن و نيم، تقريباً همه عرصه هاي اجتماعي، به نوعي، در ادبيات پليسي تجلي يافته اند و هر كدام، به نحوي، «كمينگاه مرگ» شده اند. در سلسله مقالاتي كه از اين شماره آغاز مي شوند تصوير عرصه هاي مختلف اجتماعي در اين ژانر را بررسي مي كنيم ـ به ديگر سخن، بازتاب شان در آيينه ادبيات پليسي را به تماشا مي نشنيم ـ و در برخي موارد، چنانچه لازم آمد، به روند تحول اين بازنمايي نيز مي پردازيم.
پيش از ورود به اين مبحث، ذكر نكاتي چندضروري مي نمايد. مراد از «عرصه اجتماعي» مفهوم گسترده و بسيار فراگير آن است كه حداقل سه مؤلفه يا جزو تشكيل دهنده را شامل مي شود: مكانها، محيط ها و مناسبتها. براي روشن تر شدن مطلب درباره هر كدام از اين اجزا به اجمال توضيح مي دهيم.
مكان فضايي است با محدوده جغرافيايي مشخص در يك مقطع زماني خاص كه وقايع داستان آنجا مي گذرند، مثلاً خانه اي ييلاقي، پارك، جنگل، قلعه اي قديمي و متروك، جزيره اي دورافتاده، روستايي كوهستاني و غيره. چيستي اجتماعي مكان تا حدودي (و گاه كاملاً) به اشخاص حاضر در آن بستگي دارد. اغلب اوقات، در روايتهاي پليسي، مكان پس زمينه اي بيش نيست، با پيرنگ داستان پيوند نمي خورد و در روند شكل گيري وقايع تقريباً فاقد نقش و تأثير است. در اينگونه موارد، ساكنان دائمي مكان (يا اشخاص متعلق به آنجا) به منزله سياهي لشگرند. در پاره اي مواقع، برخي جزئيات معني دار مكان جنبه هايي از روايت را برجسته مي سازند، خصلتهاي نهفته بعضي پرسوناژها را آشكار مي گردانند و بر سرشت شان پرتويي روشني بخش مي افكنند، يا بر حال وهوا و مضمون اثر تأكيد مي كنند و برخي ظرافتها را بر متن مي افزايند. اما، تقريباً هيچ گاه گره اصلي داستان برآمده از مكان نيست و از بطن آن نمي جوشد.
محيط از عناصر اصلي (يا لااقل مهم) روايت است، كه مجموعه اي از روابط و مناسبات مرتبط با فعاليتي خاص را شامل مي گردد و برخلاف مكان، الزاماً هميشه به يك محل يا فضاي ثابت محدود نمي شود؛ گاه موجوديتش در چند محل به منصه ظهور مي رسد، گاه در مكانهاي متعدد و گاه هيچ محدوده جغرافيايي مشخصي ندارد. موزه ها، بيمارستانها، محيط هاي مالي و بانكي و اقتصادي، محيطهاي ورزشي، محيط هاي مطبوعاتي، محيط هاي دانشگاهي وعلمي، شركتهاي هوايي، مؤسسات كشتيراني، خطوط راه آهن، محيط هاي هنري، تماشاخانه ها، سيرك ها، هتل ها، آژانس هاي تبليغاتي، باشگاه ها، محيط هاي مذهبي، محيط هاي مرتبط با مد، محيط هاي مرتبط با اشياي هنري و عتيقه و... از آن جمله اند.
مناسبت ها، در وهله اول، به زمان مقيدند، هر چند در پاره اي مواقع محل برگزاري شان نيز ثابت است. جشنهاي ملي (نظير ۴ ژوئيه ـ روز استقلال ـ در ايالات متحده ، ۱۴ ژوئيه در فرانسه، روز شكرگزاري در آمريكاي شمالي، و بسياري نمونه هاي مشابه ديگر) ، اعياد ديني (كريسمس ، هفته مقدس، يا همان عيد پاك و...) مراسم آئيني يا جشن هاي محلي (به عنوان مثال، جشن سن فرمين در شهر پامپلوناي اسپانيا، كه طي آن گاوها را در خيابان ها رها مي كنند) ، كارناوال ها (مثلاً كارناوال ريو دوژانيرو، كه محدوده جغرافيايي مشخصي دارد) ، ضيافتهاي رسمي يا خصوصي (مجالس عروسي و رقص و بالماسكه، جشن تولد يا جشن سالگرد ازدواج و...) ، تعطيلات و مرخصي ساليانه، سفرماه عسل و بسياري مناسبتهاي ديگر، نمونه هايي قابل ذكرند.
نكته حائز اهميتي كه نبايد از آن غافل شد اين است كه در بسياري از داستانهاي جنايي و معمايي(به ويژه آثاري كه درعصر طلايي رمان پليسي نگاشته شدند ـ مشخصاً ، به دليل قواعد دست و پاگيري كه در آن دوره بر اين ژانر حاكم بودند) ، محيط ها عملاً به مكان تقليل يافته اند و صرفاً نقش پس زمينه رويدادها و محل وقوع جنايت را ايفا مي كنند، بي آنكه تأثيري خاص بر پيرنگ داستان بگذارند يا آنكه خواننده به واسطه مطالعه اثر نسبت به آن محيط شناخت يا حتي آشنايي مختصر پيدا كند. به عنوان مثال، در رمان مشهور آگاتا كريستي «قتل در قطار سريع السير شرق»، اگر جنايت به جاي قطاري گرفتار شده در برف، در خانه اي كوهستاني هم اتفاق مي افتاد، باز تفاوت زيادي نمي كرد، زيرا چارچوب كلي ماجرا با مناسبات رايج محيط راه آهن و خصوصيات منحصر به آن هيچ ارتباط مشخص با پيوند در خور اهميتي ندارد و بين قطار ساكن با هر چهار ديواري ديگر كه اطرافش را برف گرفته باشد، فرقي نيست؛ حال آنكه در چند رمان فريمن ويليس كرافت، كه خود مهندس راه آهن بود و وقايع بيشتر آثارش در اين محيط مي گذرند، خطوط آهن وقطارها فقط پس زمينه ماجرا نيستند بلكه از عناصر اساسي پيرنگ روايت به شمار مي آيند و نقش و اهميت شان دست كمي از پرسوناژ هاي اصلي ندارد؛ اين ويژگي بخصوص در رمانهاي «بشكه» ، «پرونده پانسون» و «آخرين سفر سرجان مگيل» ، كاملاً شاخص و برجسته است. متقابلاً در برخي آثار پليسي ، عكس اين قضيه رخ مي دهد، يعني مكانها به محيط بدل مي شوند. به عنوان نمونه، مي توانيم به روايتهاي نويسندگان، «رمان سياه» آمريكايي اشاره كنيم كه در آنها خيابانهاي محلات پايين شهر به گونه اي توصيف شده اند كه صرفاً محل رفت و آمد و گذر تلقي نمي شوند بلكه يكي از محيط هاي اصلي فعاليتهاي مجرمانه و عرصه تركتازي گانگسترها هستند و جو حاكم بر آنها نمايانگر فساد و قانون شكني گسترده و فراگيري است كه بر كل جامعه سيطره دارد.
اگر نويسنده نسبت به محيطي كه رويدادهاي داستانش در آن مي گذرند آشنايي و شناخت كافي و عميق داشته باشد و بينش تحليلي و قدرت خلاقه اش ياري كنند، قادر خواهد بود روابط و مناسبات رايج در عرصه مورد نظرش را به نحوي بسط و گسترش دهد كه مفهومي فراگيرنده تر بيابند و واقعيات اجتماعي و اقتصادي جامعه را در يك برهه زماني خاص بازنمايانند.
پس از اين مقدمه چيني نسبتاً طولاني ـ ولي كاملاً ضروري ـ در ادامه نخست از آثاري معمايي/ جنايي سخن مي گوييم كه در آنها قاتل با مسموم كردن قرباني نقشه پليدش را جامه عمل مي پوشاند و به مقصود شومش مي رسد؛ و سپس، به ارتباط دوگانه ميان هنر آشپزي و ادبيات پليسي مي پردازيم، كه از يك جنبه هولناك و از جنبه اي ديگر مطبوع و خوشايند است.
مسموميت هاي جنايتكارانه
از نظر داروشناسي و زهرشناسي، سم ماده اي است كه نفوذ آن به بدن از طريق بلع، استنشاق، تزريق يا استعمال جلدي (حتي به ميزان نسبتاً اندك ) ، در اثر فعل و انفعالات شيميايي اش، به جسم آسيب مي رساند، كاركردش رامختل مي كند يا باعث مرگ مي شود.
در داستانهاي جنايي ، با استفاده از مواد شيميايي (كه بعضي هايشان سمي هستند) قرباني به قتل مي رسد؛ جسم يا اراده اش به اختيار مجرم درمي آيد؛ تأثير داروهاي موردمصرفش خنثي شده يا تغيير مي كند واز اين طريق پيرنگ روايت شكل مي گيرد يا گره گشايي مي شود. در روايت هاي معمايي با مضمون مسموميت مجرمانه، با سه پرسش اساسي مواجهيم: آيا به قرباني سم داده اند و چنانچه پاسخ مثبت باشد، چه نوع سمي ؟ چگونه و چه وقت ماده مهلك وارد بدن شده است؟ چه كسي قرباني را مسموم كرده است؟
استفاده از زهر در داستانهاي جنايي به قدري رواج يافت كه رانالد ناكس، كشيش پليسي نويس ونظريه پرداز برجسته اين ژانر ادبي ، در «دهگانه» مشهورش، قاطعانه حكم داد: «كاربرد زهرهاي كشف نشده ممنوع است».
