دوشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۸۲ - ۲۳ محرم ۱۴۲۵
Mon, Mar 15, 2004
فرهنگ و انديشه
شماره ۲۷۵۱
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
سلامتي
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
كتاب و كتابخواني
فرهنگ و هنر
ويژه
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ويژه ۵
ويژه ۶
ويژه ۷
ويژه ۸
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
افق
اوقات شرعي
آرشيو
اصل آزادي از ديدگاه تيلهارد دوشاردن و نيكولاي هارتمان
طبيعت روحاني انسان
157494.jpg
* دكتر آنتوني كلي
* ترجمه مهدي حسيني

نيكولاي هارتمان (۱۹۵۰ ـ۱۸۸۲) فيلسوفي لتونيايي و معاصر تيلهارددوشاردن (۱۹۵۵ـ۱۸۸۱) بود. هر دو پديدارشناس بودند، به اين معنا كه در پي فهم وتوصيف پديدارهايي بودند كه با آنها مواجه مي شدند. اگرچه رويكرد آنان به جهان كاملاً متفاوت بود. هر دوانسان را مورد بررسي قرار مي دادند، اما در حالي كه تيلهارد در پي گنجاندن نوع بشر در حيطه گسترده كيهان زايي (Cosmogenesis) ـ بررسي چگونگي تكامل عالم از ابتدا ـ از ديدگاهي مذهبي بود، هارتمان نوع بشر را از نقطه اي نزديكتر و از ديدگاهي الحادي مورد بررسي قرار مي داد. اما هارتمان عليرغم اين گرايشش، بر روي طبيعت روحاني انسان متمركز شد. اين واضح است كه نه تيلهارد ونه هارتمان از كارهاي يكديگر اطلاع نداشته اند. با اين وجود روح حاكم بر آثار پديدارشناختي آنها شديداً به ديگري مربوط است. با تلفيق بينش اين دو، شايد ما بتوانيم كار تيلهارد را يك گام به پيش ببريم و حتي سرشت مرحله بعد در زايش عالم را تبيين كنيم. تفاوت موجود در آثار تيلهارد و هارتمان، در مرحله نخست معلول تفاوت موجود در رويكرد آنان به جهان است. تيلهارد كشيش بود و دانشمندي كه در زمينه مطالعه روي فسيلها كار مي كرد، در حالي كه هارتمان فيلسوفي بود كه منحصراً، دلمشغول توصيف نتايج تحقيقات پديدارشناختي در مورد سرشت آدمي بود. تيلهارد در مورد معناي آثار به دست آمده از بررسي فسيلها، حدسهايي مي زد، در حالي كه هارتمان به هيچ وجه حدس زدن در مورد نتايجي كه مي توانست از مطالعه او بر روي طبيعت آدمي به دست آيد را، برنمي تافت. او از حاصل تحقيقات پديدارشناختي خود، وجودشناسي نويني را طرح ريزي نمود، شيوه جديدي براي توصيف و رده بندي واقعياتي كه او با آنها مواجه شد. اين وجودشناسي او را قادر ساخت تا سرشت و فعاليت روح را، در رابطه با وجود باقي جهان، تعيين كند. هارتمان ميان چهارطبقه وجودي تمايز قائل مي شد، به اين شرح: ۱ـ وجود جسماني، ۲ـ وجود زيستي يا حيواني، ۳ـ وجود آگاهانه يا رواني و سرانجام ۴ـ وجود روحاني. از چهارطبقه وجودشناختي پايين ترين طبقه، جسماني است كه در معرض قوانين فيزيك و شيمي قرار دارد. اين طبقه از وجود زيستي حمايت مي كند، طبقه اي كه علاوه بر اينكه در معرض قوانين طبقه وجود جسماني است، قوانين خاص زيست شناختي خود را نيز داراست كه به قوانين فيزيكي قابل تحويل نيستند. طبقه بعد، طبقه وجود آگاهانه يا رواني است كه توسط وجود زيستي حمايت مي شود. اين طبقه رواني تا حدي در معرض قوانين مورد استفاده در طبقه زيستي قرار دارد، اما قوانين مذبور تسلط كامل بر طبقه وجود رواني ندارند و اين طبقه قوانين خاص خود را دارد، از قبيل قوانين منطق. بالاترين طبقه، طبقه وجود رواني است كه توسط زندگي رواني و قوانين به كار رفته در اين طبقه، حمايت مي شود، اما مغلوب كامل اين قوانين نيست و قوانين خاص خود را دارد، از قبيل قوانين اخلاقي.