آگاتا كريستي ، كه زماني دستيار داروپزشك بود، در بيش از نيمي از رمانها و بسياري از داستانهاي كوتاهش از سم به عنوان آلت قتل بهره گرفت. جنايتكاران آفريده تخيل او معمولاً به شيوه اي ابتكاري از موادمهلكي استفاده مي كنند كه بي رنگ، بي بو و بي طعم هستند وبه آساني در نوشيدني ها حل مي شوند.
در طول تاريخ، قاتلان مؤنث و زهرها پيوندي استوار با يكديگر داشته اند، زيرا آشپزخانه دراختيار خانم ها بودو آسانتر واستادانه تر مي توانستند سم را با خوراكي ها وآشاميدني ها درآميزند. به همين علت، در اغلب رمان هاي جنايي، وقتي قتل در اثر مسموميت رخ داده است ، سوءظن كارآگاه ابتدا متوجه خانم هايي مي شود كه از مرگ مقتول فايده مي برند.
شايد زهرهاي نامتعارف وناشناخته كارسازترين ومؤثرترين سلاح هاي زرادخانه نويسندگان روايت هاي معمايي باشند. مزيت شان دراين است كه تقريباً بعيد مي نمايد قرباني ، قبل از مصرف يا پيش از آشكارشدن عوارض و اثرات، به وجودشان پي ببرد، وكاوشگران نيز براي كشف شان با دشواري مواجه مي شوند وگاه عاجز مي مانند. اين گونه سم ها مي توانند مرگ را طبيعي جلوه دهند واگر قاتل هوشيار وزيرك باشد، نقشه جنايت را طوري مي ريزد كه هنگام مرگ قرباني ، با حضور درمحلي دور از صحنه قتل، شاهداني بيابد كه غيبتش از محل وقوع جرم را به اثبات برسانند. كاربرد سم هاي نامتعارف مي تواند نشانگر ابتكار نويسنده، معلوماتش در زمينه پزشكي و داروسازي يا دانش بي اندازه گسترده او در زمينه هاي گوناگون باشد.
شخصيت خبيث رمان «مرگ يك روح» (۱۹۳۴)،نوشته مرجري الينگهم ، بي هيچ زحمتي ماده كشنده موردنيازش را كه چيزي جز «نيكوتين توتون» نيست از يك پاكت سيگار به دست مي آورد، بويژه آنكه اين عمل احتياج به ابزار خاص و تبحر چندان زياد ندارد. قاتل مكار اين ماده بي رنگ وبو را با محتواي يك بطري ويسكي مخلوط مي كند وبراي مردي دائم الخمر مي فرستد. بسياري داروهايي كه به صورت جلدي مصرف مي شوند مسموم كننده اند. در رمان «سياه خروس بزرگ» (۱۹۸۶)، نوشته داگلاس كلارك، پودر مخصوص قنداق كردن نوزادان را جايگزين شكر شيريني پزي مي كنند و با آن كيك كرمدار مرگباري مي پزند. در «مريض تا حد مرگ» (۱۹۷۱) ، به قلم همين نويسنده ، قاتل با حرارت دادن انسولين آن را بي خاصيت مي كند واز اين طريق زن جوان مبتلا به ديابت حاد را به ديار عدم مي فرستد. در «عدالت شاعرانه» (۱۹۷۰)، اثر آمانداكراس، يك استاد دانشگاه، براي آنكه همكاري مزاحم را از سر راه بردارد، قرص مخصوص سردرد او را با آسپرين معمولي عوض مي كند و موجب واكنش آلرژيكي مهلك مي شود. اگرچه با كاوش در رمانهاي جنايي ، نمونه هاي فراوان ديگري هم مي توان يافت كه قاتلان زيرك به شگردهايي به مراتب پيچيده تر متوسل مي شوند ، اما متأسفانه بايد به همين اندك اكتفا كنيم و تجسم جنايتهاي بديع تر و هوشمندانه تر را به تخيل خوانندگان واگذاريم.
|
|
|
هنر آشپزي وادبيات پليسي
قتل وهنر آشپزي به قدري با يكديگر هماهنگ وسازگارند كه حداقل سه كتاب با عنوان «قتل در فهرست غذا» منتشر شده اند ـ يك راهنماي آشپزي و دوگلچين داستانهاي كوتاه معمايي. از ،۱۹۲۹ كه «پرونده شكلاتهاي مسموم» اثر آنتوني بركلي منتشر شد، تاكنون رمانهاي جنايي بسياري نگاشته شده اند كه عناوينشان با هنر آشپزي ربط دارند و ذكر نام چندتايشان خالي از لطف نيست: «آشپز كه چندتا شد» (۱۹۳۸) نوشته ركس استوت؛ «طرز طبخ قتل» (۱۹۵۲) اثر لاورنس جي بلوچمن؛ «قتل و كيك تمشك» (۱۹۵۹) به قلم ريچاردو فرانسس لاكريج؛ «مي ميرم واسه شكلات» (۱۹۹۲) اثر دايان مات ديويدسون؛ «قتل با قارچ» (۱۹۵۰) نوشته گوردون اشي؛ «مرگ يك شكمو» (۱۹۹۳) اثر ام. سي. بيتون؛ ۲۷ چاشني براي چيلي قتل (۱۹۹۳) به قلم نانسي پيكارد.
براي درك اهميت و جايگاه هنر آشپزي در ادبيات پليسي همين بس كه بگوييم «معماي هنرآشپزي» يكي از گونه هاي فرعي اين ژانر به شمار مي آيد و درست مانند «معماي اتاق دربسته» و «كارآگاه صندلي راحتي» قواعد خاص خود را دارد و از استقلال نسبي ديگر ژانرهاي فرعي ادبيات پليسي برخوردار است.
هنر آشپزي امكانات خلاقه فراواني به نويسندگان داستانهاي جنايي و معمايي عرضه مي دارد. در «قتل هاي مدرسه آشپزي» (۱۹۸۲) اثر ويرجينيا ريچ، آشپزخانه انباشته از آلت هاي قتل است كه شايد در نظر اول به چشم نيايد. خوراكي هايي كه ادويه هاي تند دارند به آساني طعم و بوي زهرها را پنهان مي كنند: در «براي اينكه دخل يك اسب راهم بياورد كافيه» (۱۹۵۵) نوشته اي.اكس، فرارس، خوراك شاه ميگو به آرسنيك آغشته است؛ در «دستور پخت مرگ» (۱۹۹۲) اثر آني لورانس، خمير جگر را با خرزهره مخلوط مي كنند. سرآشپزهاي كاركشته و كاركنان آشپزخانه مي توانند موادمهلك را در خوراكي ها بريزند، براي مسموم كردن اشخاص زمينه چيني كنند يا در پرونده هاي جنايي مرتبط با زهر و غذا دست به كاوشگري بزنند. رستوران هاي پرمشتري مكان مناسبي هستند براي قتل هايي كه مظنونان فراوان دارند. در «شامي كه آدم واسش مي ميره» (۱۹۸۷) اثر سوزان دانلپ، ازدحام و آشفتگي رستوران مانع از آن مي شود كه كارآگاه در مورد جنايتي كه رخ داده است تحقيق كند و كاوشگر بيچاره حسابي به دردسر مي افتد. عرصه هايي كه با هنر آشپزي درارتباطند كاركردهاي روايي متفاوتي دارند: مكان را مشخص مي كنند، الهام بخش شخصيت پردازي ها مي شوند و بر روند خلق فضاي دراماتيك ماجرا تأثير مي گذارند.
از طرف ديگر، هنر آشپزي، به واسطه كارآگاهان شكمباره، خبره در خوراك شناسي و ماهر در طبخ غذاهاي خوشمزه، حضوري خوشايند نيز در ادبيات پليسي دارد. نرو ولف، آفريده ركس استوت و مشهورترين «كارآگاه صندلي راحتي» بي شك از همه كاوشگران چاق و خوش خوراك پرآوازه تر است. او آشپزي فرانسوي دارد كه با طبخ غذاهاي متنوع و لذيذ اضافه وزن اربابش را مدام بالا مي برد. الي سيمونز، كارآگاه مؤنت آماتور و فربه اي كه اولين بار در رمان «زن تركه اي» (۱۹۸۴ عنوان اين اثر گوشه چشمي كنايه آميز به «تركه مرد» دشيل همت دارد) اثر دوروتي كنل ظاهر شد، با جنوني شورانگيز به خوراكي ها عشق مي ورزد. اسپنسر، كارآگاه مخلوق رابرت بي پاركر، واندر والك، بازرس پليس هلندي رمانهاي نيكولاس فريلينگ، پپه كاروايو، كارآگاه خصوصي آفريده مانوئل باثكث مونتالبان (مشهورترين پليسي نويس اسپانيايي كه اواخر سال گذشته فوت كرد) و … هم در خوراك شناسي خبره اند و هم در آشپزي مهارت دارند. نويسندگان ماجراهاي اين پرسوناژ ها، با توصيف اشتهاانگيز شكم چراني هاي آنان و سفره هاي رنگيني كه براي خود مي گسترند، دهان خواننده را آب مي اندازند؛ البته اگر وقايع هولناك رمان اشتهايش را كور نكرده و رغبتي به خوراكي برايش باقي گذاشته باشد.