در نظر هارتمان، روح در تمايز با ديگر جنبه هاي مادي، زيستي و آگاهانه يا رواني فرد، خصوصيت خاص انسان است. به عقيده وي، از نظر عقلي، قسمت مشترك ( با ديگر موجودات) ماهيت انسان وجه فعال زندگي روحاني كه خود را در اعمال اراده، كنش، واكنش، عشق، نفرت، دانستن و انديشيدن جلوه گر مي سازد، ناديده مي گيرد. هارتمان همچنين نشان مي دهد كه انسانها به سپهر روحاني مشتركي دست مي يابند، كه چيزي بيش از مجموع اجزا (افراد) تشكيل دهنده آن است، يعني به سپهر روح عيني و تاريخي. به عبارت ديگر، به حوزه فرهنگ انساني و همين دومين صورت روح، يعني روح عيني است كه تاريخمند است. چنين روحي، روح يك گروه زنده يعني جامعه يا ملت است، كه در درون گروه به وجود مي آيند و در درون گروه از بين مي روند. اين حوزه روح مشترك،مبنايي اساسي براي فرهنگ انسانيت. در نظر هارتمان، وجود روح به فضايلش و به موفقيتهايش پابرجاست و پيوسته در پي يافتن راههايي جهت ارائه خود است ولاجرم در خلق وسيلان دائم.
انسان عامل فعال در جهان است، يعني درون روندي قرار دارد كه هم شكل مي دهد و هم شكل مي پذيرد. در نظر هارتمان آگاهي روحاني انسان كه پيشاپيش بصيرتي به انسان مي بخشد خاستگاهي است كه از آن خاستگاه روح شروع به حركت به سوي جهان مي كند؛ روح براي انسان عاملي ضروريست، اما از ديگر سوبرتري روح در قدرت انسان در هدايت نيروهاي طبيعت و در توانايي براي انتخاب اهداف زندگي ودر چگونگي استفاده از وسايل براي تحقق آن اهداف، مشخص مي شود و نيروهاي طبيعت مادام كه انسان آنها را فهم مي كند و به سرشت آنها احترام مي گذارد، نمي توانند با عمل روح به مخالفت برخيزند. اين امتياز روح است كه انسان را قادر مي سازد كه اعمال هدفمند انجام دهد.
روح بالاترين لايه وجود است. هارتمان چنين استدلال مي كند كه، اگر مقولات مربوط به يك طبقه، بدون بررسي دقيق در مورد طبقات بالاتر يا پايين تر به كار رود، در چنين شرايطي اگرچه عالم حاصل در موطن انديشه ساده شده است، اما تصوير بدست آمده از جهان مي تواند مخدوش گردد. او چهار طبقه وجود شناختي واقعيت را از طريق تحليل بدست آورد دريافت كه هر يك از اين چهار طبقه، مقولات وجود شناختي خاص خود را دارد. اين مقولات به سادگي برمقولات طبقات ديگر تطبيق مي كنند و اين تنها، تفاوت ميان مقولات وجود شناختي غالب، در هر طبقه است كه باعث امتياز و تفاوت ميان طبقات مي شود. به عقيده هارتمان، يك صورت وجود شناختي پايين تر نمي تواند به صورتي برتر تبديل شود مگر اينكه، قبلاً واجد مقولات صورت بالاتر گشته باشد.
هارتمان بين چهار طبقه وجودشناختي خود، و سطوح تركيب واقعي جهان تمايز قائل مي شود. طبقات وجود شناختي حقيقيت خصوصيتي دارد كه به سبب آن، اين طبقات بر سطوح تركيب واقعيت از قبيل چيزهاي بي جان، موجودات زنده و يا انسان، منطبق نمي شوند و از آن فراتر مي روند. براي مثال انسان تنها روح نيست، بلكه صرف نظر از روح، واجد زندگي رواني نيز مي باشد. همچنين او يك موجود زنده و تركيبي مادي نيز مي باشد. از لحاظ وجود شناختي يك درخت تنها واجد دو طبقه از طبقات وجود شناختي است، در حاليكه انسان هر چهار طبقه موجود در عالم خود را در خود جمع دارد.
هارتمان بر اهميت آزادي تأكيد مي كند. وي بر اين مطلب اصرار داردكه جنبه هاي جديدموجود در هر طبقه بالاتر در حال تكويني، در نسبت با طبقه پايين تر كاملاً آزاد است. اگرچه به آن وابستگي دارد. آزادي طبقه بالاتر حاصل ظهور مقولات بالاتري است، كه در طبقه اي كه، طبقه بالاتر از آن تكوين يافت وبيرون آمد، يافت نمي شود. با وجود اين استقلال، او تصديق مي كند كه تمامي طبقات بالاتر، در وجود خود، به طبقات زيرين نيازمند هستند. پيش از ظهور آگاهي، قسمت جاندار جهان در كثريتي از صور وجود داشته است، اما آگاهي تنها در انسان نخستين بوجود آمد. پس تمامي دوره هاي زمين شناختي (پيش از پيدايش انسان) فاقد روح بوده است؛ تيلهارد نيز افزايش آزادي در سراسر طبقات پيش آمده را تصديق كرده بود، و چنين اظهار داشته بود كه: «پيچيدگي سبب افزايش پديده آزادي مي شود.»
هارتمان هنگام تأييد وابستگي طبقات بالاتر، در وجودشان، به طبقات پايين تر، اين قانون آزادي را نيز بدست آورد كه به موجب آن طبقه بالاتر آزادي و استقلال خود راحفظ مي كند. به عقيده او در جايي كه تازگي ظهوري نداشته است، هيچ آزادي نيز نمي توانسته وجود داشته باشد. آزادي در جايي وارد مي شود كه مقولات جديد وارد شود و تعيني كه خود را بالاتر از تعينات ديگر مي كشاند، آزاد است. در جهاني كه تنها داراي يك طبقه است، آزادي غيرممكن است. در چنين جهاني تنها يك نوع تعين بر همه چيز حاكم است. موجود جاندار استقلال خود را در رابطه با قوانين طبيعت مادي، در معرض نمايش قرار مي دهد، حيوان آگاه اين عمل را در رابطه با موجود زنده داراي غريزه انجام مي دهد و انسان روحاني استقلال خود را در نسبت با پيشينيان غير روحاني خود ابراز مي دارد.
اين موضع گيري ديني زماني به وجودآمد كه مسيحيت تصور نقش خلاق خداوند را از انديشه عبراني اخذ كرد، انديشه اي كه عبرانيان خود آن را از بين النهرين باستان اخذ كرده بودند. اين انديشه نه تنها پذيرفت كه همه چيز آفريده خداوند است، بلكه اين را نيز پذيرفت كه خداوندگرداننده تمامي عالم است و با تسلط فراگير خود همواره دست اندركار اداره عالم مي باشد. همين تسلط فراگير خداوند است كه او رامسؤول مسأله شر در جهان ساخته است. در ابتدا محافل مسيحي تعاليم داروين را حمله اي به مركز همين فلسفه خود تلقي كردند. از اين رو خود را مسؤول دانستند تا نه تنها از مضمون كلامي گفته هاي موسي در رابطه با آفرينش دفاع كنند، بلكه از تئوري اوليه مورد قبولشان در رابطه با جهاني بي تغيير نيز دفاع كنند، تئوري اي كه خداي تورات بيانات كلامي خويش را در قالب آن بيان كرده بود. از اين رو، عكس العمل آنان، از زماني كه آغاز به تشخيص اين نكته كردند كه انسان نتيجه تكامل مي باشد، تا حدي از سر ترس بوده است. زيرا قبل از اين آنان اشياي عالم بي تغيير خود را، با چنان ظرافتي و براي هميشه منظم و طبقه بندي نموده بودند و لذا در چنين عالمي، خود را در خانه خويش احساس مي كردند و سپس همه اينها را وهمي دروغين يافتند.
هارتمان موضعي اخذ مي كند كه به جاي ايمان بر شواهد استوار است. رويكرد علمي او به او گوشزد مي كند كه هيچ تكامل حتمي الوقوعي از يك طبقه واقعيت به طبقه ديگر وجود ندارد. او سعي نمي كند كه يافته هاي حاصل از تحقيقات پديدارشناختي خود را تبيين كند. اگرچه، با استفاده از مقدمات تيلهارد، اين يافته ها به وضوح، نظريه كيهان زايي به عنوان توضيح چگونگي تكوين كيهان را، در همان زماني كه سير خود به خودي يك طبقه حقيقت به طبقه ديگر را رد مي كنند، موردتأييد قرار مي دهند. اينكه تيلهارد هر مداخله خاصي توسط خدا در روند كيهان زايي را ردمي كند، ناشي از اعتقاداوست، مبني بر اينكه خداوند از پيش دائماً و در هر زماني در عالم مداخله داشته است و من قبلاً ثابت كرده ام كه اين ديدگاه قابل دفاع نيست. تيلهارد همچنين افزايش آزادي از طريق طبقات پيش آمده را تشخيص داده بود و چنين ابراز داشته بودكه افزايش پيچيدگي ، همراه با افزايش آزادي بوده است. تحقيقات دقيق تر هارتمان آشكار مي سازد كه آزادي از يك طبقه به طبقه ديگر افزايش مي يابد.
آزادي، زماني آغاز مي شود كه قوانين جبري طبقه مادي احتمال را مي پذيرد و اين آزادي، با آزادي بيشتر مرحله زيستي براي تكامل، افزايش مي يابد و با آزادي طبقه آگاهي حتي باز هم قوي تر مي شود. آزادي، با آزادي كامل طبقه روحاني انسان در رابطه با قوانين آن طبقه، يعني قوانين اخلاقي، به نقطه اوج خود مي رسد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |